نبض قلم – Telegram
نبض قلم
136 subscribers
25 photos
1 video
3 links
🔵بخش نویسندگی کانون رسانه دانشگاه کاشان🔵

اصالت نویسنده نه در سبک و شیوه بلکه در نحوه تفکر و اعتقادات اوست [آنتوان چخوف]
🔴اطلاعیه های مهم
🟠انواع داستان های مفید
🟡انواع سخنان فیلسوفان و نویسندگان
🟢انواع نوشته های ادبی
🟣آشنایی با کانون
⚪️ارتباط با ما
Download Telegram
🎥کانون رسانه تقدیم میکند:

🔥اکران انیمیشن رئیس مزرعه🔥
🔥رونمایی از نشریه نبض قلم🔥

دوشنبه ۲۶ آبان ساعت ۱۸:۳۰ | تالار آزادی

منتظر حضور گرمتون هستیم...❤️‍🔥


🔴@media_ku🔴
🔵@rasane_authors🔵
5
🚨🚨سلام با عرض معذرت مجبور شدیم اصلاحیه بزنیم و زمانشو تغییر بدیم
زمان جدید: یکشنبه ۲۵ آبان ساعت ۱۸:۳۰ | تالار آزادی
3
یادتون نره...
منتظرتون هستیم امشب...
همه چیز آمادست...
🏆64
با تشکر از همه‌ی دوستانی که ما را در بهبود اجرا یاری کردند❤️
اگر انتقادات و پیشنهاداتی وجود داشت خوشحال میشیم یاریمون کنین

#گزارش_تصویری
@rasane_authors
11🙏2
پنجشنبه


پنجشنبه ششمین روز هفته در گاه‌شماری خورشیدی و با نام Thursday چهارمین روز هفته در گاه‌شماری میلادی است.

ایزد هرمز یا اورمُزد نگهبان این روز در فرهنگ ایران است. نام این روز در میان سغدیان و مانوی‌ها از به هم پیوستن دو واژه Wrmzd و jmnw ساخته شده است. بخش نخست نام سغدی سیاره هرمز و بخش دوم همان واژه روز در زبان فارسی است.

@rasane_authors
61
اصفهان و چرا آذرماه؟

آذرماه، آغازگر نخستین خشت‌های معماری باشکوه اصفهان است .ماهی که ریشه‌های این شهر را به آتش آفرینش و استقامت پیوند می‌دهد. نماد اصفهان نیز در دل خود روایت‌هایی نهفته دارد؛ همچون خود این شهر...
مرد کمانداری که در نشان اصفهان دیده می‌شود، یادگار ماه قوس و آذر است.... جنگاوری که بر پیکر شیری ( نماد اسد و مرداد و خشکسالی ) تیر رها می‌کند. گویی اصفهان در تمام تاریخش همین بوده. شهری که با خشکی و ویرانی، با بیرون و درون خویش جنگیده و هر بار، از دل خاکستر، دوباره برخاسته است.
اصفهان شهری‌ست که یاد گرفته
از دل آذر برخیزد،
هر فرو ریختنی را به خیزشی بدل کند
و هر ویرانی را به آفرینشی دوباره
شاید همین است که امروز
وقتی نامش را می‌شنوند،
می‌گویند: نصف جهان
شهری که نیمی از زیبایی‌ را دارد
و نیمی از استقامت جهان را هم


یکم آذرماه سال ۱۴۰۴ _ روز اصفهان

@rasane_authors
❤‍🔥5
شما از اژدهای وحشی، یوز و پلنگ و شیران سخن میرانید و خودتان در ستم‌گری دست این جانوران را از پشت بسته‌اید، چرا که کشتار برای آنان خوراک بشمار می‌آید اما برای شما یک لقمه لذیذ است و باید آنقدر ظرافت بکار ببرید تا آن را بپوشاند.

@rasane_authors
👌42
در اعماق چشمانت به خواب رفتم. هوا بارانی بود؛ سیل آمد و جابجا شدم. ناگهان سر خوردم و از پشت پلکت روی گونه‌هایت فتادم. و از بالا تا پایین قرص ماه زیبایت را بوسیدم.
حسی در من بیدار شد به نام شوق؛ شوقی که به صدای نفس‌هایت وابسته بود.
شوقی در راستای کمال وجودم که منِ تشنه را سیراب تر از خاک نم‌دار میکرد.
من سپیدی صبح را یافتم با آفتاب نگاهت و ترنم عاشقانه‌ی خنده‌هایت را با دو چشم خود به آغوش کشیدم.
برایم بمان که ماندنت، عصاره‌ی جوانی من است...


