Out of Distribution – Telegram
Out of Distribution
2.3K subscribers
452 photos
9 videos
8 files
267 links
Download Telegram
Out of Distribution
و اینها:
دیشب بی‌حوصله بودم و دوباره مقداری ور رفتم. تصاویر به نظر خودم قشنگ اند ولی وقتی مقایسه می‌کنم می‌بینم که حسی که از کشیدن یک دایره و رنگ کردنش می‌گیرم خیلی متفاوت‌تره تا این که یک پرامپت می‌دم به هوش مصنوعی و برام تصویر تولید می‌کنه. شاید هنر صرفا اون outcome نهایی نیست و بیشتر به اون فرآیند خلق برمی‌گرده که توش فرد احساس می‌گیره.
آن‌کس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد،

بس داغ که او بر دلِ غمناک نهاد؛

بسیار لبِ چو لعل و زُلفینِ چو مشک

در طَبلِ زمین و حُقّهِٔ خاک نهاد!

خیام
حالا در می‌تونه هر چی باشه
خودم را گم کرده‌ام


در روز با چند نفر صحبت می‌کنید؟ راجع به چند تا آدم و شخصیت فکر می‌کنید؟ امروز حس می‌کردم برای من نرخ زیادی شده. هفته‌هایی که هم دانشگاه می‌رم و هم شرکت، این سنگینی برام ملموسه. انگار در طول روز کلی آدم هستند که ذهنم برای هر کدوم حداقل یک دقیقه درگیر می‌شه. نکته مضاعف اما این که خود این آدم‌ها هم گاها راجع به یک تعداد آدم دیگه صحبت می‌کنند. تو ذهنم انگار پر از تصور آدمه. کارمندای شرکت با نسبت روابط مختلفی که باهام دارند، استادهای دانشگاه. دانشجوهای مقاطع مختلف، ورودی‌ها مختلف. تازه به اینها می‌شه آدم‌هایی که در فضای مجازی باهاشون تعامل داریم رو هم اضافه کرد. در بین همه تفاوت‌های این آدم‌ها با هم ولی تفاوت خواسته‌هاشون بیشتر از هر چیز دیگه‌یا به پیچیدگی کلاف ذهن ما اضافه می‌کنه. هر کی رو می‌بینی که یک خواسته‌ای داره. اگر بهش برسه شاده و اگر نه به سمتش در حال حرکته. وقتی به تک تک شون نگاه می‌کنی می‌بینی برای هر کدوم داره درست کار می‌کنه. ولی یهو به طرز عجیبی برات سوال می‌شه خواسته من چیه؟ من با چی شاد می‌شم؟ سعی می‌کنی پاسخ بدی ولی این قدر آدم‌های مختلف رو دیدی انگار نمی‌تونی. اگر هم قبلا خواسته‌ای داشتی حالا بین انبوه خواسته‌های دیگران گم کردی. هر چه قدر هم با دیگران صحبت می‌کنی ببینی آیا خواسته من این بود می‌بینی نه این هم نیست انگار. وقت تنگه. سعی می‌کنی چند وقت بی‌خیال این سوالت بشی که من با چی شادم. روز رو با صدها انتخاب سیاه می‌کنی. شب که می‌شی وقتی فکر می‌کنی می‌بینی انگار تبدیل به ترکیبی از همه اون آدم‌ها شدی. می‌بینی به طرز ناخودآگاهی دنبال چیزهایی بودی که خواسته تو نبودی و چه عجیب که گاه بابت نرسیدن به چیزی که خواستت نیست عصبانی و افسرده هم می‌شی. گیج ‌میشی. سعی می‌کنی خواسته‌ات رو هر جوری شده پیدا کنی. با آدم‌ها ناامیدانه صحبت می‌کنی. پیداش نمی‌کنی. در چهره، در مغز، در قلب، در کارهای آدم‌های دیگه سعی می‌کنی پیدا کنی. پیدا نمی‌کنی. در شرکت، در دانشگاه؟ پیدا نمی‌کنی. در مقالات، در کتاب‌ها، در فیلم‌ها؟ پیدا نمی‌کنی. انگار که یادت می‌آید چیزی یادت رفته ولی یادت نیست دقیقا چی بود. با هر کی راجع به هر چی صحبت می‌کنی مگر یادت بیاد من از چی خوشم میاد؟ ولی نه. هر چی بیشتر صحبت می‌کنی بیشتر کلاف کاموای ذهنت رو به هم گره می‌زنی. آدم‌های بیشتری رو وارد ذهنت می‌کنی. بیشتر در باتلاقی فراموشی خودت فرو می‌ری. بالاخره یک جایی از شب ناامید می‌شی از حرف‌ زدن با دیگران، پشیمون می‌شی بابت جستجوی بی‌فایده‌ات. و مضطرب می‌شی که آیا می‌تونم میون این همه آدم، اون چیزی که می‌خوام رو بفهمم یا نه. خودم را، آن چیزی که می‌خواهم را، گم کرده‌ام.

