شدلر تو یکی از توییت هاش در مورد مفهومی آشنا صحبت کرد که به نظر من جالب بود.
🔻چکیده و برداشت رشته توییت شدلر؛
رواندرمانی واقعی یه فرآیند عمیق و شخصیه که نیاز به رابطه اختصاصی بین درمانگر و مراجع داره. چیزی نیست که بشه مثل یه اپ یا خدمات دیجیتال، انبوهسازی کرد. سرمایهگذاریهای بزرگ و سیستمهای عمومی معمولاً دنبال راهحلهای سریع و کمهزینهتر هستن، نه درمان عمیق و زمانبر.
🔻چکیده و برداشت رشته توییت شدلر؛
رواندرمانی واقعی یه فرآیند عمیق و شخصیه که نیاز به رابطه اختصاصی بین درمانگر و مراجع داره. چیزی نیست که بشه مثل یه اپ یا خدمات دیجیتال، انبوهسازی کرد. سرمایهگذاریهای بزرگ و سیستمهای عمومی معمولاً دنبال راهحلهای سریع و کمهزینهتر هستن، نه درمان عمیق و زمانبر.
👍5❤4👏1
سقراط:
«فقط میدانم که هیچ نمیدانم»
معادل امروزیش:
«فقط میدانم که پز کتابخوندنم عالیه!»
«فقط میدانم که هیچ نمیدانم»
معادل امروزیش:
«فقط میدانم که پز کتابخوندنم عالیه!»
❤10👍6👏1💯1
"خوشبختی هرگز مهم نبوده است..."
ژیژک معتقد است ما اغلب فکر میکنیم خوشبختی یعنی به چیزی که میخواهیم برسیم، اما مشکل اینجاست که ما حتی نمیدانیم واقعاً چه میخواهیم! او میگوید:
"ما چیزها را نه برای لذت بردن از آنها، بلکه برای لذت بردن از آرزوی داشتنشان میخواهیم."
یعنی گاهی لذتِ خیالپردازی درباره یک چیز، بیشتر از خود آن چیز است.
"خوشبختی برای فرصتطلبان است..."
به گفته ژیژک، خوشبختیِ سطحی متعلق به کسانی است که بدون پرسشگری زندگی میکنند. او با طعنه میگوید:
"اگر میخواهی خوشحال بمانی، احمق بمان!"
چون فکر میکند جامعه امروز از ما میخواهد همیشه "مثبتاندیش" باشیم و عمیقاً فکر نکنیم.
"رضایت واقعی در مبارزه است، مخصوصاً مبارزه با خودمان..."
ژیژک معتقد است زندگی اصیل، زندگیای است که درگیر تناقضها و کشمکشها باشد. او میگوید:
"حقیقت همیشه دردناک است"
و انسانهای بزرگ(مثل فلاسفه یا انقلابیون) هرگز در آرامش و خوشبختیِ سطحی زندگی نکردهاند. آنها همیشه در حال نبرد با خود و جهان هستند.
"استادان واقعی هرگز خوشحال نیستند..."
این جمله یادآور نظر ژیژک درباره "لذتِ رنج" است. او با الهام از روانکاوی میگوید:
ما ناخودآگاه عاشق موانع خود هستیم.
یعنی گاهی ترجیح میدهیم در رنجِ آشنا بمانیم تا وارد ناشناختهها شویم. به همین دلیل، کسانی که عمیقاً فکر میکنند، به دنبال "خوشبختیِ پیشساخته" نیستند.
ژیژک به ما یادآوری میکند که شاید به جای دنبال کردن خوشبختیِ کلیشهای، بهتر باشد بپذیریم زندگی پر از تناقض و کشمکش است.
"هیچ چیز کامل نیست، و همین نقصهاست که زندگی را واقعی میکند."
ژیژک معتقد است ما اغلب فکر میکنیم خوشبختی یعنی به چیزی که میخواهیم برسیم، اما مشکل اینجاست که ما حتی نمیدانیم واقعاً چه میخواهیم! او میگوید:
"ما چیزها را نه برای لذت بردن از آنها، بلکه برای لذت بردن از آرزوی داشتنشان میخواهیم."
یعنی گاهی لذتِ خیالپردازی درباره یک چیز، بیشتر از خود آن چیز است.
"خوشبختی برای فرصتطلبان است..."
به گفته ژیژک، خوشبختیِ سطحی متعلق به کسانی است که بدون پرسشگری زندگی میکنند. او با طعنه میگوید:
"اگر میخواهی خوشحال بمانی، احمق بمان!"
چون فکر میکند جامعه امروز از ما میخواهد همیشه "مثبتاندیش" باشیم و عمیقاً فکر نکنیم.
"رضایت واقعی در مبارزه است، مخصوصاً مبارزه با خودمان..."
ژیژک معتقد است زندگی اصیل، زندگیای است که درگیر تناقضها و کشمکشها باشد. او میگوید:
"حقیقت همیشه دردناک است"
و انسانهای بزرگ(مثل فلاسفه یا انقلابیون) هرگز در آرامش و خوشبختیِ سطحی زندگی نکردهاند. آنها همیشه در حال نبرد با خود و جهان هستند.
"استادان واقعی هرگز خوشحال نیستند..."
این جمله یادآور نظر ژیژک درباره "لذتِ رنج" است. او با الهام از روانکاوی میگوید:
ما ناخودآگاه عاشق موانع خود هستیم.
یعنی گاهی ترجیح میدهیم در رنجِ آشنا بمانیم تا وارد ناشناختهها شویم. به همین دلیل، کسانی که عمیقاً فکر میکنند، به دنبال "خوشبختیِ پیشساخته" نیستند.
ژیژک به ما یادآوری میکند که شاید به جای دنبال کردن خوشبختیِ کلیشهای، بهتر باشد بپذیریم زندگی پر از تناقض و کشمکش است.
"هیچ چیز کامل نیست، و همین نقصهاست که زندگی را واقعی میکند."
