سیاست خودشیفته: نقدی بر خودشیفتگی سیاست در جامعه ما
۱. خودشیفته بودن یکی از شدیدترین انواع اختلال شخصیت است، تا بدانجا که گاه برخی روانشناسان در توصیه به کسانی که با افراد خودشیفته زندگی میکنند، تنها یک توصیه را مطرح میسازند: «این اختلال درمان ندارد، فقط فرار کن و از زندگی با شخصیت خودشیفته بیرون برو». این اختلال اما تنها محدود به حوزه شخصیت باقی نمانده است. کریستوفر لش از «فرهنگ خودشیفته» سخن میگوید و امانوئل لویناس از «سیاست خودشیفته».
۲. کریستوفر لش در توضیح «فرهنگ خودشیفته» معتقد بود: «فرهنگ خودشیفتگی، فرهنگ کنترل است». در فرهنگ خودشیفته، دنیای افراد آنقدر کوچک و فشرده میشود که بتوان بر آن مسلط شد و آن را کنترل کرد: «در فرهنگ خودشیفته، وسعت جهان افراد چنان کوچک میشود که بتوان کامل کنترلش کرد». فرهنگ توتالیتر یا خودشیفته یعنی «جهان در تجربه من خلاصه میشود». به زبان لویناس، فرهنگ خودشیفته بدین معناست که «گویی جهان ساخته من است یا اگر میتوانستم، آن را همینطور میساختم»: آنچه وجود دارد، حاصل اراده من است. در فرهنگ خودشیفته، جهت حرکت همواره از من به توست. فرد خودشیفته حتی زمانی که در روز تولد همسرش وارد خانه میشود، میگوید: «تولدت مبارک، اما من خیلی خستهام».
۳. سیاست خودشیفته ریشه در این شیوه نگریستن به جهان دارد. سیاست خودشیفته در برخورد با مردمانش، همچون برخورد این فرد خودشیفته با همسرش، به مردمانش میگوید: «زندگی کن، اما حواست باشد با نان نظام زندهای. تو زندگیات را مدیون منی. تو امنیتت را مدیون منی. جهان تو را من ساختهام. تو در زندگیات کافی است که من را ببینی: آزادیات را واگذار کن، خودتحققبخشیات را واگذار کن، دیگربودگیات را واگذار کن، نیاز به مشارکتت در جهان را واگذار کن و محو تماشای من شو که من به جای تو همه این کارها را انجام میدهم». در سیاست خودشیفته، شما باید فقط قدردان حاکم و سیاستهای او باشید: سیاست خودشیفته یعنی ستایش پیشوا.
۴. لویناس در مقابل سیاست خودشیفته، از سیاست مبتنی بر «آزادی با» سخن میگوید. در فلسفه سیاسی لویناس، بر خلاف سیاست خودشیفته، جهت حرکت از من (پیشوا) به تو (رعیت پیشوا) نیست. برعکس، جهت حرکت از تو به من است. در اینجا، جامعه حاصل اراده «حاکم برتر» نیست، بلکه جامعه یعنی «بودن در جامعه با دیگران». «آزادی با» در میان دیگران و با دیگران عملی میشود. «آزادی با» یعنی تصدیق این نکته که تمامی تجربههای ما از آزادی با دیگران اتفاق افتادهاند. سیاست مبتنی بر «آزادی با» یعنی زندگی در جامعهای که انسانهای آن «تقریباً هرگاه به آزادی میاندیشند، به یاد زمانهایی میافتند که دوست داشته شدهاند و عشق را تجربه کردهاند و برای دیگران به عنوان یک دیگری زیبا و موضوع عشق و نیکی تصویر شدهاند». در چنین جامعهای، «باید زندگی خصوصیام را حفظ کنم و حتی ثروتمند باشم تا بتوانم اشکهای دیگری را ببینم». در این جامعه، با همه دیگریها چنان برخورد میکنم که گویی جهان من هستند.
