تكرّر – Telegram
من از کریسمس خوشم میاد؛ چون دوستای مهاجرت‌کرده‌م میان ایران سر بزنن.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خرغلت در نور..
نشنیده گرفتناتو ننداز گردن نگفته‌های من..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایشون مگس می‌پرونه، منم مگس می‌پرونم!
Hamin Gooshe
Bahram & Ghodsea
زخم دیروز شک فردا
داده مکر فلک ما رو بر باد
تن ندادم اما به درمان
دادم به دردم جاش حق فرمان
می‌درخشه تو سینه‌م انگار
ردپاهای جفای ایام
وسوسهٔ آدم مار حوّام
مشکل خورده حتی خالقم بام
خسته‌م از بس که گفتم به کرات
غم نکاهید از حیات غمبار
بشکنید تا توانید هنجار
بی‌هراس از هیاهو و‌ جنجال
من که در نیاوردم سر از کار
بی‌جهت گشتم تو چرخ دوّار
وسط آغوش دو پرستار
چوب حق خوردم و خاک ادوار
غنچه یخم تو قلب سرما
شعلهٔ خشمم به کاخ ارباب
فکر پروازم بی بلندا
بی کم و کاست و بیم و بلوا
مثل رازم تو دل معما
فاش من مرگه تو حل شدن‌ها
من منم بی تو و با تو تنها
من منم می‌کنم بی تو در ما
امشب: بودن کنار آدمایی که کنارشون واقعا زنده‌م..
دوستم گفت چقدر بالشتاتون خوبن، گفتم خب یکیشو ببر. گفت قول می‌دم هر خوابی رو این بالش دیدم برات تعریف کنم!
تشکر بهتر از این نداریم! ^^
Khoone Khorshid
Bahram & Ali Sorena
اما ما نمی‌ریم اَ بین، اینو قول می‌دم بهت
عزامونو می‌کنیم عید، اینو قول می‌دم بهت
کجا و کی، با کیا و چطوری
اما تهش نمی‌گیم حیف، اینو قول می‌دم بهت
سرعت بدن و روانم به سرعت تخریب جمهوری اسلامی نمی‌رسه واقعا. هنوز تو بُهتم و نمی‌دونم چه واکنشی به دلار صد هزار تومنی نشون بدم که می‌شنوم شده صد و چهل هزار تومن. هنوز دارم سعی می‌کنم بفهمم چی شده که اسم پهلوی رو دارم انقد می‌شنوم و داستان چیه کلا و داریم چی می‌شیم و کجا می‌ریم که می‌شنوم تو همین چند روز حداقل سی نفر رو با شلیک مستقیم کشتن.. بعد زخم این کشته‌شده‌ها میاد رو گیجی و بُهت و اصن یه ملغمه‌ای می‌سازه.
تكرّر
سرعت بدن و روانم به سرعت تخریب جمهوری اسلامی نمی‌رسه واقعا. هنوز تو بُهتم و نمی‌دونم چه واکنشی به دلار صد هزار تومنی نشون بدم که می‌شنوم شده صد و چهل هزار تومن. هنوز دارم سعی می‌کنم بفهمم چی شده که اسم پهلوی رو دارم انقد می‌شنوم و داستان چیه کلا و داریم چی…
دیروز این پست رو تا همینجا نوشته بودم و می‌خواستم بعدش گیجی از حمله به بیمارستان‌ها رو بنویسم که دیدم نگهبانِ ساختمون روبه‌رویی داره بهم زنگ می‌زنه. گفت ماشینتو گذاشتی جلوی این دانشگاه متروکه‌هه؟ گفتم آره!
(یه دانشگاه علمی-کاربردی متروکه‌ای کنار خونهٔ ما هست که حداقل از پنج سال قبل که ما اومدیم تو این خونه، متروکه‌ست و هیچ‌وقت هیچ چیزی و هیچ کسی توش نبوده و نیومده و بره و جلوی درش تبدیل شده بود به سه تا جاپارک برا کوچهٔ شلوغ و پر رفت و آمد ما که توی روز امکان نداره توش جاپارک پیدا کنی.)
گفت این صاحب ملکش تازه از خارج اومده و اومده بود سر بزنه به ملکش، دید سه تا ماشین جلوی درش پارک کردن هر سه تا رو پنچر کرد، بیا پایبن با هم پنچرگیری کنیم.