❤10🕊2👍1👏1
درسی از دل درد
در گوشهای از آتن باستان، زیر سایه درختان زیتون، ارسطو با شاگردانش نشسته بود. نسیم خنکی برگها را تکان میداد و او با نگاهی عمیق به جمع گفت: «ما بدون درد نمیتوانیم یاد بگیریم.» شاگردانش با تعجب به او خیره شدند. این جمله ساده، اما پرمعنا، چون بذری در ذهن آنها کاشته شد و قرنها بعد، در اندیشههای دیگران ریشه دواند. سالها بعد، در سرزمینی دور، نیچه، فیلسوف ژرمن، در خلوت خود قلم به دست گرفت و نوشت: «آنچه مرا نکشد، قویترم میکند.» او که طوفانهای زندگی را تجربه کرده بود، باور داشت که رنج، مانند آتشی است که فولاد روح را آبدیده میکند. دردی که انسان را به زانو درمیآورد، همان نیرویی است که او را به سوی قلههای خودشناسی و قدرت میکشاند. در سوی دیگر جهان، جان دیویی، معلم بزرگ، در کلاسهایش از تجربه سخن میگفت. او به شاگردانش آموخت که یادگیری واقعی در دل چالشها رخ میدهد. وقتی با مشکلی دستوپنجه نرم میکنیم، ذهنمان بیدار میشود، تأمل میکنیم و از میان سختیها، درسهایی عمیق برمیداریم. گویی هر مانع، دری است به سوی فهمی نو. ویکتور فرانکل، در تاریکی اردوگاههای کار اجباری، معنای زندگی را جستوجو کرد. او که درد را با تمام وجود لمس کرده بود، دریافت که رنج، اگر با آگاهی در آغوش گرفته شود، میتواند به نوری تبدیل شود که مسیر زندگی را روشن میکند. او به ما آموخت که حتی در عمیقترین دردها، بذر معنا و یادگیری نهفته است. کارل یونگ، در اتاق مطالعهاش، از سایههای درون سخن گفت. او باور داشت که برای شناخت خود، باید با تاریکیهای وجودمان روبهرو شویم. این مواجهه، هرچند دردناک، ما را به سوی یکپارچگی و حکمت میبرد. درد، در نگاه او، کلیدی بود برای گشودن درهای پنهان روان. سقراط، استاد ارسطو، در کوچههای آتن با پرسشهایش ذهنها را به چالش میکشید. او با دیالکتیک خود، مردم را وادار میکرد تا با نادانیهایشان روبهرو شوند. این درد فکری، هرچند تلخ، راه را برای آگاهی و یادگیری هموار میکرد. امروزه، روانشناسان از «رشد پس از سانحه» سخن میگویند. آنها دیدهاند که چگونه انسانها پس از طوفانهای زندگی، قویتر، عمیقتر و داناتر از خاکستر رنجهایشان برمیخیزند. تدسکی و کالهون این را به ما یادآوری کردند که درد، نهتنها ویرانگر نیست، بلکه میتواند بستری برای تحول و بازآفرینی باشد. و اینگونه، از آتن باستان تا امروز، حکایت درد و یادگیری ادامه دارد. هر فیلسوف، هر متفکر و هر انسانی که با سختی روبهرو شده، این حقیقت را دریافته است: درد، استاد سختگیر اما عادلی است که درسهایش، اگر با شجاعت پذیرفته شوند، ما را به سوی رشد و کمال میبرند.
در گوشهای از آتن باستان، زیر سایه درختان زیتون، ارسطو با شاگردانش نشسته بود. نسیم خنکی برگها را تکان میداد و او با نگاهی عمیق به جمع گفت: «ما بدون درد نمیتوانیم یاد بگیریم.» شاگردانش با تعجب به او خیره شدند. این جمله ساده، اما پرمعنا، چون بذری در ذهن آنها کاشته شد و قرنها بعد، در اندیشههای دیگران ریشه دواند. سالها بعد، در سرزمینی دور، نیچه، فیلسوف ژرمن، در خلوت خود قلم به دست گرفت و نوشت: «آنچه مرا نکشد، قویترم میکند.» او که طوفانهای زندگی را تجربه کرده بود، باور داشت که رنج، مانند آتشی است که فولاد روح را آبدیده میکند. دردی که انسان را به زانو درمیآورد، همان نیرویی است که او را به سوی قلههای خودشناسی و قدرت میکشاند. در سوی دیگر جهان، جان دیویی، معلم بزرگ، در کلاسهایش از تجربه سخن میگفت. او به شاگردانش آموخت که یادگیری واقعی در دل چالشها رخ میدهد. وقتی با مشکلی دستوپنجه نرم میکنیم، ذهنمان بیدار میشود، تأمل میکنیم و از میان سختیها، درسهایی عمیق برمیداریم. گویی هر مانع، دری است به سوی فهمی نو. ویکتور فرانکل، در تاریکی اردوگاههای کار اجباری، معنای زندگی را جستوجو کرد. او که درد را با تمام وجود لمس کرده بود، دریافت که رنج، اگر با آگاهی در آغوش گرفته شود، میتواند به نوری تبدیل شود که مسیر زندگی را روشن میکند. او به ما آموخت که حتی در عمیقترین دردها، بذر معنا و یادگیری نهفته است. کارل یونگ، در اتاق مطالعهاش، از سایههای درون سخن گفت. او باور داشت که برای شناخت خود، باید با تاریکیهای وجودمان روبهرو شویم. این مواجهه، هرچند دردناک، ما را به سوی یکپارچگی و حکمت میبرد. درد، در نگاه او، کلیدی بود برای گشودن درهای پنهان روان. سقراط، استاد ارسطو، در کوچههای آتن با پرسشهایش ذهنها را به چالش میکشید. او با دیالکتیک خود، مردم را وادار میکرد تا با نادانیهایشان روبهرو شوند. این درد فکری، هرچند تلخ، راه را برای آگاهی و یادگیری هموار میکرد. امروزه، روانشناسان از «رشد پس از سانحه» سخن میگویند. آنها دیدهاند که چگونه انسانها پس از طوفانهای زندگی، قویتر، عمیقتر و داناتر از خاکستر رنجهایشان برمیخیزند. تدسکی و کالهون این را به ما یادآوری کردند که درد، نهتنها ویرانگر نیست، بلکه میتواند بستری برای تحول و بازآفرینی باشد. و اینگونه، از آتن باستان تا امروز، حکایت درد و یادگیری ادامه دارد. هر فیلسوف، هر متفکر و هر انسانی که با سختی روبهرو شده، این حقیقت را دریافته است: درد، استاد سختگیر اما عادلی است که درسهایش، اگر با شجاعت پذیرفته شوند، ما را به سوی رشد و کمال میبرند.