۵. لویناس، همچون آرنت، در سیاست مبتنی بر «آزادی با» معتقد است راه برخورد با استبداد (یا همان سیاست خودشیفته) نه «خروج» که «آفریدن و خلقت» است: راه برخورد ما با جهان بسته استبدادی آن نیست که صرفاً با لعن و نفرین آن یا با استفاده از مخدر و سکس و یا حتی افسردگی و خودکشی و مهاجرت بکوشیم از آن «خارج» شویم. راه برخورد با استبداد، آفرینش است: در آفرینش، پیش و بیش از آنکه بکوشم خارج شوم، چیزی به جهان میآورم. من با آفریدن حرف نو، شعر نو، تصویر نو، عمل نو، خنده نو، گریه نو، فلسفه نو، موسیقی نو... پوسته جهان بسته را میشکنم: آفریدن بهترین پاسخ برای سیاست خودشیفته است. جامعه تنها میتواند با آوردن زندگی جدید به این جهان، بر ملال سالخوردگی غلبه کند: گذر از سیاست خودشیفته نیازمند ممکن ساختن تجارب مشترک آزادی و آفرینش است.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
۱. خودشیفته بودن یکی از شدیدترین انواع اختلال شخصیت است، تا بدانجا که گاه برخی روانشناسان در توصیه به کسانی که با افراد خودشیفته زندگی میکنند، تنها یک توصیه را مطرح میسازند: «این اختلال درمان ندارد، فقط فرار کن و از زندگی با شخصیت خودشیفته بیرون برو». این اختلال اما تنها محدود به حوزه شخصیت باقی نمانده است. کریستوفر لش از «فرهنگ خودشیفته» سخن میگوید و امانوئل لویناس از «سیاست خودشیفته».
۲. کریستوفر لش در توضیح «فرهنگ خودشیفته» معتقد بود: «فرهنگ خودشیفتگی، فرهنگ کنترل است». در فرهنگ خودشیفته، دنیای افراد آنقدر کوچک و فشرده میشود که بتوان بر آن مسلط شد و آن را کنترل کرد: «در فرهنگ خودشیفته، وسعت جهان افراد چنان کوچک میشود که بتوان کامل کنترلش کرد». فرهنگ توتالیتر یا خودشیفته یعنی «جهان در تجربه من خلاصه میشود». به زبان لویناس، فرهنگ خودشیفته بدین معناست که «گویی جهان ساخته من است یا اگر میتوانستم، آن را همینطور میساختم»: آنچه وجود دارد، حاصل اراده من است. در فرهنگ خودشیفته، جهت حرکت همواره از من به توست. فرد خودشیفته حتی زمانی که در روز تولد همسرش وارد خانه میشود، میگوید: «تولدت مبارک، اما من خیلی خستهام».
۳. سیاست خودشیفته ریشه در این شیوه نگریستن به جهان دارد. سیاست خودشیفته در برخورد با مردمانش، همچون برخورد این فرد خودشیفته با همسرش، به مردمانش میگوید: «زندگی کن، اما حواست باشد با نان نظام زندهای. تو زندگیات را مدیون منی. تو امنیتت را مدیون منی. جهان تو را من ساختهام. تو در زندگیات کافی است که من را ببینی: آزادیات را واگذار کن، خودتحققبخشیات را واگذار کن، دیگربودگیات را واگذار کن، نیاز به مشارکتت در جهان را واگذار کن و محو تماشای من شو که من به جای تو همه این کارها را انجام میدهم». در سیاست خودشیفته، شما باید فقط قدردان حاکم و سیاستهای او باشید: سیاست خودشیفته یعنی ستایش پیشوا.
۴. لویناس در مقابل سیاست خودشیفته، از سیاست مبتنی بر «آزادی با» سخن میگوید. در فلسفه سیاسی لویناس، بر خلاف سیاست خودشیفته، جهت حرکت از من (پیشوا) به تو (رعیت پیشوا) نیست. برعکس، جهت حرکت از تو به من است. در اینجا، جامعه حاصل اراده «حاکم برتر» نیست، بلکه جامعه یعنی «بودن در جامعه با دیگران». «آزادی با» در میان دیگران و با دیگران عملی میشود. «آزادی با» یعنی تصدیق این نکته که تمامی تجربههای ما از آزادی با دیگران اتفاق افتادهاند. سیاست مبتنی بر «آزادی با» یعنی زندگی در جامعهای که انسانهای آن «تقریباً هرگاه به آزادی میاندیشند، به یاد زمانهایی میافتند که دوست داشته شدهاند و عشق را تجربه کردهاند و برای دیگران به عنوان یک دیگری زیبا و موضوع عشق و نیکی تصویر شدهاند». در چنین جامعهای، «باید زندگی خصوصیام را حفظ کنم و حتی ثروتمند باشم تا بتوانم اشکهای دیگری را ببینم». در این جامعه، با همه دیگریها چنان برخورد میکنم که گویی جهان من هستند.