@rasane_authors
5
نامہ ‍‍هایی براي ایلیاد

امروز همچون همیشه، از مسیری که درکنارِ یکدیگر به خانه میرفتیم؛ بازگشتم. گل فروشیِ مادام مارسیا همچنان باز است. خوشحالم که حتی پس از رفتنِ تو، جهان همچنان به تداوم حیاتش ادامه میدهد. البته گاه با دیدنِ جایِ خالیِ "ما" در دفتر دنیا، غمگین میشوم.. گویی تصویری است، که قطعه‌ای از آن برش خورده و ناپدید گشته است.
ناخواسته با بوی گلِ نرگس، مقابل گل فروشی متوقف شدم. به دسته گل‌ها نگاهی انداختم؛ لبخندی بر لبانم جا خوش کرد‌‌. مادام مارسیایِ قدبلند ما انجا ایستاده بود و نگاهش به چشمانم دوخته شده‌؛ آن چشم‌ها.. گویی بوی غم میداد؛ شاید هم ترحم. طبق عادت، جمله ی 'حالت چطوره مادام مارسیا' بر زبانم جاری شد. هردو میدانستیم که این نامِ مادام مارسیا، یادگار لقب‌گذاری‌های توست. از مادام مارسیا درخواست یک دست گلِ‌نرگس کردم؛ بهتر بگویم، همان همیشگی. دلم میخواست به دیدنت بیایم، شاید به همین دلیل، آن دستِ گل، در دستانم جاخوش کرده بود‌. اما.. نمیتوانستم. آن روزهای اخر قول دادیم، هرچند که میتوانم ادم بدقولی باشم؛ اما قول اخرمان بود. اخرین باری که انگشتان کوچکمان به دور هم پیچیدند و سوگندِ پایبندی یاد کردند؛ اخرینبارِ ما, اخرینبارهایِ واقعا زندگی کردنِ ما.
در مسیری بی‌مقصد به راه افتادم. خب میدانی؟ در نهایت توانستم عکس خوبی بگیرم. زوجِ بامزه‌ای که دسته‌گلِ همیشگی ما را در دست داشتند؛ شاید این هدیه‌یِ من و تو بود تا قطعه‌یِ گمشده‌ی تصویرِ دنیا، با ظاهری جدید پدیدار شود.

#ارسالی
-سآحره
@rasane_authors
4
نامہ ‍‍هایی براي ایلیاد

این روزها، به کنجِ خلوتی از حضورِ مردمانِ روزگار پناه برده‌ام. حالم را زِ کلاغ ها بپرس. بگذار خبر بیاورند که هنوز که هنوز است، مرا به خاطر می‌آوری. میدانم که نپرسیده حالم را از بری؛ اما بگذار خبرِ پرسش حالم از جانبت، باعث شود گاهی به فکر فرو روم.. حالم را به یاد بیاورم و پیغام کنم، دلتنگی‌ام را؛ در صدایِ فریاد کلاغان.

