𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 – Telegram
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
59 subscribers
1.62K photos
183 videos
12 files
324 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنها بودن دلگیره
ولی خیلی حقیقت هارو به چشم آدم باز میکنه...
درسته
تنهایی سخته، رو مخه، و کلافه کنندس
دلت میخواد پیش بقیه باشی، دور برت شلوغ باشه
حتی اگه شده تنهائیت رو با یه نفر تقسیم کنی

ولی اون تنهایی داخلی... اون تنهاییه وقتی تو جمعی حس میکنی
اون تنهایی که وقتی کسی نیست حس میکنی
اون پوچی... اون کرختی مضخرف...
ایناس که بده


مردم میگن تنهان
ولی حداقل یه نفر رو دارن
تو اون اوج تنهاییش ن هم یکی بوده
حداقل اگه فیزیک نبوده با فکر اون فرد تنهایی رو گذروندن

ولی همچنان میگم
تنهایی قشنگه، ولی تنهایی یه آدم پوچ چیزیه که میتونه اونو زمین بزنه
خردش کنه
داغونش کنه
تا دیگه ذره ای از وجودش باقی نمونه...

-apandics
#philics
1👾1
دوباره رفتم تو حس...
کلافه میشم از خودم وقتی میرم تو این حال
☺️☺️☺️☺️☺️
(کمک!!)