۵. لویناس، همچون آرنت، در سیاست مبتنی بر «آزادی با» معتقد است راه برخورد با استبداد (یا همان سیاست خودشیفته) نه «خروج» که «آفریدن و خلقت» است: راه برخورد ما با جهان بسته استبدادی آن نیست که صرفاً با لعن و نفرین آن یا با استفاده از مخدر و سکس و یا حتی افسردگی و خودکشی و مهاجرت بکوشیم از آن «خارج» شویم. راه برخورد با استبداد، آفرینش است: در آفرینش، پیش و بیش از آنکه بکوشم خارج شوم، چیزی به جهان میآورم. من با آفریدن حرف نو، شعر نو، تصویر نو، عمل نو، خنده نو، گریه نو، فلسفه نو، موسیقی نو... پوسته جهان بسته را میشکنم: آفریدن بهترین پاسخ برای سیاست خودشیفته است. جامعه تنها میتواند با آوردن زندگی جدید به این جهان، بر ملال سالخوردگی غلبه کند: گذر از سیاست خودشیفته نیازمند ممکن ساختن تجارب مشترک آزادی و آفرینش است.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
Telegram
رخداد تازه (مصطفی مهرآیین)
ما فقیر شده ایم. ما از میراث انسانی یکی پس از دیگری دست
برداشته ایم. (والتر بنیامین)
دکترای جامعهشناسی | دانشگاه تربیت مدرس
استادیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی پژوهشگر فرهنگ، هویت و جامعه
https://www.instagram.com/mostafa.mehraeen
برداشته ایم. (والتر بنیامین)
دکترای جامعهشناسی | دانشگاه تربیت مدرس
استادیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی پژوهشگر فرهنگ، هویت و جامعه
https://www.instagram.com/mostafa.mehraeen
👍576❤133👏35🥰10👎8🔥4🕊3🤔1👌1💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤379👍50👏32👎8🥰2💯1💔1
Forwarded from Ahmad khaje hasani
ثانیه هایی برای شرمندگی
«تجربه زیسته پدر هایی که مُرده نفس می کشند»
احمد خواجه حسنی
🌘 آن شب در واقع شبی بود که نه تنها از مهتاب، که از آسمان هم لعنت می بارید!
بانو از فرط خستگی ناشی از بازار گردی به جهت خرید کفش، با رسیدن به بستنی فروشی جان تازه ای گرفت ، داخل شدیم و برای دخترم بستنی سفارش دادم
🔹 مغازه تقریبا شلوغ بود و بایستی برای پرداخت هزینه منتظر می ماندیم
🍦 ظرف دقایقی که معطل بودیم بانو بستنی را در دست گرفته و فقط نگاه می کرد گویی جدال مابین لذّت و اضطراب را داور بود.
«گفتم بانو جان بستنی داره آب می شه چرا نمی خوری ؟»
گفت بابا منتظرم آقاهه بیاد کارت بکشه ببینم پول تو کارت مون هست یا نه !!!
⚡️ به یکتایی خدا سوگند برای لحظه ای مُردم ...
خم شدم و صورت نازنین اش را بوسیدم
⚠️ به نظرم این اتفاق و این ظلم مضاعف ، حق من پدر و پدرانی که سال هاست بی وقفه کار و تلاش می کنند و سعی دارند هم واره اخلاقی زیسته و انسانی عمل کنند ، نبود...
حال، آنزیم هضم این حجم از خجالت و شرمندگی را از که و کجا طلب می کردم ؟
ای کاش قادر بودم ساعت را به عقب برگردانم و سپس زمان را متوقف کنم.
🔸 نورون های آینه ای مغز کودکان این سرزمین در پی تداوم تورّم و تحریم به شدت آسیب پذیر شده...
صد البته این یک تجربه شخصی منتج به سرافکندگی یک پدر نیست ، بلکه یک وضعیت ذهنی فراگیر است که بی شرمانه بر کودکان ما تحمیل شده و موجبات مرگ تدریجی رویاهایشان را فراهم نموده است...
🌐 به یقین ناامنی اقتصادی از ادراک فرد نسبت به محیط پیرامونی منبعث از رفتار جمعی نشأت می گیرد.
کودکانی که کاهش قدرت خرید را به انحاء مختلف لمس می کنند این
نا امنی اقتصادی ناخودآگاه در ذهن و ضمیرشان نهادینه می شود و ذهن آن ها را فقیر و افق فکری شان را محدود می کند.
✅ مفروض بر این که پیش رفت هر جامعه ای به افق فکری آن جامعه بستگی داشته باشد، زمانی که افق فکری فرزندان ما محدود به چنین مسائل پیش پا افتاده ای به مثابه کاهش قدرت خرید روزانه ، قطعی برق، نبود آب و مسائلی از این دست باشد چه پیش رفتی حاصل خواهد شد ؟
🧠 تمام پیش رفت های بشریت قبل از آن که به واقعیت تبدیل شوند در ذهن افراد نقش می بندند.
☀️ آن شب یکی از بدترین ترین شب های زندگی من بود «دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند».
☄ اکنون، دو روز از این ماجرا می گذرد و من بعد از سیل اشک های پدرانه ای که در خلوتم جاری شد هنوز نمی دانم با این حجم از فلاکتی که بر من و ما تحمیل شده چه باید کرد ؟
ناچار برای کاهش آلام این درد مشترک ، به قلم پناه آوردم ...
