ریش بوک📚 – Telegram
ریش بوک📚
2.02K subscribers
1.69K photos
8 videos
455 files
182 links
کتاب‌فروشی‌آنلاین‌ دانشگاه‌صنعتی‌شاهرود

📚خرید و فروش کتاب‌های نو و مستعمل
با کمک شما دانشجویان

#راحت_بفروشید😎
#ارزان_بخرید😉

🌐 ثبت آگهی : @Rishbookadmin
Download Telegram
Forwarded from ریش بوک📚
#حساب_دیفرانسیل
#فرخ_فروهنده
قیمت روی جلد : 13000
قیمت فروش : 8000

کد : 58171

🆔 @Rishbook
Forwarded from ریش بوک📚
#جزوه
#فیزیک_یک
#سمیه_مهرابیان
قیمت فروش : 5000

کد : 58172

🆔 @Rishbook
Forwarded from ریش بوک📚
#اندیشه_اسلامی1
قیمت فروش : 3000

کد : 58173

🆔 @Rishbook
Forwarded from ریش بوک📚
#جبر_خطی
#کنت_هافمن
قیمت فروش : 10000

کد : 58174

🆔 @Rishbook
Forwarded from ریش بوک📚
#حل_المسائل_جبر_خطی
#نیکوکار
قیمت فروش : 5000

کد : 58175

🆔 @Rishbook
#فیزیک
#هالیدی
#جلد_اول
#ویراست_دهم
همراه با DVD
قیمت فروش : 20000

ایدی فروشنده : @mMm_01

کد : 58176

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#یادت_باشد

🔸زندگی شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی به روایت همسر شهید

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#یادت_باشد

🔸درباره ی کتاب :

کتاب «یادت باشد»، شامل بخشِ زیبایی از زندگیِ «فرزانه سیاهکالی»، همسر «شهید حمید سیاهکالی» است. بخشی از زندگیِ ایشان که با وجودِ بابرکتِ شهید، رنگ و بویی دیگر می‌دهد و خانم سیاهکالی به درخواست شهید، آن را در قالب نوشته‌های یک کتاب به خوانندگان عرضه کرده است.
فصل‌های ابتدایی کتاب، خبر از یک داستان ساده از شروع یک زندگی مشترک می‌دهند؛ از زمانی که حمید آقا به خواستگاری فرزانه خانم می‌آید و جواب بله را می گیرد تا گرفتنِ عروسی و رفتن زیر یک سقف، ریز به ریزِ همه‌ی جزئیات از زبان فرزانه خانم نوشته شده است. نویسنده تمام رفتارهای حمید آقا و مکان‌هایی که با هم می‌رفتند و را برای خواننده به رشته‌ی تحریر درآورده است.
اما داستان در چند فصل آخر رنگ و بویی دیگر می‌گیرد و تمام فصل‌های اولِ کتاب، که نشان از یک زندگی معمولیِ مذهبی بود، از جلوی چشم‌های خواننده، مانند یک فیلم می‌گذرد، تا خواننده پا به پای فرزانه خانم، تا شهادت و خاکسپاری حمید آقا گریه کند.

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#یادت_باشد


🔹بخشی از کتاب :

فردای روزی که حمید از پروژه اش دفاع کرد هر دوی ما سرما خورده بودیم، آبریزش بینی و سرفه ی عجیبی یقه ی ما را گرفته بود. دکتر برایمان نسخه پیچید، داروها را که گرفتیم سوار تاکسی شدیم که به خانه برویم. راننده نوار روضه گذاشته بود، ما هم که حالمان خوب نبود، دائم یا سرفه می کردیم یا بینی خودمان را بالا می کشیدیم، راننده فکرکرده بود با صدای روضه ای که پخش می شود گریه می کنیم!
سر کوچه که رسیدیم حمید دست کرد توی جیبش تا کرایه را بدهد، راننده گفت: آسید! مشخصه شما و حاج خانوم حسابی اهل روضه هستین، کرایه نمی خواد بدین، فقط ما رو دعا کنین!
حتی توقف نکرد که ما حرفی بزنیم، بعد هم گازش رو گرفت و رفت. من و حمید نشستیم کنار جدول نیم ساعتی خندیدیم، نمی توانستیم جلوی خنده ی خودمان را بگیریم، حمید به شوخی می گفت: عه حاج خانوم کمتر گریه کن!

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
🔺 لینک خرید کتاب #یادت_باشد با ارسال رایگان
https://payping.ir/d/Vyqf

🆔 @Rishbook