... At this point I cannot refrain from referring to the immortal example of Tolstoy, whose books have had a determining influence on my development. The born novelist recognizes himself by his passion to penetrate ever more deeply into the knowledge of man and to lay bare in each of his characters that individual element of his life which makes each being unique. It seems to me that any chance of survival which a novelist's work may have rests solely on the quantity and the quality of the individual lives that he has been able to create in his books. But that is not all. The novelist must also have a sense of life in general; his work must reveal a personal vision of the universe. Here again Tolstoy is the great master. Each of his creatures is more or less secretly haunted by a metaphysical obsession, and each of the human experiences that he has recorded implies, beyond an inquiry into man, an anxious question about the meaning of life...
Roger Martin du Gard's speech at the Nobel Banquet, 1937
Roger Martin du Gard's speech at the Nobel Banquet, 1937
وَإِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ ۖ وَإِن يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ ۚ يُصِيبُ بِهِ مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۚ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
آیه 107 سوره مبارکه یونس
آیه 107 سوره مبارکه یونس
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم گوهرِ مرادى كه غوّاص فكرت را از درياى حيرت در كف انديشه آيد و دردانه مقصودى كه جوهرى طبيعت را در رشته حسرت گوشه بساط آرايد، اقرار كردن و اعتراف نمودن است به عجز از شكر ولى نعمتى كه زبان شگرگزاران از جمله آلاء اوست و توفيق شكرگذارى، نعمتى از نعماى بىمنتهاى او ... .
... هر كس نور خرد بر جبهه استعدادش تافته و پرتو آفتاب عقل در روزنه قابليتش راه يافته، دانسته باشد كه شرف آدمى بر كاينات به جوهر عقل است و اين شرف، فى الحقيقه وقتى او را حاصل آيد كه آراسته شود به خاصيّت عقل كه دانستن اشياست و كار بستن به مقتضاى آن. و ضرورترين دانشها شناختن خود است و بازگشت خود، و شناختن پروردگار خود و شناختن فرمان پروردگار خود است و مجموع اين دانشهاست كه علماى متكلّمين، اصول دين خوانند و حكماى محقّقين، حكمت الهى گويند و صوفيّه موحّدين، معرفت نام نهند.
و به اتّفاق علما و دانشمندان عقلا بدون اين مايه دانش و عمل نمودن به موجب آن رستگارى ممكن نيست. و جمهور علما متفقند كه در اين مايه دانش تقليد كافى نيست بلكه لا بد است از دليل. و مراد از تقليد، محض شنيدن است از غير مانند خبرى كه احتمال صدق و كذب داشته باشد. و مراد از دليل چيزى است كه شنونده را به سمت آن اطمينانى و جمعيّت خاطرى به صدق شنيده حاصل آيد، مانند خبرى كه در متعارف كسى بشنود و امارات صدق در آن بيابد لا محاله باور كند و عمل به مقتضاى آن نمايد و هر مكلّف را در تحصيل معارف به جهت خود و عمل نمودن خود، همين قدر از دليل كافى است كه موجب اطمينان وى گردد و باعث عمل نمودن به مقتضاى آن شود. و زياده بر اين مانند دانستن اصطلاحات علما و ارباب نظر و تطبيق هر دليل به قوانين علم منطق و غير آن لازم نيست، مگر كسى را كه تعليم ديگرى كند يا رفع شبههاى كه كسى را حاصل شده نمايد.
و قدرت بر تحصيل اين مايه دانش بر نهجى كه مذكور شد، هر مكلّفى را كه جامع شرايط تكليف باشد حاصل است، خواه خاصّى و خواه عامّى؛ پس هيچ كس در تقصير در آن و عدم سعى در تحصيل آن معذور نخواهد بود.