ما شفا خواهیم یافت
دردها و رنجهامان پایان میپذیرند
آرامش خواهد آمد
اندکی بیش دوام آرید
بیرون در
مرگ نه
که زندگی در انتظار ماست
(ناظم حکمت)
«تجربه زیسته پدر هایی که مُرده نفس می کشند»
احمد خواجه حسنی
🌘 آن شب در واقع شبی بود که نه تنها از مهتاب، که از آسمان هم لعنت می بارید!
بانو از فرط خستگی ناشی از بازار گردی به جهت خرید کفش، با رسیدن به بستنی فروشی جان تازه ای گرفت ، داخل شدیم و برای دخترم بستنی سفارش دادم
🔹 مغازه تقریبا شلوغ بود و بایستی برای پرداخت هزینه منتظر می ماندیم
🍦 ظرف دقایقی که معطل بودیم بانو بستنی را در دست گرفته و فقط نگاه می کرد گویی جدال مابین لذّت و اضطراب را داور بود.
«گفتم بانو جان بستنی داره آب می شه چرا نمی خوری ؟»
گفت بابا منتظرم آقاهه بیاد کارت بکشه ببینم پول تو کارت مون هست یا نه !!!
⚡️ به یکتایی خدا سوگند برای لحظه ای مُردم ...
خم شدم و صورت نازنین اش را بوسیدم
⚠️ به نظرم این اتفاق و این ظلم مضاعف ، حق من پدر و پدرانی که سال هاست بی وقفه کار و تلاش می کنند و سعی دارند هم واره اخلاقی زیسته و انسانی عمل کنند ، نبود...
حال، آنزیم هضم این حجم از خجالت و شرمندگی را از که و کجا طلب می کردم ؟
ای کاش قادر بودم ساعت را به عقب برگردانم و سپس زمان را متوقف کنم.
🔸 نورون های آینه ای مغز کودکان این سرزمین در پی تداوم تورّم و تحریم به شدت آسیب پذیر شده...
صد البته این یک تجربه شخصی منتج به سرافکندگی یک پدر نیست ، بلکه یک وضعیت ذهنی فراگیر است که بی شرمانه بر کودکان ما تحمیل شده و موجبات مرگ تدریجی رویاهایشان را فراهم نموده است...
🌐 به یقین ناامنی اقتصادی از ادراک فرد نسبت به محیط پیرامونی منبعث از رفتار جمعی نشأت می گیرد.
کودکانی که کاهش قدرت خرید را به انحاء مختلف لمس می کنند این
نا امنی اقتصادی ناخودآگاه در ذهن و ضمیرشان نهادینه می شود و ذهن آن ها را فقیر و افق فکری شان را محدود می کند.
✅ مفروض بر این که پیش رفت هر جامعه ای به افق فکری آن جامعه بستگی داشته باشد، زمانی که افق فکری فرزندان ما محدود به چنین مسائل پیش پا افتاده ای به مثابه کاهش قدرت خرید روزانه ، قطعی برق، نبود آب و مسائلی از این دست باشد چه پیش رفتی حاصل خواهد شد ؟
🧠 تمام پیش رفت های بشریت قبل از آن که به واقعیت تبدیل شوند در ذهن افراد نقش می بندند.
☀️ آن شب یکی از بدترین ترین شب های زندگی من بود «دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند».
☄ اکنون، دو روز از این ماجرا می گذرد و من بعد از سیل اشک های پدرانه ای که در خلوتم جاری شد هنوز نمی دانم با این حجم از فلاکتی که بر من و ما تحمیل شده چه باید کرد ؟
ناچار برای کاهش آلام این درد مشترک ، به قلم پناه آوردم ...
ما شفا خواهیم یافت
دردها و رنجهامان پایان میپذیرند
آرامش خواهد آمد
اندکی بیش دوام آرید
بیرون در
مرگ نه
که زندگی در انتظار ماست
(ناظم حکمت)
❤574💔201👍128🕊16👏15👎8🔥7🤔6💯5✍1🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤738👍146💔51👏31👎7👌6🕊3🔥2🥰1🤔1
شب شرم نمی شناسد.
شب شرم نمی شناسد. در تاریکی انجام هر کاری مجاز است. در تاریکی واژه ها بی معنا و فریبکار می شوند. دروغ حاصل تاریکی ست. جنایت حاصل تاریکی ست. نزدیکترین خویشاوند تاریکی ترس است، اگرچه گاه عمیق ترین ادراک های معنوی و افکار بزرگ و ژرف بشری به هنگام بستن چشم و در خود فرو رفتن ممکن می شوند. تاریکی نسبتی عمیق با مرگ، گورستان و سوگواری دارد. تاریکی، چه در شکل عینی و چه در شکل ذهنی آن، موجب افزایش احتمال انحراف اخلاقی می شود.تاریکی شرم نمی شناسد( نینا ادواردز، تاریخ فرهنگی تاریکی، ترجمه حسن افشار).
