_بابای شمام استخدامی های همراه اول و بانک ها و سایر ارگان های دولتی رو مجدد براتون پیامک میکنه؟
Forwarded from چیزهایی هست که نمیدانی!
درونم پاشیدهاست. تکه تکه شدهام، به خودم فرصت عزاداری بابت رنجها نمیدهم، طبق معمول. درد میکشم، و با تهلبخندی مکعبهای قرمز بازی موبایلم را به بالا میکشم تا سهتا شوند و بریزند. بهخیالم که بهچیزی فکر نمیکنم ولی غمها درونم کهنه و کهنهتر میشوند؛ از فرو ریختن ناگهانیام میترسم. فقط خدا کند آنروز روی سرِ کسی آواری نریزد که دیگر جانی نمانده.
-زهره
@chizhaeihast
-زهره
@chizhaeihast
_ الان که دارم مینویسم، دارم از سکوتی که بعد از خاموش شدن تموم چراغ های خونه به جز چراغ زرد رنگ اشپزخانه، توی خونه مون میپیچه لذت میبرم.
امروز خبر خوشی رسید. کسی زنگ زد و گفت سلام من از انجمن … تماس میگیرم و از شما برای … دعوت میکنیم. چه جالب!
چه هیجان انگیز!
۴ سال، شاید هم بیشتر تصور و ارزوی این روز را داشتم. اتفاق بزرگی نیست، ابدا نیست، اما در ذهن من بود و هست. تجربه های جدید بزرگترم میکنند و این تجربه جدیدی خواهد بود. هر چند هنوز انجام شدن ان قطعی نیست.
هوف. ( این از ان هوف های مثبت به همراه نفس عمیق آخیش گونه است)
راستش من ادم پر تلاشی هستم. برای این نقطه ای که در ان همین امروز ایستادم، کلی تلاش کردم. خوشحالم از تلاش هام. خوشحالم که به هر زوری بود تلاش کردم تا چیزهای سخت و جدید رو یاد بگیرم و هر روز بهتر بشم.
خوشحالم که تا حدی، تاکید میکنم تا حدی، دست از سرزنش خودم بابت گذشته پرفکتی که نداشتم، برداشتم.
حالا بلاخره بعد از ۴۰ یا ۳۰ جلسه تراپی میتونم صداهای سرزنشگر مغزم رو در لحظه بشنوم و مجددا تا حدی جلویش را بگیرم.
خوشحالم.
صدایی که هنوز زمزمه هایش هست. صدایی که میخواست همین خوشحالی کوچک امشب من را زهرمارم کند و بگوید چرا این حرف را زدی؟ چقدر تو احمق و بی تجربه ای! چرا جلوی زبونت را نگرفتی و حتما باید ده هزار جمله چرت و پرت به هم میپیچیدی؟ خب لال مونی میگرفتی!
اره راستش همه اینها رو گفت. من هم در جوابش لبخند زدم.
گفتم مگر من چند سالم هست؟
چند سال است در این اجتماع حضور دارم؟
چند بار در همچین موقعیتی بودم؟
و خب اصلا اگر به خاطر این حرف من٫ من این موقعیت را از دست بدهم، که نمیدهم، هیچ چیز ترسناک و غیر قابل جبرانی اتفاق نمی افتد!
و به خودم گفتم رها تو هنوز ۲۵ سالته، میدونم، میدونم یه سریا توی همین سن کون دنیا رو پاره کردن و ادم های خفنی شدن، اما ما که اونا نیستیم!
ما تا همینجاشم پر از پیشرفت بودیم.
بعد یه دستی کشیدم رو سر خودم و به خودم گفتم رها، تو مگه بیزنس منی؟ نیستی که فدات بشم! چندبار معامله کردی؟ چندبار سر کسی کلاه گذاشتی؟ اصلا چندبار مگه تلاش کردی که در زندگیت چونه بزنی؟
هوم؟
حق داشتی رها خوشگله.
و همین که روند رفتارت رو انالیز کردی و اشتباهت و متوجه شدی کافیه.
من همه اینا رو گفتم به خودم ولی کامل کامل جواب نبود. اما راستش بهترم.