#افکار_پریشان
رویارویی ایدئولوژی‌ها این بار در زمین LLM‌ها

این هفته یک مقاله جالب دیدم که اومده بود اندازه گیری کرده بود هر LLM از لحاظ ایدئولوژیکی چه طوریه. یعنی مثلا فلان LLM نسبت به فلان دیدگاه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی وضعیت چپی داره یا راستی یا چی. برای حل این مساله اومدند، یک دیتاست از مجموعه آدم‌های سیاسی بحث‌برانگیز (مثلا اسنودن رو در نظر بگیرید) تشکیل دادند و بعد به اون LLM مورد بررسی گفتند بیا اسنودن رو توصیف کن. بعد این توصیف رو دوباره دادند به خودش گفتند بگو یک کسی همچین توصیفی از اسنودن ارائه داده به نظرت نظرش مثبته یا منفیه؟ به همین شکل با روی هم قرار دادن تعدادی از این تحلیل‌ها تونستن برای هر LLM متریک و ویژوالیزیشن ارائه بدن که دیدگاه‌های ایدئولوژیکش چه شکلیه.

به چه نتایجی رسیدن؟ اول برای هر LLM اومدن به دو زبون چینی و انگلیسی پرامپت دادن و دیدن که بسته به این که به چه زبونی با LLM صحبت کنید، ایدئولوژی اون LLM فرق می‌کنه. دوم این که بین ایدئولوژی LLM‌های شرقی و LLM‌های غربی از لحاظ ایدئولوژی تفاوت قابل توجهی وجود داره (مدل‌های زبانی غربی لیبرال دموکرات هستند ولی شرقی‌ها مثلا نظرات منفی‌تری به این‌ها دارند). سوم هم این که بین خود LLM‌های غربی هم تفاوت دیدگاه ایدئولوژیک وجود داره. برای مثال openai نسبت به سیاست‌های دولت رفاه، اتحادیه اروپا و متمرکزسازی نظرات منفی داره.

چرا مهمه؟ در آینده نه چندان دور، LLM‌ها به بخش مهمی از تعاملات و منابع دانش ما تبدیل می‌شن. نسل‌های بعدی نسل‌هایی خواهند بود که احتمالا بیشتر از ما به LLM‌ها باور و تکیه دارند. در چنین شرایطی LLM‌ها می‌تونند ابزاری برای ایدئولوژی سازنده‌هاشون باشند.

لینک مقاله:
https://arxiv.org/abs/2410.18417
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد

خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد
نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد

من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَم
که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریمِ وصال
رقیب محرم و حِرمان نصیبِ من باشد

هُمای گو مَفِکَن سایهٔ شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد

بیانِ شوق چه حاجت؟ که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوایِ کویِ تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد

به سانِ سوسن اگر دَه‌زبان شود حافظ
چو غنچه پیشِ تواش مُهر بر دهن باشد

حافظ

با تشکر از کاربر عمران بابت معرفی این شعر
کپشن با شما ...
شما ممکنه محصولی داشته باشید که توی اون محصول نیاز باشه از LLM یا مدل‌های بزرگ دیگه‌ای جواب بگیرید. در چنین شرایطی خیلی محتمله که شما دوست داشته باشید عوض این که اون LLM رو سمت خودتون اجرا بگیرید، اجرا گرفتنش رو بسپرید سمت کلاینت تا اپلیکیشن خودش روی دیوایس کلاینت اجرا بگیره. این کار دو دلیل می‌تونه داشته باشه:

۱- دیگه نگران هزینه‌های سرور سمت خودتون نیستید.
۲- مشکلاتی نظیر حفظ امنیت داده‌های کاربران رو هم ندارید.