#happenings
#pic
آخخخخ
خسته شودم
هوعفف~
*کش و قوس
آخيش~.....
بالاخره خونه
آرامش
سه شنبه ها بیشتر نیستم
از دیشب که خوابیدم
صبح بلند شدم رفتم مدرسه
ظهر اومدم خونه فقط ناهار خوردم
بعد زدم بیرون برای کلاس
و الان تازه رسیدم خونه
یه نیم ساعتی هست
💔1
امشب خسته هستم احتمالا درس نخونم
بین هیولا و کریستال انتخاب کنید یکی تحویل بدم
امشب چی بنویسم؟
Anonymous Poll
57%
هیولای زمستانی
43%
آبی کریستالی
دارم آبی کریستالی مینویسم
🔥1🗿1
باور نکردنیه
وسط تایپ آبی کریستالی خوابم برد💀
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتشه داستانمو تحویلتون بدم
قول نمیدم ولی سعی میکنم امشب هیولا بنویسم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
[ساختمان آزمایشگاه، بیرون از محدوده‌ی شهری و بین درختان جنگل بلوط واقع شده بود. عمارتی قدیمی که از بیرون متروکه و رها شده به نظر می‌رسید، ولی درون آن جنایات کثیفی در حال انجام بود. وقتی رئیس در را هل داد، در با صدای جیر جیر ناخوشایندی باز شد. کفش های دخترک،…
...دخترک، درحالی که روی مبل نشسته و به انعکاس خودش در لیوان آب زل زده بود، به اتفاقات صبح فکر می‌کرد. رفتار دیوید با کارکنان آزمایشگاه خیلی فرق داشت. از همان ابتدا که دیوید را دیده بود، متوجه این موضوع شده بود. حتی وقتی از آن آزمایشگاه ویران بیرون آمد، مردم به حضور دخترک که با آن سر و وضع داغون در خیابان ها پرسه می‌زد، واکنش خوبی نشان نداده بودند. در اعماق فکرش گم شده بود که دستی روی سرش نشست. او سرش را بلند کرد تا دوباره با چهره نگران دیوید مواجه شود. برای لحظه ای نفسش حبس، وحس کرد قلبش مچاله شد. ابروهایش در هم گره خوردند و نگاهش را از دیوید دزدید. دیوید ظرف خوراکی های رنگارنگی که دخترک تا به حال ندیده بود را روی میز پذیرایی گذاشت و دستش را از روی سر دخترک برداشت. سپس نفسش را بیرون داده، به عقب تکیه داد. خاموشی دلنشینی حکمفرما شد، تا اینکه دیوید سکوت را شکست:"الان بهتری؟" هنوز نگران بود. از دیروز که دخترک را دیده بود، به جز سردی و بی احساسی از آن کودک چیزی دریافت نکرده بود. خواه ناخواه مقداری خشم یا کنجکاوی، ولی وقتی دید دختر توی خواب گریه می‌کرد، با نگرانی اورا سریع بیدار کرده و در آغوش گرفته بود. دخترک، حلقه ای که با پیچیده شدن دستان کوچکش دور لیوان به وجود آمده بود را تنگ کرد و سرش را بیشتر پایین برد. نمی‌دانست جواب آن سوال را چگونه بدهد. آخرین باری که کسی این سوال را از او پرسیده باشد را به یاد نمی آورد. دیوید پس از چند دقیقه‌ای زل زدن به دخترک، آهی کشید.  سپس به او نزدیک تر شد و دست بزرگش را دور بدن کوچک دخترک گذاشت و او را به خود نزدیک تر کرد. هر دو در سکوت به نقطه ای زل زده بودند و چیزی نمی‌گفتند.
     ‌دیوید نفس عمیقی کشید و دوباره شروع کرد:"میدونی؟ اینکه کسی ناراحت باشه مشکلی نداره. مشکل وقتی بوجود میاد که فرد، ناراحتی هاش رو برا خودش نگه داره و به کسی چیزی نگه.‌" لحظه ای مکث کرد، انگار که دنبال کلمات مناسب می‌گشت. اخمی از تامل بر چهره‌اش نقش بست و دوباره دستی به سبیلش کشید. بالاخره حرفش را ادامه داد:"اگه چیزی اذیتت می‌کرد و خواستی درموردش حرف بزنی، بدون که من اینجا هستم." با گفتن این، یک پاستیل خرسی سبز از ظرف برداشته و به سمت کودک گرفت. دخترک برای مدتی به خوراکی عجیب زل زد. بعد سرش را بلند کرد تا به دیوید نگاه کند. اخم روی صورتش نرم شد و دوباره نگاهش سمت پاستیل چرخید. آن را از دست دیوید گرفت و شروع به بررسی آن کرد. دیوید گفت:" گفتم شاید با خوردنش حالت خوب بشه..." دخترک مکث کرد. سپس پاستیل را در دهان انداخت و آنرا جوید. برخلاف قیافه‌ی زشتش، مزه شیرین و دل نشینی داشت که در دهان کودک نشست.
     وقتی ‌دوباره نگاه دخترک به بالا چرخید، دیوید را گمشده در اعماق تفکرش، در حال مکیدن یک پاستیل ماری و چشم غره رفتن به آن یافت. تایی به ابرویش داد و سرش را کج کرد. چشمانش برق زدند و رعد آبی دوباره اطراف بدنش را فرا گرفت. دیوید که به خود آمده بود، متوجه نگاه خیره و سنگین دخترک روی پاستیل و رعد های آبی اطراف او شد. لحظه ای مکث کرد تا بفهمد چه خبر است. ناگهان، خود را عقب کشیده و پاستیل را از دامنه دید کودک دور کرد:"هی! داری چیکار میکنی؟ مگه میخوای آدم بکشی اینجوری به پاستیل نگاه میکنی؟؟" دخترک، پلکی زد. رعد اطرافش آرام گرفت و سرش را پایین آورد. سپس با صدای آرام و لطیف گفت:"فکر کردم از اون خوردنی بدت میاد.... پس باید نابود بشه..." لپ هایش را باد کرد و به زمین زل زد. کلافه بود. نمی‌دانست چه رفتاری نشان بدهد. دقیقا زمانی که فکر می‌کرد می‌داند دیوید چه می‌خواهد، دیوید خود را پس کشیده و نمیگذاشت دخترک آن کار را بکند.
‌دیوید با حرف های دخترک یکه خورده بود. به پاستیل نگاه کرد، و بعد آن را در دهانش گذاشت و خورد. ظرف پاستیل را برداشت و جلوی دخترک گرفت:"فقط فکرم درگیر بود. اتفاقا این پاستیل های خوشمزه باعث میشن ذهنم تسکین پیدا کنه." و با لبخندی گرم، به کودک پاستیل تعارف کرد....

-ادامه دارد...

-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
👎1🔥1