https://news.1rj.ru/str/c/1507246052/23345
یدنی مثل تون ترند نقاشیه فکر میکنی اییی ولی برعکس😭😭
یدنی مثل تون ترند نقاشیه فکر میکنی اییی ولی برعکس😭😭
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (Hdsh)
:3
یه جوری قشنگ سیمپ میکنه دلیل از فرقه سیمپ باید استعفا بدم....
😭
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (The Reason)
ماریا و لوکاس: خودشونو زن جا میزنن تا توی میتینگ اشراف زادههای دویست سال پیش شرکت کنن*
پیرزن اشراف زاده: ...شما دیگه کی هستید؟
ماریا: جادوگریم
پیرزن: .....
ماریا: از آینده اومدیم.
پیرزن: ....
پیرزن: در اینجا که قفله
ماریا: از دیوار رد شدیم. عین روح
پیرزن: ....
ماریا: چون آدمهای آیندهایم
پیرزن: ....
پیرزن: شما خیلی عجیبید
ماریا: عجیب؟ چطور مثلا؟
پیرزن: مثلا... خیلی قدتون بلنده.
ماریا: بخاطر اینه که ما از آینده اومدیم. انسانهای آینده همشون درازن
پیرزن: .....
پیرزن: ولی شبیه مردها هستید
ماریا: نه بابا. اینطوری تصور میکنی چون قدمون بلنده و از آیندهایم
پیرزن: ....
پیرزن اشراف زاده: ...شما دیگه کی هستید؟
ماریا: جادوگریم
پیرزن: .....
ماریا: از آینده اومدیم.
پیرزن: ....
پیرزن: در اینجا که قفله
ماریا: از دیوار رد شدیم. عین روح
پیرزن: ....
ماریا: چون آدمهای آیندهایم
پیرزن: ....
پیرزن: شما خیلی عجیبید
ماریا: عجیب؟ چطور مثلا؟
پیرزن: مثلا... خیلی قدتون بلنده.
ماریا: بخاطر اینه که ما از آینده اومدیم. انسانهای آینده همشون درازن
پیرزن: .....
پیرزن: ولی شبیه مردها هستید
ماریا: نه بابا. اینطوری تصور میکنی چون قدمون بلنده و از آیندهایم
پیرزن: ....
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (The Reason)
پیرزن: باشه، ولی عجیب هم راه میرید اخه...
ماریا: عجیب؟ منظورت چیه؟
پیرزن: خیلی سریع راه میرید. یک بانوی اشراف زاده نباید قدمهاش رو انقدر تند برداره، باید اجازه بده پاهاش خودشون هدایتش کنن و شونههاش رو شل کنه. اینو که دیگه همه میدونن.
ماریا: نه؟ ما از آینده اومدیم تو آینده همه سریع راه میرن
پیرزن: ....
پیرزن: خب پس خدمتکارهاتون کوشن؟ باید یکی باشه کیف و کلاهتون رو بگیره و براتون نگه داره دیگه.
ماریا: نه ما آدمای آیندهایم خودمون نگهشون میداریم.
پیرزن: ......
پیرزن: هممم...
پیرزن: باشه بیاید تو و دانش خودتون رو با ما درمیون بذارید.
لوکاس:
لوکاس: الان این کسشرا رو باور کردن...؟
لوکاس: به والله همه اینجا دیوانهان
ماریا: عجیب؟ منظورت چیه؟
پیرزن: خیلی سریع راه میرید. یک بانوی اشراف زاده نباید قدمهاش رو انقدر تند برداره، باید اجازه بده پاهاش خودشون هدایتش کنن و شونههاش رو شل کنه. اینو که دیگه همه میدونن.
ماریا: نه؟ ما از آینده اومدیم تو آینده همه سریع راه میرن
پیرزن: ....
پیرزن: خب پس خدمتکارهاتون کوشن؟ باید یکی باشه کیف و کلاهتون رو بگیره و براتون نگه داره دیگه.
ماریا: نه ما آدمای آیندهایم خودمون نگهشون میداریم.
پیرزن: ......
پیرزن: هممم...
پیرزن: باشه بیاید تو و دانش خودتون رو با ما درمیون بذارید.
لوکاس:
لوکاس: الان این کسشرا رو باور کردن...؟
لوکاس: به والله همه اینجا دیوانهان
Forwarded from دیلیگاه لیلیان (The Reason)
زنای اشراف زاده درحال پچ پچ کردن درمورد این دو نفر*
[ببین با توجه به ظاهرشون... یجورایی حرفاشون درست به نظر میرسه.]
ماریا: منظورش چیه که با توجه به ظاهر؟ ما خیلیم نرمالیم
لوکاس: حرف نزن فقط بپذیرش...
[جدی تا حالا آدمای به این گندگی ندیده بودم. نمیدونم حرفاشون درسته یا نه ولی یهو عین روح ظاهر شدن و لباسهاشونم عجیبه!]
[یعنی میگی واقعا از آینده اومدن؟ اصلا مگه ممکنه؟]
[بابا ما خودمون داریم امور ماورایی رو مطالعه میکنیم بعد یه چیز ماورای اتفاق افتاده میگیم ممکن نیست؟ خاک بر سر ما!]
[راست میگیا...]
لوکاس (تو ذهنش):
-راست میگه؟ نه نه. چطور میتونید همچین چیزیو قبول کنید؟ همه اینا عقلشونو از دست دادن. شایدم همه اینا سالمن و فقط منم که دیوانه شدم!!!
[جدی... لباساشون واقعا عجیبه... جواهر اینا زیاد دارن به نظر پولدار میان ولی لباساشون چرا همچینه...]
[شاید چون از آینده اومدن؟]
[خدا رو شکر حداقل مرد نیستن.]
-ام... راستش یکیمون. یکیمون زنه اونیکی مرد. من...من اینجا جایی ندارم من اضافهام... وجدانم در عذابه....
[آدمای آینده عجب سلیقه گوهی تو لباس پوشیدن دارنا.]
-میخوام برگردم خونه...
[ببین با توجه به ظاهرشون... یجورایی حرفاشون درست به نظر میرسه.]
ماریا: منظورش چیه که با توجه به ظاهر؟ ما خیلیم نرمالیم
لوکاس: حرف نزن فقط بپذیرش...
[جدی تا حالا آدمای به این گندگی ندیده بودم. نمیدونم حرفاشون درسته یا نه ولی یهو عین روح ظاهر شدن و لباسهاشونم عجیبه!]
[یعنی میگی واقعا از آینده اومدن؟ اصلا مگه ممکنه؟]
[بابا ما خودمون داریم امور ماورایی رو مطالعه میکنیم بعد یه چیز ماورای اتفاق افتاده میگیم ممکن نیست؟ خاک بر سر ما!]
[راست میگیا...]
لوکاس (تو ذهنش):
-راست میگه؟ نه نه. چطور میتونید همچین چیزیو قبول کنید؟ همه اینا عقلشونو از دست دادن. شایدم همه اینا سالمن و فقط منم که دیوانه شدم!!!
[جدی... لباساشون واقعا عجیبه... جواهر اینا زیاد دارن به نظر پولدار میان ولی لباساشون چرا همچینه...]
[شاید چون از آینده اومدن؟]
[خدا رو شکر حداقل مرد نیستن.]
-ام... راستش یکیمون. یکیمون زنه اونیکی مرد. من...من اینجا جایی ندارم من اضافهام... وجدانم در عذابه....
[آدمای آینده عجب سلیقه گوهی تو لباس پوشیدن دارنا.]
-میخوام برگردم خونه...