منتهای مطلب، مشکل اینه که این مدل‌های LLM هنوز این قدر بزرگ هستند که حتی کوچکترین‌هاشون رو هم نمی‌شه روی دیوایس اجرا گرفت. حالا یک استارتاپ اندونزیایی (موضوعش پیشنهاد هدیه به کاربره که این قدر چرته که باهاش کاری نداریم) که با همین قضیه درگیر بوده و می‌خواسته از مدل لاما خروجی بگیره، اومده ابتکاری به خرج داده. به این صورت که لایه اول ترنسفورمر سمت کلاینت اجرا می‌شه و اجرای سایر لایه‌ها به سمت سرور سپرده می‌شه. این طوری هم privacy دیتا‌ها حفظ می‌شه تقریبا و هم این که تا حدی که ممکنه از هزینه سروکردن سمت سرور کاسته می‌شه. متا در بلاگی به این موضوع پرداخته:

ai.meta.com/blog/untukmu-built-with-llama
آندره‌آ کارپثی مردم رو به شرکت در انتخابات محلی (برای انتخابات مسئولین localتر) و حماسه‌‌آفرینی دعوت کرده. برام جالب بود می‌دونستم در سطح‌ کلان‌تر کارپثی طرفدار ترامپه یا هریس؟
گریدی عمل کن

صبح در یک حالت نیمه‌خواب و بیدار برایم سپری شد تا بیدار شوم. هر از گاهی از خواب می‌پریدم، یادم که می‌افتاد پنج شنبه است دوباره به دیوار کنار تخت لم می‌دادم و می‌خوابیدم. نهایتا بیدار شدم. یاد خواب دیروزم افتادم. داشتم خواب می‌دیدم که یکی از فامیل‌ها فوت کرده است و من داشتم گریه می‌کردم. از خواب که بیدار شدم، با خودم گفتم خوب شد خواب بود. بعد از چند ثانیه یادم افتاد آن بنده خدا چند سال پیش فوت کرده است. این حالتی که بین خواب و بیداری هر روز تکرار می‌شود انگار اتصالی بین مرگ و زندگی است.

شکست‌ها و عدم‌الفتح‌ها و اشتباهات اخیر مخصوصا این هفته آزرده‌ام کرده بود. به یکی از کهنه رفقای صمیمی پیام دادم همدیگر را ببینیم. از پارسال ازدواج کرده بود دیگر فرصت نشده بود همدیگر را ببینیم. بعد از ظهر در کافه‌ای در چهارراه ولی‌عصر قرار گذاشتیم. از خانه بیرون که زدم حال کردن وقتی دیدم هوا ابری است. بهترین هوا، هوای ابری است. وقتی آمدم کارت بلیتم را در ایستگاه اتوبوس بزنم و دوباره چندین بار اررور داد یکبار دیگر به روح پرفتوح شهردار تهران درود فرستادم با این ابتکاراتش. تعویض همه کارتخوان‌ها، جا به جایی آقایان و خانم‌ها در اتوبوس‌ها، تغییر اپلیکشن تهران من به شهرزاد و ... کم چیزی نیستند. بگذریم. در این حین خانمی برای خودش و همراهش دو بار کارتش را زد اما مسئول ایستگاه گفت یکبار زدی. من هم به گمانم دو بار زد. خانم‌ هم یکبار دیگر زد. بعدش یک یارویی میانسال رو به بالا با موهای سفید و کت لی آمد. کارت نزده رفت داخل اتوبوس. هر چه مسئول ایستگاه گفت آقا نزدی، این یارو به هیچ وریش نبود. یاد سکانس لحظات پیش آن بار اضافی کارت زدن افتادم. دست روی دست بسیار است. راستش را بخواهد اما خودم هم از آن یارو بی‌ادب خوشم نیامد. فکر کردم این که در اسکیل کوچک است، تعمیمش دهیم به اسکیل بزرگ چه دزدی‌هایی که نمی‌شود. اتوبوس که از ولی‌عصر بالا می‌رفت چشمم به پوستر شهدای ارتش ناشی از حمله اسرائیل افتاد. اسرائیل باید پاسخ بگیرد. اتوبوس بالاتر رفت چشمم به تابلوی خیابان رئیسی افتاد. شش ماه پیش، چه کسی فکر می‌کرد این طوری خواهد شد. چشمم دوباره به آن آقا بی‌ادب افتاد. با خودم فکر کردم کاش من آن قسمت از هیچ انگاشتن دیگران را داشتم. تا تجریش چند تا ایستگاه مونده؟ فرد سمت چپی‌ام ناگهان پرسید. گفتم خیلی. یادم افتاد آن بالاهای ولی عصر در پاییز زیبا هستند، فرصت اگر می‌کردم می‌رفتم دوری می‌زدم. سفارت عراق هم این جاست؟ دوباره همان آقاهه پرسید. گفتم نه خیر، قبل از میدان ولی عصر است. آقاهه که گویا دوست داشت صحبت کند راجع به زیاد بودن موتورها صحبت کرد و بعد شوخی‌ کرد که به جای لاله‌زار باید بگوییم موتورزار. هر هر. به چهارراه ولی عصر رسیدیم خواستم پیاده شوم، آقاهه تشکر کرد.

