Mohammad Aleph – Telegram
Mohammad Aleph
6.1K subscribers
810 photos
251 videos
4 files
716 links
Non bene pro toto libertas venditur auro.
-Juvenal

On X (Twitter):
https://x.com/mohammadaleph?t=Ja80M6C7JbRAaFnGrpq9HQ&s=09
Download Telegram
حقیقتا تصویر عجیبی است، خیلی عجیب است. انگار آن تصویر مرد تانکی میدان تیان آن مِن است.
جان استارک شخصیت عجیبی بود. سرباز و فرمانده جنگ‌ استقلال آمریکا. سال ۱۸۰۹ از او خواستند تا بیاید برای گردهمایی سالگرد نبرد بنینگتون حرف بزند، نامه داد که مریضم، بهتر است من رو اینطور نبینید. پای نامه نوشته بود:
برای دیگر سربازان
«آزاد زندگی کنید یا بمیرید، مرگ بدترین شرها نیست.»
برای تفکر ۵۷ای، پهلوی باید «شر مطلق» باقی بماند، نه اینکه منطق چه می‌گوید، واقعیات تاریخی چه می‌گویند، بلکه اگر پهلوی شر مطلق نباشد، کل روایت وجودی آنها فرو می‌ریزد. برای کسانی که خود را آغاز مطلق می‌بینند، اگر بپذیرند که قبل از آن‌ها چیزی قابل دفاع وجود داشته است، دیگر آغاز ماجرا نیستند و به دنباله تبدیل می‌شوند. اگر اکت انقلابی‌شان به فاجعه ختم شده باشد دیگر اگر بخواهند هم نمی‌توانند بپذیرند که اساس کارشان اشتباه بوده است. برخی به راحتی می‌توانند با همین شرایط فعلی که حاصل اکت‌های انقلابی آن‌ها بوده است بسازند، اما نپذیرند که جامعه بعد از دهه‌ها تجربه، به گذشته‌ای نگاه کند که قرار بود «سیاه مطلق» باشد اما نبوده است و جامعه این را می‌فهمد و به بنیان‌های فکری آن‌ها با شعارهایش اعتراض هم می‌کند. این مسئله اساسا در مورد حکومت پهلوی نیست، در مورد شکست «روایت آن‌ها از تاریخ» و هویت آنها است. حالا می‌فهمید چرا آنها تا جای ممکن باید با پهلوی بجنگند. باید بجنگند، وگرنه باید بپذیرند که نگاهشان به جهان، اکت‌های انقلابی‌شان، هویت‌شان و گرو گذاشتن آینده میلیون‌ها نفر از مردم یک کشور به پای ایده‌هایشان اشتباه بوده است. پذیرفتن اشتباه یعنی از بین رفتن بنیان‌های وجودی‌شان. پیشترها نوشته بودم، برخی کمونیست‌های کهنه‌کار، زمانی که حتی در اردوگاه‌های کار اجباری بودند هم نمی‌توانستند بپذیرند که اشتباه کرده‌اند،‌ همچنان اعتقاد راسخ داشتند که حق با حزب کمونیست است و صرفا با تحمل این شرایط سخت، حزب ایمان آن‌ها را محک می‌زند.
Mohammad Aleph
در بین خاطرات کمونیست‌هایی که خودشان قربانی حزب کمونیست شوروی بودند و حتی در اردوگاه‌های کار اجباری‌اش سال‌ها زندانی بودند، باز هم کسانی را می‌دیدی که باور نمی‌کردند «قربانی» شده‌اند و اشتباه می‌کرده‌اند. برخی از دلباختگان کمونیسم و برابری چنان در حزب کمونیست…
در میان خاطرات یکی از کمونیست‌های کهنه‌کار می‌خوانیم:
«بلشویک کسی نیست که صرفا به مارکسیسم اعتقاد دارد، بلکه کسی است که ایمان مطلقی به حزب دارد، حتی وقتی حزب دائما در اشتباه است. چنین فردی باید اخلاق و وجدانش را طوری تنظیم کند که بتواند بدون قید و شرط بپذیرد که همیشه حق با حزب کمونیست است.»
تاریخ پر است از حاکمانی که فکر می‌کردند حکومتشان تا ابد جاودانه است. بسیار کسانی که امید به پیروزی‌شان نمی‌رفت اما پیروز شدند، بسیار کسانی که فکر می‌کردند پیروزند و باختند. آخرین چیزی که جان به لب رسیدگان دارند، امید است. من که باشم که آن را بگیرم. آزاد باشید و آزاده.
Mohammad Aleph
به نظر می‌رسد که مادورو روزهای جالبی را تجربه خواهد کرد.