و تحصيل اين مايه دانش با هيچ كارى و شغلى منافاتى ندارد، با وجود اين مردم از تحصيل آن معرضاند و به صعوبت آن و عدم قدرت بر آن معتذر، بلكه بيشتر منسوبان به علم در زمان ما و همچنين در اكثر زمانهاى سابق با وجود افناى عمر خود در خواندن كتب و يافتن مسائل، از حصول قدر ضرورى از دانش كه هر عامى صاحب سليقه را در يك دو صحبت مستوفى تحصيل آن ممكن است، محرومند و فرقى در اين معنى ميان ايشان و ساير عوام النّاس نيست. و سببش آن بود كه غايات علوم را چنان كه هست تصوّر نكنند و فايده آن را منحصر در تحصيل مال و جاه و اعتبارات دنيوى دانند. و نهايت همّت عالى همّتان اين طبقه آن باشد كه شهرت و مسلّميت را وجهه هم سازند و اصلا به غرضى بالاتر از اين نپردازند. و بسيار از متعيّنان طلبه علوم و ارباب عمايم باشند كه دنيا را از طمطراق و دبدبه زرق و شيد و اسباب عام فريبى و مقتدائى پر كرده باشند و در معرفت الهى اعتماد بر تقليد محض كرده، با كودكان و پيرزنان راه تساوى پيمايند، و مشاهده اين شيوه بسا كه ازكيا را موجب نفرت از توجّه به طلب علم شده، باعث يأس كلّى از سعادت حقيقى گرديده باشد.
پیشگفتار گوهرِ مراد؛ عبدالرزاق لاهیجی
... هر كس نور خرد بر جبهه استعدادش تافته و پرتو آفتاب عقل در روزنه قابليتش راه يافته، دانسته باشد كه شرف آدمى بر كاينات به جوهر عقل است و اين شرف، فى الحقيقه وقتى او را حاصل آيد كه آراسته شود به خاصيّت عقل كه دانستن اشياست و كار بستن به مقتضاى آن. و ضرورترين دانشها شناختن خود است و بازگشت خود، و شناختن پروردگار خود و شناختن فرمان پروردگار خود است و مجموع اين دانشهاست كه علماى متكلّمين، اصول دين خوانند و حكماى محقّقين، حكمت الهى گويند و صوفيّه موحّدين، معرفت نام نهند.
و به اتّفاق علما و دانشمندان عقلا بدون اين مايه دانش و عمل نمودن به موجب آن رستگارى ممكن نيست. و جمهور علما متفقند كه در اين مايه دانش تقليد كافى نيست بلكه لا بد است از دليل. و مراد از تقليد، محض شنيدن است از غير مانند خبرى كه احتمال صدق و كذب داشته باشد. و مراد از دليل چيزى است كه شنونده را به سمت آن اطمينانى و جمعيّت خاطرى به صدق شنيده حاصل آيد، مانند خبرى كه در متعارف كسى بشنود و امارات صدق در آن بيابد لا محاله باور كند و عمل به مقتضاى آن نمايد و هر مكلّف را در تحصيل معارف به جهت خود و عمل نمودن خود، همين قدر از دليل كافى است كه موجب اطمينان وى گردد و باعث عمل نمودن به مقتضاى آن شود. و زياده بر اين مانند دانستن اصطلاحات علما و ارباب نظر و تطبيق هر دليل به قوانين علم منطق و غير آن لازم نيست، مگر كسى را كه تعليم ديگرى كند يا رفع شبههاى كه كسى را حاصل شده نمايد.
و قدرت بر تحصيل اين مايه دانش بر نهجى كه مذكور شد، هر مكلّفى را كه جامع شرايط تكليف باشد حاصل است، خواه خاصّى و خواه عامّى؛ پس هيچ كس در تقصير در آن و عدم سعى در تحصيل آن معذور نخواهد بود.
