بازی سنگ، کاغذ قیچی درواقع یه تراژدی غمگینه.
"سال ها پیش، سنگی عصبی و بی احساس زندگی میکرد. او، خشن و بی احساس بود و برای کسی ارزش قائل نبود. همین، باعث شد که او را از جامعه سنگ های گرد بیرون بیندازند. سنگ داستان ما، در دنیا پرسه زد، در تنهایی خودش و حس تنفر غرق شده بود، تا اینکه روزی با کسی آشنا شد: یک کاغذ. کاغذ سردرگم بود و اطراف می گشت، تا اینکه چشمش به سنگ افتاد. سنگ، تایی به ابروی خودش داد. برایش سوال بود که کاغذ کیست. کاغذ قصهٔ ما، از قضا، از کاغذ های مهربان بود. و همین باعث شده بود که گول دوست هایش را بخورد و از سرزمین کاغذی دور بشود. اما همان روزی که سنگ و کاغذ با هم آشنا میشوند، با هم دوست میشوند. کاغذ بغل کردن سنگ را خیلی دوست داشت... دوستی آن دو انقد نزدیک بود که حس حسادت دیگران را برانگیخت، و جامعه سنگ های گرد برای نابودی این دوستی، از یکی از مهم ترین دشمنان کاغذ ها، یعنی جامعه قیچی ها کمک گرفتند. قیچی ها قاتلان ماهری بودند. ماهرترین و چالاک ترین قیچی را به سراغ آنها فرستادند، و قیچی بی احساس... با قساوت قلب کامل کاغذ را سلاخی کرد...
سنگ که از این اتفاق خوشحال نبود، با حس تنفر و عطش به انتقام، به سراغ قاتل دوستش رفت. سنگ، در مواجهه با قیچی.. او را با تمام زورش خرد و خاکشیر کرد و او را به درک واصل کرد. سپس، در غم از دست دادن دوستش، تنها ماند. هیچکس نمیدادند بعد از چه اتفاقی برای سنگ افتاده است..."
اینه.. داستانش :)
° «کاغذ دوست داشت سنگ را بغل کند.» اشاره به قسمتی که وقتی یکی کاغذ میاره و اونیکی سنگ، کسی که کاغذ اورده برنده میشه، چون کاغذ، با پیچیدن دور سنگ، قبل سرد سنگ رو آب میکنه.
° «قیچی بی احساس، با قساوت قلب کامل کاغذ را سلاخی میکنه...» اشاره به قسمتی داره ما وقتی یکی کاغذ میاره و دیگری قیچی، قیچی برندس چون قیچی با پاره پاره کردن کاغذ اونو میکشه...
° «سنگ، در مواجهه با قیچی.. او را با تمام زورش خرد و خاکشیر کرد و او را به درک واصل کرد.» اشاره به قسمتی داره که وقتی کسی سنگ میاره و دیگر قیچی، سنگ برندس... چون با له کردن قیچی،.انتقام دوستشو گرفت..
پ.ن:داستانی که نوشتم برگرفته از یه کمیک بی کلام از یه ارتیستی هست.. آرتیست رو نمیشناسم، ولی عکسشو دارم.
#story
"سال ها پیش، سنگی عصبی و بی احساس زندگی میکرد. او، خشن و بی احساس بود و برای کسی ارزش قائل نبود. همین، باعث شد که او را از جامعه سنگ های گرد بیرون بیندازند. سنگ داستان ما، در دنیا پرسه زد، در تنهایی خودش و حس تنفر غرق شده بود، تا اینکه روزی با کسی آشنا شد: یک کاغذ. کاغذ سردرگم بود و اطراف می گشت، تا اینکه چشمش به سنگ افتاد. سنگ، تایی به ابروی خودش داد. برایش سوال بود که کاغذ کیست. کاغذ قصهٔ ما، از قضا، از کاغذ های مهربان بود. و همین باعث شده بود که گول دوست هایش را بخورد و از سرزمین کاغذی دور بشود. اما همان روزی که سنگ و کاغذ با هم آشنا میشوند، با هم دوست میشوند. کاغذ بغل کردن سنگ را خیلی دوست داشت... دوستی آن دو انقد نزدیک بود که حس حسادت دیگران را برانگیخت، و جامعه سنگ های گرد برای نابودی این دوستی، از یکی از مهم ترین دشمنان کاغذ ها، یعنی جامعه قیچی ها کمک گرفتند. قیچی ها قاتلان ماهری بودند. ماهرترین و چالاک ترین قیچی را به سراغ آنها فرستادند، و قیچی بی احساس... با قساوت قلب کامل کاغذ را سلاخی کرد...