#ارسالی
-سآحره
@rasane_authors
31
مینویسم با قلمی شکسته...
با قلمی که چندین سال افکارم را با آن مرتب کردم.
اما اینک گیج و مبهوت مانده ام!
نه بخاطر پوچی بلکه بخاطر معنا...
معنا یافتم.
معنایی از جنس الماس؛
به همان استحکام،
و به همان زیبایی،
مانند غواصی که مروارید یافته؛
مانند یعقوب که یوسفش را یافت.
بهر کدام هدفی میگشتم؟
به کجا کنکاش میکردم؟
نمیدانم!
هیچ نمیدانم از مسیر و آینده.
هیچ نمیدانم از سرنوشت آدمیان.
من یک معنا دارم؛ آن هم عشق است.
عشقی از جنس خاک به همان طراوتی که بوی نم بدهد.
یا شاید آتشی که با آب هم خاموش نمیشود.
من در لانه ی زیرزمینی خود رخنه کردم.
فقط ننشستم،
بلکه تلاش کردم، اما هیچگاه نخواستم خم به ابرویش بیاورم چون تاب و توانم را میگیرد.
رغبتم دست نیافتنی و ستودنی بود از جنس خورشید، همانقدر سوزان و کشنده!
من هیچگاه عاشق نبودم، بلکه در وجودش خودم را یافتم!
همزادم از جنسی دیگر.
گاهی موانع آنقدر تکانم میدهد که تهوع به دنبال راهی برای حمله به افکارم است، در پوستین خودم گرفتار میشوم و آبی زلال و نمکی از چشمانم فرو میریزد؛ در این لحظه بغضی گلویم را فشار میدهد، اما هر بار شیفته تر ملتمسانه به دنبالش میگردم.
بالا می آورم روی دفترم! انباشت کثافتی از جوهره‌ی تاریکی..
به دنبال آویختن احساسات هستم ولی کشش و میل در من فروکش نمیکند.
هرچه دست گرفتم، بیشتر لمس میخواهم.
هرچه تماشا کردم، بیشتر نگاه میخواهم.
و هرچه مکیدم، تشنه تر شدم.
او فقط پناه و خانه‌ی امنی برایم نبود، او به شوق الطاف بزرگترین خالق لبخند میزد.
درخشش روحش در وجودم پلک زد و هرشب را با فکر اینکه چگونه در قفس زنجیرش کنم، گذراندم...!
شاید میتوانستم در جیب خودم منتقلش کنم اما من نسخه کوچک یا بزرگ شده اش را نمیخواهم، من او را با تمام ویژگی های خودش دوست دارم.
دوست داشتنی به قیمت شرحه شرحه شدن تن و روحم تا هیچوقت به او سر سوزنی آسیب وارد نشود...
این تمام من بود که پر پر شد، تمام ناتمامم که بسته بود به یک انسان که شاید در چشم باقی عادی بنظر میرسید.
اکنون ابرها میبارند و زیر رگبارهای تگرگ نشسته ام بدون چتر یا کلاه. چون فقط یک چیز برایم اهمیت دارد آن هم دوباره دیدنش است!
چه افکار شیرینی...
من از بهر این زنجیره‌ی نامتناهی فقط به دیابت رسیدم.
کاش که دوباره نظاره اش کنم هنگامی که حواسش نیست...
کاش که این کاش ها وجود نداشت؛)


@rasane_authors
10😭21
🍉 جشن بزرگ یلدا در طلیعه‌ی پنجاهمین سال تأسیس دانشگاه کاشان

در بلندترین شب سال، گرد هم می‌آییم تا گرمای همدلی را در سرمای زمستان تجربه کنیم. امسال، شب یلدای ما رنگ و بویی دیگر دارد؛ چرا که با جشن نیم‌قرن فعالیت علمی و فرهنگی دانشگاه عزیزمان، دانشگاه کاشان، گره خورده است.

این محفل گرم، با حضور ویژه دبیران ادوار کانون‌های فرهنگی و هنری برگزار می‌شود تا پیوندی دوباره میان نسل‌های مختلف دانشگاه برقرار گردد.
🎭 برنامه‌های این شب به‌یادماندنی: 🎵 اجرای موسیقی زنده 🎬 نمایش تئاتر 📖 حافظ‌خوانی و تفأل 🎁 همراه با جوایز ارزنده

🗓 زمان: دوشنبه، ۱ دی‌ماه ۱۴۰۴ ساعت: ۱۸:۳۰

منتظر حضور گرم شما دانشجویان، اساتید و فرهیختگان گرامی هستیم تا برگی زرین دیگر در تاریخ فرهنگ این دانشگاه رقم بزنیم.

#دانشگاه_کاشان #شب_یلدا #یلدا۱۴۰۴ #پنجاهمین_سالگرد_دانشگاه_کاشان #کانون_های_فرهنگی_هنری #جشن_یلدا #کاشان
2
امشب را نشانه ای بدان !
سرانجام دم مسیحایی بر  تاریکی های ما می‌دمد و میلاد نور و برکت را در شب ارزو ها ، مژده می‌دهد...🌔❄️🌱
5
در شب آرزوها تو را آرزو کردم...
آرامش نگاه‌هایت و گرمی دستانت را❤️

@rasane_authors
7
ما خیال می‌کنیم زندگی چیزی‌ست که باید «فهمیده» شود،
اما زندگی بیشتر شبیه زخمی‌ست که باید تحمل شود.

انسان موجود عجیبی‌ست:
می‌خواهد حقیقت را بداند،
اما اگر حقیقت برهنه جلویش بایستد،
اولین واکنشش این است که چراغ را خاموش کند.

ما به معنا پناه می‌بریم،
نه چون به آن ایمان داریم،
بلکه چون از خلأ می‌ترسیم.
معنا، اغلب یک دروغِ منظم است؛
خلأ، یک حقیقتِ بی‌ادب.

کسی به ما نگفت که آگاهی،
نه روشنایی می‌آورد
و نه آرامش؛
آگاهی فقط پرده‌ها را کنار می‌زند
و تو را مجبور می‌کند
در اتاقی بایستی
که همیشه پر بوده
اما تو وانمود می‌کردی خالی‌ست.

