Nima's Notes – Telegram
Nima's Notes
55 subscribers
118 photos
3 videos
1 file
16 links
دیدگاه‌ها تغییر می‌کنند و نوشته‌ها برای مخاطبی جز خود شخص نگارنده نیستند.
https://nimara.xyz
me@nimara.xyz
Download Telegram
هدفم از این معرفی خلاصه و مختصر صرفا توضیح دادن اهمیت قرآن و عقل‌گرایی برای معتزله بود. به طور کلی معتزله پنج حکم اصلی دارن که توضیح اونها نیاز به وقت و انرژی بیشتری از یادگرفتنشون داره و در حال حاضر من قصد چنین کاری ندارم. اگر بخواییم برگردیم به حکم اول، باید استدلال معتزله رو بشنویم. از نظر اونها خداوند عادل و قادر هست (طبق آیات کلام‌الله) اما برای اینکه بتونه عادلانه قضاوت کنه اعمال بندگانش رو، اون بندگان باید حتما از اختیار و آزادی عمل برخوردار باشند. قضاوت خداوند ناعادلانه‌ست وقتی که بنده‌ای آزاد نباشه تصمیمات خودش رو بگیره. درواقع قضاوت تصمیماتی که بنده فقط مجری‌شان باشه بسیار دور از عدل الهی‌ست. معتزله همچنین اعتقاد داشتند که خداوند حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند شخص گناهکار را به بهشت بفرستد و شخص بی‌گناه را به جهنم (متشرعین با این دیدگاه مخالف بودند). این نظر با اعتقاد به قادر بودن خدا در تناقضه اما معتزله برای این هم دلایلی داشتند که من شخصا نمی‌تونم کافی بدونمشون.

اما نکته‌ی جالب حکم یکسان کانت و معتزله با اختلاف زمانی نهصد ساله، در این حقیقته که کانت برای اثبات حکم به ذهن خود انسان رجوع می‌کنه و معتزله به وجود خالقی قادر و عادل که احکامش رو از طریق پیامبر برگزیده‌ش در کتابی بیان کرده. این پرش بزرگ مدرنیته‌ست. انسان در نتیجه‌ی جنگ‌های صلیبی و پشت سر گذاشتن قرون تاریک وسطی در غرب دست از گشتن به دنبال جواب‌های سوال‌هاش در موجودیتی فرابشری و omniscient می‌کشه و تمرکز می‌کنه رو پیدا کردن جواب‌ها با استفاده از ظرفیت‌های ذهنی و عقلانی خودش.

این متن نسخه‌ی خلاصه‌تر و گسترده‌تر رشته‌استوری‌های اینستاگرام بود. به نظرم اینستاگرام و تلگرام دو میدیوم کاملا متفاوت از همدیگرند و نیاز دارند که با توجه به این تفاوت‌هاشون در پیام‌رسانی مورد استفاده قرار بگیرند. برای همین از آوردن بعضی چیزها به تلگرام خودداری کردم و مجبور شدم با روش‌های دیگه متن رو جلو ببرم.
"I mean, I’ve got my options open. I can do whatever I want. If I went to the Disney studios and they said, “Look, Alan, we want you to write Minnie Mouse,” and if I were to say to them, “Well, yeah, but I really would like to do Minnie Mouse as a prostitute, because I’ve got a really good story worked out there,” and if they considered it and said, “Yeah, well, actually you could have something. This will be fine. Try and see how it goes.” And then the results had been good, and they liked it, then that would be more comparable, absurd as it sounds, to the situation that I was in at DC."

