𝗆𝗈𝗈𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾 (closed) – Telegram
𝗆𝗈𝗆𝗆𝗒 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝖽𝖺𝖽𝖽𝗒'𝗌 𝗀𝖾𝗍𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗁𝗈𝗍 !
— اهنگشو پلی کرد و زمزمه وار روی سنگ های مرمری تصورش با نوک پنجه راه رفت. لبخند محوی رو لبش بود، سرمای پاییزی به استخونش رسیده بود و همه اینا اونو یاد وایب کلاسیک فرانسه و پاریس مینداخت. دور خودش چرخید و سعی کرد مثل پرنس چارمینگ های فرانسوی برقصه، به خودش خندید وقتی دید اصلا شبیهشون نشد اما دست برنداشت و رقصید و رقصید. چیزی که واقعا میخواست؟ گرامافون، اهنگ کلاسیک، یک دست ظریف که به دعوت به رقصش پاسخ بده و باهاش برقصه.
— تصور و رویا چیز قشنگیِ، کاش میشد واقعی باشن. اگه ارزویی میشد تو این لحظه براورده بشه قطعا میگفتم "امیدوارم رویای همه یروزی واقعی بشه" به خصوص مال خودم. رویای من یه خونه دنج و گرمه با یه گرامافون قدیمی، خودم هم بدون هیچ تغییری همچنان همین ادم بمونم. همینقد متفاوت، همینقد عجیب و همینقد منزوی. یه دختر متفاوت که نمیتونی تشخیص بدی روحش چه کسیه، یه دختر عجیب که گاهی با "پسر" اشتباه گرفته میشه.
— تو تصورم با یک پرنسس میرقصم، دستامو به ارومی گرفته و مثل خودم نابلده. خنده هامون معذبه اما حس راحتی بینمون زیباترینه، میچرخیم و میرقصیم و میخندیم. موهام بین رقص میاد جلوی صورتم و چتری هام به زیر چشمم میرسه اما لبخندم هنوز سر جاشه. اون موهامو بهم میریزه و باهام مثل یه پسر بچه نابلد رفتار میکنه، دروغ چرا من هر چقدرم یک مرد بالغ باشم بازم یک پسر بچه نابلدم که باید یکی از نااباد بیاد و سعی کنه راه درست رو نشونم بده.
— این احساس، این اتفاقات کوچیک و این فانتزی هایی که به رویاهام معنا میده روز به روز پررنگ تر میشن. چیزایی که ازشون میترسم از دیروز بیشتر به چشم میان، کاش به همون اندازه که برای من عادی بود و دوست داشتتی برای بقیه هم بود. کاش میتونستن ببینن علاوه بر متفاوت بودن چقدر میتونه دوست داشتنی و بی‌آزار باشه.
اگه یروزی نبودم، میتونید منو بین غم اهنگای ادل پیدا کنید.
𝗆𝗈𝗈𝗇𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾 (closed)
Photo
بچه تر که بودم، همیشه دلم میخواست کسی باشم که وایب ماه رو بده. لبخندای کمرنگ، نگاه مهربون، دستای نرمی که همیشه امادس تا دست بقیه ادمارو بگیره و بهشون کمک کنه.. دلم میخواست مثل پارادوکس باشم، پارادوکسی که به سبک خودمه. از زیباترین چیزایی که این روزا خیلی بهم امید میده، ساختن ادمیه که همیشه تو بچگیم ارزوشو داشتم باشم. دیگه نه خبری از خشم و نفرته، نه خبری از سردی و بی‌احساسی. بلکه فقط منم و لبخندای کمرنگمو دستی که هنوز امادس تا دست بقیه رو بگیره.
٬ 𝖭𝗈𝗏𝟣𝟤 .
the phoenix must burn to emerge.
بیخیالِ فراموش کردن گذشته و تبدیل شدن به یه ادم جدید شو. فقط کاری رو انجام بده که توش خوبی، دنیا همینو میخواد ازت.
- 𝗏𝗂𝗇𝖼𝖾𝗇𝗓𝗈
اما من ترجیح میدم اصالت داشته باشم، تا بگردم دنبال مد روز و دقیقا عین اون بشم. ترجیح میدم رو زیباییِ باطنم تمرکز کنم تا اینکه مدام با ظاهرم سر و کار داشته باشم. ترجیح میدم سبک ساده اما شیکی داشته باشم، ترجیحم گوش دادن به اهنگاییه که معنی عمیقی تا معروف بودنشون. اولویت زندگی من ساختن شخصیه که از درون مثل فولاد سخت باشه و از بیرون یه ادم ساده و بی‌حاشیه باشه. هیچ چیزی بهتر از معلوم کردن اولویت و ترجیحاتت نیست، میتونه به راحتی برات مثل فری تراپی عمل کنه.
ارزش هات، اعتقاداتت و ترجیحاتتو بشناس؛ بعد سعی کن مثل همونا بشی‌. اگر بنظرت غیرممکن میاد، ممکنش کن! هیچی از این دنیا و ما ادما و اینده بعید نیست. زندگی خیلی کوتاهه واسه متنفر بودن، غمگین بودن و کینه داشتن. ببخش، مهربونی کن، ملاحضه کن و کنار بیا. فرض کن یه نهالِ نو داره تو وجودت جوونه میزنه؛ بهش اب و نور بده. تمام حواستو بذار رو اینکه اون به بهترین نحو رشد کنه. زیبا ترین کاری که میتونی انجام بدی، پرورش دادن نهالیه که بین کلی سختی، ناامیدی و پشت کار رشد کرده. و حالا وقتی که قد کشید، دیگه وقتشه استراحت کنی.