با عصبانیت رفتم پایین که دیدم سه تا از کارمندای شرکتِ روبه‌روی دانشگاه دارن تو کوچه سیگار می‌کشن و یکیشون داره می‌گه دمش گرم که پنچر کرد، خوب کرد. گفتم یعنی چی آقا دمش گرم؟ گفت خب نباید جلو ملکش پارک می‌کردی. گفتم شما خودت می‌دونستی نباید جلو ملک ایشون پارک کنی؟ گفت خانم با من دعوا نکن همین آقا به خاطر ماشین شما که فکر کرد برا شرکت ما هستین، اومد تو شرکت ما به همه‌مون فحش داد. گفتم خب چون بهت فحش داده داری پشتش درمیای و می‌گی دمش گرم؟
که آقایی که بهم زنگ زد و خبر داد رسید و گفت با اینا حرف نزن اصلا اینا شعور ندارن، بیا پنچرگیری کنیم. گفتم نه اول به پلیس زنگ می‌زنم بیاد ثبت کنه بعد پنچرگیری کنیم. گفت ولش کن بیکاری؟ بخوای ازش شکایت کنی باید یک سال بری بیای کلی هم پول خرج کنی، آخرشم به هیچ جا نمی‌رسه. گفتم می‌دونم ولی نمی‌تونم هیچ کاری نکنم. زنگ زدم به پلیس و گفتم و همونجا وایسادم تا بیان که یه پلیسی با موتور اومد که هر دو تا لپش از موتور روندن توی سرما به خاطر سرمازدگی سوخته بود. بهش گفتم داستانو و ثبت کرد و ازم پرسید شاهد داری؟ گفتم چندتا از این کارمندای همسایه‌ها شاهد بودن که اصلا به من زنگ زدن. گفت خب من ثبت کردم، فردا برو کلانتری شکایت کن. گفتم باشه مرسی ولی شما چرا محافظ جلوی کلاه کاسکتتو نمیاری پایین که صورتت نسوزه؟ گفت جلو دیدمو می‌گیره. گفتم خب الان که پوستتون داره خراب می‌شه، گفت اشکال نداره خوب می‌شه و لبخند زد و رفت.
بعد شروع کردیم به پنچرگیری کردن با نگهبان همسایه و اون داشت جک می‌زد و من داشتم زاپاسو از تو صندوق درمیاوردم که یه آقایی داشت رد می‌شد گفت آبجی بذار من درش بیار شما دستت کثیف می‌شه (نگفت برات سنگینه)، بعد که خودش برداشت لاستیکو و گذاشت بیرون، یه نگاه به دست خودش کرد گفت البته دست منم الان کثیف شد. بعد پنچرگیری اومدم خونه و به مامانم که بعد چندین ماه اومده تهران و قرار بود دیروز بریم بیرون یکم با هم بگردیم گفتم زود حاضر شو که بریم چون هنوز ماشین همونجاست و ممکنه یارو دوباره بیاد پنچرش کنه. و بعد با مامانم رفتیم محلهٔ قبلیمون که وقتی مامانم هنوز تهران بود اونجا زندگی می‌کردیم چون مامانم دوست داشت دوباره اونجاها رو ببینه. بعد یکم گشتن اون اطراف رفتیم یه شهروندی که اونجا بود و همیشه ازش خرید می‌کردیم، مامانم گفت حالا که اینجاییم بیا یه چیزاییم بخریم. رسیدیم جلوی قفسهٔ روغنا و خشکم زد. انگار کل جمعیت اون منطقه جلو قفسهٔ روغنا بودن. دو تا از فروشنده‌ها توی چرخ فروشگاه وایساده بودن و از تو جعبه روغن درمیاوردن و داد می‌زدن «هرکی پخت و پز می‌خواد بیاد جلو، به هر نفر دو تا بیشتر نمی‌دم، خانم چونه نزن، منم بیشتر بدم جلو در برات حساب نمی‌کنن برو بذار به همه برسه..»
احساس می‌کردم دارم اینجا و جلوی قفسهٔ روغنای شهروند این منطقه که سال‌ها توش زندگی کردیم و الان اومده بودیم که خاطره‌بازی کنیم، آخرالزمان رو می‌بینم و اشکم درومد.