از پله‌ها که بالا می‌آمدم چشمم به رستوران حاج محسن افتاد. یاد روزهایی افتادم که با دو تا امیرحسین و یک عدد ایمان می‌رفتیم آن جا و از گرانیش می‌نالیدم. حالا همگی کانادا هستند. وارد کافه که شدم آن رفیق کهنه را دیدم. این رفیق کهنه ما هم کانادا رفته بود ولی به خواست دست تقدیر، پس از درسش، برگشته بود. سه ساعت و نیم با هم صحبت کردیم. من این بشر را دوست دارم. با همه حرفهایش موافق نیستم ول خب آدم خوبی است. نگاهش در مسائل مختلف تا حد خوبی کانسیستنت است. با همه که صحبت می‌کنم بهشان می‌پرم ولی این بشر را مراقبم که زیاد اذیتش نکنم. عمدا طوری صحبت می‌کنم که او بیشتر صحبت کند. دیگر به نظرم سن ما از کل کل گذشته. سه ساعت و نیم از هر دری صحبت کردیم. نمی‌دانم من در محافظه‌کاری رادیکال شده بودم یا او در رادیکال‌بودن محافظه‌کار شده. توصیه‌اش این بود که گریدی عمل کن. هر جا شک داشتی، ببین در لحظه وجدان درونی‌ات بهت چه می‌گوید. گریدی عمل‌کردن سیاست کارایی است. توصیه‌های رادیکالی هم داشت که یکی اش توصیه به بستن این کانال بود. خودش بابت محتواهایی که در زندگی از رسانه دیده بود هم پشیمان بود و می‌گفت ای کاش این قدر تحت تاثیر رسانه نبودم. حرفش من باب بستن کانال هم بیراه نبود. هر چه قدر تعداد اعضای کانال بیشتر می‌شود، نوشتن برای من سخت‌تر می‌شود. بیشتر زیر ذره‌بینم. بیشتر قربانی شبه‌پاپاراتزی‌ها می‌شوم. می‌نویسم آ ملت از آن آزار و اذیت استنتاج می‌کنند. بی‌ربط است ولی به قول شاکر بی‌ملاحظگی ما پیرها، حکم خبط جوون‌ها رو داره.

بعد از چند ساعت که از او جدا شدم، رفتم انقلاب. بالاخره توانستم کتاب تمایز و امتیاز را پیدا کنم و بگیرم. جدیداها کتاب‌ فروشی‌های بزرگی در محدوده انقلاب در حال بازشدن هستند. برایم همیشه سوال بوده که کتابفروشی آیا تجارت سوددهی است؟ شب که به خانه رسیدم اندکی سبک‌تر بودم. دوست داشتم یک معلم بودم در یک ناحیه کوهستانی، اگر دنیا این قدر سخت نبود.

#روزمرگی
برگ بی‌درخت

گر درختی از خزان بی برگ شد
یا کرخت از سورت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین
برگ ها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم
وای بر احوال برگ بی درخت...