شروع روزهای جالب مادورو، با آغاز عملیات ویژه نیروهای آمریکایی در کاراکاس و چند نقطه دیگر. مادورو فرمان بسیج عمومی داده است. اما خب بیشتر مسئله این است که هواپیمای حامل او در ساعات آینده قرار است مقصدش مسکو باشد یا هاوانا.
یک زمانی در ونزوئلا با خوشحالی می‌گفتند «خدا ونزوئلایی است.» آنقدر پول نفتی به کشور سرازیر شده بود که کشور آینده‌اش را تضمین شده می‌دید. مسئله با ونزوئلا این بود که فساد حاصل از درآمدهای نفتی در چند سال چنان نهادینه شده بود، که دولت مداوما به گروه‌های مختلف رانت میداد. در این حالت گروه‌های مختلف سیاسی، در عین حالی که در ظاهر هرکدام با واژه‌های «مردم، عدالت، دموکراسی» جمله‌سازی می‌کردند و بر سر یکدیگر داد می‌زدند، برای حفظ وضعیت موجود و برخورداری بیشتر از رانت‌ها کاملا از یکدیگر حمایت می‌کردند. فساد چنان در لایه‌های مختلف چنین حکومتی ریشه دوانده بود که با قطع و کم شدن درآمدهای نفتی-معدنی، حالا حکومت و نیروهای دخیل در قدرت برای به دست آوردن منافع بیشتر، به سمت نارکوها متمایل شده بودند. تغییر در سیستم دولتی که به یک نارکواستیت تبدیل شود را دیگر جز با ریشه‌کن کردنش نمی‌توان به وجود آورد.
Mohammad Aleph
شروع روزهای جالب مادورو، با آغاز عملیات ویژه نیروهای آمریکایی در کاراکاس و چند نقطه دیگر. مادورو فرمان بسیج عمومی داده است. اما خب بیشتر مسئله این است که هواپیمای حامل او در ساعات آینده قرار است مقصدش مسکو باشد یا هاوانا.
مادورو احتمالا همین حالا هم استارت هواپیما را زده است. حالا اگر مسکو را انتخاب کند باید حواسش باشد که آنجا پنجره‌ها یک جوری است که مدام آدم خیلی اتفاقی از طبقات بالا می‌افتد، خیلی اطمینانی نیست.
استارت هواپیما را زده‌اند، اما نیروهای آمریکایی... ترامپ در دو سه ساعت کار را جمع کرد. خود مادورو و همسرش دستگیر و به خارج از کشور منتقل شده‌اند.
Mohammad Aleph
یک زمانی در ونزوئلا با خوشحالی می‌گفتند «خدا ونزوئلایی است.» آنقدر پول نفتی به کشور سرازیر شده بود که کشور آینده‌اش را تضمین شده می‌دید. مسئله با ونزوئلا این بود که فساد حاصل از درآمدهای نفتی در چند سال چنان نهادینه شده بود، که دولت مداوما به گروه‌های مختلف…
ترامپ در کنفرانس مطبوعاتی‌اش، مرتبا روی نقش مادورو در کارتل دلاس سولس تاکید می‌کند که مسئول مستقیم قاچاق مواد مخدر به آمریکا بوده‌اند و منطقه را ناامن کرده‌اند. جدای از بحث حقوقی‌اش می‌گوید او حتی یک دیکتاتور با تعریف کلاسیکش هم نیست، در واقع ما سرکرده یک باند قاچاق را گرفتیم.
حالا که مادورو کت بسته گیر قدرتی پرزورتر افتاد و ترامپ شاهکاری را انجام داد که با توجه به هزینه، سرعت عمل و موفقیت آن، نمونه مشابهش را حداقل من به یاد ندارم، باز هم شکی نیست که عده‌ای با گرفتن ژست اخلاقی خواهند گفت که «نه، در کوله سربازان خارجی آزادی نیست.» مادورو حتما باید پشت سرش تلی از جنازه را باقی می‌گذاشت و مردم با دستان خالی در مقابلش انقلاب می‌کردند تا برای اینان به اندازه کافی شاعرانه باشد. انقلاب امر مهیبی است و جایی برای شاعرانگی ندارد. دستی که تفنگ را نشانه رفته است و شلیک می‌کند فقط زمانی می‌لرزد که با خود فکر کند اگر گیرشان بی‌افتم چه؟
Mohammad Aleph
رفته رفته از هر طرف، خبرهایی از آمادگی ایران و اسرائیل برای آغاز دور دوم درگیری رسیده می‌شود، مسئله در نظر همگان صرفا زمان است، گرنه امکان وقوع آن دیگر موضوعی دور از ذهن نیست. افقی برای برقراری دیوارهایی که فروریخت و خطوطی که رد شد وجود ندارد. جنگ مستقیم دیگر…
هرچند احساس، سند و مدرک نیست اما احساس می‌کنم که این درگیری از سمت ج.ا بسیار نزدیک است. اگر برآوردهای اطلاعاتی در اسرائیل اینطور باشد که احتمال حمله نظامی قریب‌الوقوع از سمت ج.ا وجود دارد، احتمالا با یک حمله پیشدستانه مواجه خواهیم بود.