- Alan Moore, The Comics Journal Interview, 1987
شما به کشور خود بدهکار نیستید.
Nima's Notes
Werner Herzog: [On the jungle]
"Kinski always says it's full of erotic elements. I don't see it so much erotic. I see it more full of obscenity. It's just - Nature here is vile and base. I wouldn't see anything erotical here. I would see fornication and asphyxiation and choking and fighting for survival and... growing and... just rotting away. Of course, there's a lot of misery. But it is the same misery that is all around us. The trees here are in misery, and the birds are in misery. I don't think they - they sing. They just screech in pain. It's an unfinished country. It's still prehistorical. The only thing that is lacking is - is the dinosaurs here. It's like a curse weighing on an entire landscape. And whoever... goes too deep into this has his share of this curse. So we are cursed with what we are doing here. It's a land that God, if he exists has - has created in anger. It's the only land where - where creation is unfinished yet. Taking a close look at - at what's around us there - there is some sort of a harmony. It is the harmony of... overwhelming and collective murder. And we in comparison to the articulate vileness and baseness and obscenity of all this jungle - Uh, we in comparison to that enormous articulation - we only sound and look like badly pronounced and half-finished sentences out of a stupid suburban... novel... a cheap novel. We have to become humble in front of this overwhelming misery and overwhelming fornication... overwhelming growth and overwhelming lack of order. Even the - the stars up here in the - in the sky look like a mess. There is no harmony in the universe. We have to get acquainted to this idea that there is no real harmony as we have conceived it. But when I say this, I say this all full of admiration for the jungle. It is not that I hate it, I love it. I love it very much. But I love it against my better judgment."
شاید بشود گفت تهاجم بریتانیایی دهه‌ی هشتاد میلادی که موج جدیدی از نویسندگان بااستعداد از جمله الن مور، نیل گیمن و گرنت موریسن را به ایالات متحده کشاند با نخستین اثر امریکایی الن مور آغاز شد.

ساگای سوامپ ثینگ که به وحشت اگزیستنسیال و ماجراجویی‌های گیاهی با خودآگاهی انسانی در جهانی مرموز می‌پردازد از نظر بسیاری از طرفداران نوشته‌های این هنرمند، بهترین و کامل‌ترین اثر مور می‌باشد. در این ساگا که از شش کتاب تشکیل شده، مور به بررسی پرسش‌هایی مربوط به سرشت انسان، خشونت، عشق و طبیعت می‌پردازد.

در سری‌های پیشین سوامپ ثینگ داستان همیشه یک چیز بود:‌ الک هالند در اثر انفجاری که به قصد کشتن او صورت گرفته بود در حالی که بدنش در آتش می‌سوزد خود را به داخل باتلاقی پرت می‌کند و پس از مدتی با ظاهری متفاوت از باتلاق بیرون می‌آید. تصور بر این بود که از آنجایی که هالند روی فرمولی برای بازسازی بافت گیاهی تحقیق می‌کرد، به نحوی توانسته بافت بدن خودش را با گیاه جایگزین کند. این تصور در تمام داستان‌های پیش از مور وجود داشت و پذیرفته شده بود که هالند انسانی‌ست در قامت یک هیولای گیاهی.

اما مور ایده‌ای دیگر در سر داشت و زمانی که لن وین (خالق شخصیت) با او برای برعهده گرفتن ران رهاشده‌ی سوامپ‌ثینگ تماس گرفت، او تاکید کرد که تنها در صورتی این پیشنهاد را می‌پذیرد که بتواند ایده‌ی خودش را اجرا کند.

کار اصلی مور با شماره‌ی ۲۱ که درس آناتومی (The Anatomy Lesson) نام داشت شروع می‌شود. اولین جمله ی این شماره‌ی نمادین و آیکانیک در ذهن هر خواننده‌ی سوامپ ثینگ حک شده‌است: «امشب در واشنگتن می‌بارد.» جمله‌ای که با توجه به آنچه در بیست و چهار صفحه‌ی بعد می‌آید، لحن تمام ساگا رو مشخص می‌کند. در ایده‌ی مور، موجودی که از باتلاق برمی‌خیزد هالند نیست. گیاهی insentient با جذب خودآگاهی الک هالند و با تصور اینکه انسان‌ است، بدنی با شباهت به بدن انسان برای خود می‌سازد بدون اینکه اندام‌های این بدن هیچ نقشی داشته باشند در زندگی گیاهی که ما به عنوان سوامپ ثینگ می‌شناسیم.

