𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
Audio
ولی در کل، این شعر رو پروین اعتصامی نوشته تا نابسامانی جامعه رو نشون بده
هر کدوم از ابیات یه معنی و مفهوم خاص خودشونو دارن
اگر دوست داشتید تا یا وویس بگیرم یا توضیحشو تایپ کنم براتون؟
تایپ:🤝
وویس:🌚
اصلا توضیح نمیخواید:🗿
هر کدوم از ابیات یه معنی و مفهوم خاص خودشونو دارن
اگر دوست داشتید تا یا وویس بگیرم یا توضیحشو تایپ کنم براتون؟
تایپ:🤝
وویس:🌚
اصلا توضیح نمیخواید:🗿
🤝2🥰1🌚1🍓1🗿1
دلم نمیخواد یه شعری که گذاشتم همینجوری بزارم
پس بهتره یکم راجبش توضیحات بدم، نه؟
البته اگر خواستید...
پس بهتره یکم راجبش توضیحات بدم، نه؟
البته اگر خواستید...
Forwarded from آشفتگیهایذهنی (Sina)
خب برگشتم با چالش
این پیام رو فور کنید من با توجه به وایب چنلتون یه عکس + متن + موسیقی میذارم.
این پیام رو فور کنید من با توجه به وایب چنلتون یه عکس + متن + موسیقی میذارم.
❤1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"کارآگاه جواد، از کلافگی پشت سرش را خاراند. ایستاده روبه روی تخته ای که عکس ها و مدارک اندک را روی آن چسبانده بود، نگاهی به دفتر نقاشیهایی که در خانه منوچهر پیدا کرده بود، انداخت. سپس، به عکس ها نگاه کرد. یک، دو، سه، چهار،... بیست و دو! بیست و دو تا از اجساد…
"....کاراگاه باری دیگر هر بیست و دو عکس صحنه ها را بررسی کرد. هر کدام از آنها، قسمتی از بدنشان قطع یا مفقود شده بود. یکی سر، یکی دست، یکی پا... و حتی اعضای داخلی چندین نفر از آنها. گویی که ، هدف خاصی از این کار داشته باشد. اما چه هدفی؟ نکته قابل توجه بعدی، سابقه مقتولین است. از بین ٢٢ نفر، سیزده نفر سابقه کاری با پلیس، کلانتری، و یا فارغ التحصیلان دانشگاه افسری بودند و باقی افراد، از اعضای مهم سیاست و یا گروه های مافیایی بودند. دو تا از قتل های عکس دار توجه جواد را جلب میکند. اول، بیست و هفتمین قتل، لیلا هاشمی، بانویی آزاده و مسئولیت پذیر، زنی در اواخر بیست سالگیاش، به عنوان یک مامور مخفی خوب، جذب اطلاعات خوبی داشت و بین هکر های سازمان، از برترین ها بود. او همه ماموریت های خویش را با موفقیت به پایان میرساند. البته، همه آنها به جز ماموریت آخرش... ماموریت آخر او، این بود که درباره مافیای 'سیاسَد' اطلاعات کسب کند. طبق گزارشات، جسد او پایین پلی که نزدیک به محل زندگی رئیس مافیای سیاسَد بوده، پیدا شده بود..."
-ادامه دارد...
-apandics(part 7, ⅔)
#mystory
#The_Winter_Monster
-ادامه دارد...
-apandics(part 7, ⅔)
#mystory
#The_Winter_Monster
🔥1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
....همانطور که به دخترک زل زده بود، متوجه شد که دخترک به مادگی سیب رسیده است. دخترک، لحظه ای مکث کرد، سپس آنرا به طرف دهانش برد تا آن را هم گاز بزند و نوش جان کند، که صدای دیوید او را متوقف کرد. "صب کن!" دیوید گفت، در حالی که روبروی دخترک زانو زد. "اون خوردنی…
....مرد، دستمالی از جیبش بیرون آورد و جلوی دخترک زانو زد. در حالی که دستان و صورت نرم دخترک را پاک میکرد، لبخند گرمی به او تحویل داد. دخترک، تایی به آبرویش داد. مرد خنده ای ریز سر داد و صدای کلفتش از اعماق ریه هایش بیرون آمدند: «میدونی، قدرتی که داری... مثل یه باتری با دو تا پایی. منو یاد ابرقهرمان های تو فیلما و کمیک ها میندازی.» این را گفت و دستمال را در جیبش گذاشت. دختر، سرش را کج کرد و پرسید: «ابرقهرمان؟»
-آره، ابرقهرمان! میدونی؟ مثل سوپرمن و بتمن.
