𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 – Telegram
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
59 subscribers
1.62K photos
183 videos
12 files
324 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام... 😅
🍓2
بابت دیشب که هیولا رو نفرستادم ببخشید... دیشب تب داشتم و حالم خوب نبودم
💔3
امشب هم که اصلا خونه نبودم...
😭3
مثلا خیر سرم میخواستم سوپرایز یلدایی هم داشته باشم...
👾3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ناراحتم.... از بدقولی از دست خودم ناراحتم...
🍓31👨‍💻1
فردا شب سورپرایز یلدایی رو دارم
آبی کریستالی و هیولای زمستانی رو قول نمیدم تا دوشنبه شب بتونم بزارم...
پس... متاسفانه میوفته برای هفته بعد


تو این یه هفته رو نکات داستانی و نوشتاری کار میکنم و پارت های قبل رو تقویت میکنم...
🔥3
بازم از همه شما معذرت میخوام که این هفته منتظر بودید و من نتونستم به قولم عمل کنم
3🙏1👾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🥰3🍓1👾1
عا...
*مالیدن چشمانم و دوباره نگاه کردن
چقد... 😭
🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وای انقد آدم میخوندن و من نذاشتم داستانارو....
👾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یلداتون مبارک🍉


‌‌‌ ‌شب، سرد بود. ماه نُقل مجلس جشن ستارگان در آسمان بود. ابر ها مانند پرده های حریر، زیبایی ماه را پنهان می‌کردند. پیرزن، حیاط خانه را آب و جارو کشیده، کنار کرسی نشسته بود. پا هایش زیر لحاف چهل تیکه کرسی بودند تا از سرما گزند نبینند، هر چند که پیرزن سرما را بیشتر از گرما دوست می‌داشت. به رسم هر ساله اش، با کاموا های سفید لباس می‌بافت. روی کرسی، ظرف انار های درشت و تازه، کنار هندوانه های قاچ خورده با سرخی خود رقابت می‌کردند. گوشه ای دیگر، پسته های خندان میان ظرف آجیل خوری برای باقی آجیل ها لطیفه می‌گفتند. سماور کنار کرسی در حال قل قل بود و چای را گرم نگه می‌داشت. شمع های سفید و قرمز، خانه پیرزن را روشن می‌کردند. تنها نشسته بود و گهگاهی به در نگاه می‌کرد، انگار که منتطر کسی بود.
آخرین لباس را که بافت، صدای در چوبی خانه اش آمد. گویی که به پیرزن برق وصل کرده باشند، از جا پرید و عصایش را در هوا قاپید. روسری سفیدش را به سر کرد، موهای گیس شده اش از زیر روسری بیرون آمده بودند. شال بافتنی اش را روی شانه هایش انداخت و به حیاط رفت. کوبه در دوباره کوبیده شد و پشت سر آن، صدای زن جوانی آمد: « ننه سرما؟ خونه ای ننه؟»
پیرزن که هول شده بود، پله هارا یکی دو تا پایین آمد و خود را به در رساند. با لبخند گرمی در را باز کرد و پاسخ داد:« مگه میشه خونه نباشم بانو جان؟» زن جوان خندید. پیرزن کنار رفت و به او اجازه ورود داد. لباس زن، قرمز و سبز، درست مثل هندوانه بودند. دامنش به سیاهی شب، و گویی که ستارگان را از آسمان چیده و دامنش را با آن ها تزئین کرده باشد، زیبا بود. بوسی بر روی گونه پیرزن نشاند و بعد خم شد تا دستش را هم ببوسد، اما او نگذاشت. ننه سرما سبد نارنگی و خرمالو را از زن گرفت و به داخل به راه افتاد. همانطور که میرفت، گفت: «بیا تو، یلدا جان. بزودی هوا سرد تر میشه.» یلدا تبسمی کرد. چشمی زمزمه کرد و در را پشت سرش بست.
وقتی دور کرسی نشستند، ننه سرما دو استکان چای ریخت و در نعلبکی های گل سرخی قرار داد. بوی شیرینی خانگی که تازه از فر در آمده بود با بوی نارنگی ها در آمیخته بود. یلدا کنار ننه سرما نشسته بود و درحالی که ننه درحال بافتن بود، برایش حافظ می‌خواند. فضای آرامش بخش و صمیمانه ای بود.
چای که با شیرینی نوش جان شد، یلدا گفت:«راستی ننه. امسال یه هدیه ویژه هم برای شما دارم.» ننه سرما تایی به ابروی خود داد. هدیه؟ یلدا که بخاطر دیدن چهره حیرت زده ننه سرما، لبخندی روی لبان چون انار سرخش نقش بسته بود، سری تکان داد. از توی کتش هدیه کادوپیچ شده ای همراه یک نامه بیرون آورد. پیرزن سرش را کج کرد. یلدا، درحالی که هدیه و نامه را روی کرسی می‌گذاشت، گفت: «روز مادر مبارکت ننه.» پس از لحظه ای مکث، صدای خنده شیرین ننه سرما اتاق را پر کرد. وقتی که آرام شد، با لبخند گرمی پاسخ داد: «ننه به فدایت. دستت هم درد نکنه، همین که به فکر بودی کافیه.»
~-~-~-~-~-~-~
صبح که شد، برف می‌بارید. یلدا رفته بود. ننه سرما درحالی که به هدیه نگاه می‌کرد، دوباره لبخندی زد. نامه را که باز کرد، چهره اش نرم تر شد. با شور و هیجان دختران بیست ساله، نامه را خواند، طوری که نفهمید قسمت های آخر را بلند بلند می‌خواند:
"آی ننه سرما، عید که اومدم، خواب نمونیا! امسال میخوام کلی حرف بزنیم باهم.
یلدات مبارک زیبای خفته.

