🕋 «کعبه شد سینه چاک علی 🌱»
▫️شهید حاج قاسم سلیمانی:
🔘پیغمبر فرمود «وماعَرَفَک»؛ کسی نمیتواند تو را بشناسد. «الا اللّه َو أنا»؛ جز خدا و من یعنی رسول خدا؛ کسی نمیتواند حقیقت، عظمت و واقعیت علی بن ابیطالب را بشناسد.
📍: @nmrbasij
▫️شهید حاج قاسم سلیمانی:
🔘پیغمبر فرمود «وماعَرَفَک»؛ کسی نمیتواند تو را بشناسد. «الا اللّه َو أنا»؛ جز خدا و من یعنی رسول خدا؛ کسی نمیتواند حقیقت، عظمت و واقعیت علی بن ابیطالب را بشناسد.
📍: @nmrbasij
بسیج پ.م شهید بهشتی رشت
🔄 : تبادل 📍. @nmrbasij
#پست_موقت
کاروان راهیان نور احرار✨
ویژه دانشجویان علوم پزشکی گیلان
🗓 مهلت ثبتنام:
دانشجویان دختر: تا ۱۵ بهمن
دانشجویان پسر: تا ۲۰ بهمن
🚌 بازه اعزام:
دانشجویان دختر: دهه آخر بهمن
دانشجویان پسر: دهه اول اسفند
💳هزینه سفر، متعاقبا اعلام میگردد.
✅ لینک ثبت نام :
https://form.iahd.ir/f/770kjx412
📍. @nmrbasij
کاروان راهیان نور احرار✨
ویژه دانشجویان علوم پزشکی گیلان
🗓 مهلت ثبتنام:
دانشجویان دختر: تا ۱۵ بهمن
دانشجویان پسر: تا ۲۰ بهمن
🚌 بازه اعزام:
دانشجویان دختر: دهه آخر بهمن
دانشجویان پسر: دهه اول اسفند
✅ لینک ثبت نام :
https://form.iahd.ir/f/770kjx412
📍. @nmrbasij
❤2
بسیج پ.م شهید بهشتی رشت
🔄 : تبادل 📍. @nmrbasij
➕پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی شهادت دو قاضی برجسته
در پی شهادت دو تن از قضات برجسته قوه قضاییه رهبر انقلاب اسلامی پیامی صادر کردند.
متن پیام حضرت آیتالله خامنهای به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت عالِم مجاهد جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ علی رازینی و همکار ایشان قاضی شجاع جناب آقای حاج شیخ محمد مقیسه رضوان الله علیهما را به بازماندگان مکّرم ایشان تبریک و فقدان آنان را تسلیت عرض میکنم.
شهید رازینی در گذشته نیز در معرض سوء قصد بدخواهان قرار گرفته و سالها رنج جانبازی را تحمل کرده بودند.دو برادر گرامی ایشان قبلا به شهادت رسیده اند.
رحمت و رضوان خدا بر همه ی آنان و بر خانوادههای باگذشت و صبورشان باد.
سید علی خامنهای
۲۹ دی ۱۴۰۳
📍. @nmrbasij
در پی شهادت دو تن از قضات برجسته قوه قضاییه رهبر انقلاب اسلامی پیامی صادر کردند.
متن پیام حضرت آیتالله خامنهای به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت عالِم مجاهد جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ علی رازینی و همکار ایشان قاضی شجاع جناب آقای حاج شیخ محمد مقیسه رضوان الله علیهما را به بازماندگان مکّرم ایشان تبریک و فقدان آنان را تسلیت عرض میکنم.
شهید رازینی در گذشته نیز در معرض سوء قصد بدخواهان قرار گرفته و سالها رنج جانبازی را تحمل کرده بودند.دو برادر گرامی ایشان قبلا به شهادت رسیده اند.
رحمت و رضوان خدا بر همه ی آنان و بر خانوادههای باگذشت و صبورشان باد.