اخلاق، ایمان، آرمان، عشق
این‌ها بیشتر از آنکه پاسخ باشند،
چوب‌خطِ ترس‌های ما هستند.
ما خوب می‌شویم
چون از بد بودن می‌ترسیم،
ایمان می‌آوریم
چون از بی‌معنایی می‌ترسیم،
عشق می‌خواهیم
چون تنهایی، حقیقتِ بی‌واسطه‌ی ماست.

بزرگ‌ترین دروغ بشر این است که می‌گوید:
«من انتخاب می‌کنم.»
نه.
ما اغلب فقط کم‌دردترین اجبار را انتخاب می‌کنیم.

آدم‌ها نمی‌شکنند؛
آن‌ها فقط
مدت زیادی نقشِ سالم‌بودن را بازی می‌کنند
تا بالاخره خسته شوند
و حقیقت از شکاف‌ها بیرون بزند.

زندگی نه عادل است،
نه بی‌رحم؛
زندگی فقط بی‌تفاوت است.
و این بی‌تفاوتی
بیشتر از هر دشمنی
آدم را مجبور می‌کند
خودش را اختراع کند.

شاید بلوغ همین باشد:
این‌که بفهمی
قرار نیست نجات داده شوی،
قرار نیست معنا به تو داده شود،
و قرار نیست رنج تو
دلیلی داشته باشد.

و با این حال
بلند شوی،
چای‌ات را بخوری،
کاری را که به آن باور نداری انجام ندهی،
و کاری را که از آن می‌ترسی
به‌تدریج زندگی کنی.

آزادی، فریاد زدن نیست؛
آزادی این است که
بدانی هیچ تضمینی وجود ندارد
و باز هم
مسئولِ انتخاب‌هایت بمانی.

در نهایت،
انسان موجودی‌ست
که می‌داند می‌میرد
و با این دانستن
اصرار دارد
صادق زندگی کند
نه برای جاودانگی،
بلکه برای اینکه
شب‌ها
کمتر از خودش فرار کند.


@rasane_authors
❤‍🔥4👌1🤝1111
این روزها کشور شبیه بیماری‌ست که تب دارد، اما دماسنج را شکسته‌اند تا عدد دیده نشود.
همه‌چیز «عادی» اعلام می‌شود، جز زندگی.
آمارها لبخند می‌زنند، اما مردم دندان روی جگر می‌فشارند.
می‌گویند صبر کنید؛
اما صبر وقتی معنا دارد که افق دیده شود،
نه وقتی فقط صف‌ها بلندتر می‌شوند
و سفره‌ها کوتاه‌تر.
مشکل، کمبود منابع نیست؛
کمبود اعتماد است.
وقتی تصمیم‌ها پشت درهای بسته گرفته می‌شوند
و هزینه‌ها در میدان‌های باز پرداخت می‌شوند،
اسمش مدیریت نیست؛
اسمش جابه‌جایی رنج است.
در این سرزمین، مردم یاد گرفته‌اند
کم حرف بزنند،
زیاد فکر کنند،
و هر روز چیزی از خودشان را کنار بگذارند
تا فقط «بمانند».
هیچ‌کس انقلاب نمی‌خواهد وقتی زندگی دارد؛
هیچ‌کس فریاد نمی‌زند اگر شنیده شود.
این صداها محصول خیابان نیستند،
محصول نادیده‌گرفته‌شدن‌اند.
اگر قرار است آینده‌ای ساخته شود،
با دستورالعمل ساخته نمی‌شود؛
با احترام ساخته می‌شود.
با شنیدن، نه حذف.
با اصلاح، نه انکار.
و تاریخ؟
تاریخ همیشه یادش می‌ماند
چه کسانی هشدار را «تشویش» نامیدند
و چه کسانی درد را زودتر فهمیدند
اما دیر شنیده شدند.

برای فردایی بهتر❤️‍🩹....

@rasane_authors
7111
این روزها بارِ خیلی چیزها افتاده روی دوشِ جوان‌های این مملکت؛
نسلی که بیشتر از سنش فکر کرد، بیشتر از توانش تحمل کرد،
و با این حال یاد گرفت کنار هم بماند.
همدلیِ جوان‌ها، توی این وضعیت، فقط یک حس نیست؛
آخرین سرمایه‌ای‌ست که هنوز خرج نشده.
[*کنار هم بمانیم*]


@rasane_authors
5❤‍🔥41