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
شب شرم نمی شناسد. در تاریکی انجام هر کاری مجاز است. در تاریکی واژه ها بی معنا و فریبکار می شوند. دروغ حاصل تاریکی ست. جنایت حاصل تاریکی ست. نزدیکترین خویشاوند تاریکی ترس است، اگرچه گاه عمیق ترین ادراک های معنوی و افکار بزرگ و ژرف بشری به هنگام بستن چشم و در خود فرو رفتن ممکن می شوند. تاریکی نسبتی عمیق با مرگ، گورستان و سوگواری دارد. تاریکی، چه در شکل عینی و چه در شکل ذهنی آن، موجب افزایش احتمال انحراف اخلاقی می شود.تاریکی شرم نمی شناسد( نینا ادواردز، تاریخ فرهنگی تاریکی، ترجمه حسن افشار).
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
👍691❤136👌23👏18💔12👎10🤔4🔥3🥰2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤569👍92👏33💔19💯11👎5🔥4🕊3🥰2🤨2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی اجتماعی امری کاملا سیاسی ست، زیرا بخش عمده ای از ذهنیت و زبان و عمل ما در زندگی اجتماعی معطوف به تغییر دادن نوع زندگی اجتماعی مان است.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
👍483❤72👌26💯8👎7🥰4🔥2💔2🤷♂1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راه نجات این کشور نه غنی سازی و بمب اتم و گفتمان نظامی گری و امنیتی کردن کشور، بلکه احترام به زندگی روزمره و پذیرش الزامات و دلالت های آن است. نه دین، نه فلسفه، نه تکنولوژی و نه حتی هنر نمی توانند جایگاهی چون زندگی روزمره در حیات ما پیدا کنند. زندگی روزمره بزرگترین و واقعی ترین حقیقت این جهان است. تا زمانی که دروغ بزرگی به نام پاسداری از انقلاب جای خود را به حقیقت روشنی چون " تقویت زندگی" ندهد این جامعه روز خوش نخواهد دید.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
❤971👍335👏58💯25👌24👎19🥰6💔6🔥5🤔4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این نظام سیاسی دارای یک نقطه کور بسیار بااهمیت به نام " مردم" است. مشکل این نظام سیاسی آن نیست که از این مردم و مشکلات آن ها بی خبر است.برعکس، این نظام سیاسی تمام قدرت خود را وامدار این سرزمین و مردم آن است.مشکل آنجاست که این نظام سیاسی به معنای اگزیستانسیال و وجودی خود را با این مردم معنا نمی بخشد: این حکومت در جمع ماست اما به لحاظ وجودی و معنایی دلتنگ مردمانی دیگر و رویاها و آرزوها و مسائلی دیگر است.گسست میان مردم ایران با این حکومت دیگر گسستی از جنس نبود احزاب و جامعه مدنی و اصناف و سندیکاها نیست که بتوان با کنشگری مرزی این فاصله را از بین برد.گسست جمهوری اسلامی با مردم ایران یک گسست وجودی و معنایی است. حالا دیگر جمهوری اسلامی هم تبدیل به نقطه کور مردم شده است. در چنین شرایطی راهی جز خلق یک نظام سیاسی جدید مبتنی بر نظام معنایی جامعه وجود ندارد.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
❤706👍301👏51👌16🔥8💯8👎4🥰3💔2🤬1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تعلیق زندگی، به بن بست کشاندن جامعه و ایجاد وضعیت برزخی در زندگی اجتماعی، غیر عقلانی سازی زندگی اجتماعی و سیاست، ایجاد پارازیت در روابط انسانی و فکری مردم، حاکم کردن فضای امنیتی بر تمامی فرآیندهای تصمیم گیری در سیاست و جامعه، و دیگر مشکلات مهم ناشی از حکومت جمهوری اسلامی را در متنی خطاب به مردم و فرماندهان ارشد نظامی، خصوصا فرماندهان سپاه پاسداران، به بحث خواهم گذاشت و از این فرماندهان خواهم پرسید که " با خود و مردم جامعه ایران چه کرده اید و چه بر سر ما آورده اید؟"
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