و تحصيل اين مايه دانش با هيچ كارى و شغلى منافاتى ندارد، با وجود اين مردم از تحصيل آن معرضاند و به صعوبت آن و عدم قدرت بر آن معتذر، بلكه بيشتر منسوبان به علم در زمان ما و همچنين در اكثر زمانهاى سابق با وجود افناى عمر خود در خواندن كتب و يافتن مسائل، از حصول قدر ضرورى از دانش كه هر عامى صاحب سليقه را در يك دو صحبت مستوفى تحصيل آن ممكن است، محرومند و فرقى در اين معنى ميان ايشان و ساير عوام النّاس نيست. و سببش آن بود كه غايات علوم را چنان كه هست تصوّر نكنند و فايده آن را منحصر در تحصيل مال و جاه و اعتبارات دنيوى دانند. و نهايت همّت عالى همّتان اين طبقه آن باشد كه شهرت و مسلّميت را وجهه هم سازند و اصلا به غرضى بالاتر از اين نپردازند. و بسيار از متعيّنان طلبه علوم و ارباب عمايم باشند كه دنيا را از طمطراق و دبدبه زرق و شيد و اسباب عام فريبى و مقتدائى پر كرده باشند و در معرفت الهى اعتماد بر تقليد محض كرده، با كودكان و پيرزنان راه تساوى پيمايند، و مشاهده اين شيوه بسا كه ازكيا را موجب نفرت از توجّه به طلب علم شده، باعث يأس كلّى از سعادت حقيقى گرديده باشد.
پیشگفتار گوهرِ مراد؛ عبدالرزاق لاهیجی
یکی از پرسشهای مطرحشده در آزمون درس معرفتشناسی:
"بهعنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه، بر اساس همهی آنچه در درس معرفتشناختی آموختهاید توضیح دهید آیا میدانید که امروز چهارشنبه است؟ لازم است تمامی ادعاهای خود را اثبات نمایید و اگر بهنحوی از نظریهای خاص در معرفتشناسی استفاده میکنید لازم است اولاً به آن تصریح نمایید و ثانیاً توضیح دهید به چه دلیل آن نظریه را برگزیدهاید."
متاسفانه این شیوه از فلسفهورزی چندان(و شاید در مواردی اصلاً) مورد توجه نظام آموزشی ما نیست و پاسخهای دانشجویان نیز به این پرسش نه چندان تحلیلی و دقیق، بلکه صرفاً با استفاده از برخی مفاهیم و عناوین معرفتشناختی بوده، بههیچعنوان چیزی به داشتههایمان نمیافزاید و مسئلهای را واقعاً حل نمیکند.
"بهعنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه، بر اساس همهی آنچه در درس معرفتشناختی آموختهاید توضیح دهید آیا میدانید که امروز چهارشنبه است؟ لازم است تمامی ادعاهای خود را اثبات نمایید و اگر بهنحوی از نظریهای خاص در معرفتشناسی استفاده میکنید لازم است اولاً به آن تصریح نمایید و ثانیاً توضیح دهید به چه دلیل آن نظریه را برگزیدهاید."
متاسفانه این شیوه از فلسفهورزی چندان(و شاید در مواردی اصلاً) مورد توجه نظام آموزشی ما نیست و پاسخهای دانشجویان نیز به این پرسش نه چندان تحلیلی و دقیق، بلکه صرفاً با استفاده از برخی مفاهیم و عناوین معرفتشناختی بوده، بههیچعنوان چیزی به داشتههایمان نمیافزاید و مسئلهای را واقعاً حل نمیکند.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ُُStjepan Hauser, Oblivion (Astor Piazzolla)
«... و این علمهای پیشینگان را خاصیت آن است که آموزندهی وی به اولکار نداند که فایده چیست اندر آنچه همی آموزد؛ پس به آخر به یکبار بداند؛ و به فایدهی آن اندر رسد و به غرض وی. پس باید که خوانندهی این کتاب را دلتنگ نشود به شنیدن چیزهایی که زود فایده را ننماید ...» ابنسینا؛ دانشنامهی علایی
Forwarded from اخبار فلسفه اصفهان
فصلنامه بيدآباد زمستان٩۶(2).pdf
1.1 MB
🔹شکاکيت ومنطق گرايي
🔹مصاحبه با دکتر حميد علايي نژاد
🔹بررسي نقد راما چاندران برنظريه توصيفات خاص راسل
🔹نسبي گرايي وپيامد هاي آن
#انجمن_علمي_فلسفه
🔹مصاحبه با دکتر حميد علايي نژاد
🔹بررسي نقد راما چاندران برنظريه توصيفات خاص راسل
🔹نسبي گرايي وپيامد هاي آن
#انجمن_علمي_فلسفه
«بهاران»
و رکود
اولین فصل فراموشیِ قایقی است
که روزی باد
او را تا عمق روزمرگیهای اکنون
به گِل نشاند
و ساعتهای شماطهدارش را
در ساحلهای بیزمان
مدفون ساخت