بذار اون درخت پربار، دورت بپیچه. بذار جای تو زندگیتو ادامه بده، فقط تماشا کن که چطور اون نهالی که با وجود اونهمه سختی رشد کرد و حالا درخت شد.. چطور تونست به خودت و زندگیت معنا بده. برات اصلی ترین هدف و دلخوشی باشه برای زنده موندن. باعث و بانیِ موفقیت و افتخار هات شد. از تو و اون نهال فقط یکی تو دنیاست، امیدوارم فراموش نکنی که هیچی این دنیا ابدی نیست و سعی کنی از حالا به بعد زیباتر زندگی کنی.
◜one of the things I think about a lot these days: when the end of my life comes, how will I react to the things I have struggled with during this time?
um.. just a faint and tired smile? i smile and look with pride at the magnificent works I have created? i cry? is it possible that I will be disappointed in myself by seeing them? do you understand what I mean? have you ever thought about it?
: 𝗐𝖾𝗋𝖾'𝗌 𝗆𝗒 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗓𝗈𝗇𝖾? 𝗍𝖾𝗅𝗅 𝗆𝖾 𝗂𝖿 𝗎 𝗄𝗇𝗈𝗐..
اما دلم میخواست یکیو داشتم که زنگ بزنم بگم میشه بیام خونتون؟ و اون بگه اره تازه خوراکیای مورد علاقتم خونه دارم، زود باش بیا.
احساساتِ پیچیده و شایدم ساده؛
سردرگم بینِ طوفانی از ابهام .
— برایِ هجدهمین سالگرد تولدش، بدونِ اینکه خانواده‌اش خبر داشته باشن چهارِ صبح از خونه زد بیرون. کفشایِ ال‌استارش رو پوشید، دم دستی ترین لباسِ گرمشو تنش کرد و یقه پلیورش رو بالاتر کشید. سعی داشت پلک‌هایِ سنگینش رو باز نگه داره تا امشب رو از دست نده؛ همون حین طبقِ عادتش انگشتشو نوازش وار رو انگشترش میکشید.
کولشو کشید بالا و دستشو تو جیبش دفن کرد؛ سعی داشت سرمایِ وجودشو کمی جبران کنه. موهایِ بهم‌ریخته و مواجش جلویِ چشمش بودن، بیخوابی داشت دیوونش میکرد اما بدونِ اینکه متوجهش بشه به قدم زدن ادامه داد‌.
بینِ راه، به خاطراتش فکر کرد. سعی داشت خاطراتِ بد و خوب رو تفکیک کنه، اما هر چیزی که میدید یک مشت خاطره خاکستری بود. باید باهاشون چیکار میکرد؟! درواقع، چیکار میتونست بکنه؟! حین قدم زدن به بخار نفس هاش نگاه میکرد و سعی داشت حواسشُ پرت کنه.
لا به لایِ افکارش دنبال دلیل بود؛ دلیل برای برگشتن. دلیلی که بخاطرش زندگی کنه، لبخند بزنه و بخواد ادامه بده. فقط اون میدونست که درد، با درد یا خوشی قوی‌تر قابلِ فراموش شدنه. اون انتخابشُ کرده بود، اما آیا میتونست خوشی پیدا کنه؟! درحالی که غرق فکر بود، متوجه شد که به مقصد رسیده.
پاسخ دادن به آغوش؛
در هیاهویی از جنس سکوت .
— بیصدا از تو کولش فشفشه رو دراورد؛ به میله تکیه داد و خیره به موج های کوچیک و بزرگی که روی آب شناور بودن چند ثانیه چشمشو بست. بازم هیچی؛ بازم چیزی پیدا نکرد برای موندن. ناامید شد؛ درست مثل همیشه. هر بار که انتخابشُ کرده بود اما دنبال دلیل گشت. کیفشُ زمین گذاشت و انگشتشو زیرِ پفِ چشم‌هاش کشید.
فشفشه رو روشن کرد؛ خیره به درخشش و صدای جرقه‌هاش که سکوت سنگینِ اون منطقه رو میشکست مونده بود. لبخند کمرنگی رو لبش نشست و فشفشه رو چرخوند.
- تولدم مبارک.
اون و فشفشه تنها کسانی بودن که از حقیقت خبر داشتن. حقیقتی که بعدِ خاموشیِ جرقه‌ها قرار بود فاش بشه. کسی چه میدونست؛ شاید اون حقیقت فقط رازی بود که اگر کسی کنجکاوش میشد میتونست بشنوتش و حتی چیزایِ بیشتری رو متوجه بشه.
با سوختنِ آخرین جرقه‌ها، نشست رو میله و پاهاشُ رو هوا تکون داد. چند ثانیه بعد نفس عمیقی کشید و لبه پل ایستاد، به صدای آب گوش داد و به آغوشی که براش باز کرده بود پاسخ داد.