Mohammad Aleph
Photo
ترس چگونه حکومت می‌کند؟
«سراسربین یا Panopticon» ایده‌ای بود که جرمی بنتام در اواخر قرن ۱۸ ارائه داد. ایده ساده اما بسیار هولناک بود. زندانی را تصور کنید که فرد در آن نمی‌داند که آیا نگهبانی وجود دارد یا نه. ساختمانی دایره‌ای با یک برج مرکزی. نگهبانی در برج است و زندانی‌ها در سلول‌هایی پیرامون آن قرار گرفته‌اند و امکان دیدن درون برج مرکزی را ندارند. نکته اصلی ماجرا این است که زندانی‌ها نمی‌دانند آیا در هر لحظه تحت نظر هستند یا نه. همین «احتمال دیده شدن» کافی است تا آن‌ها خودشان، خودشان را کنترل کنند. ممکن است اصلا زندان‌بانی در برج مرکزی وجود نداشته باشد، اما زندانی با خود می‌گوید: «اگر نگهبانی آنجا باشد و همین حالا در حال تماشای من باشد چه؟» این‌جاست که ترس حکومت می‌کند نه مامور و نه زندان‌بان. سراسربین یعنی به‌جای اینکه ده نگهبان بگذارم تا مراقب مردم باشند، کاری می‌کنم که هزار نفر نگهبان خودشان باشند. سراسر بین ایده محبوب حکومت‌های تمامیت‌خواه سرکوبگر است. در شوروی، حزب کمونیست تمام کشور را به یک سراسربین عظیم تبدیل کرده بود. شعار معروفی وجود داشت که می‌گفت: «حتی به همسایه‌ات هم اعتماد نکن، ممکن است مامور حکومت باشد.» آیا حزب قدرت گماردن یک مامور برای هر شهروند را داشت؟ با وجود آن‌که هر شهروندی به طور بالقوه می‌توانست یک خبرچین برای حکومت باشد، اما خیر، حکومت قدرتش را نداشت. اما ترس از این‌که حتی همسایه‌ات، برادرت، همسرت و فرزندانت می‌توانند آن مامور و زندان‌بان تو باشند، تو را از انجام هر فعلی علیه حکومت باز می‌داشت. بزرگترین قدرتی که یک دیکتاتور بر مردمش دارد، ترسی است که آن مردم از او دارند. با وجود «ترس» دیگر مهم نیست که اساسا مامورانش تا چه اندازه می‌توانند سرکوب، بازداشت و کشتار کنند، آیا اساسا توان مقابله با همه‌ی مردم را دارند یا خیر، در این حالت ‏«ترس مردم» آن‌ها را به صورت پیش‌دستانه از انجام هر حرکتی علیه حکومت باز می‌دارد. در جامعه‌ای که ترس حکومت می‌کند، بسیاری ممکن است خود را یک مخالف وضع موجود قلمداد کنند، اما ترس از این‌که ممکن است همسایه‌ام خبرچینی بکند، ماموری مرا شناسایی کند و متحمل هزینه‌ای شوم آن‌ها را از انجام کاری برای نشان دادن عمومی مخالفتشان باز می‌دارد. حرف‌هایشان را در خودشان نگه می‌دارند یا به قول سوتلانا الکسیویچ (نویسنده بلاروسی) مانند مردم شوروی فقط مخالفتشان را پشت میز آشپزخانه بیان می‌کنند. حکومت‌های سرکوبگر نمایش قدرتشان را تا آخرین لحظات حیات ادامه می‌دهند. شهروندان یا این نمایش را می‌پذیرند، سرشان را پایین می‌اندازند و کنار می‌آیند و یا از ترس حاصل از آن عبور می‌کنند. همیشه در هر تغییر بنیادینی در هر جامعه‌ای، دو انقلاب شکل می‌گیرد: نخست انقلابی در درون فرد برای نترسیدن و درک این‌که می‌توان یک تغییر بزرگ را ایجاد کرد و دوم ایجاد همان تغییر مدنظر در جامعه با شجاعت برآمده از پذیرش تغییر نخست. در کشتی‌ای که سوراخ است، سرنوشت غرق شدن است. موقعیت فردی و کنار آمدن و کاری نکردن فقط برای افراد زمان می‌خرد، نه آینده، نه نجات. ‏از لحاظ تاریخی هم این نوع از زندان دقیقا ساخته می‌شد. ایده محبوبی هم بود. یکی از خالصترین نمونه‌هایش زندان Presidio Modelo در کوبا متعلق به دوران جراردو ماچادو بود (در تصویر بالا). از طنز روزگار فیدل کاسترو مدتی اینجا زندانی بود. بعد از انقلاب دوباره فعالش کرد، این بار برای مخالفان خودش.