👍4❤3👏2🔥1
گفتمان روانپزشکیِ مسلط، با تقلیلِ پیچیدگیهای سوژه انسانی به مجموعهایی از نشانه های تشخیصی و پروتکلهای دارویی، میل به نفیِ ناخودآگاه دارد و انسان را به موجودی مکانیکی (ماشینوار) تبدیل میکند.
👍6👏5❤1
دفعه بعد که شروع به کندن پوست لب و جوش روی صورت کردیم به این جمله هم فکر کنیم؛پوستِ ما آرشیوِ احساس گناهِ نخستینمان از کشف لذتِ بدن است.
❤2
🔻این اپیزود از پادکست «رختکن بازندهها» رو به همه، بهویژه اونایی که مستقیماً با انسانها سروکار دارن، پیشنهاد میکنم گوش بدند.
چرا؟
یه زمانی جایی خوندم که روانشناسیِ واقعی رو نه در کتابهای خشکِ دانشگاهی، که باید تو ادبیات، رمان و شعر جستجو کرد. اونجاست که میشود لایههای زنده و متحرکِ وجود آدمی رو دید، نه لاشهٔ بیجانِ کالبدشکافیشدهای که فقط برای تدریس به کار میره.
شاید اگر من بیام و صرفاً بگم: «علائم هشداردهندهٔ خودکشی ایناست»، یا «سوگ اینطوری تجربه میشه»، شما آن عمق تراژیک و انسانی ماجرا رو حس نکنید. اما امان از روزی که خودتون یا یکی از نزدیکهاتون، چنین تجربهای رو از سر بگذرونید. اون موقع است که واقعیت، بیپرده و بیرحم، خودش رو، رو میکنه ، آنقدر تلخ و تند که دیگه جایی برای «یادگیری» به معنای متداولش باقی نمیمونه.
پس بهترین راه، مواجههٔ غیرمستقیم با چنین تجربههاییست؛ از طریق روایتهایی که هنرمندانه پرداخته شدن. اینکه من چقدر این اپیزود رو دوست دارم یا مفید میدونم، چندان مهم نیست ، باید خودتون گوش بدید و قضاوت کنید. اما مطمئنم این قسمت (که به افراد زیر ۱۸ سال پیشنهاد نمیکنم) بهخوبی توانسته یک تجربه سنگین رو روایت کند و تصویری ملموس از آن ارائه دهد — آنقدر که به راحتی میشود مصداقهایش را در اطرافمان دید.
بیشتر از این اگر توضیح بدم، گزافهگویی شده. گوش بدید و اگر تمایل داشتید، نظرتون رو با ما هم در میان بذارید.
چرا؟
یه زمانی جایی خوندم که روانشناسیِ واقعی رو نه در کتابهای خشکِ دانشگاهی، که باید تو ادبیات، رمان و شعر جستجو کرد. اونجاست که میشود لایههای زنده و متحرکِ وجود آدمی رو دید، نه لاشهٔ بیجانِ کالبدشکافیشدهای که فقط برای تدریس به کار میره.
شاید اگر من بیام و صرفاً بگم: «علائم هشداردهندهٔ خودکشی ایناست»، یا «سوگ اینطوری تجربه میشه»، شما آن عمق تراژیک و انسانی ماجرا رو حس نکنید. اما امان از روزی که خودتون یا یکی از نزدیکهاتون، چنین تجربهای رو از سر بگذرونید. اون موقع است که واقعیت، بیپرده و بیرحم، خودش رو، رو میکنه ، آنقدر تلخ و تند که دیگه جایی برای «یادگیری» به معنای متداولش باقی نمیمونه.
پس بهترین راه، مواجههٔ غیرمستقیم با چنین تجربههاییست؛ از طریق روایتهایی که هنرمندانه پرداخته شدن. اینکه من چقدر این اپیزود رو دوست دارم یا مفید میدونم، چندان مهم نیست ، باید خودتون گوش بدید و قضاوت کنید. اما مطمئنم این قسمت (که به افراد زیر ۱۸ سال پیشنهاد نمیکنم) بهخوبی توانسته یک تجربه سنگین رو روایت کند و تصویری ملموس از آن ارائه دهد — آنقدر که به راحتی میشود مصداقهایش را در اطرافمان دید.
بیشتر از این اگر توضیح بدم، گزافهگویی شده. گوش بدید و اگر تمایل داشتید، نظرتون رو با ما هم در میان بذارید.
📌پ.ن: منابع مشابه زیادی وجود داره که من با خیلی از آنها آشنا نیستم.اگر شما منبعی (پادکست، کتاب، اثر هنری) میشناسید که چنین حسی رو انتقال میده، حتماً بهم معرفی کنید.👍3❤1
مغز ما درد عاطفی را مانند درد فیزیکی پردازش میکند.
وقتی رابطهای میمیرد یا عشقی را از دست میدهیم، سیستم هشدار مغز همان واکنشی را نشان میدهد که گویی با یک تهدید فیزیکی روبرو شده است.
نورونهای ما بین یک قلب شکسته و یک استخوان شکسته فرقی نمیگذارند.
فقدان عاطفی، از نظر عصبی، معادل مرگ است. به همین دلیل است که طرد شدن واقعاً درد میکند، دلشکستگی باعث درد فیزیکی میشود و بهبودی از هر دو، زمان میبرد.
وقتی رابطهای میمیرد یا عشقی را از دست میدهیم، سیستم هشدار مغز همان واکنشی را نشان میدهد که گویی با یک تهدید فیزیکی روبرو شده است.
نورونهای ما بین یک قلب شکسته و یک استخوان شکسته فرقی نمیگذارند.