سنگ که از این اتفاق خوشحال نبود، با حس تنفر و عطش به انتقام، به سراغ قاتل دوستش رفت. سنگ، در مواجهه با قیچی.. او را با تمام زورش خرد و خاکشیر کرد و او را به درک واصل کرد. سپس، در غم از دست دادن دوستش، تنها ماند. هیچکس نمیدادند بعد از چه اتفاقی برای سنگ افتاده است..."
اینه.. داستانش :)
° «کاغذ دوست داشت سنگ را بغل کند.» اشاره به قسمتی که وقتی یکی کاغذ میاره و اونیکی سنگ، کسی که کاغذ اورده برنده میشه، چون کاغذ، با پیچیدن دور سنگ، قبل سرد سنگ رو آب میکنه.
° «قیچی بی احساس، با قساوت قلب کامل کاغذ را سلاخی میکنه...» اشاره به قسمتی داره ما وقتی یکی کاغذ میاره و دیگری قیچی، قیچی برندس چون قیچی با پاره پاره کردن کاغذ اونو میکشه...
° «سنگ، در مواجهه با قیچی.. او را با تمام زورش خرد و خاکشیر کرد و او را به درک واصل کرد.» اشاره به قسمتی داره که وقتی کسی سنگ میاره و دیگر قیچی، سنگ برندس... چون با له کردن قیچی،.انتقام دوستشو گرفت..
پ.ن:داستانی که نوشتم برگرفته از یه کمیک بی کلام از یه ارتیستی هست.. آرتیست رو نمیشناسم، ولی عکسشو دارم.
#story
😭1
بعضی مواقع دوست دارم فاز خودم از این همه طومار نوشتن کشف کنم🗿🤌
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
Which one?
اوه؟🥸
هیولای زمستانی؟😏✨
(کاملا مشخصه توقعشو نداشتم)
هیولای زمستانی؟😏✨
(کاملا مشخصه توقعشو نداشتم)
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
Which one?
....
بهم نگین که هیولای زمستونی رو بیشتر دوست دارین...
بهم نگین که هیولای زمستونی رو بیشتر دوست دارین...
Forwarded from تجارت خانه ی ممد و رفقا (ediy)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از مشکلات نویسنده بودن...
تجارت خانه ی ممد و رفقا
از مشکلات نویسنده بودن...
اگه تناسخ واقعی بود، این یه فوبیا محسوب میشد...
پ.ن: نه که همین حالاشم گیر نمیکنیم تو دنیا های ساخته خودمون.☺️
پ.ن: نه که همین حالاشم گیر نمیکنیم تو دنیا های ساخته خودمون.☺️
Forwarded from Bot_Apandics~
https://news.1rj.ru/str/myweirdothoughtss/12461
محتوای یه سری سریالای چینی همینه.
در مورد یه نویسندهی بدبختیه که توی بدن نقش منفی در به در به داستان تناسخ میکنه.😔😂
محتوای یه سری سریالای چینی همینه.
در مورد یه نویسندهی بدبختیه که توی بدن نقش منفی در به در به داستان تناسخ میکنه.😔😂
Telegram
ℓιcσтιc
از مشکلات نویسنده بودن...