دیروز راستش حس اینو میداد که انگار کاراکتر اصلی اون سکانس هایی...
احاطه شده بودم با درخت های سرو که تو بچگیم عاشقشون بودم. هروقت می دیدمشون بلافاصله یاد حافظیه و سعدیه و بستنی های اونجا میفتادم
خیلی رنگ سبز دیدم. سبز های زنده. و نه مصنوعی. سبز هایی که واقعن فهمیدم روحمو یکم فوت کردن. مطمئنن نمیتونن کل وجودمو فوت کنن و خونه تکونی کنن اما برای اینکه کمی شارژ شم کافی بود. فهمیدم چقدر تو شهرم، چشمام رنگ سبز رو کم میبینه.
به قدری واسه اون جوجوعه که برام فال بیرون کشید، ذوق کردم که میخواستم برش دارم کله ی کوچیکشو بوس کنم. حتی تو بچگیم اینقدر دوسش نداشتم ینی چی!
کمی با حضرت حافظ حرف زدم و دستمو گذاشتم روی سنگش. راستش تصمیم گرفتم که مث بقیه که شاخ نبات رو قسم میدن، من دیگه قسم ندم. احساس میکنم کار درستی نیست. ولی گفتم ببین... راستش خستم. و فکر نمی کنم بتونم خودم خودمو نجات بدم. وقت خیلی کمه و روان خیلی فرسوده و کار بسیار. فکر میکنم فقط معجزه نجاتم میده. یه نشونه هم بدی کافیه. و فال هاش هردو جزو مورد علاقه ترین هام بودن. به این فکر میکردم که چطور وقتی داشتم برای درختای سرو ذوق میکردم، اونم توی شعرش سرو چمان من رو گفت. یا اینکه بچه که بودم فکر میکردم هرکی دیگه خیلی عاشقه، یه نامه مینویسه واسه معشوقش و آخرشم مینویسه سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت. چطور فهمیده که من این بیت رو از بچگی یادمه و چنین فکری راجبش داشتم؟ فکر میکنم توی بحث فال، تنها چیزی که برام معتبر و قابل اعتماد محسوب میشه، حافظه و بس. چون هروقت که ازش سؤال بپرسی قشنگ و دقیق جوابتو میده.
احاطه شده بودم با درخت های سرو که تو بچگیم عاشقشون بودم. هروقت می دیدمشون بلافاصله یاد حافظیه و سعدیه و بستنی های اونجا میفتادم
خیلی رنگ سبز دیدم. سبز های زنده. و نه مصنوعی. سبز هایی که واقعن فهمیدم روحمو یکم فوت کردن. مطمئنن نمیتونن کل وجودمو فوت کنن و خونه تکونی کنن اما برای اینکه کمی شارژ شم کافی بود. فهمیدم چقدر تو شهرم، چشمام رنگ سبز رو کم میبینه.
به قدری واسه اون جوجوعه که برام فال بیرون کشید، ذوق کردم که میخواستم برش دارم کله ی کوچیکشو بوس کنم. حتی تو بچگیم اینقدر دوسش نداشتم ینی چی!
کمی با حضرت حافظ حرف زدم و دستمو گذاشتم روی سنگش. راستش تصمیم گرفتم که مث بقیه که شاخ نبات رو قسم میدن، من دیگه قسم ندم. احساس میکنم کار درستی نیست. ولی گفتم ببین... راستش خستم. و فکر نمی کنم بتونم خودم خودمو نجات بدم. وقت خیلی کمه و روان خیلی فرسوده و کار بسیار. فکر میکنم فقط معجزه نجاتم میده. یه نشونه هم بدی کافیه. و فال هاش هردو جزو مورد علاقه ترین هام بودن. به این فکر میکردم که چطور وقتی داشتم برای درختای سرو ذوق میکردم، اونم توی شعرش سرو چمان من رو گفت. یا اینکه بچه که بودم فکر میکردم هرکی دیگه خیلی عاشقه، یه نامه مینویسه واسه معشوقش و آخرشم مینویسه سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت. چطور فهمیده که من این بیت رو از بچگی یادمه و چنین فکری راجبش داشتم؟ فکر میکنم توی بحث فال، تنها چیزی که برام معتبر و قابل اعتماد محسوب میشه، حافظه و بس. چون هروقت که ازش سؤال بپرسی قشنگ و دقیق جوابتو میده.