فقدان عاطفی، از نظر عصبی، معادل مرگ است. به همین دلیل است که طرد شدن واقعاً درد میکند، دلشکستگی باعث درد فیزیکی میشود و بهبودی از هر دو، زمان میبرد.
درد تو واقعی است چون مغزت آن را واقعی میداند.💔10👍5❤1
خودخواهی
ریشه در ساختار روان انسان دارد.
«خود» ما از ابتدا حول محور یک تصویر ایدئال و خودشیفته از خویشتن شکل میگیرد و تمام اعمال ما، حتی فداکاریها، در نهایت برای پر کردن کمبود درونی و حفظ این تصویر توهمی است.
ریشه در ساختار روان انسان دارد.
«خود» ما از ابتدا حول محور یک تصویر ایدئال و خودشیفته از خویشتن شکل میگیرد و تمام اعمال ما، حتی فداکاریها، در نهایت برای پر کردن کمبود درونی و حفظ این تصویر توهمی است.
❤10👍1💯1
زندگی پس از پدر چگونه است؟
این جمله، سادهترین و در عین حال پیچیدهترین حسی است که پس از فقدان پدر با آن زندگی میکنم.
به عنوان یک روانشناس، میدانم که «دلتنگ شدن» تنها یک حس گذرا نیست؛ یک زخم عمیق وجودی است، یک تکان شدید در سازههای روانی که سالهاست بر شالودهای به نام «پدر» استوار بوده است.
فروید از سوگ میگوید و آن را فرآیندی طبیعی میداند که در نهایت باید به پذیرش واقعیت فقدان بینجامد.
اما وقتی این فقدان، پدر باشد، سوگ تنها از دست دادن یک شخص نیست؛ از دست دادن یک بنیان است.
پدر در نظریه روانکاوی، تنها یک پیر مرد دوستداشتنی نیست؛ او نماد قانون، ساختار، امر ممنوعه و پلی به جهان بیرون است. او کسی است که با حضور خود، مرزها را تعریف میکند و به کودک میآموزد که چگونه در جهانی فراتر از آغوش مادر، زندگی کند.
با فقدان او، این سؤال به وجود میآید: حالا که ناظر اصلی قوانین درونی من رفته، سازههای اخلاقی من بر چه اساسی استوار خواهد ماند؟
اینجاست که مفهوم «سوگ موفق» برایم معنای عمیقتری پیدا میکند. سوگ موفق به معنای فراموشی نیست، بلکه به معنای درونفکنی است. یعنی ما صفات، ارزشها و قوانینی که از او آموختهایم را درون خود میپذیریم و آنها را به بخشی از خودِ حقیقیمان تبدیل میکنیم. وجدان اخلاقی (سوپرایگو) که او روزی یکی از معماران اصلی آن بود، اکنون کاملاً به خود ما سپرده شده است. ما باید خودمان تبدیل به آن ناظر درونی شویم. این، هم یک بار سنگین است و هم بزرگترین احترامی است که میتوانیم به او بگذاریم.
اما این فرآیند، دردناک است.
زیرا هر بار که با چالشی اخلاقی، یک تصمیمگیری سخت یا یک موفقیت بزرگ روبرو میشویم، غیاب او را به شدت احساس میکنیم.
صدای مشورتش، تأییدش و حتی مخالفتش را گم کردهایم. اینجاست که آن «بنیان» به لرزه درمیآید.
از نگاه وینیکات، پدر یک «حامی محیطی» است. او کسی بود که فضای امن خانواده را حفظ میکرد تا من بتوانم به کشف جهان بپردازم، با این اطمینان که یک «پایگاه امن» برای بازگشت وجود دارد. پس از فقدانش، این حس امنیت محیطی ترک برمیدارد. جهان ناگهان ناامنتر و غیرقابل پیشبینیتر به نظر میرسد. این اضطراب، ریشه در همان شکاف بنیادی دارد.
از نگاه من به عنوان یک روانشناس و یک سوگوار، این زندگی یک بازسازی است. ما نه تنها خانه، که بنیانِ روان خود را بازمیسازیم.
دیگر نمیتوانم صدایش را از بیرون بشنوم، اما نگاهش، آموزههایش و عشقش به بخشی از گفتگوی درونی من تبدیل شده است.
از خودم میپرسم:
پدر در این موقعیت چه میکرد؟
چه توصیهای میکرد؟
ما وارث نقش او میشویم. اکنون این ما هستیم که باید برای عزیزانمان آن پایگاه امن باشیم. این ما هستیم که باید قانونمندی، انضباط و حمایت را به نسل بعد منتقل کنیم. در این نقشآفرینی، یاد او زنده میماند.
این درد به من آموخته است که سوگ مراجعانم را عمیقتر درک کنم. میدانم که پشت اشک آنها برای یک پدر یا مادر، تنها یک خاطره نیست، بلکه یک معماری کامل روانی در حال بازسازی است.
فقدان پدر، یک زخم همیشگی است. اما مانند هر زخمِ بهجا مانده از یک جراحی بزرگ، نشانهای است از چیزی که برای همیشه بخشی از وجود ما شده است. بنیانِ سابق شاید ترک خورده باشد، اما ما در حال ساختن بنیانی جدید هستیم؛ بنیانی که دیگر هرگز بدون او کامل نخواهد بود، اما با عشق و درسهای او تقویت شده است.
او رفته است، اما نقشش در نمایشنامه زندگی من، اکنون به خطوطِ وجود خودم تبدیل شده است.
دلم برایش تنگ شده.این جمله، سادهترین و در عین حال پیچیدهترین حسی است که پس از فقدان پدر با آن زندگی میکنم.
به عنوان یک روانشناس، میدانم که «دلتنگ شدن» تنها یک حس گذرا نیست؛ یک زخم عمیق وجودی است، یک تکان شدید در سازههای روانی که سالهاست بر شالودهای به نام «پدر» استوار بوده است.
فروید از سوگ میگوید و آن را فرآیندی طبیعی میداند که در نهایت باید به پذیرش واقعیت فقدان بینجامد.
