𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
همه که همیشه نمیتونن به همون چیزی که میخوان برسن... -سید #dialogue
حس خوبی از این گرفتم
داره میگه تو بعضی وقتا همه تلاشت میکنی، صدتو میزاری، ولی بازم قسمت نبوده بهش برسی
شاید خدا یه چیزی میدونه که تو نمیدونی...
داره میگه تو بعضی وقتا همه تلاشت میکنی، صدتو میزاری، ولی بازم قسمت نبوده بهش برسی
شاید خدا یه چیزی میدونه که تو نمیدونی...
یک مرد، یک روز از خانهاش بیرون زد و رسید به یک گربه.
به گربه گفت:
– آقای سیبیلو، امروز هم خبری از رویا نبود؟
آقای سیبیلو سرش را به پیژامهی راهراه مرد کشید و از کنارش رد شد.
مرد، سرش را خاراند و بیبرنامه به دنبال گربه راه افتاد.
گربه داشت به سمت خانهای میرفت.
– امروز از این خونه بوی ماهی میاومد.
قراره از بین پسماندههای ناهار آقای احمدی، رویامو پیدا کنم.
مرد دستی به سر بیمویش کشید و لخلخکنان دنبال گربه رفت:
– رویا رو از پسموندهها پیدا میکنی؟ ولی بقیه رویا میخرن. اینطور نیست؟
گربه گفت:
– رویای من پولی نیست و نزدیکه.
رویای تو چقدر میارزه؟
مرد که از راه رفتن زیر تابش مستقیم خورشید خسته شده بود، کنار جوی نشست و نگاه خستهای به گربه انداخت:
– ماهی رو باید خرید. اما تو میگی براش هزینه نمیدی چون از تهمونده استفاده میکنی.
غرور چی؟ عزت نفس چی؟
من دنبال خریدن یه رویام که توش همه به جایگاه و قدرتم حسادت کنن.
گربه لیسی به دستش زد و به راه رفتن ادامه داد.
– تهموندهی ماهی خوشحالم میکنه و خانوادهی دیگهای رو هم سیر.
غرور؟ پیش کی؟ گربههای نژاددار تو خونههای اعیانی و صاحبای پولدارشون؟
مرد با شور دستهاشو تکون داد، انگار فهمیدن این موضوع از هر چیزی تو دنیا مهمتر بود؛
از گرمایش زمین مهمتر، از رئیسجمهور بعدی مهمتر:
– دقیقاً! دقیقاً!
اونها حق تو رو خوردن.
تو هم باید مثل اونها توی ناز و نعمت بزرگ میشدی. باید خیلی از چیزایی که اونا به ناحق دارن رو میداشتی.
حالا به نظرم، به جای گشتن تو زبالهها، حتی اگه سخت باشه، باید رویاتو بخری.
اینطوری تو از اونها بالاتری و غرورتو حفظ کردی. چون تو توی مشقت رویاتو خریدی و اونا توی نعمت.
گربه نگاهی به مرد انداخت و گفت:
– رویای من پیدا کردن صاحب پولدار نیست.
من حتی نژاد گرونی هم ندارم که کسی بخواد منو بخره.
تلاش کردن برای رسیدن به رویا؟
منظورت اینه که برم تو حیاط مردم و اونقدر سر و صدا کنم تا دلشون برام بسوزه؟
احتمالش بیشتره که با جارو بیرونم کنن.
اصلاً تو، خودت چجوری میخوای به رویات برسی؟
مرد از جاش بلند شد. به سمت گربه آمد و دستش را توی جیب شلوارش کرد تا چیزی بیرون بیاورد.
شلوارش کمی کشیده شد و شکم برآمدهاش از زیر پیراهن لکافتادهی سفیدش دیده شد.
دفترچهی قدیمیای بیرون آورد که بخش زیادی از کاغذهاش کنده شده بودن:
– بابام همیشه رویاهاشو لیست میکرد.