❤622👍178👏36💔17👌13🙏8👎7🤔5🔥4🤬3🎉2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👍497❤144👏24💯15💔15👎10🥰4🙏3🔥2🤔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر جهان بی معناست، اگر وجود عینی جهان نسبت به احساسات و درد و رنج های ما بی اعتناست، و مهم تر از همه اگر در جامعه ای زندگی میکنیم که سیاست آن ما را تبدیل به انسان های بی احساس و منزوی ساخته و ما را گرفتار در بن بست زندگی رها ساخته است، تنها راه نجات از این تهوع چیزی نیست جز باهمبودگی و عشق ورزیدن به یکدیگر و گفتن و شنیدن روایت های شخصی از زندگی تا بدانیم ما یک جامعه ایم.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
❤802👍171👏32💔28👎17👌9🏆3🤷♂2🤔2🙊2🥰1
خطاب به مردم سرزمینم: "چراغ افروخته چراغ ناافروخته را بوسه داد و رفت"
۱. تعبیری که از کتاب "فیه ما فیه" مولوی در بالا آوردم تعبیری است که او برای همنشین درویش خود شمس تبریزی یا همان "شمع نور جان" به کار می برد که چگونه به مثابه نامش یعنی "شمس" یا "گرمای عشق"، جهان این شیخ و عالم و زاهد و دانشمند را به آتش کشید و از او حیرت انگیزترین عارف شاعر( به تعبیر آنه ماری شیمل نه فقط در جهان اسلام که در کل جهان) یا "عاشق خدا" را متولد ساخت. این قصه، قصه همه انسان ها و ملت های بزرگ است: شمعی روشن، شمعی خاموش را می بوسد و آن را می افروزد و می رود.انسان ها و ملت های بزرگ همگی حاصل تجربه های سوزانی هستند که وجود آن ها را روشن می سازد، آنان را در سطحی فراتر از اشکال متداول تجربه قرار می دهد و از آنان چیز دیگر می سازد.
۲. آخرین این تجربه های سوزان برای ما کشته شدن دختری "انسان" از میان فرزندان این سرزمین بود که می توان مرگ او را " بهانه ای" و " الهه ای" برای تولد یک ملت خردمند- عاشق، نوع دوست، عاطفی، آزادیخواه، شرافتمند، میهن دوست و عدالت خواه کرد( تا در دل من عشق تو افروخته شد/ جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد).
۳. مردم عزیز ایران ما امروز بر سر یک ویرانه نشسته ایم. اما، بدن ها، ذهن ها، و روح و جان های بسیاری در تاریخ گذشته و معاصر ما قربانی گشته اند که این سرزمین هنوز باقی ست و ما با تاریخ و جغرافیایی به نام " ایران" روبروییم. ویژگی تمام این بدن ها و ذهن ها و روح ها( از کورش و فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی، ....گرفته تا امیر کبیر و رضا شاه و مصدق و همت و باکری و مهسا و نیکا و الهه،و...) چیزی جز آن نبوده که " عشق" و " امید" را تبدیل به مهمترین وجه وجودی خود ساخته بودند و در مقابل اهریمنان نترسی که سعی در گسترش وجه شیطانی درون خود در این سرزمین داشتند ایستادند و به تعبیر شمس تبریزی "همه چیز خود را دادند تا من را به من باز دهند". قصه بزرگی، چیزی جز قصه عاشقی و امید نیست و اکنون پرسش ما نباید چیزی جز آن باشد که " چگونه و چرا از عشق و امید تهی شده ایم؟"
۴. اکنون ما مردم ایران وظیفه داریم از خود و حاکمان فعلی این سرزمین بپرسیم که " چرا دیگر قادر به داشتن زندگی امیدوارانه و عاشقانه نیستیم؟ و چه شرایط و عواملی این شیوه زیستن را برای ما ناممکن ساخته اند؟" قطعا تا آنجا که به خود ما مربوط است ما تلکیفی جز پیوند خود با عناصر فرهنگی قوی این سرزمین نداریم. اما آنچه که به سیاست حاکم بر ما مربوط می شود چیزی نیست جز ایجاد تغییر در این سیاست و تلاش و تقلا برای ایجاد تغییر در سیاست های ویرانگر فعلی. ما می دانیم که تاکنون سیاست ما تغییر را نپذیرفته و به جای آنکه خود را تغییر دهد با دادن عناوینی چون " معاند" به مردمان خواهان تغییر تنها سعی در نادیده گرفتن و حتی نابود کردن مخالفان خود دارد، غافل از آنکه آنجا که او مردم خود را " فتنه گر" و " معاند" می نامد دقیقا جایی است که باید به خود بنگرد و ببنید که چگونه به یک " نظام ناتوان در ایجاد تغییر" تبدیل شده است. اکنون اگر نظام سیاسی، ناتوانی خود در ایجاد تغییر را نمی پذیرد و بی محابا و بی ترس سعی در تاختن بر مردم خود دارد، ما وظیفه ای جز ایستادگی عاشقانه و پرامید در مقابل آن نداریم: حفظ موقعیت مبارزه میان بیخردی حمله ور حکومت با ایستادگی عاشقانه و پر امید افراد میهن دوست این سرزمین مهمترین وظیفه تاریخی ماست. ایستادگی بر این مبارزه همان چراغ افروخته ای است که قادر است چراغ ناافروخته سرزمین ما را بوسه دهد و آن را روشن سازد و برود تا ما نیز پس از آن به سان شاعر عارف خود بخوانیم: دگر بار دگر بار ز زنجیر بجستم/ از این بند و از این دام زبونگیر بجستم.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