تا تنفسِ این آسمانِ بدون هوا را
ممکن سازد
در لحظهی تلألؤ نگاهی است
شاید
که آفتاب شکوفههای سیب
عطر غروب این فصل را
در آهنگی موزون
به پرواز میآورد
و رکود
اولین فصل فراموشیِ قایقی است
که روزی باد
او را تا عمق روزمرگیهای اکنون
به گِل نشاند
و ساعتهای شماطهدارش را
در ساحلهای بیزمان
مدفون ساخت
تا تنفسِ این آسمانِ بدون هوا را
ممکن سازد
در لحظهی تلألؤ نگاهی است
شاید
که آفتاب شکوفههای سیب
عطر غروب این فصل را
در آهنگی موزون
به پرواز میآورد
حداقل در بیشتر موارد نمیتوان به طور مستقیم پی برد که باورهای ما صادق هستند، اما احتمالاً میتوان به این نکته پی برد که آیا آنها به لحاظ شناختی موجه هستند یا خیر .... نتیجه اینکه تلاشهای معرفتی یک فرد به لحاظ شناختی موجه است، تنها اگر، و تا حدی که، آن تلاشها برای رسیدن به این هدف صورت پذیرند؛ به این معنی که شخص تنها باورهایی را قبول کند که برای صادق دانستنِ آنها دلیل خوبی داشته باشد. قبولِ یک باور، با وجود فقدان چنین دلیلی، غفلت از حقیقتجویی است؛ قبول چنین باوری، یک وظیفهناشناسیِ شناختی است.
BonJour, (1985), The Structure of Empirical Knowledge
BonJour, (1985), The Structure of Empirical Knowledge
Knowledge and action are the central relations between mind and world. In action, world is adapted to mind. In knowledge, mind is adapted to world. When world is maladapted to mind, there is a residue of desire. When mind is maladapted to world, there is a residue of belief. Desire aspires to action; belief aspires to knowledge. The point of desire is action; the point of belief is knowledge.
Those slogans are not platitudes—unless platitudes can be generally contested. According to many philosophers, desire aspires only to satisfaction, and belief only to truth. Action is a systematic way to satisfied desire, and knowledge to true belief, but desires can also be satisfied and beliefs true by chance. There is satisfied desire without action and true belief without knowledge. Why ask for more?
Satisfaction and truth already constitute the required match between mind and world, with the appropriate directions of fit. Of course, we sometimes desire to act; those desires are satisfied only if there is action. We sometimes believe ourselves to know; those beliefs are true only if there is knowledge. But such cases are special; our desires and beliefs frequently concern states of the world of which actions and beliefs are not themselves constituents. Although desires can be satisfied as well by chance as by action, that is no reason to marginalize the category of action in the understanding of mind. The place of desire in the economy of mental life depends on its potential connection with action. Similarly, although beliefs can be true as well by chance as by knowledge, that is no reason to marginalize the category of knowledge in the understanding of mind.
Timothy Williamson, (2000), Knowledge and Its Limits
Those slogans are not platitudes—unless platitudes can be generally contested. According to many philosophers, desire aspires only to satisfaction, and belief only to truth. Action is a systematic way to satisfied desire, and knowledge to true belief, but desires can also be satisfied and beliefs true by chance. There is satisfied desire without action and true belief without knowledge. Why ask for more?