سید علی خامنهای
۲۹ دی ۱۴۰۳
📍. @nmrbasij
👍1
راهیاننور ۱۴۰۲
ساعت ۷ و ۳۵ دقیقه🕢
گلزار شهدای رشت📍
هرکسی کنار رفقاش یه گوشهای نشسته بود و منم تو یه جمعی مات و مبهوت از اینکه بالاخره اومدم و قراره برم!
حاج آقا اسماعیلی اومدن و کمی برامون حرف زدن و من، دل تو دلم نبود که سوار اتوبوس بشم؛ انگار تا توی اتوبوس نمینشستم باورم نمیشد که راهیام!
بالاخره زمانش رسید.. 🚌
بوی اسپند توی فضا پیچیده بود، از زیر قرآن که رد شدیم انگار تازه این سفر پر ماجرای روح نواز شروع شد. راهی شدیم سمت جنوب، راهیان نور...✨
تقریبا آخرای شب بود که به دوکوهه رسیدیم. دونه دونه بار و بندیلو برداشتیم و رفتیم سمت اقامتگاهی که برامون درنظر گرفته شده بود. طولی نکشید که چشمهامون به سردی هوا چیره شد و گرمِ خواب شد. خورشید فردا طلوع کرد و روزمون با نوحهها و نواهایی که بوی جبهه و جنگ میداد، شروع شد! 🌤️
برای وعدهی صبحانه رفتیم سمت سالنغذاخوری؛ نور ملایم چشمنوازی از لابهلای برگهای درخت پشت پنجره، روی میزها سرک میکشید🍃
انگاری نور داشت کمکم خودشو نشون میداد...
(ادامه دارد...)
#مرورخاطرات
👈🏻 ثبتنام راهیاننور ۱۴۰۳
📌بسیجدانشجوییدانشگاهعلومپزشکیگیلان
تلگــرام | ایتــا | اینستـاگـرام
ساعت ۷ و ۳۵ دقیقه🕢
گلزار شهدای رشت📍
هرکسی کنار رفقاش یه گوشهای نشسته بود و منم تو یه جمعی مات و مبهوت از اینکه بالاخره اومدم و قراره برم!
حاج آقا اسماعیلی اومدن و کمی برامون حرف زدن و من، دل تو دلم نبود که سوار اتوبوس بشم؛ انگار تا توی اتوبوس نمینشستم باورم نمیشد که راهیام!
بالاخره زمانش رسید.. 🚌
بوی اسپند توی فضا پیچیده بود، از زیر قرآن که رد شدیم انگار تازه این سفر پر ماجرای روح نواز شروع شد. راهی شدیم سمت جنوب، راهیان نور...✨
تقریبا آخرای شب بود که به دوکوهه رسیدیم. دونه دونه بار و بندیلو برداشتیم و رفتیم سمت اقامتگاهی که برامون درنظر گرفته شده بود. طولی نکشید که چشمهامون به سردی هوا چیره شد و گرمِ خواب شد. خورشید فردا طلوع کرد و روزمون با نوحهها و نواهایی که بوی جبهه و جنگ میداد، شروع شد! 🌤️
برای وعدهی صبحانه رفتیم سمت سالنغذاخوری؛ نور ملایم چشمنوازی از لابهلای برگهای درخت پشت پنجره، روی میزها سرک میکشید🍃
انگاری نور داشت کمکم خودشو نشون میداد...
(ادامه دارد...)
#مرورخاطرات
👈🏻 ثبتنام راهیاننور ۱۴۰۳
📌بسیجدانشجوییدانشگاهعلومپزشکیگیلان
تلگــرام | ایتــا | اینستـاگـرام
‼️اصلاحیه‼️
• زمان اعزام خواهران به تاریخ ۴ اسفندماه (همزمان با اعزام برادران) تغییر یافت.
• بازهی سفر ۴ الی ۹ اسفند خواهد بود.
• تبعاً مهلت ثبتنام برای همهی دانشجویان تا تاریخ ۲۰ بهمن ماه ادامه دارد.