۱. تعبیری که از کتاب "فیه ما فیه" مولوی در بالا آوردم تعبیری است که او برای همنشین درویش خود شمس تبریزی یا همان "شمع نور جان" به کار می برد که چگونه به مثابه نامش یعنی "شمس" یا "گرمای عشق"، جهان این شیخ و عالم و زاهد و دانشمند را به آتش کشید و از او حیرت انگیزترین عارف شاعر( به تعبیر آنه ماری شیمل نه فقط در جهان اسلام که در کل جهان) یا "عاشق خدا" را متولد ساخت. این قصه، قصه همه انسان ها و ملت های بزرگ است: شمعی روشن، شمعی خاموش را می بوسد و آن را می افروزد و می رود.انسان ها و ملت های بزرگ همگی حاصل تجربه های سوزانی هستند که وجود آن ها را روشن می سازد، آنان را در سطحی فراتر از اشکال متداول تجربه قرار می دهد و از آنان چیز دیگر می سازد.
۲. آخرین این تجربه های سوزان برای ما کشته شدن دختری "انسان" از میان فرزندان این سرزمین بود که می توان مرگ او را " بهانه ای" و " الهه ای" برای تولد یک ملت خردمند- عاشق، نوع دوست، عاطفی، آزادیخواه، شرافتمند، میهن دوست و عدالت خواه کرد( تا در دل من عشق تو افروخته شد/ جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد).
۳. مردم عزیز ایران ما امروز بر سر یک ویرانه نشسته ایم. اما، بدن ها، ذهن ها، و روح و جان های بسیاری در تاریخ گذشته و معاصر ما قربانی گشته اند که این سرزمین هنوز باقی ست و ما با تاریخ و جغرافیایی به نام " ایران" روبروییم. ویژگی تمام این بدن ها و ذهن ها و روح ها( از کورش و فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی، ....گرفته تا امیر کبیر و رضا شاه و مصدق و همت و باکری و مهسا و نیکا و الهه،و...) چیزی جز آن نبوده که " عشق" و " امید" را تبدیل به مهمترین وجه وجودی خود ساخته بودند و در مقابل اهریمنان نترسی که سعی در گسترش وجه شیطانی درون خود در این سرزمین داشتند ایستادند و به تعبیر شمس تبریزی "همه چیز خود را دادند تا من را به من باز دهند". قصه بزرگی، چیزی جز قصه عاشقی و امید نیست و اکنون پرسش ما نباید چیزی جز آن باشد که " چگونه و چرا از عشق و امید تهی شده ایم؟"
۴. اکنون ما مردم ایران وظیفه داریم از خود و حاکمان فعلی این سرزمین بپرسیم که " چرا دیگر قادر به داشتن زندگی امیدوارانه و عاشقانه نیستیم؟ و چه شرایط و عواملی این شیوه زیستن را برای ما ناممکن ساخته اند؟" قطعا تا آنجا که به خود ما مربوط است ما تلکیفی جز پیوند خود با عناصر فرهنگی قوی این سرزمین نداریم. اما آنچه که به سیاست حاکم بر ما مربوط می شود چیزی نیست جز ایجاد تغییر در این سیاست و تلاش و تقلا برای ایجاد تغییر در سیاست های ویرانگر فعلی. ما می دانیم که تاکنون سیاست ما تغییر را نپذیرفته و به جای آنکه خود را تغییر دهد با دادن عناوینی چون " معاند" به مردمان خواهان تغییر تنها سعی در نادیده گرفتن و حتی نابود کردن مخالفان خود دارد، غافل از آنکه آنجا که او مردم خود را " فتنه گر" و " معاند" می نامد دقیقا جایی است که باید به خود بنگرد و ببنید که چگونه به یک " نظام ناتوان در ایجاد تغییر" تبدیل شده است. اکنون اگر نظام سیاسی، ناتوانی خود در ایجاد تغییر را نمی پذیرد و بی محابا و بی ترس سعی در تاختن بر مردم خود دارد، ما وظیفه ای جز ایستادگی عاشقانه و پرامید در مقابل آن نداریم: حفظ موقعیت مبارزه میان بیخردی حمله ور حکومت با ایستادگی عاشقانه و پر امید افراد میهن دوست این سرزمین مهمترین وظیفه تاریخی ماست. ایستادگی بر این مبارزه همان چراغ افروخته ای است که قادر است چراغ ناافروخته سرزمین ما را بوسه دهد و آن را روشن سازد و برود تا ما نیز پس از آن به سان شاعر عارف خود بخوانیم: دگر بار دگر بار ز زنجیر بجستم/ از این بند و از این دام زبونگیر بجستم.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
