امشب سمی ترین پارت هیولا رو داریم
اگه فشاری شدین به من ربطی نداره
اگه فشاری شدین به من ربطی نداره
🌚1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"ساعت با رسیدن به ۶:۴۵ صبح دوباره به صدا درآمد و کارآگاه را از خواب بیدار کرد. او با مالیدن چشم هایش، به ساعت نگاهی انداخت. سپس بلند شده، کش و قوسی به بدنش داد و دوباره نگاهش روی مدارک افتاد بنابراین میان دو ابرویش را فشرد و تصمیم گرفت بعد از یک دوش صبحگاهی،…
"خیابان ها خلوت بودند. به ندرت ماشینی عبور میکرد و شهر هنوز بیدار نشده بود. کارآگاه جوان به آرامی به سمت مقصدش قدم برمیداشت، اما افکارش در جایی دیگر سفر میکردند. از خود پرسید:(یعنی واقعا حسین کامرانی همونطور که اونجا نوشته بود آدم خوبیه؟) روبه روی درب کلانتری توقف و توجه سرباز دم در را به خود جلب کرد. سرباز سرش را از کیوسک نگهبانی بیرون آورد و پرسید:«سلام؟ میتونم کمکتون کنم؟» نگاه کارآگاه به سمت سرباز چرخید. سری تکان داد و گفت:«نه.» سرباز با شک و تردید به کارآگاه نگاه کرد، ولی جلوی ورود او به کلانتری را نگرفت.
وقتی جواد پا به داخل کلانتری گذاشت، با فضای آرام اول صبح آنجا مواجه شد. کمی اطراف را نگاه کرد و سپس راهش به سمت دفتر سرهنگ ناصری کج شد. به دفتر سرهنگ که رسید، ایستاد و تایی به ابرویش داد. درون دفتر تاریک و در اتاق قفل بود. صدایی از پشت سرش توجهش را به خود خواند:«سرگرد رحیمی؟» وقتی جواد برگشت، با یک افسر خانم مواجه شد. او با سر تایید کرد و پاسخ داد:«بله. افسر کریمی، درسته؟ میدونید سرهنگ ناصری کجا هستن؟» افسر کریمی کمی پرونده های در دستش را جابه جا کرد. سپس با سر تایید کرد و پاسخ داد:«صبح اومدن، ولی بخاطر خبر قتل جدیدی که رسید، فعلا رفتن به صحنه جرم.» کارآگاه جوان گیج شد. سوالی که با شنیدن حرف های افسر کریمی به ذهنش دویده بود را در زبانش چرخاند:«قتل؟ این موقع صبح؟» افسر دوباره با سر تایید کرد. نگاهش کمی به اطراف چرخید و بعد با صدای آرام تری گفت:«بله، مثل اینکه دیشب آقایی به اسم حسین کامرانی به قتل رسیدن.» با این حرف، رنگ از صورت کارآگاه پرید. گویی که سطلی آب سرد روی سرش ریخته باشند، در زانو هایش احساس سستی کرد طوری که از دیوار به عنوان تکیه گاه باید استفاده میکرد. به زمین زل زد و چشمانش را ریز کرد. بعد صورتش را در دستش گرفت و از خود پرسید:(حسین کامرانی مرده؟ چرا همون موقع که من میخوام برم سراغش باید بمیره؟) صدای افسر کریمی او را به خود آورد:«سرگرد، حالتون خوبه؟» نگرانی و سردرگمی در صدایش موج میزد. کارآگاه سرش را بالا آورد و سری تکان داد. سپس خودش را جمع و جور کرد و صاف ایستاد:«بله...ممنونم. منتظر میمونم تا سرهنگ برگردن. میتونید برید.» صدای جواد کمی از شدت خشم میلرزید. افسر با سر خداحافظی کرد و سپس به راهش ادامه داد. چشمان کارآگاه تا پیچیدن افسر در گوشه راهرو اورا دنبال کردند و بعد اخمی از سر ناامیدی و کلافگی بر چهره کارآگاه نقش بست...."
-ادامه دارد...