اما وقتی این فقدان، پدر باشد، سوگ تنها از دست دادن یک شخص نیست؛ از دست دادن یک بنیان است.
پدر در نظریه روانکاوی، تنها یک پیر مرد دوستداشتنی نیست؛ او نماد قانون، ساختار، امر ممنوعه و پلی به جهان بیرون است. او کسی است که با حضور خود، مرزها را تعریف میکند و به کودک میآموزد که چگونه در جهانی فراتر از آغوش مادر، زندگی کند.
با فقدان او، این سؤال به وجود میآید: حالا که ناظر اصلی قوانین درونی من رفته، سازههای اخلاقی من بر چه اساسی استوار خواهد ماند؟
اینجاست که مفهوم «سوگ موفق» برایم معنای عمیقتری پیدا میکند. سوگ موفق به معنای فراموشی نیست، بلکه به معنای درونفکنی است. یعنی ما صفات، ارزشها و قوانینی که از او آموختهایم را درون خود میپذیریم و آنها را به بخشی از خودِ حقیقیمان تبدیل میکنیم. وجدان اخلاقی (سوپرایگو) که او روزی یکی از معماران اصلی آن بود، اکنون کاملاً به خود ما سپرده شده است. ما باید خودمان تبدیل به آن ناظر درونی شویم. این، هم یک بار سنگین است و هم بزرگترین احترامی است که میتوانیم به او بگذاریم.
اما این فرآیند، دردناک است.
زیرا هر بار که با چالشی اخلاقی، یک تصمیمگیری سخت یا یک موفقیت بزرگ روبرو میشویم، غیاب او را به شدت احساس میکنیم.
صدای مشورتش، تأییدش و حتی مخالفتش را گم کردهایم. اینجاست که آن «بنیان» به لرزه درمیآید.
از نگاه وینیکات، پدر یک «حامی محیطی» است. او کسی بود که فضای امن خانواده را حفظ میکرد تا من بتوانم به کشف جهان بپردازم، با این اطمینان که یک «پایگاه امن» برای بازگشت وجود دارد. پس از فقدانش، این حس امنیت محیطی ترک برمیدارد. جهان ناگهان ناامنتر و غیرقابل پیشبینیتر به نظر میرسد. این اضطراب، ریشه در همان شکاف بنیادی دارد.
از نگاه من به عنوان یک روانشناس و یک سوگوار، این زندگی یک بازسازی است. ما نه تنها خانه، که بنیانِ روان خود را بازمیسازیم.
دیگر نمیتوانم صدایش را از بیرون بشنوم، اما نگاهش، آموزههایش و عشقش به بخشی از گفتگوی درونی من تبدیل شده است.
از خودم میپرسم:
پدر در این موقعیت چه میکرد؟
چه توصیهای میکرد؟
ما وارث نقش او میشویم. اکنون این ما هستیم که باید برای عزیزانمان آن پایگاه امن باشیم. این ما هستیم که باید قانونمندی، انضباط و حمایت را به نسل بعد منتقل کنیم. در این نقشآفرینی، یاد او زنده میماند.
این درد به من آموخته است که سوگ مراجعانم را عمیقتر درک کنم. میدانم که پشت اشک آنها برای یک پدر یا مادر، تنها یک خاطره نیست، بلکه یک معماری کامل روانی در حال بازسازی است.
فقدان پدر، یک زخم همیشگی است. اما مانند هر زخمِ بهجا مانده از یک جراحی بزرگ، نشانهای است از چیزی که برای همیشه بخشی از وجود ما شده است. بنیانِ سابق شاید ترک خورده باشد، اما ما در حال ساختن بنیانی جدید هستیم؛ بنیانی که دیگر هرگز بدون او کامل نخواهد بود، اما با عشق و درسهای او تقویت شده است.
او رفته است، اما نقشش در نمایشنامه زندگی من، اکنون به خطوطِ وجود خودم تبدیل شده است.
و این شاید عمیقترین شکل ادامه زندگی باشد.❤17💔1
آیا سیستم ناشنواست؟
🔻
فکر میکنم همه ما، در نقطهایی از زندگی حرفهایی و شغلی، در آن اتاق ایستاده ایم ،اتاقی که دیوارهایش از قوانین نانوشته و انتظارات نامرئی بافته شده است و با صدایی که انگار به خودمان تعلق ندارد، گفتهایم:
«این دیگر قابل تحمل نیست.»
و سپس، پاسخ را دریافت کردهایم؛ نه.
یک «نه» صریح، که چیزی به مراتب عجیب تر: یک «باز هم بگو.» یک تکرار خواسته شده است.
گویی اعتراض تو یک آیین است، یک ذکر وِرّادی که باید آنقدر تکرارش کنی تا معنایش را از دست بدهد و تنها زمزمهایی تهی شود، نوای سفیدی که سیستم میتواند بدون اینکه مزاحمش شود، آن را بشنود.
اما وقتی تو (که در این مورد، من هستم، روانشناسی در شبکه بهداشت که هر روز شکاف بین تئوریهای انسانی و مکانیسمهای غیرانسانی که در آن گرفتارم را میبینم) تصمیم میگیری که دیگر تکرار نکنی، که حاضر شوی کارت را روی میز بگذاری و بگویی «کافیست»، چه اتفاقی میافتد؟
از نظر روانکاوی، این عملِ به ظاهر ساده، یک زمین لرزه کوچک وجودی است.
این فقط یک اعتراض شغلی نیست؛ یک تقابل است با آنچه ژاک لکان «فانتزی» مینامد، آن داستانی که سیستم و تو با هم ساختهاید تا ناپایداری را پنهان کنی.
تکرار خواسته شدهی اعتراض، نگه داشتن تو در حلقهایی از «امید» است، امیدی که در واقع ابزاری برای تعویق است.
اما وقتی تو از تکرار امتناع میکنی، در واقع داری از این فانتزی «عبور» میکنی. داری میگویی که دیگر حاضر نیستی نقشِ «کارمند خوبی» را بازی کنی که همیشه در آستانه شنیده شدن است ولی هیچوقت به آن نمیرسد.