❤795👍174👏33👎21🔥14💔10🙏3👌3💯3🏆3🤝3
Audio
MP3 Recorder
فایل صوتی سخنرانی درباره کتاب " طلیعه تجدد در شعر فارسی" اثر احمد کریمی حکاک که به تاریخ یازدهم خرداد ماه چهارصد و چهار در حلقه نقد ادبی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ارائه شده است. در این سخنرانی درباره سنت مطالعات باختینی درباره ادبیات معاصر ایران سخن گفته ام که شامل سه کتاب سیاست نوشتار اثر کامران تلطف، طلیعه تجدد اثر احمد کریمی حکاک و مدرنیته گفتگویی اثر حمید رضایی یزدی می شود. بااینحال، چون کتاب آقای حکاک از نظریه فرهنگ یوری لوتمان نیز به عنوان بخشی از نگاه نظری خود استفاده کرده است به شرح مختصر این نظریه نیز پرداخته ام و نشان داده ام اگر محققی بخواهد با این نظریه ها به پژوهش درباره هنر و ادبیات بپردازد باید پژوهش خود را چگونه سامان دهد.
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
https://news.1rj.ru/str/mostafamehraeen
❤318👍46👎11👏8👌5💔2
"بازنشر به بهانه وقوع رخدادهای متعدد قتل زنان و دختران در جامعه"
👍206💔44❤15👎10🙏6👌1
Audio
MP3 Recorder
"بازنشر به بهانه وقوع رخدادهای متعدد قتل زنان و دختران در جامعه"
فایل صوتی سخنرانی با عنوان " تناقضات عشق در عصر سرمایه داری در اندیشه رولو می،چول هان و اوا ایلوز" به تاریخ بیست و یکم مهرماه چهارصد و دو که در مدرسه گفتگوی زیبای کیلان ارائه شده است.اگر بپذیریم که در وضعیت فعلی با " مساله شدن خود انسان" روبرو هستیم در دو جا می توان مسائل انسانی را دید: در ادبیات و در عشق.اگر در ادبیات انسان تبدیل به روایت می شود،در عشق انسان تبدیل به " احساس" می شود.مشکل عمیق تر جهان امروز این است که زبان احساس از میان رفته و جهان تبدیل به یک جهان اسکیزوئید شده است،یعنی جهانی که انسانها قادر به تاثیر گذاری احساسی بر یکدیگر نیستند.در چنین جهانی، عشق به سکس و مصرف کردن دیگری تقلیل می یابد، در حالی که عشق یعنی پذیرش قدرت منفیت و اختلال آفرین دیگری تا سر حد مرگ تا بار دیگر دوباره متولد شویم و جهانی را انتظار بکشیم که در رویای آنیم.اگر سکس احساس متعلق به حال است،عشق احساس مشتاقانه آینده است.
http://t.me/mostafamehraeen
فایل صوتی سخنرانی با عنوان " تناقضات عشق در عصر سرمایه داری در اندیشه رولو می،چول هان و اوا ایلوز" به تاریخ بیست و یکم مهرماه چهارصد و دو که در مدرسه گفتگوی زیبای کیلان ارائه شده است.اگر بپذیریم که در وضعیت فعلی با " مساله شدن خود انسان" روبرو هستیم در دو جا می توان مسائل انسانی را دید: در ادبیات و در عشق.اگر در ادبیات انسان تبدیل به روایت می شود،در عشق انسان تبدیل به " احساس" می شود.مشکل عمیق تر جهان امروز این است که زبان احساس از میان رفته و جهان تبدیل به یک جهان اسکیزوئید شده است،یعنی جهانی که انسانها قادر به تاثیر گذاری احساسی بر یکدیگر نیستند.در چنین جهانی، عشق به سکس و مصرف کردن دیگری تقلیل می یابد، در حالی که عشق یعنی پذیرش قدرت منفیت و اختلال آفرین دیگری تا سر حد مرگ تا بار دیگر دوباره متولد شویم و جهانی را انتظار بکشیم که در رویای آنیم.اگر سکس احساس متعلق به حال است،عشق احساس مشتاقانه آینده است.
http://t.me/mostafamehraeen
❤464👍101👏18💔18👎15🔥4🙏3💯3🤔1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤541👍127👏42👌24👎13🍾6🤯4💯4🥰3💔3🤷♂1