با خودکار قرمز مینوشتشون، چون میگفت اینطوری همیشه حواست هست که چه چیزهایی مهمترن.
یه روز رفتیم بازار، من خیلی بچه بودم، میدونی؟
یه نجار رو دیدم که رویاشو رو کاغذ میکشید و میگفت میتونه رویاشو خودش بسازه.
اما من هیچوقت نتونستم.
توی مغازهم، همیشه مردم میان رویاهاشونو ازم میخرن.
گاهی یه یادداشت ته جیبم پیدا میکنم: «یادت باشه رویاهاتو نفروشی.»
اما رویای من بوی نقره و طلا میداد.
جاش توی مغازهی من نبود... شاید حتی توی زندگیم.
ولی خب، میدونی...
من میخواستم حتی با رنج، رویاهامو بخرم.
گربه به راه رفتن در کوچه ادامه داد؛ مدت زیادی بود که از خانهی آقای احمدی گذشته بودند.
– من وقتی چشمهام رو باز کردم، تو یه کوچه بودم. هیچکس نبود.
منتظر موندم، ولی باز هم هیچکس نیومد.
نمیدونم چند ساعت یا چند روز گذشت.
فقط یادمه که حتی چشمهام درست باز نشده بود. خیلی کوچیک بودم.
یه پیرزن اومد پیشم.
بغلم کرد و منو برد تو حیاط خونش.
بهم شیر داد، نوازشم کرد و بهم سرپناه داد.
بهم مهربونی یاد داد.
رویای اون، خوشبختی بچههاش بود.
بچههاش رو دیده بودم؛ دوتا پسر داشت و یه دختر.
همهشون بزرگ بودن.
دخترش، گلناز، همیشه سرمو نوازش میکرد.
چیزی که میخوام بگم اینه که خوشبختی گلناز و علی، و اون پسر بزرگش که خیلی بداخلاق بود، خریدنی نبود.
همینطور که داشتن راه میرفتن و حرف میزدن، یهو صدای بال زدن یه پرنده اومد.
و پشت سرش، صدای قارقار کلاغی بیمحل:
– خبرقار! خبرقار! مرد رویافروش رو خرس خورده!
خبر قار! خبر قـ...
همین لحظه بود که نگاهش به کلهی کچل مرد رویافروش افتاد.
سریع به پایین هجوم برد و روی شاخهی درختی بالای سر آقای سیبیلو و مرد رویافروش نشست:
– قار! قار! تو روح مرد رویافروشی؟
گربه سرش رو بالا گرفت و نگاهی به کلاغ انداخت:
– آهای سیاه، چرا وسط حرفام از مامانگلی مزاحم شدی؟ کم بهت دونه داد؟
احترام روحشو نگهدار.
رویافروش کیه دیگه؟
مرد با گیجی سرش رو بالا آورد.
داشت به گلناز و علی و یه حیاط پر از خوشبختی فکر میکرد که کلاغ به سراغش اومد.
چشمهای مشکی کلاغ از پرهای تنش تیرهتر بود.
– روح؟ نه!
من مرد رویافروشم...
اما روح؟ همین امروز صبح قهوهم رو خوردم، نمیتونم روح...
- رویای شما چند بود؟
-مرد -گربه
#story
به گربه گفت:
– آقای سیبیلو، امروز هم خبری از رویا نبود؟
آقای سیبیلو سرش را به پیژامهی راهراه مرد کشید و از کنارش رد شد.
مرد، سرش را خاراند و بیبرنامه به دنبال گربه راه افتاد.
گربه داشت به سمت خانهای میرفت.
– امروز از این خونه بوی ماهی میاومد.
قراره از بین پسماندههای ناهار آقای احمدی، رویامو پیدا کنم.