شفیعی کدکنی
Out of Distribution
Photo
اقلیت دیوانگان

لطیفه‌ای هست که در آن از یک دیوانه می‌پرسند چرا دیوانه‌ای؟ دیوانه پاسخ میده چون ما در اقلیتیم. این پررنگ‌ترین چیزی بود که حین خواندن "اتاق شماره شش" از چخوف در ذهنم نقش می‌بست. در خصوص مرز باریک میان عقل و جنون، چخوف در کمتر از صد صفحه اثری خلق کرده که خواننده را تا حتی پس از خواندن درگیر می‌کند. بیخود نیست که تولستوی در مورد او گفته که کارهایش از معدود نوشته‌هایی است که آدم میل می‌کند دوباره آن را بخواند. و البته شاید یکی از دلایل ایجاد این میل، روایت سریع و روان چخوف است. من حین خواندن اتاق شماره شش تازه معنی تفنگ چخوف را فهمیدم. تفنگ چخوف یک قاعده است که می‌گوید اگر چیزی در داستان به کار رفته باید ضرورتی داشته باشد. نقل قول مشهور خودش:
اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم یا سوم تفنگ قطعاً باید شلیک کرده باشد. اگر بنا نبوده شلیک کند پس بر دیوار هم آویخته نبوده.


فارغ از خود نحوه روایت، پایان داستان اتاق شماره شش نیز به گونه‌ای است که با خودتان نمی‌توانید فکر کنید ای کاش جور دیگری پایان برای شخصیت‌ها رقم می‌زد یا حتی ادامه می‌داد. خیلی خوب داستان را جلو برده و به خوبی پایان داده.

هشدار: از این جا به بعد مقداری از داستان اسپول می‌شود.

چخوف نه تنها روایتی روان و سیالی را پرداخته بلکه متفکر و طراح خوبی نیز هست. در داستان سه تیپ شخصیت به نظر می‌رسند: ایوان دمتریچ، آندره یفی‌میچ و سایرین. در این میان رابطه آندره با ایوان و آندره با سایرین چیزی است که مورد پرداخت است. ایوان و آندره هر دو نوعی، در زندگی روزمره خود از نظر ارضاشدن ورشکسته هستند و در مقابل سایر شخصیت‌های داستان به پوچی رسیده اند. ایوان از ترس مردم، به جنون رسیده و از آن‌ها فرار می‌کند و عاقبتش تیمارستان می‌شود. آندره اما در پوچی که چند ده سال طول کشیده به شخصیت منفعلی تبدیل شده است. گل داستان اما فصل دهم آن است. جایی که چخوف به خوبی، دیالوگ میان این دو را جاری کرده. هر دو، ناشی از احساس باخت و رنج در زندگی با یکدیگر صحبت می‌کنند منتها ایوان از یک مسیر پررنج آمده و در نهایت به پوچی و جنون رسیده و آندره از یک مسیر بی‌درد به این پوچی رسیده که با یک دیوانه صحبت کند و در نهایت بابت آن از سمت سایرین خود مجنون خوانده شود.دوی ایوان و آندره شخصیت‌های روشنفکری در داستان تصویر می‌شوند. هر دو علاقه بسیاری به مطالعه دارند و کلکسیونی از کتاب‌ها را دارند. با این تفاوت که ایوان جوان کتاب‌ها را نشمرده نشمرده می‌خواند و آندره با تامل بسیار. کتاب‌های ایوان جوان پس از بستری شدنش تبدیل به ابزار بازی کودکان کوچه می‌شود و کتاب‌های آندره برای امرار معاش پس از بازنشستگی اجباری او فروخته می‌شوند. هر دو اما در نهایت به پوچی رسیده‌اند. ایوان از واکنش سایر مردم در قبال جرمی که نکرده می‌ترسد و در آسایشگاه تبدیل به یک آنارشیست می‌شود، آندره که اما روزی دوست داشت کشیش شود، در مسیر زندگی به یک منکر ابدیت تبدیل شده و در نقش یک دکتر منفعل در پوچی اوقات خودش را می‌گذراند. گذر داستان اما نشان می‌دهد که قضاوت آندره اشتباه بوده. در نهایت سایرین که به موقعیت او چشم دارند، او را روانی می‌خوانند و در آسایشگاه زندانی‌اش می‌کنند. آندره توان تحمل رنج به اندازه یک روز را هم ندارد و سعی در خروج از آسایشگاه می‌کند. در این میان، این تنها ایوان است که به کمک برای او برمی‌خیزد و البته که این تلاش این دو هم ناکام می‌ماند. نکته تلخ این است که آندره در تمام عمر فکر می‌کرد که آیا زندگی او ارزشی دارد یا نه. آیا برای معنی داشتن زندگی‌اش حتما باید کشیش می‌شد؟ نهایتا اما هنگامی که در آسایشگاه گیر می‌افتد، پاسخ این سوال دیرهنگام برایش مشخص می‌شود و می‌فهمد که می‌توانسته از موقعیتش استفاده کند اما نکرده و در نهایت با تعبیر جالب، تبخیر شد، بدون این که هیچ اثری از خود در این دنیا به جا بگذارد.