در واقع، سوامپ ثینگ انسانی نیست که در بدن گیاهی گیر افتاده باشد. کاملا برعکس، گیاهی‌ست که تصور می‌کند انسان است. این کشف برای شخصیت سوامپ ثینگ بحران هویتی‌ای به همراه دارد که او را در دو کتاب اول ساگا به ماجراجویی‌هایی در راستای خودشناسی هدایت می‌کند. تمام آنچه که این هیولا می‌داند، تمام درکش از جهان اطراف و وجودیت خودش و خاطراتش، هیچ‌کدام از خودش نیستند و به کسی که در باتلاق مرد تعلق دارند. حقیقت داستان بر این استوار است که زندگی سوامپ ثینگ با مرگ الک هالند آغاز شد.

سوامپ ثینگ در طول دو کتاب اول با اطلاعات جدیدی که درمورد خود کسب کرده کنار می‌آید و آنها را می‌پذیرد. مسیری که طی می‌شود به هیچ وجه ساده و راحت نیست. در یکی از شماره‌های ساگا، سوامپ ثینگ تصمیم میگیرد به خوابی عمیق برود تا در ناخودآگاه خود و لایه‌های زیرین آگاهیش با حقیقت روبرو شود. در یک فضای انتزاعی که ترکیبی از تمام خاطرات زندگی الک هالند است، سوامپ ثینگ با حقایق روبرو می‌شود. او در جشن عروسی هالند که با همسرش لینداست متوجه می‌شود که دارد خاطرات کس دیگری را تماشا می‌کند. در طی چند پنل،‌ هالند (سوامپ ثینگ خودش را در ظاهر هالند تصور می‌کند) از بقیه جدا می‌شود و مورد حمله‌ی موجوداتی قرار می‌گیرد که "انسانیت" او را می‌خواهند. سوامپ ثینگ با در دست گرفتن جمجمه‌ی هالند از آنها فرار می‌کند و التماس می‌کند که انسانیتش (به صورت فیزیکی جمجمه‌ی در دستش) را رها کنند. او حاضر نیست از انسانیت خود بگذرد. جمجمه‌ی هالند در این شماره نقشی که یوریک برای هملت داشت را برای سوامپ ثینگ دارد و این هیولا با انسانیتش وارد مکالمه می‌شود. سوامپ ثینگ به مانند کانتی که از خواب جزم‌اندیشانه خویش بیدار شده است پس از این رویارویی با حقیقت، تصمیم می‌گیرد که انسانیت خود را رها کند چون به او تعلق ندارد. جهان‌بینی انسانی‌ای که با خودآگاهی الک هالند به سوامپ ثینگ منتقل شد با ذات شخصیت او مطابقتی ندارد و او باید جهان‌بینی خودش را از نو بسازد.

پذیرش هویت جدید سوامپ ثینگ برای او سریع‌تر از ساخت پایه‌های جهان‌بینیش اتفاق می‌افتد (همانطور که باید باشد). می‌شود ادعا کرد که پذیرش هویت گیاهی و غیرانسانی لازمه‌ی شروع پروسه‌ی ساخت جهان‌بینی‌ست. این شخصیت در طول ساگا با تهدیداتی کیهانی و فراتر از درک بشر روبرو می‌شود و جهان‌بینیش بر طبق تجربیاتی که به دست می‌آورد شکل می‌گیرد.
در طول این ماجراجویی‌ها، ایده‌ی عدم وجود خیر و شر مطلق بارها مورد بررسی قرار می‌گیرد و تمرکز اصلی سری گوتیک امریکایی (American Gothic) مور می‌باشد. حتی می‌شود گفت که این تمرکز در دیگر آثار مور مثل وی فور وندتا و واچمن نیز وجود دارد. در واچمن، آزیمندیاس باور دارد که برای رسیدن به خیر بزرگ می‌شود انجام شرهای کوچک‌تر را اخلاقی دانست اما رورشاک تفکری باینری (و سیاه و سفید درست مثل ماسکش!) دارد و می‌گوید که یک امر شر، شر است و هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. مور رورشاک را به تحقیر می‌گیرد و از او شخصیتی متعصب، جزم‌اندیش و روان‌پریش می‌سازد با ترومایی که در روحیاتش حک شده‌است. در سوامپ ثینگ هم شخصیت‌هایی که به خیر و شر مطلق اعتقاد داشتند تحقیر مشابهی را تجربه‌ می‌کنند. در بین این شخصیت‌ها ما اسپکتری را می‌بینیم که مامور رها کردن غضب خداوند بر اشرار است و در رویارویی با شر عظیمی که در امریکن گوتیک برمی‌خیزد با نشان دادن ساده‌اندیشی‌اش تحقیر می‌شود.