مرد دستی به سر بیمویش کشید و لخلخکنان دنبال گربه رفت:
– رویا رو از پسموندهها پیدا میکنی؟ ولی بقیه رویا میخرن. اینطور نیست؟
گربه گفت:
– رویای من پولی نیست و نزدیکه.
رویای تو چقدر میارزه؟
مرد که از راه رفتن زیر تابش مستقیم خورشید خسته شده بود، کنار جوی نشست و نگاه خستهای به گربه انداخت:
– ماهی رو باید خرید. اما تو میگی براش هزینه نمیدی چون از تهمونده استفاده میکنی.
غرور چی؟ عزت نفس چی؟
من دنبال خریدن یه رویام که توش همه به جایگاه و قدرتم حسادت کنن.
گربه لیسی به دستش زد و به راه رفتن ادامه داد.
– تهموندهی ماهی خوشحالم میکنه و خانوادهی دیگهای رو هم سیر.
غرور؟ پیش کی؟ گربههای نژاددار تو خونههای اعیانی و صاحبای پولدارشون؟
مرد با شور دستهاشو تکون داد، انگار فهمیدن این موضوع از هر چیزی تو دنیا مهمتر بود؛
از گرمایش زمین مهمتر، از رئیسجمهور بعدی مهمتر:
– دقیقاً! دقیقاً!
اونها حق تو رو خوردن.
تو هم باید مثل اونها توی ناز و نعمت بزرگ میشدی. باید خیلی از چیزایی که اونا به ناحق دارن رو میداشتی.
حالا به نظرم، به جای گشتن تو زبالهها، حتی اگه سخت باشه، باید رویاتو بخری.
اینطوری تو از اونها بالاتری و غرورتو حفظ کردی. چون تو توی مشقت رویاتو خریدی و اونا توی نعمت.
گربه نگاهی به مرد انداخت و گفت:
– رویای من پیدا کردن صاحب پولدار نیست.
من حتی نژاد گرونی هم ندارم که کسی بخواد منو بخره.
تلاش کردن برای رسیدن به رویا؟
منظورت اینه که برم تو حیاط مردم و اونقدر سر و صدا کنم تا دلشون برام بسوزه؟
احتمالش بیشتره که با جارو بیرونم کنن.
اصلاً تو، خودت چجوری میخوای به رویات برسی؟
مرد از جاش بلند شد. به سمت گربه آمد و دستش را توی جیب شلوارش کرد تا چیزی بیرون بیاورد.
شلوارش کمی کشیده شد و شکم برآمدهاش از زیر پیراهن لکافتادهی سفیدش دیده شد.
دفترچهی قدیمیای بیرون آورد که بخش زیادی از کاغذهاش کنده شده بودن:
– بابام همیشه رویاهاشو لیست میکرد.
با خودکار قرمز مینوشتشون، چون میگفت اینطوری همیشه حواست هست که چه چیزهایی مهمترن.
یه روز رفتیم بازار، من خیلی بچه بودم، میدونی؟
یه نجار رو دیدم که رویاشو رو کاغذ میکشید و میگفت میتونه رویاشو خودش بسازه.
اما من هیچوقت نتونستم.
توی مغازهم، همیشه مردم میان رویاهاشونو ازم میخرن.
گاهی یه یادداشت ته جیبم پیدا میکنم: «یادت باشه رویاهاتو نفروشی.»
اما رویای من بوی نقره و طلا میداد.
جاش توی مغازهی من نبود... شاید حتی توی زندگیم.
ولی خب، میدونی...
من میخواستم حتی با رنج، رویاهامو بخرم.
گربه به راه رفتن در کوچه ادامه داد؛ مدت زیادی بود که از خانهی آقای احمدی گذشته بودند.
– من وقتی چشمهام رو باز کردم، تو یه کوچه بودم. هیچکس نبود.
منتظر موندم، ولی باز هم هیچکس نیومد.
نمیدونم چند ساعت یا چند روز گذشت.
فقط یادمه که حتی چشمهام درست باز نشده بود. خیلی کوچیک بودم.