این عمل، یک «کنش» اصیل لکانی است؛ اقدامی که موقعیتت را در جهان نمادین(همان ساختار قواعد، قوانین و نقشهایی از پیش تعریف شده) به خطر میاندازد تا حقیقت یا خواست اصیل خودت را بیان کنی.
خواستی که ممکن است حتی فراتر از بهبود شرایط کاری باشد: خواستِ «به رسمیت شناخته شدن» به عنوان یک سوژه کامل، یک انسان که نمیتواند بی آنکه صدایش خفه شود، وجود داشته باشد.
و در اینجا است که، تو، به عنوان یک روانشناس، کسی که شاید باید به دیگران یاد بدهد چگونه در سیستم سازگار شوند، حالا خودت در حال انجام عملی هستی که سیستم را به چالش میکشد.
این کنش، هرچند که ممکن است منجر به از دست دادن موقعیتت شود، نوعی «ژوئیسانس»(لذت رنج) را قطع میکند.
لذتی ناخودآگاه از ایفای نقش قربانی که در رنجش، آشنا و بنابراین امن است.
با این کنش، تو این ژوئیسانس را رها میکنی تا به سمت رضایتی دیگر بروی: رضایتِ تصاحب عاملیتت، حتی اگر در نهایت، بهای آن را بپردازی.
این یک مواجههی تلخ با «امر واقع» است، آنچه که لکان آن را حفره ی غیرقابل بیان در درون واقعیت مینامد: این حقیقت که شاید سیستم اساساً نتواند تو را آنگونه که هستی بشنود.
و شاید این کنش، در نهایت، تنها راهی است که میتوانی به خودت ثابت کنی که وجود داری؛ که تو بیشتر از نقشی هستی که در آن سیستم برایت در نظر گرفته اند.
پس این عمل، تنها درباره شرایط کاری نیست؛ درباره این است که میخواهی در جهانی که تو را به تکرار واداشته است، چه کسی باشی.
و گاهی، تنها راه خارج شدن از بنبست، ایستادن در لبه ی پرتگاه و گفتن حرفی است که نمیخواهند دوباره بشنوند.
پ ن:
«در نگارش این متن از هوش مصنوعی به عنوان ابزاری برای غنای تحلیلی استفاده شد.»
🔻
فکر میکنم همه ما، در نقطهایی از زندگی حرفهایی و شغلی، در آن اتاق ایستاده ایم ،اتاقی که دیوارهایش از قوانین نانوشته و انتظارات نامرئی بافته شده است و با صدایی که انگار به خودمان تعلق ندارد، گفتهایم:
«این دیگر قابل تحمل نیست.»
و سپس، پاسخ را دریافت کردهایم؛ نه.
یک «نه» صریح، که چیزی به مراتب عجیب تر: یک «باز هم بگو.» یک تکرار خواسته شده است.
گویی اعتراض تو یک آیین است، یک ذکر وِرّادی که باید آنقدر تکرارش کنی تا معنایش را از دست بدهد و تنها زمزمهایی تهی شود، نوای سفیدی که سیستم میتواند بدون اینکه مزاحمش شود، آن را بشنود.
اما وقتی تو (که در این مورد، من هستم، روانشناسی در شبکه بهداشت که هر روز شکاف بین تئوریهای انسانی و مکانیسمهای غیرانسانی که در آن گرفتارم را میبینم) تصمیم میگیری که دیگر تکرار نکنی، که حاضر شوی کارت را روی میز بگذاری و بگویی «کافیست»، چه اتفاقی میافتد؟
از نظر روانکاوی، این عملِ به ظاهر ساده، یک زمین لرزه کوچک وجودی است.
این فقط یک اعتراض شغلی نیست؛ یک تقابل است با آنچه ژاک لکان «فانتزی» مینامد، آن داستانی که سیستم و تو با هم ساختهاید تا ناپایداری را پنهان کنی.
فانتزی که میگوید: «اگر درست رفتار کنی، اگر صبور باشی، اگر طبق روال پیش بروی، در نهایت شنیده خواهی شد.»تکرار خواسته شدهی اعتراض، نگه داشتن تو در حلقهایی از «امید» است، امیدی که در واقع ابزاری برای تعویق است.
اما وقتی تو از تکرار امتناع میکنی، در واقع داری از این فانتزی «عبور» میکنی. داری میگویی که دیگر حاضر نیستی نقشِ «کارمند خوبی» را بازی کنی که همیشه در آستانه شنیده شدن است ولی هیچوقت به آن نمیرسد.
این عمل، یک «کنش» اصیل لکانی است؛ اقدامی که موقعیتت را در جهان نمادین(همان ساختار قواعد، قوانین و نقشهایی از پیش تعریف شده) به خطر میاندازد تا حقیقت یا خواست اصیل خودت را بیان کنی.
خواستی که ممکن است حتی فراتر از بهبود شرایط کاری باشد: خواستِ «به رسمیت شناخته شدن» به عنوان یک سوژه کامل، یک انسان که نمیتواند بی آنکه صدایش خفه شود، وجود داشته باشد.
و در اینجا است که، تو، به عنوان یک روانشناس، کسی که شاید باید به دیگران یاد بدهد چگونه در سیستم سازگار شوند، حالا خودت در حال انجام عملی هستی که سیستم را به چالش میکشد.
این کنش، هرچند که ممکن است منجر به از دست دادن موقعیتت شود، نوعی «ژوئیسانس»(لذت رنج) را قطع میکند.
لذتی ناخودآگاه از ایفای نقش قربانی که در رنجش، آشنا و بنابراین امن است.
با این کنش، تو این ژوئیسانس را رها میکنی تا به سمت رضایتی دیگر بروی: رضایتِ تصاحب عاملیتت، حتی اگر در نهایت، بهای آن را بپردازی.
این یک پیروزی ساده نیست.این یک مواجههی تلخ با «امر واقع» است، آنچه که لکان آن را حفره ی غیرقابل بیان در درون واقعیت مینامد: این حقیقت که شاید سیستم اساساً نتواند تو را آنگونه که هستی بشنود.