سوامپ ثینگ داوطلبانه به سوی تاریکی عظیم گام برمی‌دارد و می‌پرسد شر در تمام طبیعت کجاست؟ سوالی که پارلمان درخت‌ها (محافظان سابق طبیعت، مثل خود پروتاگونیست ما) از سوامپ ثینگ پیش‌تر پرسیده بودند و او نتوانسته بود پاسخی بهش بدهد. تمام آنچه که سوامپ ثینگ می‌تواند به این تاریکی عظیم بدهد پرسشی‌ست فلسفی درباره‌ی ذات تاریکی. به نقل از پارلمان درخت‌ها: «شته برگ را می‌خورد. کفشدوزک شته را می‌خورد. خاک کفشدوزک مرده را جذب می‌کند. گیاه از خاک تغذیه می‌کند. آیا شته شر است؟ آیا کفشدوزک شر است؟ آیا خاک شر است؟ در طبیعت شر کجاست؟»

بینش الن مور نسبت به خیر و شر این است که آنها مکمل یکدیگرند. خیر از شر بیرون می‌آید و شر از خیر. درست مانند شری (مرگ الک هالند) که به سوامپ ثینگ خودآگاهی بخشید. تاریکی عظیم که از سرزمینی پست‌تر از جهنم برخواسته در شماره‌ی یکی مانده به آخر امریکن گوتیک به شکل دستی بزرگ با دستی مانند خودش که از سرزمینی والاتر از بهشت به سویش دراز شده ارتباط برقرار می‌کند. آنها همدیگر را می‌شناسند و اکنون، سوامپ ثینگ هم این را می‌داند.

می‌شود درمورد این ساگا سال‌ها نوشت چون یک اثر هنری عالی بیش از پاسخ به مخاطب باید پرسش تقدیم کند و مخاطب را به تفکر وادار کند. مور این اصل را به خوبی می‌داند و برای میدیوم کامیک‌بوک استنلی‌کوبریکی‌ست که فیلسوف‌کارگردان بود. برای هنرمندانی مانند مور و کوبریک میدیومی که در آن کار می‌کنند چه کامیک‌بوک باشد چه فیلم تنها ابزاری‌ست برای خردورزی و اندیشیدن. این خصوصیت، هنرمندان برجسته را از بقیه جدا می‌کند. این کار جدیدی نیست. ذهن‌های برجسته تاریخ همگی همینطور بودند. از دکارتی که به مانند سوامپ ثینگ تمام باورهای زندگی‌ش را آرام آرام نابود کرد تا دوباره محکم‌تر بسازد. دکارت می‌گفت یک شب در تنهایی کار روی منظومه‌ی عظیم فلسفی خود را با جمله‌ی «من فکر می‌کنم، پس هستم» آغاز کرده بود و امشب در واشنگتن می‌بارد.
زمانی که از مطالعه صحبت می‌شه، تصور ابتدایی در ذهن اکثریت اینه که مطالعه همان خواندن متن و کتابه. این باور پتانسیل تخریب کردن قوه‌ی خرد و تفکر افراد در مقام‌ها و سنین مختلف رو به همراه داره.

مطالعه فقط کتاب خواندن نیست، اما کتاب خواندن بخش بزرگی ازشه. بازی کردن، فیلم دیدن، تامل کردن، مدیتیشن و هرگونه شکل دیگر فعالیت ذهنی که شما رو به شناخت خود، جهان اطراف، و کنجکاوی درمورد "چیزها" ترغیب کنه مطالعه محسوب باید بشه. چیز خاصی در صفحات کتاب نیست. جادوی کتاب بین خطوطه نه در خطوط. جادوی کافکا هیچ ارتباطی به کتاب به عنوان یک جسم مقدس نداره، بلکه این جادو در بین خطوط و در ذهن مخاطب تاثیرگذاره.