مامانمو رسوندم خونه و رفتم سمت خونه دوس‌پسرم که نیم ساعت ببینمش چون بعد از تجربهٔ انقد حس بد فقط به اون نیاز داشتم که تا رسیدم، هم‌خونه‌ش گفت از کجا اومدی؟ گفتم از خونه. گفت میدون ولیعصرو دیدی؟ گفتم نه چه خبر بود؟ گفت من الان از اونجا اومدم مردم تو بلوار کشاورز وایساده بودن. گفتم یعنی یگان ویژه نبود؟ گفت چرا اونام بودن. گفتم یعنی جنگ بود؟ گفت نه هیشکی هیچ کاری نمی‌کرد. گفتم مردمم شعار نمی‌دادن؟ گفت نه. گفتم اونام حمله نمی‌کردن؟ گفت نه، همه فقط وایساده بودن.
یکم اونجا موندم بعد ساعت ۹ برگشتم خونه و تا رسیدم مامانم گفت آب قطعه. گفتم عه ساعت ۱۱ قطع می‌کردن که همیشه من الان دسشویی دارم چی کار کنم؟ گفت نمی‌دونم هیچ آبی نداریم. زنگ زدم به مدیر ساختمونمون که آهنگ پیشوازش اینه: تو شمشیر نمی‌خوای فقط یک نگاه کن.. گفتم شما می‌دونین کی آب وصل می‌شه؟ گفت نه لابد مثل همیشه ساعت چهار صبح دیگه. گفتم آخه همیشه از ۹ شب هم قطع نمی‌شد. گفت آره والا نمی‌دونم چرا اینطوری شد امشب.
تكرّر
دیروز این پست رو تا همینجا نوشته بودم و می‌خواستم بعدش گیجی از حمله به بیمارستان‌ها رو بنویسم که دیدم نگهبانِ ساختمون روبه‌رویی داره بهم زنگ می‌زنه. گفت ماشینتو گذاشتی جلوی این دانشگاه متروکه‌هه؟ گفتم آره! (یه دانشگاه علمی-کاربردی متروکه‌ای کنار خونهٔ ما هست…
بعد قطع کردیم و دو دیقه بعد دوباره خودش زنگ زد گفت ما ذخیره آب داریم اگر لازم داشتید بیاید ببرید. گفتم نه مرسی. بعد رفتم سر میز شام با مامان بابام، بابام گفت دخترم چرا ناراحتی؟ گفتم چیزی نیست. مامانم گفت چون آب قطعه. بابام پرسید چیز دیگه نیست؟ گفتم نه بابا به خاطر آب ناراحتم.
و بعد شام خوابیدم و گوشیمو زنگ گذاشتم برا ساعت چهار صبح. و الان ساعت پنجه که دارم اینا رو می‌نویسم، البته فردا صبح پستش می‌کنم.
Forwarded from تراسِ هراس
کسی که به هر دلیلی می‌خواد دریچۀ نقد رو ببنده، اولویت شما رو به تعویق بندازه و بگه الان فقط فلان مهمه، فردا روز و بعد از در مسند قرار گرفتن با اولویت‌بندی خودش باز شما رو به تعویق می‌اندازه. فردا هم «الان ساکت شو باید فعلاً شرّ فلان چیز رو کم کنیم»، «فعلاً با ما همراه شو» و...
مسئلۀ زنان، مسئلۀ اتنیک‌ها و دیگر چیزها منافی سرنگونی نیست. در کنار هم باشیم با پذیرش و نقد.
در کنار هم باشیم با در نظر داشتن اولویت‌های یکدیگر.

کسی که جایی برای نقد شما نمی‌گذارد، فردا سرکوبتان می‌کند.
با این همه در نقد هم چندان کوشا نباشیم که خواست مشترکمان به تعویق بیفتد.
زن
زندگی
آزادی
من زنده‌م
و از زنده بودنم خوشحالم و از فرصت زندگی‌ای که از جوونایی مثل من گرفته شده، در رنج و خشمم.
همین
البته قطعا نه فقط همین..