و شاید این کنش، در نهایت، تنها راهی است که میتوانی به خودت ثابت کنی که وجود داری؛ که تو بیشتر از نقشی هستی که در آن سیستم برایت در نظر گرفته اند.
پس این عمل، تنها درباره شرایط کاری نیست؛ درباره این است که میخواهی در جهانی که تو را به تکرار واداشته است، چه کسی باشی.
و گاهی، تنها راه خارج شدن از بنبست، ایستادن در لبه ی پرتگاه و گفتن حرفی است که نمیخواهند دوباره بشنوند.
پ ن:
«در نگارش این متن از هوش مصنوعی به عنوان ابزاری برای غنای تحلیلی استفاده شد.»
❤3👍1
ما در زندگیمان آدمها و روابطی را از دست میدهم که برگشتناپذیرند. اما میتوانیم از سوگشان بهبود بیابیم، نه با پر کردن خلا، بلکه با تغییر شکل دادن خودمان به شکلی که دیگر نیازی نباشد خلا را پر کرد.
سوگ مجالی را به ما میدهد، فرصتی برای پیگیری روابطی که برایمان مهماند در پرتوی جدید و دست یافتن به رابطهای پختهتر و شفافتر با خودمان.
سوگ مجالی را به ما میدهد، فرصتی برای پیگیری روابطی که برایمان مهماند در پرتوی جدید و دست یافتن به رابطهای پختهتر و شفافتر با خودمان.
سوگ | مایکل چلبی
@ravangoft
❤10👍3🔥1
مجموعه داستان «یاد نئون بخیر»
با نگاهی خلاق و بدیع، بریدههای غمانگیزی از زندگی و تکافتادگی انسان مدرن در جامعهی پیرامونش را روایت میکند.
نویسنده در این داستانها جهانی تراژیک و در عینحال درخشان را خلق کرده که آکنده از غم و ترس، تنهایی، کابوس و بدبینی است.
والاس به مدد نبوغ و استعداد شگفتانگیز خود، با طنزی بیرحمانه، چیرگی ذهن بر افعال انسان را نشان میدهد و ما در این مجموعه با شخصیتهایی آشنا میکند که در دنیای پوچ اطراف خود نتوانستهاند ایدهآلهایشان را تحقق ببخشند، در نتیجه میل به نابودی در آنها زیاد است.
انسانهایی که اسیر معادلات پوچ و بیروح جامعه و مناسبتهای ساختگی و گاهاً مضحک انسانی شدهاند و از متحولکردن زندگی روزمرهی خود عاجزند. عشق، ثروت، هوش، آگاهی، قدرت و در نهایت هیچ معجزهای زندگی روزمره را برای آنها قابل تحمل نکرده جوری که محکوماند که تا پایان رنج بکشند.
✍️نیلوفر شیخ
با نگاهی خلاق و بدیع، بریدههای غمانگیزی از زندگی و تکافتادگی انسان مدرن در جامعهی پیرامونش را روایت میکند.
نویسنده در این داستانها جهانی تراژیک و در عینحال درخشان را خلق کرده که آکنده از غم و ترس، تنهایی، کابوس و بدبینی است.
والاس به مدد نبوغ و استعداد شگفتانگیز خود، با طنزی بیرحمانه، چیرگی ذهن بر افعال انسان را نشان میدهد و ما در این مجموعه با شخصیتهایی آشنا میکند که در دنیای پوچ اطراف خود نتوانستهاند ایدهآلهایشان را تحقق ببخشند، در نتیجه میل به نابودی در آنها زیاد است.
انسانهایی که اسیر معادلات پوچ و بیروح جامعه و مناسبتهای ساختگی و گاهاً مضحک انسانی شدهاند و از متحولکردن زندگی روزمرهی خود عاجزند. عشق، ثروت، هوش، آگاهی، قدرت و در نهایت هیچ معجزهای زندگی روزمره را برای آنها قابل تحمل نکرده جوری که محکوماند که تا پایان رنج بکشند.
✍️نیلوفر شیخ
پ ن:
به هر کسی پیشنهاد نمیکنم.
اما، اگر قصد دارید بخونید، قبلش مطمئن باشید که، می تونید در موردش ساعت ها با کسی حرف بزنید.❤2
نمیدانم زندگی بدون واژهی "افسوس" چه شکلی خواهد بود!
Anonymous Poll
56%
شیرینتر است
44%
مزهی یکنواختی دارد
روحم را به شیطان فروختم...
در سکوت، اتاق که بوی کهنهٔ چوب و رنجهای انباشته می دهد، من ، که دیگر آن آدم سابق نیستم ، پشت مبل چرمی ام لم داده ام و به نقشهٔ جدید روحم می اندیشم.
شیطان نه ساطور به دست آورده، نه شمایل ترسناک. او تنها پنجره ای از تاریکی را در اتاقک درونم گشوده؛ پنجره ای که از آن، حقیقت عریان انسان ها را بی هیچ حجابی می بینم.
دیگر نیازی به تکنیک های مرسوم ندارم. وقتی مراجع روی کاناپه یا صندلی اش می لغزد و از اضطراب هایش می گوید، من نه به کلمات، که به ریشه های سیاه وجودش خیره می ام.
ترس هایش بوی گوگرد می دهند، آرزوهایش با نخ های خونین به ژرفای وجودش دوخته شده.
من اکنون "شنونده سایه ها" هستم. شیطان به من آموخته که روان انسان نه باغی پرورش یافته، که جنگلی است و من اکنون در آن جنگل بدون فانوس قدم می زنم.
دیگر از "شناخت درمانی" یا "روانکاوی" استفاده نمی کنم.
من اکنون آیینه ای تیره هستم که ژرفترین ترسهای مراجعان را بدون انحراف و مستقیم بازمی تابانم.
وقتی زنی از تنهایی می نالد، من دقیقاً نقطه ای از روحش را لمس می کنم که در آن، تنهایی نه به عنوان فقدان، بلکه به عنوان ذات هستی اش نمایان است.
من این حقیقت را که پیشتر با پوشش های امیدوارانه می پوشاندم . اکنون عریان تقدیم می کنم.