پس کتاب مقدس نیست. میدیوم کتاب ثابت شده‌ست در تاریخ چون بهترین روش انتقال دانش از نسل به نسل بعد در طول گذر زمان بوده. اما هر شخصی در هر برهه‌ی زمانی‌ای می‌تونه کتابی رو در دست بگیره و بخونه اما در نهایت درک هر کدام از اون اشخاص با دیگری متفاوته. این انتقال دانش به سوژه وابسته‌ست و سابجکتیو باید در نظر گرفته بشه. به بیان دیگر، شمایید که ارزش هر کتابی رو مشخص می‌کنید و شمایید که دریافتی خودتون رو تعیین می‌کنید.

خیلی‌ها افلاطون می‌خوانند اما از بین همان افراد هرکسی نمی‌تونه یه نقد ساده درمورد اثار افلاطون بخونه. چون:

۱- یا با این اثار مثل کتاب مقدس برخورد می‌کنه.
۲- یا صرفا توانایی تحلیل بالایی هنوز پیدا نکرده.

بنابراین، ادعای مرسومی که می‌گه "کتاب بخون برات خوبه" کمکی به کسی نمی‌کنه. مهم کیفیت کتاب خواندن شماست و توانایی ذهنی‌ای که توسعه می‌دهید. حالا میشه پرسید که نقش کتاب در این مسیر چیه؟ چطور میشه ازش استفاده کرد؟!

بزرگترین لطفی که یک کتاب برای کسی انجام داده اینه که دنیای جدیدی به اون شخص معرفی کرده و باعث شده که با دیدی متفاوت به جهان اطراف و خود فکر کنه. پس در قدم اول، باید کتاب‌هایی رو مطالعه کرد که جهان‌های متفاوتی به شما معرفی می‌کنند. به عنوان کسی که همیشه علاقه‌مند به ریاضی و علوم نظری هست برای من کتاب‌های فلسفه و ادبیات این کار رو انجام دادند. برای شما می‌تونه متفاوت باشه. این بهترین استفاده از کتاب برای هرکسی در این دنیاست.

اما با پیشرفت تکنولوژی و ظهور میدیوم‌های دیگر،‌ گزینه‌های بیشتری هم در اختیار مردم قرار داده شده. سینما، موسیقی،‌ تئاتر و همین متن‌های منتشر شده در وب جزو میدیوم‌های مکمل به حساب میان. سینمای خوب دنبال کنید و بعد یکمی سینمای بد دنبال کنید و بعد دوباره یکمی سینمای متفاوت دنبال کنید و بعد سینما رو توی موسیقی دنبال کنید و بعد موسیقی رو توی تئاتر دنبال کنید و بعد تئاتر رو توی نمایشنامه دنبال کنید و این رو مدام تغییر بدید. خودتون رو برده‌ی میدیوم خاصی نکنید. بهترین تجربه‌هایی که می‌تونید کسب کنید در دنیای ناشناخته‌های شما قرار دارن و چیزهایی که این ناشناخته‌ها رو برای شما بیشتر می‌کنند بهترین چیزهایین که وجود دارند.