یه پیرزن اومد پیشم.
بغلم کرد و منو برد تو حیاط خونش.
بهم شیر داد، نوازشم کرد و بهم سرپناه داد.
بهم مهربونی یاد داد.
رویای اون، خوشبختی بچههاش بود.
بچههاش رو دیده بودم؛ دوتا پسر داشت و یه دختر.
همهشون بزرگ بودن.
دخترش، گلناز، همیشه سرمو نوازش میکرد.
چیزی که میخوام بگم اینه که خوشبختی گلناز و علی، و اون پسر بزرگش که خیلی بداخلاق بود، خریدنی نبود.
همینطور که داشتن راه میرفتن و حرف میزدن، یهو صدای بال زدن یه پرنده اومد.
و پشت سرش، صدای قارقار کلاغی بیمحل:
– خبرقار! خبرقار! مرد رویافروش رو خرس خورده!
خبر قار! خبر قـ...
همین لحظه بود که نگاهش به کلهی کچل مرد رویافروش افتاد.
سریع به پایین هجوم برد و روی شاخهی درختی بالای سر آقای سیبیلو و مرد رویافروش نشست:
– قار! قار! تو روح مرد رویافروشی؟
گربه سرش رو بالا گرفت و نگاهی به کلاغ انداخت:
– آهای سیاه، چرا وسط حرفام از مامانگلی مزاحم شدی؟ کم بهت دونه داد؟
احترام روحشو نگهدار.
رویافروش کیه دیگه؟
مرد با گیجی سرش رو بالا آورد.
داشت به گلناز و علی و یه حیاط پر از خوشبختی فکر میکرد که کلاغ به سراغش اومد.
چشمهای مشکی کلاغ از پرهای تنش تیرهتر بود.
– روح؟ نه!
من مرد رویافروشم...
اما روح؟ همین امروز صبح قهوهم رو خوردم، نمیتونم روح...
- رویای شما چند بود؟
-مرد -گربه
#story
⚡1
یادش آمد که سفارشی برای رویا داشت، برای همین به جنگل رفته بود:
– آها... هاه... میدونی؟ اون دختره. اون دختر، رویای خرگوش داشت.
رفتم براش خرگوش بگیرم.
وزن من زیاده، سنم بالا رفته، هنوز نتونستم رویامو بخرم.
باید رویا میفروختم که بتونم رویامو بخرم...
پس رفتم تا خرگوش بگیرم.
به درِ مغازهی بستهای که کرکرهی فلزیش تا نیمه پایین کشیده شده بود، خیره نگاه کرد و زمزمهوار پرسید:
– پس... من مردم؟
روياهام چی؟
با تردید به لیست رویاهای قرمزی نگاه کرد که هنوز هیچکدام تیک نخورده بودند:
۱. خانه
۲. ماشین
۳. عاشق شدن
۴. ...
مرد ادامه داد:
– من تکتک روزهای تقویمم رو با خودکار قرمز علامت زدم.
میدونستم دیگه برنمیگردن.
که دیر شده.
همیشه میدونستم برای خریدن رویام خیلی دیر شده...
کلاغ اول به گربه نگاه کرد. جیغی خفیف و گوشخراش از ناراحتی کشید.
از حرفهای گربه خوشش نیامده بود.
سپس سرش را کج کرد، کمی بالهایش را تکان داد و بیتوجه به گربه به مرد رویافروش نگاه کرد:
– میخوای ببینم مردی یا زندهای؟ امتقانش ضرر نقاره! قار قار!
گربه، بیتوجه به کلاغ، نگاهی به مرد انداخت و گفت:
– تو نمردی، آقای کچل. چشمات هنوز برق میزنن.
روحها چشمهاشون برقی ندارن...
مرد که در غم عظیم از دست رفتن روزها و فرصتها غرق شده بود، صدای گربه را مبهم و ناواضح میشنید.