🔻برای ثبتنام کلیک کنید🔻
#راهیان_نور۱۴۰۳
📌بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی گیلان
تلگرام | ایتا | اینستاگرام
📍: @nmrbasij
• زمان اعزام خواهران به تاریخ ۴ اسفندماه (همزمان با اعزام برادران) تغییر یافت.
• بازهی سفر ۴ الی ۹ اسفند خواهد بود.
• تبعاً مهلت ثبتنام برای همهی دانشجویان تا تاریخ ۲۰ بهمن ماه ادامه دارد.
🔻برای ثبتنام کلیک کنید🔻
#راهیان_نور۱۴۰۳
📌بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی گیلان
تلگرام | ایتا | اینستاگرام
📍: @nmrbasij
عربها وقتی کسی یا چیزی براشون خیلی عزیزه، میگن: بِأمانة موسی بن جعفر.
یعنی به دست موسی بن جعفر سپردمش.
منم میخوام بگم: أنا و من فى قلبى،
بِأمانة موسی بن جعفر.
خودم و همهی کسانی که تو قلبم هستن رو
به شما میسپارم آقا...
#شهادت_امام_کاظم🖤
📍: @nmrbasij
یعنی به دست موسی بن جعفر سپردمش.
منم میخوام بگم: أنا و من فى قلبى،
بِأمانة موسی بن جعفر.
خودم و همهی کسانی که تو قلبم هستن رو
به شما میسپارم آقا...
#شهادت_امام_کاظم🖤
📍: @nmrbasij
❤6
راهیاننور ۱۴۰۲
کفشهام رسیدن به موعد قرار، ضربانم به جغرافیای بیقراری...
یاد حرف دوستم افتادم:
"خاک مناطق جنوب آمیخته با خون شهداست. رسیدی یادمان، از سر احترام، کفشهات رو در بیار؛ ادب کن"
نتونستم؛ کفشهام موندن سر جاشون...
تا دقایقی دیگر...⏳
#مرورخاطرات✨
👈🏻 ثبتنام راهیاننور ۱۴۰۳
📌بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی گیلان
تلگرام | ایتا | اینستاگرام
📍: @nmrbasij
کفشهام رسیدن به موعد قرار، ضربانم به جغرافیای بیقراری...
یاد حرف دوستم افتادم:
"خاک مناطق جنوب آمیخته با خون شهداست. رسیدی یادمان، از سر احترام، کفشهات رو در بیار؛ ادب کن"
نتونستم؛ کفشهام موندن سر جاشون...
#مرورخاطرات✨
👈🏻 ثبتنام راهیاننور ۱۴۰۳
📌بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی گیلان
تلگرام | ایتا | اینستاگرام
📍: @nmrbasij
❤2
بسیج پ.م شهید بهشتی رشت
راهیاننور ۱۴۰۲ کفشهام رسیدن به موعد قرار، ضربانم به جغرافیای بیقراری... یاد حرف دوستم افتادم: "خاک مناطق جنوب آمیخته با خون شهداست. رسیدی یادمان، از سر احترام، کفشهات رو در بیار؛ ادب کن" نتونستم؛ کفشهام موندن سر جاشون... تا دقایقی دیگر...⏳ #مرورخاطرات✨…
🔸راهیان نور ۱۴۰۲ | یادمان شهید حسن باقری🔸
ساعت به وقت عاشقی، حوالی ۸🕗
پادگان دوکوهه📍
اتوبوس ما همون اتوبوس دیروزی بود؛ ولی انگاری همون نبود! دیروز توی هیاهوی شهر، از چندکیلومتری اندازهی بزرگش پیدا بود؛ اما امروز، رفته بود توی صف بقیه اتوبوسها؛
دیگه چرخهای همهشون خاکی شده بود،
دیگه رنگهاشون توی یکرنگیهاشون گم می شد،
انگاری اونها نوری رو که دنبالش بودیم، زودتر دیده بودن...