💋1
راستش فکرشم نمیکردم جدی جدی بتونم آرام رو ببینم. اینقدر ندیدم و حس نکردم و تجربه نکردم و کلن هیچ و پوچ و تکرار و تکرار، که وقتی که به یه چیزی میرسم و حسش میکنم، از هیجان، عقلمو خاموش میکنم میذارم کنار. اینقدر ندیده بودم و اینقدر از پشت گوشی دیدمتون، که حالا که حضوری دیدم هنگ کردم خدایی🥺هی بغل. و بعد از هر بغل "دهیدراته نشدم دیگه واقعن خودتی دیگه؟😂"
اونجا که توی کافه نشستیم و اون آیس لته وانیل گرفت و من هم آیس کارامل ماکیاتو، و نشستیم و باهم حرف زدیم و ازم تست هاگوارتز هم گرفت، فهمیدم که زندگی چقدر میتونه قشنگ باشه و چقدر تا الان نداشتمش که بفهمم چقدر قشنگ بوده. حسی داشتم که همه چیز اسلوموشن بود. درست مثل هروقت دیگه ای که توی لحظه سیر میکنم و به هیچ چیز اضافه دیگه ای فکر نمی کنم. واقعن توی لحظه بودن رو دوست دارم. واقعن توی اون لحظه دیگه سیاهی ای توی مغزم و قلبم وجود نداره. واقعن برای مدتی فراموش کردم که باید دوباره برگردم به همون سیاهی ها و شهر خاکستری و آدمای خاکستری ترش. و واقعن توی لحظه بودن رو به همین دلیل دوست دارم. باعث میشه یادم بره که سیاهی ها اون بیرون دارن انتظارمو میکشن. و به طور عجیبی، وقتی هم که برمیگردم بهشون، سیاهی ها زیاد سیاه نیستن. نمیدونم کمرنگ تر شدن یا من شارژ تر شدم. ولی توی اتوبوس که بودم و برمیگشتم، با خودم میگفتم انگار چیزی که از نظرم خیلی دور و بعید به نظر میومد رو تونستم لمس و تجربه کنم. واقعن همه چیز خیلی برام دور و بزرگتر از من به نظر میومد.
هنوزم دارم سعی میکنم همه چیز رو مرور کنم تا یادم نره. دارم سعی می کنم میکاپ آرام رو فراموش نکنم. لباس رنگولکیشو فراموش نکنم. موهای مث همیشه قشنگش. و اون ساعته که گردنش بود رو. میخوام فراموش نکنم که چه حسی داشت، تا یه روز که بتونم بقیتونو هم ببینم و اصن اینکه یه روز هممون یه جا جمع شیم ✨🥹❤️🔥
اونجا که توی کافه نشستیم و اون آیس لته وانیل گرفت و من هم آیس کارامل ماکیاتو، و نشستیم و باهم حرف زدیم و ازم تست هاگوارتز هم گرفت، فهمیدم که زندگی چقدر میتونه قشنگ باشه و چقدر تا الان نداشتمش که بفهمم چقدر قشنگ بوده. حسی داشتم که همه چیز اسلوموشن بود. درست مثل هروقت دیگه ای که توی لحظه سیر میکنم و به هیچ چیز اضافه دیگه ای فکر نمی کنم. واقعن توی لحظه بودن رو دوست دارم. واقعن توی اون لحظه دیگه سیاهی ای توی مغزم و قلبم وجود نداره. واقعن برای مدتی فراموش کردم که باید دوباره برگردم به همون سیاهی ها و شهر خاکستری و آدمای خاکستری ترش. و واقعن توی لحظه بودن رو به همین دلیل دوست دارم. باعث میشه یادم بره که سیاهی ها اون بیرون دارن انتظارمو میکشن. و به طور عجیبی، وقتی هم که برمیگردم بهشون، سیاهی ها زیاد سیاه نیستن. نمیدونم کمرنگ تر شدن یا من شارژ تر شدم. ولی توی اتوبوس که بودم و برمیگشتم، با خودم میگفتم انگار چیزی که از نظرم خیلی دور و بعید به نظر میومد رو تونستم لمس و تجربه کنم. واقعن همه چیز خیلی برام دور و بزرگتر از من به نظر میومد.
هنوزم دارم سعی میکنم همه چیز رو مرور کنم تا یادم نره. دارم سعی می کنم میکاپ آرام رو فراموش نکنم. لباس رنگولکیشو فراموش نکنم. موهای مث همیشه قشنگش. و اون ساعته که گردنش بود رو. میخوام فراموش نکنم که چه حسی داشت، تا یه روز که بتونم بقیتونو هم ببینم و اصن اینکه یه روز هممون یه جا جمع شیم ✨🥹❤️🔥
💋1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مثلن تصور کنین یه نفر بیاد توی ژانر دث متال یا سمفونیک متال، شاهنامه رو بخونه تو لیریک هاش
God dammit 🔥🔥
God dammit 🔥🔥
❤🔥1💋1
Forwarded from دکتر سعید سکویی Dr Saeed Sakuee
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر سعید سکویی و زیردریاییهای دیزلی جمهوری اسلامی که قرار است ناو آبراهام لینکلن را غرق کنند
@SaeedSakuee
@SaeedSakuee
💋1