Satisfaction and truth already constitute the required match between mind and world, with the appropriate directions of fit. Of course, we sometimes desire to act; those desires are satisfied only if there is action. We sometimes believe ourselves to know; those beliefs are true only if there is knowledge. But such cases are special; our desires and beliefs frequently concern states of the world of which actions and beliefs are not themselves constituents. Although desires can be satisfied as well by chance as by action, that is no reason to marginalize the category of action in the understanding of mind. The place of desire in the economy of mental life depends on its potential connection with action. Similarly, although beliefs can be true as well by chance as by knowledge, that is no reason to marginalize the category of knowledge in the understanding of mind.
Timothy Williamson, (2000), Knowledge and Its Limits
زنهار! نباید که زیرکی تو و بیزاری تو از عامیان آن دانی که هر چیز را منکر شوی، زیرا که از سرسبکی و عجزست، و حماقت اندر بدروغداشتن چیزی که حال آن ترا پیدا نشده است، کمتر از حماقت نیست براستداشتن چیزی را که پیش تو بیّنت و درستی آن ظاهر نیست، بلکه بر تو واجبست که دست اندر ریسمان توقف زنی، و اگر چه آنچه بشنوی ترا مستنکر آید، مگر که استحالت آن چیز ترا مبرهن شود، و صواب ترا آنست، که امثال این احوال اندر بقعه امکان بگذاری، مادام که برهان ترا از آن باز ندارد، و بدانکه اندر طبیعت عجایبست، و اندر قوتهای بالا که فعالند و قوتهای زیرین که منفعل اند اجتماعاتست.
خاتمت و وصیت
ای برادر بدان که اندرین اشارات محض کردم ترا از زبده حق، و اختیار لقمه حکمت اندر کلمهای لطیف اندر دهان تو نهادم، پس وی را گوش دار، و بر آن بخیلی کن از کسانیکه قدر آن ندانند، یا نادان باشند و از کسانیکه فطنت گیرنده ندارند، و بحکمت عادت نکرده اند، و از کسانیکه میل ایشان بناکسان بود، یا از گمراهان متفلسفه بود و از فرومایگان ایشان، و اگر کسی را بینی که بپاکی سریرت و نیکوئی سیرت او، و بتوقف او از آن که وسواس بوی شتابد، و بنظر کردن او بحق بچشم رضا و صدق، واثق باشی، آنچه از تو خواهد ازینمعنی بوی ده، بتدریج مفرق و مجزّا، و فراست بکار دار، از آنچه وی را آموختی، و آنرا که بوی خواهی آموخت، و عهد کن با وی بخدای و سوگندان مغلظ، که از آن بیرون نتواند آمد، که وی نیز با دگران همان سیرت سپرد، که تو با وی سپردی، پس اگر اینعلم فاش کنی، و ضایع گردانی، خدای میان من و تو! و کفی بالله وکیلا.
ابنسینا؛ اشارات و تنبیهات
خاتمت و وصیت
ای برادر بدان که اندرین اشارات محض کردم ترا از زبده حق، و اختیار لقمه حکمت اندر کلمهای لطیف اندر دهان تو نهادم، پس وی را گوش دار، و بر آن بخیلی کن از کسانیکه قدر آن ندانند، یا نادان باشند و از کسانیکه فطنت گیرنده ندارند، و بحکمت عادت نکرده اند، و از کسانیکه میل ایشان بناکسان بود، یا از گمراهان متفلسفه بود و از فرومایگان ایشان، و اگر کسی را بینی که بپاکی سریرت و نیکوئی سیرت او، و بتوقف او از آن که وسواس بوی شتابد، و بنظر کردن او بحق بچشم رضا و صدق، واثق باشی، آنچه از تو خواهد ازینمعنی بوی ده، بتدریج مفرق و مجزّا، و فراست بکار دار، از آنچه وی را آموختی، و آنرا که بوی خواهی آموخت، و عهد کن با وی بخدای و سوگندان مغلظ، که از آن بیرون نتواند آمد، که وی نیز با دگران همان سیرت سپرد، که تو با وی سپردی، پس اگر اینعلم فاش کنی، و ضایع گردانی، خدای میان من و تو! و کفی بالله وکیلا.
ابنسینا؛ اشارات و تنبیهات