سوار شدیم و پاهام که قرار گرفتن، نگاهم رفت روی پنجره و چشمهام غرق آرامش منظره شد؛ فکر اینکه "کجا داریم می ریم؟" چشمهام رو هُل می داد سمت بیرون و خندهی بچهها، چشمهام رو می کشید توی اتوبوس. چشمهام که از این تابخوردنهای مذبوحانه خسته شدن، بستمشون تا از خجالت خستگیای که بهشون داده بودم، در بیام.
.
.
.
صدای نرم اما بلندی از جلو اومد که: بیدار شید، رسیدیم!
چفیههایی که یادگاری سفر بودن و کلی سر اینکه کدوم رنگ برای کی باشه، دعوا گرفته بودیمو برداشتیم و
پاهامون باز رفتن سمت بیقراری...
رفتیم پایین؛
رگبار چلیکچلیک عکس گرفتن بچهها با چفیهها شروع شد.
عطر اذان فضا رو دلبرانهتر میکرد و ما هم بیتاب حس حضور حسن باقری، قدمهامون رو مشتاقانهتر بر میداشتیم...
کفشهام رسیدن به موعد قرار، ضربانم به جغرافیای بیقراری...
یاد حرف دوستم افتادم:
"خاک مناطق جنوب آمیخته با خون شهداست. رسیدی یادمان، از سر احترام، کفشهات رو در بیار؛ ادب کن"
نتونستم؛ کفشهام موندن سر جاشون...
رفتم بین خاکریزها، رفتم بین سبزی و سرخی پرچمها، با کلی امید که دلم سفید شه...
رفتم روی بلندیِ بلندی که دوربین حسن باقری روش دلتنگی میکرد و دنبال دلبرش می گشت. میگفتن از این دوربین میتونید دقیقا جایی که حسن باقری راهیِ آسمون شد رو ببینید. نگاه کردم:
کمکم فضا لبریز شد
انگاری رفتیم وسط جنگ
تفنگها رفتن روی رگبار
خمپارهها بی هدف میباریدن
و پلاکهایی که تنها میشدن...
_ الله اکبر، زدمش
صدای حسن باقری بلند شد:
الله اکبر، ماشاءالله احمد، ماشاءالله
-الآن اون یکی رو هم می زنم...الله اکبر، حسن! اون یکی رو هم زدم. حسن! حسن!
جوابی نیومد...
حسن باقری چشمهاش رو بسته بود؛
که من رو تا ابد شرمندهی چشمهاش کنه...
موقع برگشت، چشمهای من بودن و دیدن کفشهایی که صاحبهاشون فراموششون کرده بودن؛
اشکهای من بودن و تلألؤ نوری که تازه اوایل تابیدنش بود...
آخر مسیر، دفترچهای گذاشته بودن که شده بود سنگ صبور دل بچهها؛
قلبم روی قلم رنگ ریخت:
"آقا حسن! زمین و آسمون نفسگیره.. دلم آدمایی رو میخواد که مثل هیشکی نباشن، مثل شما باشن. رنگ خدایی بپاش به زندگیم؛ بذار یادم بره دغدغهم رنگ چفیهم بود..."
توی اتوبوس، باز نگاهم افتاد به پنجره؛
با چشمهایی که دیگه منظره رو نمیدیدن؛ چشمهایی که بارون خجالت لبریزشون کرده بود...
و کفشهایی که روی پاهام سنگینی میکردن...
و فکری که میگفت: "کجا میخوای بری؟..."
(ادامه دارد...)
#مرورخاطرات✨
👈🏻 ثبتنام راهیاننور ۱۴۰۳
📌بسیجدانشجوییدانشگاهعلومپزشکیگیلان
تلگــرام | ایتــا | اینستـاگـرام
📍: @nmrbasij
ساعت به وقت عاشقی، حوالی ۸🕗
پادگان دوکوهه📍
اتوبوس ما همون اتوبوس دیروزی بود؛ ولی انگاری همون نبود! دیروز توی هیاهوی شهر، از چندکیلومتری اندازهی بزرگش پیدا بود؛ اما امروز، رفته بود توی صف بقیه اتوبوسها؛
دیگه چرخهای همهشون خاکی شده بود،
دیگه رنگهاشون توی یکرنگیهاشون گم می شد،
انگاری اونها نوری رو که دنبالش بودیم، زودتر دیده بودن...