اگر کتابی به شما گفت قطعا قطعا تمام جواب‌ها رو داره ازش بترسید و نسبت به چیزی که می‌تونه بهتون بده شک کنید. هرچقدر که دایره‌ی دانش شما بزرگتر بشه، سطح تماسش با جهان خارج ناشناخته بیشتر میشه. هنر در بالاترین سطح خود، پرسشگری شما رو تقویت می‌کنه. عطش شما برای تجربه‌های جدید و کنجکاوی در جاهای مختلف رو تقویت می‌کنه!‌
👍1
Titan
Disasterpeace
what do you think?
Nima's Notes
زمانی که از مطالعه صحبت می‌شه، تصور ابتدایی در ذهن اکثریت اینه که مطالعه همان خواندن متن و کتابه. این باور پتانسیل تخریب کردن قوه‌ی خرد و تفکر افراد در مقام‌ها و سنین مختلف رو به همراه داره. مطالعه فقط کتاب خواندن نیست، اما کتاب خواندن بخش بزرگی ازشه. بازی…
باور بر اینکه فاشیسم با مطالعه و یا نژادپرستی با سفر کردن از بین می‌ره، نیازمند این فرض هست که مردم به طور طبیعی منطقی رفتار می‌کنند.
آلفرد روزنبرگ که در حزب نازی از روزهای اول تا آخر حضور تاثیرگذار داشت، اسپینوزا می‌خوند. اما تا زمانی که چشم و گوش فقط برای حرف‌های هم‌جهت با منافع شخصی باز شوند، هیچ مقدار دیدگاه متفاوتی تاثیری نداره.
بنیانگذاران فاشیسم از هرکسی بهتر و بیشتر کتاب خواندند و نتیجه‌ش رو در شکل سیستمی که انسان رو فقط به عنوان سوخت در نظر می‌گرفت پیدا کردند.
تکامل با انسان به پایان نمی‌رسد.
«افکار و اذهان در قرن هجدهم تحت تاثیر گام‌های بلندی بود که در علوم ریاضیاتی و طبیعی در قرن هفدهم برداشته بودند، و طبیعی بود که روشی که نزد کپلر، گالیله، دکارت و نیوتن آن‌همه ثمرات داشت، برای تعبیر و تفسیر پدیده‌های اجتماعی و هدایت زندگی نیز به کار بسته شود. اگر قرار باشد فقط یک نفر را اسم ببریم که پدیدآورنده‌ی چنین نهضتی بوده است، بی‌بروبرگرد این یک نفر کسی نیست جز ولتر. شاید او آغازگر این نهضت نبوده باشد اما بیش از نیم قرن بزرگترین و پرآوازه‌ترین چهره‌ی آن بود. کتاب‌هایش، جزوه‌هایش، اصلا زیستنش، به مراتب بیش از هر عامل دیگری به تخریب سلطه‌ی حکومت مطلقه و آیین کاتولیک کمک کرد. تاثیر ولتر پس از مرگ او هم ادامه یافت. آزادی فکر مترادف شد با نام او: نبردهایی که در راه آزادی فکر در می‌گرفت زیر بیرق او پیش می‌رفت. حتی یک انقلاب مردمی از زمان او تاکنون سراغ نداریم که برخی از کاری‌ترین سلاح‌ها را از زرادخانه‌ی تهی‌ناپذیر او برنگرفته باشد، زیرا این زرادخانه دو قرن است که سلاح‌هایش کهنه نشده است...
ادامه در کامنت‌ها
Nima's Notes
«افکار و اذهان در قرن هجدهم تحت تاثیر گام‌های بلندی بود که در علوم ریاضیاتی و طبیعی در قرن هفدهم برداشته بودند، و طبیعی بود که روشی که نزد کپلر، گالیله، دکارت و نیوتن آن‌همه ثمرات داشت، برای تعبیر و تفسیر پدیده‌های اجتماعی و هدایت زندگی نیز به کار بسته شود.…
همزمان گروهی از مردم تلاش می‌کنند تا از محبوبیت ولتر در فرانسه و دیوید هیوم در اسکاتلند بخاطر باورهاشون نسبت به برده‌داری و حقوق زنان بکاهند.

تقاضا کردند مجسمه‌‌های دیوید هیوم از مکان‌های عمومی حذف بشوند و می‌پرسند آیا ولتر شایستگی‌ کافی برای این محبوبیت را دارد؟

قضاوت کردن افراد از قرن‌های گذشته با معیارهای اخلاقی امروزی کاری بی‌معنی و ابسرد هست.

اعلامیه تغییر نام ساختمان دیوید هیوم در سایت دانشگاه ادینبرگ:
https://www.ed.ac.uk/news/students/2020/equality-diversity-and-inclusion-an-update

هیوم در یکی از جستارها نوشته بود به خاطر اینکه در بین سیاه‌پوستان تمدنی مثل تمدن‌های سفیدپوستان هیچوقت شکل نگرفت، این نژاد نسبت به سفیدپوستان جایگاه پایین‌تری دارند. بعد قتل جورج فلوید و کمپین بلک‌لایوزمتر دانشگاه تحت فشار قرار گرفت تا نام ساختمان دیوید هیوم رو تغییر بده.
آیا هر پرسش در دنیا جوابی مشخص و صریح داره که بشه با فرضیه‌های فیزیکی توضیح داد؟
Anonymous Poll
36%
بله
64%
خیر
آیا عنصر تصادفی بودن (randomness) وجود داره؟
Anonymous Poll
47%
بله
53%
خیر