𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...مرد، کیسه های خریدش را را زمین گذاشت. بعد، زانو زد تا هم قد دخترک بشود. "اینحا چیکار میکنی؟" مرد به نرمی با صدای کلفتش گفت. "مگه نمیدونی اینجا خطرناکه؟..." دخترک تایی به ابرویش داد و سرش را کج کرد. مرد آهی کشید. سپس پس از نگاه کوتاهی به اطراف، دستش را به…
امشب پارت جدید نداریم...
(دغدغه من انقد کم نیست.. ولی اعصاب اینو ندارم..)
(دغدغه من انقد کم نیست.. ولی اعصاب اینو ندارم..)
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...مرد، کیسه های خریدش را را زمین گذاشت. بعد، زانو زد تا هم قد دخترک بشود. "اینحا چیکار میکنی؟" مرد به نرمی با صدای کلفتش گفت. "مگه نمیدونی اینجا خطرناکه؟..." دخترک تایی به ابرویش داد و سرش را کج کرد. مرد آهی کشید. سپس پس از نگاه کوتاهی به اطراف، دستش را به…
....ابرو های مرد گره خوردند. دخترک، سرش را کج کرد. مرد فکری کرد. سپس به او نگاه کرد. "چجوری...." مرد مکثی کرد، نمیدانست چگونه کلمات را به زبان بیاورد. دخترک متوجه شد، و دستانش را بالا آورد. رعد آبی، میان انگشتانش و کف دستش به رقص در آمد. نور آبی آن، به نرمی اطراف را روشن کرد. چشمان مرد از تعجب گرد شدند. کمی عقب گرد کرد، احساس ناامنی به او دست داد. دخترک، تایی به آبرویش داد. متوجه احساس نا راحتی مرد شد. رعد آبی ناپدید، و دستان دخترک پایین افتادند. مرد نفسی که متوجه نشده بود حبس کرده، بیرون داد. سپس با نگرانی به دختر نگاه کرد. "تو که... به من آسیب نمیزنی؟.. نه؟" دخترک پس از لحظه ای، سرش را به علامت نه تکان داد. قیافه مرد کمی نرم شد. دستش را جلو آورد و سر دختر را ناز کرد. مهربانی، احساسی که خیلی وقت بود از ذهن دخترم پاک شده بود. با چشمانی متعجب به مرد نگاه کرد. از این احساس سردرگم بود. مرد لبخند ملایمی زد، دستش روی سر دخترک بود.
سکوت مثل اول خفه کننده نبود. جرقه ای از احساسات در چشمان دخترک دیده میشد.
چه در انتظار آن دو بود؟
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
سکوت مثل اول خفه کننده نبود. جرقه ای از احساسات در چشمان دخترک دیده میشد.
چه در انتظار آن دو بود؟
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
🔥1