The Harmonic Mind – Telegram
The Harmonic Mind
1.75K subscribers
9.19K photos
417 videos
178 files
1.38K links
Whatever goes on my mind in everyday life!
Download Telegram
وقتی چیزهای مهم و پایه‌ای زندگی رو به‌موقع درست، تعمیر یا به‌روز نمی‌کنیم و می‌گیم باشه بعداً، اون بعداً معمولاً با دردسر و هزینه‌ی خیلی بیشتری برمی‌گرده. الان شاید هنوز کار کنن و به‌نظر بی‌خطر بیان، اما یه روز یهو می‌زنن زیر همه‌چیز و تبدیل می‌شن به خرابی، قطعی یا بحران. امروز پول یا انرژی نمی‌ذاریم براشون، ولی اون هزینه اصلاً حذف نمی‌شه؛ فقط می‌ره برای آینده و چند برابر برمی‌گرده. چیزهای مهمی که سر وقت بهشون نرسیم، بعداً هم گرون‌تر تموم می‌شن، هم اعصاب‌خردکن‌تر و دردناک‌تر.
5💔1
معنا به‌عنوان نحوه‌ی ایستادن می‌گوید حتی وقتی رنج منصفانه نیست باز هم نحوه‌ی مواجهه‌ی تو می‌تواند معنادار باشد. ایستادن یعنی له نشدن زیر فشار در حین خیانت نکردن به ارزش‌هایت. معنا یعنی حفظ جهت انسانی خود، حتی وقتی مسیر بسته است.
5
اختلال باید مستقیماً متوجه نقاط عملکردی قدرت باشد. نه متوجه معاش روزمره‌ی مردم، شبکه‌های همیاری و فضاهای ترمیم روانی مردم. این همان تفاوت اختلال سیاسی با آشوب اجتماعی است.
3👍1
زیرساخت‌های زندگی باید در درون اعتراض حفظ شود. جنبش باید هم‌زمان برای قدرت فشار ایجاد کند و زندگی را درون خود مردم بسازد.
2
هزینه باید به بالا منتقل شود، نه اینکه به پایین پخش شود. هر اختلالی که هزینه‌ی اصلی‌اش را
مردمِ بی‌قدرت بپردازند از نظر استراتژیک شکست‌خورده است. قدرت باید هزینه‌دار شود، نه زندگی روزمره‌ی فرسوده‌تر.
4🤝1
خشم باید به‌مثابه سوخت جنبش باشد، نه فرمانده‌ی آن. خشم انرژی است، نه استراتژی. جنبش بالغ خشم را مهار نمی‌کند، ولی اجازه نمی‌دهد هدایت را به‌دست بگیرد.
4🤝1
بدون اختلال، هیچ چیز تغییر نمی‌کند. بدون زندگی، هیچ اعتراضی دوام نمی‌آورد.اعتراض باید به‌اندازه‌ای نظم را مختل کند که قدرت نتواند ادامه دهد، اما به‌اندازه‌ای زندگی را نگه دارد که جامعه بتواند ادامه دهد.
4🤝1
اعتراض مؤثر نه با عادی‌سازی کامل پیش می‌رود و نه با ویران‌سازی بی‌تمایز؛ بلکه با اختلالِ انتخاب‌شده، هوشمند و قابل‌بازگشت در نقاط حیاتیِ قدرت، در حالی که ظرفیت زیستی، روانی و اجتماعی جامعه حفظ می‌شود.
3🤝1
جنبش‌هایی که هم اختلال ایجاد کنند و هم شبکه‌های زندگی روزمره را حفظ کنند، موفق‌تر و ماندگارتر هستد. جنبش‌های کاملاً ویرانگر، سریع‌تر پشتیبانی اجتماعی را از دست می‌دهند حتی اگر خشم مشروع داشته باشند.
4
اعتراض مؤثر هزینه‌ساز است، اما خودسوز نیست و اهداف ساختاری را می‌زند، نه شریان‌های حیاتی جامعه را. خشم دارد، اما اسیر خشم نیست. فشار می‌آورد، اما زندگی را نگه می‌دارد.
4
اختلال زمانی مؤثر تلقی می‌شود کهنقاط گلوگاهی قدرت را هدف بگیرد، نه کارکردهای حیاتی زندگی روزمره‌ی جامعه را. اختلال مؤثر، مکانیسم‌های بازتولید قدرت را مختل می‌کند، نه زیست روزمره‌ی مردمی را که خود قربانی همان ساختارند.
1
جنبشی که هزینه‌ی اصلی‌اش بر دوش کنشگران بی‌قدرت بیفتد، ناپایدار است. وقتی هزینه‌ها به بدنه‌ی اجتماعی منتقل می‌شود فرسودگی، واگرایی و ریزش حمایت رخ می‌دهد. وقتی هزینه‌ها به ساختارها و نهادهای قدرت منتقل می‌شود، فشار واقعی ایجاد می‌شود. یعنی جنبش طوری طراحی می‌شود که ادامه‌ی وضع موجود برای قدرت گران‌تر از تغییر شود اما برای مردم غیرقابل‌تحمل‌تر نشود.