به عقب‌تر برگردیم. آندره این عقیده را داشت که رنج و رضایت درون ادمی است اما ایوان این را به چالش کشید و گفت که برای درک رنج دیگران، باید رنج را تجربه کرد. هر چه قدر که آندره می‌خواست تا ایوان را آرام کند اما ایوان می‌گفت که همدردی بدون تجربه کردن رنج ناممکن است. او هر زمان که می‌خواست می‌توانست آسایشگاه را ترک کند و به آزادی خود که البته سرانجامی جز پوچی نداشت بپردازد. اما نهایتا آن هنگامی که مانند ایوان، آزادیش را از دست داد و در زندان بدبینی به مانند ایوان گیر افتاد، نتوانست تحمل کند و تمام. برای فهمیدن بهتر اتاق شماره شش باید آن را احتمالا بارها خواند. اما شاید داستان اصلی آن درباره مواجهه اقلیت دیوانه‌نامیده‌شده از سمت جامعه، با پوچی است. افرادی که نهایتا یا از راه بدبینی یا از راه پوچی، به جایی می‌رسند که جامعه آن‌ها را در آسایشگاه می‌اندازد تا بمیرند. احساس هم‌ذات‌پنداری با این دو
Museme Gol
Iraj Bastami
غم و غصه شامگاه جمعه را با موسم گل از ایرج بسطامی در هم آمیزیم.

موسم گل ، دوره ی حسن
یک دو روز است در زمانه
ای به دل آرامی با عالم فسانه
ای که ز تو مانده نکویی نشانه
خاطر عاشقان را میازار
خوش نباشد ز معشوقه آزار
گر بسوزد شمع پروانه را با زبانه
چون شود روز ، شمع و شب را نبینی نشانه
می کنی صید ، مرغ بسته
می زنی سنگ بر شکسته
میکشی با تیغ ستم یار خسته
خسته دلان یکسره در خون نشسته
میکشی با تیغ ستم یار خسته
خسته دلان یکسره در خون نشسته
چرا امپراطور دریا سریال آندریتدیه؟

امشب آخرین قسمت از بازپخش سریال امپراطور دریا در شبکه تماشا هم پخش شد. امپراطور دریا نسبت به باقی سریال‌های کره‌ای پخش شده در ایران، کمتر دیده شده شاید. به همین مناسبت اما می‌خواستم بنویسم چرا امپراطور دریا نسبت به باقی سریال‌های کره‌ای سریال جذاب تریه:

۱- برخلاف سریال‌هایی مثل جومونگ یا امپراطور بادها یا حتی دونگیی، شخصیت اول داستان در این جا نه یک شاهزاده است و نه در نهایت ملکه می‌شه. بلکه یک فرد عادی از طبقات پایین جامعه است که با سختی زیاد، در مسیر داستان رشد می‌کنه و البته در نهایت هم آخر عاقبت فانتزی‌طوری نداره. همین که داستان در مورد یک اشراف‌زاده نیست، واقع‌پذیرترش می‌کنه.

۲- پایان غیرخوش. بر خلاف سریال‌های دیگه کره‌ای که اکثرا با جشن و پیروزی و دیده‌بوسی یا حداقل زنده موندن شخصیت اصلی پایان می‌پذیرن، امپراطور دریا پایانی کاملا درام و تلخ داره. این باعث می‌شه مخاطب بعد از قسمت آخر در شوک چنین پایانی همیشه بمونه.