سوار شدیم و پاهام که قرار گرفتن، نگاهم رفت روی پنجره و چشمهام غرق آرامش منظره شد؛ فکر اینکه "کجا داریم می ریم؟" چشمهام رو هُل می داد سمت بیرون و خندهی بچهها، چشمهام رو می کشید توی اتوبوس. چشمهام که از این تابخوردنهای مذبوحانه خسته شدن، بستمشون تا از خجالت خستگیای که بهشون داده بودم، در بیام.
.
.
.
صدای نرم اما بلندی از جلو اومد که: بیدار شید، رسیدیم!
چفیههایی که یادگاری سفر بودن و کلی سر اینکه کدوم رنگ برای کی باشه، دعوا گرفته بودیمو برداشتیم و
پاهامون باز رفتن سمت بیقراری...
رفتیم پایین؛
رگبار چلیکچلیک عکس گرفتن بچهها با چفیهها شروع شد.
عطر اذان فضا رو دلبرانهتر میکرد و ما هم بیتاب حس حضور حسن باقری، قدمهامون رو مشتاقانهتر بر میداشتیم...
کفشهام رسیدن به موعد قرار، ضربانم به جغرافیای بیقراری...
یاد حرف دوستم افتادم:
"خاک مناطق جنوب آمیخته با خون شهداست. رسیدی یادمان، از سر احترام، کفشهات رو در بیار؛ ادب کن"
نتونستم؛ کفشهام موندن سر جاشون...
رفتم بین خاکریزها، رفتم بین سبزی و سرخی پرچمها، با کلی امید که دلم سفید شه...
رفتم روی بلندیِ بلندی که دوربین حسن باقری روش دلتنگی میکرد و دنبال دلبرش می گشت. میگفتن از این دوربین میتونید دقیقا جایی که حسن باقری راهیِ آسمون شد رو ببینید. نگاه کردم:
کمکم فضا لبریز شد
انگاری رفتیم وسط جنگ
تفنگها رفتن روی رگبار
خمپارهها بی هدف میباریدن
و پلاکهایی که تنها میشدن...
_ الله اکبر، زدمش
صدای حسن باقری بلند شد:
الله اکبر، ماشاءالله احمد، ماشاءالله
-الآن اون یکی رو هم می زنم...الله اکبر، حسن! اون یکی رو هم زدم. حسن! حسن!
جوابی نیومد...
حسن باقری چشمهاش رو بسته بود؛
که من رو تا ابد شرمندهی چشمهاش کنه...
موقع برگشت، چشمهای من بودن و دیدن کفشهایی که صاحبهاشون فراموششون کرده بودن؛
اشکهای من بودن و تلألؤ نوری که تازه اوایل تابیدنش بود...
آخر مسیر، دفترچهای گذاشته بودن که شده بود سنگ صبور دل بچهها؛
قلبم روی قلم رنگ ریخت:
"آقا حسن! زمین و آسمون نفسگیره.. دلم آدمایی رو میخواد که مثل هیشکی نباشن، مثل شما باشن. رنگ خدایی بپاش به زندگیم؛ بذار یادم بره دغدغهم رنگ چفیهم بود..."
توی اتوبوس، باز نگاهم افتاد به پنجره؛
با چشمهایی که دیگه منظره رو نمیدیدن؛ چشمهایی که بارون خجالت لبریزشون کرده بود...
و کفشهایی که روی پاهام سنگینی میکردن...
و فکری که میگفت: "کجا میخوای بری؟..."
(ادامه دارد...)
#مرورخاطرات✨
👈🏻 ثبتنام راهیاننور ۱۴۰۳
📌بسیجدانشجوییدانشگاهعلومپزشکیگیلان
تلگــرام | ایتــا | اینستـاگـرام
📍: @nmrbasij
❤2
🕊2