دیروز، برای اولین بار تو زندگیم، رفتن به کلاس باله رو شروع کردم. از خیلی قبل‌تر شروع کرده بودم کم‌کم براش پول جمع کردن و بالاخره تونستم ثبت‌نام کنم.
به هم‌کلاسیم نگاه کردم و گفتم خیلی عجیب نیست که ما دقیقا الان اومدیم که باله رو شروع کنیم؟
گفت به نظرم ما دقیقا الان باید دقیقا همین کار رو می‌کردیم.

در نهایت همهٔ آدم‌ها با وضعیت روانی‌ای که سال‌هاست همراهشونه و کارهایی که برای ساختن این وضعیت روانی انجام دادن، با هر مسئلهٔ جدیدی مواجه می‌شن. و وضعیت روانی تا حد خیلی زیادی در ساحت ناخودآگاه ماست، نه خودآگاه. اگرچه که برای چیزی که از خودمون نشون می‌دیم توجیه عقلانی و احساسی پیدا می‌کنیم و نشون می‌دیم که کاملا خودآگاه می‌دونیم که داریم چی کار می‌کنیم.

یه تراپیستی داشتم که وقتی اوضاع روانیم حاد می‌شد، بهم می‌گفت از خودت مراقبت کن، میوه بخور.
نمی‌دونم لحن گفتنش منو تحت‌تاثیر قرار می‌داد یا میوه خوردن واقعا انقدر نجات‌دهنده‌ست.
بهر حال این روزا گاهی اندازه یه دونه میوه، به دور از موبایل و تلویزیون با خودتون خلوت کنید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چقد غم شمردیم
چقد دل سپردیم
پریدیم و هر بار به دیوار خوردیم
خوشی دورمون زد
بلا دورمون گشت

رقصیدن، حداقل توی این خاک، یک حرکت که نشونهٔ شادی باشه نیست. رقصیدن دیگه شکلی از عزاداریه..
ناپیرو
تراپی‌ای که پایه‌ریزی‌ش براساس مصیبت‌هایی که ما کشیدیم نیست به‌هیچ دردمون نمی‌خوره و نخورده تابه‌حال. سندش؟! یک‌دست به جنون رسیدیم در کمتر از یک ماه. وقتی می‌ریم روبه‌روی روان‌شناس و روان‌کاو می‌شینیم و از «اگه بگم گی‌ام خانواده‌م می‌کُشنم قبل از این‌که حکم…
من این پستی که ریپلای کردم رو بهونه‌ای می‌کنم که این حرف‌ها رو بزنم وگرنه روی صحبتم به طور کلی با چنین تفکریه نه صرفا این پست.
تقلیل دادن روان‌درمانگری به مسئلهٔ «درک و پذیرش»، درست نیست. درک و پذیرش بخشی از روان‌درمانگری هست ولی کلش نیست. امیدوارم این روزا اگر دنبال تراپی گرفتن هستید، تراپیست خوبی پیدا کنید که جدا از دانشش، اون هم به عنوان یک ایرانی الان احساساتی مشابه شما داره و دنبال ناچیز کردن احساساتتون نیست. با اینکه این روزا برای روان‌شناس‌ها هم شرایط مناسبی نیست و خیلی‌هاشون خودشون عزیز از دست دادن و خودشون احساساتی چه بسا پیچیده‌تر و شدیدتر از شما دارن اما بهرحال دانش و تجربه‌شون باعث می‌شه باز هم بتونن کاری که باید بکنن رو بکنن. نه من نه شما نمی‌دونیم که همین روزا چند تا آدم به خاطر مراجعه به تراپیست خودکشی نکردن! و به نظرم تو جامعه‌ای که الان این همه آدم رو از دست دادیم و این همه آدم مستعد خودکشی داریم که ممکنه اون‌ها رو هم از دست بدیم، خیلی باید مراقب باشیم که درمورد کسانی که هدفشون مراقبت از روانه، چجوری صحبت می‌کنیم.
این کانال رو دنبال کنین، برای کارهایی که می‌تونیم الان برای زندانی‌ها بکنیم.

https://news.1rj.ru/str/huminute
کانال محمد پویا
Voice message
ایشون یک روان‌درمانگری هستن که من دورادور می‌شناسمشون. اگر فرصت و حالش رو داشتید به ویس‌هاشون گوش بدید.