1
جنبش‌هایی که زندگی روزمره را فلج می‌کنند و منابع روانی مردم را می‌سوزانند به سرعت دچار فرسودگی می‌شوند. جنبش اجتماعی فقط ابزار فشار نیست، بلکه یک زیست‌جهان موقت است. اگر این زیست‌جهان نتواند زندگی را حمل کند، فرو می‌پاشد.
3
خشم هیجان بسیج‌کننده‌ی قدرتمند است اما خشم تصمیم‌گیرنده‌ی ضعیفی است. جنبش‌های بالغ خشم را سرکوب نمی‌کنند، اما آن را درون چارچوب‌های شناختی و راهبردی هدایت می‌کنند.
2👍2
سیستم‌ها با شوک کور فرو نمی‌ریزند بلکه با اختلال‌های هدفمند در نقاط حساس تغییر فاز می‌دهند. اختلال باید انتخاب‌شده و متمرکز بر نقاط حیاتی قدرت باشد، نه فراگیر و بی‌تمایز.
👍31
بقیه‌ی کتاب mating in captivity رو
Anonymous Poll
77%
بذار
23%
نذار
It is too easily assumed that problems with sex are the result of a lack of closeness. But my point is that perhaps the way we construct closeness reduces the sense of freedom and autonomy needed for sexual pleasure. When intimacy collapses into fusion, it is not a lack of closeness but too much closeness that impedes desire. Love rests on two pillars: surrender and autonomy. Our need for togetherness exists alongside our need for separateness. One does not exist without the other. With too much distance, there can be no connection. But too much merging eradicates the separateness of two distinct individuals. Then there is nothing more to transcend, no bridge to walk on, no one to visit on the other side, no other internal world to enter. When people become fused—when two become one—connection can no longer happen. There is no one to connect with. Thus separateness is a precondition for connection: this is the essential paradox of intimacy and sex. We come to our adult relationships with an emotional memory box ready to be activated. The extent to which our childhood relationships nurture or obstruct both sets of needs will determine the vulnerabilities that we bring into our adult relationships—what we most want and what we most fear. We all straddle both needs. Their intensity and priority fluctuate throughout our lives; and, as it happens, we tend to choose partners whose proclivities match our vulnerabilities. Some of us enter intimate bonds with an acute awareness of our need to connect, to be close, not to be alone, not to be abandoned. Others approach relationships with a heightened need for personal space—our sense of self-preservation inspires vigilance against being devoured. Erotic, emotional connection generates closeness that can become overwhelming, evoking claustrophobia. It can feel intrusive. What was initially a secure enclosure becomes confining.
Esther Perel

معمولاً وقتی رابطه‌ها به مشکل جنسی می‌خورن، همه سریع فکر می‌کنن لابد صمیمیت کمه. ولی قضیه همیشه این نیست. بعضی وقتا اتفاقاً برعکسه: صمیمیت اون‌قدر زیاد شده که نفسِ میل جنسی رو گرفته. وقتی نزدیکیِ احساسی تبدیل می‌شه به قاطی شدنِ کامل، آزادی و استقلالی که میل جنسی بهش احتیاج داره از بین می‌ره. عشق روی دو تا پایه وایساده: با هم بودن و خودت بودن. ما هم‌زمان هم دلمون می‌خواد یکی کنارمون باشه، هم دلمون می‌خواد خودمون باشیم. هیچ‌کدوم بدون اون یکی کار نمی‌کنه. اگه فاصله خیلی زیاد باشه، اصلاً ارتباطی شکل نمی‌گیره. ولی اگه زیادی به هم بچسبیم، مرزِ من و تو پاک می‌شه. اون‌وقت دیگه چیزی برای وصل شدن نمی‌مونه. کسی نیست که بخوای بهش برسی، پلی نیست که روش راه بری، دنیای درونیِ جداگانه‌ای نیست که کشفش کنی. وقتی دو نفر انقدر قاطی هم می‌شن که می‌شن یکی، دیگه اتصال معنایی نداره. چون اتصال یعنی دو تا وجود جدا که به هم می‌رسن. برای همین یه پارادوکس عجیب داریم: جدا بودن شرطِ وصل شدنه. ما با یه جعبه خاطرات احساسی بزرگ می‌شیم و می‌بریمش توی رابطه‌های بزرگسالی‌مون. اینکه توی بچگی چقدر تونستیم هم محبت بگیریم هم مستقل بشیم، تعیین می‌کنه توی رابطه‌های عاشقانه از چی بیشتر می‌ترسیم و چی رو بیشتر می‌خوایم. همه‌مون یه جایی وسط این دو نیاز وایسادیم، فقط شدت‌شون فرق می‌کنه. جالب اینه که معمولاً جذب آدمایی می‌شیم که دقیقاً به زخم‌های ما می‌خورن. بعضی‌ها با ترسِ تنها موندن وارد رابطه می‌شن؛ نزدیکی براشون حکم امنیت رو داره. بعضی‌ها برعکس، خیلی حواسشون به مرزهاشونه؛ نگرانن توی رابطه خورده بشن، گم بشن، خودشون نباشن. برای این دسته، صمیمیت زیاد می‌تونه خفه‌کننده باشه. چیزی که اول حس امن بودن می‌داد، کم‌کم می‌شه قفس.
استر پرل
3
اخلاق سالم، اخلاقی است که سوژه را نابود نکند.
4