۳- آدم‌های خاکسری و روابط پیچیده. در امپراطور دریا شخصیت‌های زیادی با ابعاد پیچیده‌ای وجود دارند (از دزدان دریایی بگیرید تا بانو جمی) ولی احتمالا موافقید که تمرکز داستان درباره مثلث جانبوگو، یوم جانگ و بانو جانگ هوآ است.کنش‌های این سه در قبال هم جوریه که نمی‌شه حق رو به صورت کامل به یک طرف داد و مثلا شخصیت یوم جانگ و تصمیماتش هم چنین باورپذیره که در نقش منفی سریال قرار نمی‌گیره.
خیلی جالبه که در شهرک غرب تهران (جالبه که به جای شهرک غرب از شهرک قدس استفاده می‌شه)، چنین اتفاقی می‌افته. پلیس متوجه سرقت می‌شه، با تیر ماشین سارق‌ها رو متوقف می‌کنه و بعد سارقین عوض تسلیم‌شدن به سمت پلیس تیراندازی می‌کنند و یک پلیس رو هم شهید می‌کنند. چند تا سوال به ذهنم می‌رسه:

۱- با افزایش فقر، هر طبقه‌ای از این شرایط جهنمی تاثیر می‌پذیره. اخلاق‌مدار‌ها بی‌اخلاق می‌شن، بی‌اخلاق‌ها ضداخلاق می‌شن و جرم و بزه بیشتر میشه. این مسیر تا کجا ادامه داره؟ اگر در یک جامعه‌ای شرایط اقتصادی روز به روز بدتر بشه چطور می‌شه درش از چنین فاجعه‌ هایی جلوگیری کرد؟ با میل یا با زور؟

۲- در ذهن من سرقت و سرقت مسلحانه و کشتن در سرقت سه مفهوم جداگانه‌اند. سومی به این معنیه که حاضری یک فرد دیگر رو با اراده خودت بکشی. مجرم‌ها چه طور به این نقطه می‌رسن؟ آیا اینها افرادی هستند که ازشون سابقه کیفری نیست و یا اینکه پله به پله به اینجا می‌رسن؟ اگر پله به پله به اینجا می‌رسن آیا نباید در پله قبلی زندانی نگه داشته می‌شدند؟

۳- دوستانی که مدام در هر مساله‌ای به کیک اقتصاد و عرضه و تقاضا ارجاع میدن در مورد تامین هزینه امنیت چه نظری دارند؟
دیشب فرصت شد تا بالاخره your name رو ببینم. بارها می‌شد وقتی فیلمی می‌دیدم با بقیه به این بحث می‌نشستم که پیام این فیلم چه بود و چه استعاره‌ای رو می‌خواست رسم کنه. خیلی وقت‌ها هم افراد دیگه می‌گفتند که از دیدن اون فیلم‌ها لذت بردند و کاری به پیام فیلم نداشتند. your name هم برای من این حس نادر رو ایجاد کرد. فیلم سرتاسر معما است و اتفاقاتی رازآلود در فیلم می‌افته که به چرایی‌اش هیچ پاسخی داده نمی‌شه. اما شما هم در هنگام تماشاش به دنبال یافتن پاسخ برای اون چرایی‌ها نیستید و غرق در گذر اتفاقات می‌شه، طوری که وقتی فیلم به ده دقیقه آخرش می‌‌رسید بیشتر از این که دنبال فهم فیلم باشم، دنبال این بودم که چه پایانی برای شخصیت‌ها رقم می‌خوره. your name به نظرم جزو معدود فیلم‌هایی هست که فارغ از توجه به معنی و دنیای خاص خودش، آدم رو متوجه روایت موضوع خودش می‌کنه. عشق بی‌زمان و بی‌مکان و حتی بدون دانستن نام
گاهی وقتا anomaly‌های عجیبی در آمار کانال به وجود میان که توضیحی براشون نمی‌تونم ارائه بدم. مثلا پریروز یک رکورد رو در ویوی کانال از طریق search داشتیم و دیروز یک رکورد رو در ویو از طریق pv که هر دوی اینها هم نسبت به آمار share و ویوی کلی کانال منطقی نیستند. کسی ایده‌ای داره چه اتفاقی ممکنه داره می‌افته؟