الان که دارم مینویسم، سینک ظرف شویی تمیزه، برق میزنه، مامان غذای فردا رو درست کرده و همه خوابن احتمالا به جز حدیثه و من فردا صبح باید برم درس بخونم.
خوبه مامان و بابا و حدیثه هستن.
خوبه که ادم خانواده و خونه داشته باشه.
و خوبه که یه جایی تصمیم بگیریم این متنو تموم کنم.
یه صدایی ته ذهنم میگه، کاش اینبار بشه :)
یا شایدم داره میگه اینبار میشه!
کسی چه میدونه؟
امروز خبر خوشی رسید. کسی زنگ زد و گفت سلام من از انجمن … تماس میگیرم و از شما برای … دعوت میکنیم. چه جالب!
چه هیجان انگیز!
۴ سال، شاید هم بیشتر تصور و ارزوی این روز را داشتم. اتفاق بزرگی نیست، ابدا نیست، اما در ذهن من بود و هست. تجربه های جدید بزرگترم میکنند و این تجربه جدیدی خواهد بود. هر چند هنوز انجام شدن ان قطعی نیست.
هوف. ( این از ان هوف های مثبت به همراه نفس عمیق آخیش گونه است)
راستش من ادم پر تلاشی هستم. برای این نقطه ای که در ان همین امروز ایستادم، کلی تلاش کردم. خوشحالم از تلاش هام. خوشحالم که به هر زوری بود تلاش کردم تا چیزهای سخت و جدید رو یاد بگیرم و هر روز بهتر بشم.
خوشحالم که تا حدی، تاکید میکنم تا حدی، دست از سرزنش خودم بابت گذشته پرفکتی که نداشتم، برداشتم.
حالا بلاخره بعد از ۴۰ یا ۳۰ جلسه تراپی میتونم صداهای سرزنشگر مغزم رو در لحظه بشنوم و مجددا تا حدی جلویش را بگیرم.
خوشحالم.
صدایی که هنوز زمزمه هایش هست. صدایی که میخواست همین خوشحالی کوچک امشب من را زهرمارم کند و بگوید چرا این حرف را زدی؟ چقدر تو احمق و بی تجربه ای! چرا جلوی زبونت را نگرفتی و حتما باید ده هزار جمله چرت و پرت به هم میپیچیدی؟ خب لال مونی میگرفتی!
اره راستش همه اینها رو گفت. من هم در جوابش لبخند زدم.
گفتم مگر من چند سالم هست؟
چند سال است در این اجتماع حضور دارم؟
چند بار در همچین موقعیتی بودم؟
و خب اصلا اگر به خاطر این حرف من٫ من این موقعیت را از دست بدهم، که نمیدهم، هیچ چیز ترسناک و غیر قابل جبرانی اتفاق نمی افتد!
و به خودم گفتم رها تو هنوز ۲۵ سالته، میدونم، میدونم یه سریا توی همین سن کون دنیا رو پاره کردن و ادم های خفنی شدن، اما ما که اونا نیستیم!
ما تا همینجاشم پر از پیشرفت بودیم.
بعد یه دستی کشیدم رو سر خودم و به خودم گفتم رها، تو مگه بیزنس منی؟ نیستی که فدات بشم! چندبار معامله کردی؟ چندبار سر کسی کلاه گذاشتی؟ اصلا چندبار مگه تلاش کردی که در زندگیت چونه بزنی؟
هوم؟
حق داشتی رها خوشگله.
و همین که روند رفتارت رو انالیز کردی و اشتباهت و متوجه شدی کافیه.
من همه اینا رو گفتم به خودم ولی کامل کامل جواب نبود. اما راستش بهترم.
الان که دارم مینویسم، سینک ظرف شویی تمیزه، برق میزنه، مامان غذای فردا رو درست کرده و همه خوابن احتمالا به جز حدیثه و من فردا صبح باید برم درس بخونم.
خوبه مامان و بابا و حدیثه هستن.
خوبه که ادم خانواده و خونه داشته باشه.
و خوبه که یه جایی تصمیم بگیریم این متنو تموم کنم.
یه صدایی ته ذهنم میگه، کاش اینبار بشه :)
یا شایدم داره میگه اینبار میشه!
کسی چه میدونه؟
❤🔥1