این رنجِ آگاهی است، اما رنجی که بالاخره واقعی است.
من دیگر "شفا" نمی دهم ، "بیدار" می کنم.
در این معامله، روح خودم به مکاشفه ای تلخ دست یافته:
اینکه تاریکی، صرفاً نبودن نور نیست، بلکه جهانی موازی است با قوانین خاص خود.
وقتی مراجعی گریه می کند، من طعم اشک هایش را روی زبانم حس می کنم ، طعمی از مس و ابدیت.
شیطان به من آموخته که شکستن یک نفر، گاهی مهربانانه تر از دروغ گفتن به اوست.
من اکنون به "پذیرش از طریق افراط" باور دارم. نیچه وار باید به ژرف بروی تا از آن سو بیرون آیی.
وقتی کسی از افسردگی اش می گوید، من او را به اعماق افسردگی اش راهنمایی می کنم، تا جایی که تاریکی، دیگر دشمن نباشد، بلکه خانه اش شود.
این "خانه سازی در دل هیچ" است ، تنها شکل اصیل رهایی.
پس اینگونه کار می کنم؛
بدون قضاوت، بدون امید واهی، اما با همراهی ای که از جنس خود تاریکی است. من دیگر آن آدم نیک نیتی نیستم که دستانش را برای نجات دراز کند.
من غریقی هستم که در همان اقیانوسی شنا می کند که مراجعانم در آن دست و پا می زنند.
فقط من یاد گرفته ام که چگونه در اعماق نفس بکشم.
در پایان هر جلسه، وقتی مراجع با چشمانی گشوده تر (از وحشت یا بینش) از اتاق خارج می شود، من به پنجره تاریک روحم نگاه می کنم و می دانم که شاید این خیانت به اخلاق متعارف بوده، اما وفاداری به حقیقتِ نفسِ چیزها بوده است.
و در این جهان جدید، این تنها شکلی از "درمان" است که برایم معنا دارد.
✍️سایمونِ گروگان
در سکوت، اتاق که بوی کهنهٔ چوب و رنجهای انباشته می دهد، من ، که دیگر آن آدم سابق نیستم ، پشت مبل چرمی ام لم داده ام و به نقشهٔ جدید روحم می اندیشم.
شیطان نه ساطور به دست آورده، نه شمایل ترسناک. او تنها پنجره ای از تاریکی را در اتاقک درونم گشوده؛ پنجره ای که از آن، حقیقت عریان انسان ها را بی هیچ حجابی می بینم.
دیگر نیازی به تکنیک های مرسوم ندارم. وقتی مراجع روی کاناپه یا صندلی اش می لغزد و از اضطراب هایش می گوید، من نه به کلمات، که به ریشه های سیاه وجودش خیره می ام.
ترس هایش بوی گوگرد می دهند، آرزوهایش با نخ های خونین به ژرفای وجودش دوخته شده.
من اکنون "شنونده سایه ها" هستم. شیطان به من آموخته که روان انسان نه باغی پرورش یافته، که جنگلی است و من اکنون در آن جنگل بدون فانوس قدم می زنم.
دیگر از "شناخت درمانی" یا "روانکاوی" استفاده نمی کنم.
من اکنون آیینه ای تیره هستم که ژرفترین ترسهای مراجعان را بدون انحراف و مستقیم بازمی تابانم.
وقتی زنی از تنهایی می نالد، من دقیقاً نقطه ای از روحش را لمس می کنم که در آن، تنهایی نه به عنوان فقدان، بلکه به عنوان ذات هستی اش نمایان است.
من این حقیقت را که پیشتر با پوشش های امیدوارانه می پوشاندم . اکنون عریان تقدیم می کنم.
این رنجِ آگاهی است، اما رنجی که بالاخره واقعی است.
من دیگر "شفا" نمی دهم ، "بیدار" می کنم.
در این معامله، روح خودم به مکاشفه ای تلخ دست یافته:
اینکه تاریکی، صرفاً نبودن نور نیست، بلکه جهانی موازی است با قوانین خاص خود.
وقتی مراجعی گریه می کند، من طعم اشک هایش را روی زبانم حس می کنم ، طعمی از مس و ابدیت.
شیطان به من آموخته که شکستن یک نفر، گاهی مهربانانه تر از دروغ گفتن به اوست.
من اکنون به "پذیرش از طریق افراط" باور دارم. نیچه وار باید به ژرف بروی تا از آن سو بیرون آیی.
وقتی کسی از افسردگی اش می گوید، من او را به اعماق افسردگی اش راهنمایی می کنم، تا جایی که تاریکی، دیگر دشمن نباشد، بلکه خانه اش شود.
این "خانه سازی در دل هیچ" است ، تنها شکل اصیل رهایی.
پس اینگونه کار می کنم؛
بدون قضاوت، بدون امید واهی، اما با همراهی ای که از جنس خود تاریکی است. من دیگر آن آدم نیک نیتی نیستم که دستانش را برای نجات دراز کند.
من غریقی هستم که در همان اقیانوسی شنا می کند که مراجعانم در آن دست و پا می زنند.
فقط من یاد گرفته ام که چگونه در اعماق نفس بکشم.
در پایان هر جلسه، وقتی مراجع با چشمانی گشوده تر (از وحشت یا بینش) از اتاق خارج می شود، من به پنجره تاریک روحم نگاه می کنم و می دانم که شاید این خیانت به اخلاق متعارف بوده، اما وفاداری به حقیقتِ نفسِ چیزها بوده است.
و در این جهان جدید، این تنها شکلی از "درمان" است که برایم معنا دارد.
✍️سایمونِ گروگان
❤9👎2💔2👍1🔥1👏1
این مصرع داستان خیلی از ماهاست؛
زمان زیادی رو با فکر فاجعه و خیلی چیزای منفی گذروندیم و وقتی خود فاجعه و رخداد پیش میاد انگار آروم تریم.
در بلا بودن به از بیم بلاست
زمان زیادی رو با فکر فاجعه و خیلی چیزای منفی گذروندیم و وقتی خود فاجعه و رخداد پیش میاد انگار آروم تریم.
❤9👍4👏4