دخترک، بی حوصله به مرد زل زد. سپس چشمانش را چرخاند و دستانش را سینه کرد. «حوصله سربره. چیزی که واقعیت نداره بدرد نخوره.» دیوید جا خورد. توقع این عکسالعمل را نداشت. کمی ناراحت شد، ولی به روی خودش نیاورد. دوباره ایستاد و به سمت یخچال رفت. وقتی در یخچال را باز کرد و شروع کرد به گشتن درون آن، پاسخ داد: «شاید حوصله سربر به نظر بیاد، و یه راه خوبه برای فرار کردن از واقعیت. دنیای واقعی اونقدا هم جالب نیست که فک میکنی، بچه.» دو تا تخم مرغ و یک بسته سوسیس بیرون آورد و جلوی گاز ایستاد. دخترک همینطور آنجا ایستاد و مرد را تماشا کرد. دیوید مشغول پختن سوسیس بود. چشمان کریستالی دخترک هنوز بی حس بودند. «چرا باید از واقعیت فرار کنی؟ اون کار مشکلاتت رو حل نمیکنه.»
-درسته، مشکلاتم رو حل نمیکنه، ولی برای یه مدت هرچند کوتاهی میتونم تو یه دنیای دیگه زندگی کنم و حالشو ببرم.
دیوید به آرامی صحبت میکرد. بر خلاف هیکل گنده و خرس مانندش، صدایش تن گرمی داشت و به نرمی سخن میگفت. دخترک دوباره دست به سینه ایستاد و نفس محکمی بیرون داد.
او، نمیتوانست دیوید را درک کند. به عنوان یک کودک، هیچ وقت تصور نکرده بود و آرزویی نداشت. دخترک اخمی کرد. هدف این مرد دقیقا چه بود؟....
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
-آره، ابرقهرمان! میدونی؟ مثل سوپرمن و بتمن.
دخترک، بی حوصله به مرد زل زد. سپس چشمانش را چرخاند و دستانش را سینه کرد. «حوصله سربره. چیزی که واقعیت نداره بدرد نخوره.» دیوید جا خورد. توقع این عکسالعمل را نداشت. کمی ناراحت شد، ولی به روی خودش نیاورد. دوباره ایستاد و به سمت یخچال رفت. وقتی در یخچال را باز کرد و شروع کرد به گشتن درون آن، پاسخ داد: «شاید حوصله سربر به نظر بیاد، و یه راه خوبه برای فرار کردن از واقعیت. دنیای واقعی اونقدا هم جالب نیست که فک میکنی، بچه.» دو تا تخم مرغ و یک بسته سوسیس بیرون آورد و جلوی گاز ایستاد. دخترک همینطور آنجا ایستاد و مرد را تماشا کرد. دیوید مشغول پختن سوسیس بود. چشمان کریستالی دخترک هنوز بی حس بودند. «چرا باید از واقعیت فرار کنی؟ اون کار مشکلاتت رو حل نمیکنه.»
-درسته، مشکلاتم رو حل نمیکنه، ولی برای یه مدت هرچند کوتاهی میتونم تو یه دنیای دیگه زندگی کنم و حالشو ببرم.
دیوید به آرامی صحبت میکرد. بر خلاف هیکل گنده و خرس مانندش، صدایش تن گرمی داشت و به نرمی سخن میگفت. دخترک دوباره دست به سینه ایستاد و نفس محکمی بیرون داد.
او، نمیتوانست دیوید را درک کند. به عنوان یک کودک، هیچ وقت تصور نکرده بود و آرزویی نداشت. دخترک اخمی کرد. هدف این مرد دقیقا چه بود؟....
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
🔥1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
ولی در کل، این شعر رو پروین اعتصامی نوشته تا نابسامانی جامعه رو نشون بده هر کدوم از ابیات یه معنی و مفهوم خاص خودشونو دارن اگر دوست داشتید تا یا وویس بگیرم یا توضیحشو تایپ کنم براتون؟ تایپ:🤝 وویس:🌚 اصلا توضیح نمیخواید:🗿
فردا شب دو تا کار دارم پس
یکی مست و هشیار
و ٩ تا تصویر از چت تاکی با اوستا جادوگر🌚😂
یکی مست و هشیار
و ٩ تا تصویر از چت تاکی با اوستا جادوگر🌚😂
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
فردا شب دو تا کار دارم پس یکی مست و هشیار و ٩ تا تصویر از چت تاکی با اوستا جادوگر🌚😂
مست و هشیار رو میخوام با علاقه بنویسم
و یه مدت وقت ندارم... ایشالله هرموقع تونستم
و یه مدت وقت ندارم... ایشالله هرموقع تونستم