این نوشته را چندسال قبل با تغییراتی در اکانت پیشین توییترم هم نوشته بودم. سعی کردم آن را به نحو بهتری اینجا بیان کنم. سپاس که تا اینجا خواندید.
Mohammad Aleph
ترس چگونه حکومت می‌کند؟ «سراسربین یا Panopticon» ایده‌ای بود که جرمی بنتام در اواخر قرن ۱۸ ارائه داد. ایده ساده اما بسیار هولناک بود. زندانی را تصور کنید که فرد در آن نمی‌داند که آیا نگهبانی وجود دارد یا نه. ساختمانی دایره‌ای با یک برج مرکزی. نگهبانی در برج…
باید اضافه کرد که ترس حکومت نمی‌کند زیرا که مردم «ضعیف» هستند، ترس حکومت می‌کند زیرا که مردم را منزوی و اتمیزه می‌کند. از نگری در شک دائمی حاصل از آن، همه چیز تهدید است و عمل شجاعانه جمعی که قدرت تغییر بیشتری دارد، ایجاد نمی‌شود. کارکرد ترس علاوه بر ساکت کردن، منزوی کردن نیز هست.
Mohammad Aleph
ترس چگونه حکومت می‌کند؟ «سراسربین یا Panopticon» ایده‌ای بود که جرمی بنتام در اواخر قرن ۱۸ ارائه داد. ایده ساده اما بسیار هولناک بود. زندانی را تصور کنید که فرد در آن نمی‌داند که آیا نگهبانی وجود دارد یا نه. ساختمانی دایره‌ای با یک برج مرکزی. نگهبانی در برج…
از طرف دیگر، سیستم تمامیت‌خواه فقط سرکوب نمی‌کند، بلکه امکان کنش جمعی را هم با استفاده از ابزار ترس از بین می‌برد. او بدون آنکه بگوید، به شهروندان می‌فهماند که نه تنها «نکُن» که عملا «تنها هستی» یا اگر تنها نیستی، «کنشت تاثیری ندارد». از نگر کسی مانند آرنت، تمامیت‌خواه قبل از تسخیر خیابان، ذهن شهروندان را تسخیر می‌کند و آنها را به خودسانسوری و بی‌کنشی وا می‌دارد. به همین دلیل است که فروپاشی نخستین در ذهن افراد انجام می‌شود، سپس در لایه‌های پیدای قدرت در خیابان. ‏بزرگترین پیروزی یک سیستم تمامیت‌خواه، مطیع کردن شهروندان نیست، بلکه ایجاد تصور عدم توانایی در اقدام مشترک علیه او است. زمانی که این تصور شروع به ترک خوردن می‌کند، ترس فرو می‌ریزد و افراد می‌بینند که تنها نبوده و نیستند؛ از طرف دیگر سیستم آن قدرت غیرقابل تغییر نیست.
یک ویدیویی از مصاحبه‌های شاه برای من به طرز خاصی تکان دهنده است. محمدرضا شاه در آن مصاحبه در حالی که بغض کرده است، می‌گوید: «من خودم را وقف کشورم کردم، چه چیزی از این زیباتر است؟ اگر بمیرم با خودم یک دست لباس هم نمی‌برم. من فلسفه زندگی رو خوب می‌شناسم و تنها چیزی که بعد از مرگ من باقی می‌ماند، تاریخ است.» پنج دهه گذشته است و حالا در پیشگاه تاریخ، من که حتی دوران او را درک هم نکردم، به وطن‌پرستی او واقفم. ایران را دوست داشت و برای ایران اعتبار می‌خواست. در طول تاریخ ملت‌های زیادی بوده‌اند که فکر می‌کردند همیشه فرصت دارند، اما نداشتند. فرصت ما هم محدود است، بسیار هم محدود. اگر فرصتی در اختیار ما قرار داده شده است، همین لحظه است، همین امروز. برای درست کردن ایران، ابتدا باید آن را دوست داشت. اگر به ایران فکر می‌کنید، اگر موجودیتی به نام ایران برایتان ارزشمند است، باید بدانید که ایران همیشه فرصت ندارد.
زنده بودم یا نبودم در هر صورت از هموطن بودن با آنانی که در مقابل چنین سرکوب و ستمی ایستادند و برای آزادی تلاش کردند خوشحالم. شاید ببازیم اما تلاشمان را کردیم. تحت چنین ستمی به دنیا آمدن انتخاب نیست، اما ماندن زیر سایه‌اش انتخاب است. آزاد باشید، مردن بدترین شرها نیست.