-apandics(part 9)
#mystory
#The_Winter_Monster
وقتی جواد پا به داخل کلانتری گذاشت، با فضای آرام اول صبح آنجا مواجه شد. کمی اطراف را نگاه کرد و سپس راهش به سمت دفتر سرهنگ ناصری کج شد. به دفتر سرهنگ که رسید، ایستاد و تایی به ابرویش داد. درون دفتر تاریک و در اتاق قفل بود. صدایی از پشت سرش توجهش را به خود خواند:«سرگرد رحیمی؟» وقتی جواد برگشت، با یک افسر خانم مواجه شد. او با سر تایید کرد و پاسخ داد:«بله. افسر کریمی، درسته؟ میدونید سرهنگ ناصری کجا هستن؟» افسر کریمی کمی پرونده های در دستش را جابه جا کرد. سپس با سر تایید کرد و پاسخ داد:«صبح اومدن، ولی بخاطر خبر قتل جدیدی که رسید، فعلا رفتن به صحنه جرم.» کارآگاه جوان گیج شد. سوالی که با شنیدن حرف های افسر کریمی به ذهنش دویده بود را در زبانش چرخاند:«قتل؟ این موقع صبح؟» افسر دوباره با سر تایید کرد. نگاهش کمی به اطراف چرخید و بعد با صدای آرام تری گفت:«بله، مثل اینکه دیشب آقایی به اسم حسین کامرانی به قتل رسیدن.» با این حرف، رنگ از صورت کارآگاه پرید. گویی که سطلی آب سرد روی سرش ریخته باشند، در زانو هایش احساس سستی کرد طوری که از دیوار به عنوان تکیه گاه باید استفاده میکرد. به زمین زل زد و چشمانش را ریز کرد. بعد صورتش را در دستش گرفت و از خود پرسید:(حسین کامرانی مرده؟ چرا همون موقع که من میخوام برم سراغش باید بمیره؟) صدای افسر کریمی او را به خود آورد:«سرگرد، حالتون خوبه؟» نگرانی و سردرگمی در صدایش موج میزد. کارآگاه سرش را بالا آورد و سری تکان داد. سپس خودش را جمع و جور کرد و صاف ایستاد:«بله...ممنونم. منتظر میمونم تا سرهنگ برگردن. میتونید برید.» صدای جواد کمی از شدت خشم میلرزید. افسر با سر خداحافظی کرد و سپس به راهش ادامه داد. چشمان کارآگاه تا پیچیدن افسر در گوشه راهرو اورا دنبال کردند و بعد اخمی از سر ناامیدی و کلافگی بر چهره کارآگاه نقش بست...."
-ادامه دارد...
-apandics(part 9)
#mystory
#The_Winter_Monster
👏2💋1😭1
خب خب خب.
میخوام یه فکتی راجب هیولا بگم مختون منفجر بشه
از این پارت تا این پارت، از نظر بازه زمانی داستان فقط ٩ روز گذشته.
برای شما ١٠ ماه گذشته ولی تو داستان تازه ٩ روز شده😭😂😂
حالا دیگه that's your problem
#The_Winter_Monster
میخوام یه فکتی راجب هیولا بگم مختون منفجر بشه
از این پارت تا این پارت، از نظر بازه زمانی داستان فقط ٩ روز گذشته.
برای شما ١٠ ماه گذشته ولی تو داستان تازه ٩ روز شده😭😂😂
حالا دیگه that's your problem
#The_Winter_Monster
🍓1🗿1
Mad Psychologist ☕️✍
به نام خدا دیگه چیزی ندارم که یاد ایشون بدم She becoming Osta #دیلی
Wait a holy minute!
من هنو راه درازی در پیش دارم!
منظورت چیه هنو مونده تا اوستا بشم
من هنو راه درازی در پیش دارم!
منظورت چیه هنو مونده تا اوستا بشم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
برای هفته بعد میخوام یه قسمت ویژه بزارم یه جور قسمت اضافه یا همون اکسترا و میتونید سوال بپرسید از دختر کوچولو سوال بپرسید، چه سوالایی دارید. حالا یا خودش جواب میده یا من جاش جواب میدم دیگه بستگی داره چجوری بنویسم یه جورایی... مثل مصاحبه؟ نمیدونم. ببین Q&A…
وقت این امشب تمومه
البته تا فردا صبح اگه خواستید وقت میدم
کلا دو نفر سوال طرح کردن و اگه پارت کوتاه شد دیگه....
و اینکه اینو خواستم ازتون تا بهم کمک کرده باشید مسیر داستان و پایان داستان رو مشخص کنم
ولی خب... همه درگیرینو اشتباهه که بخوام توقع کنم....
البته تا فردا صبح اگه خواستید وقت میدم
کلا دو نفر سوال طرح کردن و اگه پارت کوتاه شد دیگه....
و اینکه اینو خواستم ازتون تا بهم کمک کرده باشید مسیر داستان و پایان داستان رو مشخص کنم
ولی خب... همه درگیرینو اشتباهه که بخوام توقع کنم....