به امید دیدار،
عمو نوروز"

-apandics
#یلدا_مبارک
#mystory
4👾1
دارم به این فکر میکنم فرهنگ ایران برای هر فصلی یه شخصیتی داره
مثلا بهار عمو نوروزه
یه پیرمرد خنده رو که شال به کمرش میبنده، تو کیف دست بافت و گلدوزی شدش پر از گله
هر چی می‌خنده، چین های صورتش بیشتر نمایان میشن

يا پاییز، یلدا بانو
کل پاییز رو اینور و اونور میگرده، برا درختا لالایی میخونه تا آروم آروم بخوابن
و برعکس هر فصل دیگه ای که روز اول ماه اول تولدشونه، یلدا بانو روز آخر ماه آخر تولدشه
خوشگل ترین لباسشم گذاشته برای همون شب بپوشه

و زمستون، ننه سرماس
یه پیرزن فرتوت ولی به موقعش زرنگ، عصای تو دستش سردی دل انگیزی داره. موهای سفیدشو همیشه دو تا گیس میکنه و رو شونه هاش میندازه و وقتی چارقد سفیدشو میپوشه اون گیسای خوشگلش هنوزم پیداس
با یلدا تولد یلدا رو جشن میگیرن
تو طول زمستون لحاف میبافه و موقع عید هم سفره میچینه، ولی هر سال قبل از اینکه عمو نوروز بیاد خوابش میبره و عمو نوروز میاد یه نصفه نارنج، یه کاسه شیربرنج و یه استکان چای میزنه بر بدن و میره.
البته هدیه ننه سرما رو میزاره و میره


ولی تابستون رو نمیدونم...
احتمالا اون یه چیزی به اسم میترا باشه
ولی خوب میترا اسم خورشیده...
👌2👾1
وقتی میوفتم رو باد حرف زدن خیلی ترسناکه 💀😂
🥰1👾1
از همین حالا از کارت ورود به جلسه کنکورم متنفرم
قیافم شبیه گلابیه