روی زمین نشست. دفترش را جلوی خودش روی سنگفرش پیادهرو انداخت و زمزمه کرد:
– تمام زندگیم هیچ شد...
میدونی گربه؟
شاید باید منم به تهموندهها قانع میبودم.
بگو ببینم، تو اینطوری شاد میشی؟
کاش من هم شاد بودم...
کلاغ چشمانش را ریز کرد و سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
اول رو به گربه کرد و گفت:
– نه قارم، این روحِ مردِ رویاسازه!
مرد رویاساز رو خرس خورده!
بعد از روی شاخه پایین پرید و اطراف دفترچهی مرد رویاساز راه رفت:
– قار! اینا چیه؟
گربه رفت نزدیک مرد و به دفترش خیره شد.
– نه... نباید بیخیالش بشی.
باید بدونی رویا خریدنی نیست.
رویات رو باید به دست بیاری.
ترسیدی، آقا؟
سرش را به دست مرد مالید و گفت:
– سیاه، خسته نشدی؟
همین دو روز پیش هم گفتی گلناز مرده چون بچهشو دعوا کرده بود...
این کارا چیه آخه؟
کلاغ، با حالتی قهرآمیز، بالهایش را تکان داد و دو نوک محکم به سر گربه زد:
– من فقط نتیجهگیری میکنم!
مثل یه خبرنگار، همه رو مطلع میکنم!
بعد به دفتر مرد رویافروش نوک زد:
– قار! اینا چیه؟ رویا؟
مرد رویافروش رویا داشته؟
قار! یهذره مسخره به نظر میاد!
شاید اگه میخواستی به رویاهات برسی باید بهجای تجارت رویا، یه تجارت درستوحسابی راه مینداختی!
قار! قار!
مرد که مشغول نوازش گربه بود، به کلاغ خیره نگاه کرد. کمی توی جاش تکون خورد، جلو اومد و زیر پای کلاغ زد تا پرش رو باز کنه و بپره، و دفترش رو سمت خودش کشید:
– اَه، که هی!
(دیکتشو بلد نیستم!)
برو ببینم پرنده، رو چه به مشاوره دادن؟
تو غیر از نشستن یه گوشه مگه کاری میکنی؟
آهی کشید، تکیه به دیوار زد و دست از نوازش گربه کشید.
– نمیدونم...
شاید هم اگه مرده بودم فرقی نمیکرد.
تلاش برای رویا؟
حسرت رویا؟
اصلاً...
تا حالا نپرسیده بودم چرا باید رویا داشت.
مگه داشتن رویا چه فرقی تو زندگیِ من میکنه؟
من به هر حال هر روز باید برم مغازه، رویا بفروشم...
و یادم باشه رویاهامو نفروشم...
و یه روزم...
خرس بخورم!
- رویای شما چند بود؟
-مرد -گربه
#story
– آها... هاه... میدونی؟ اون دختره. اون دختر، رویای خرگوش داشت.
رفتم براش خرگوش بگیرم.
وزن من زیاده، سنم بالا رفته، هنوز نتونستم رویامو بخرم.
باید رویا میفروختم که بتونم رویامو بخرم...
پس رفتم تا خرگوش بگیرم.
به درِ مغازهی بستهای که کرکرهی فلزیش تا نیمه پایین کشیده شده بود، خیره نگاه کرد و زمزمهوار پرسید:
– پس... من مردم؟
روياهام چی؟
با تردید به لیست رویاهای قرمزی نگاه کرد که هنوز هیچکدام تیک نخورده بودند:
۱. خانه
۲. ماشین
۳. عاشق شدن
۴. ...
مرد ادامه داد:
– من تکتک روزهای تقویمم رو با خودکار قرمز علامت زدم.
میدونستم دیگه برنمیگردن.
که دیر شده.
همیشه میدونستم برای خریدن رویام خیلی دیر شده...
کلاغ اول به گربه نگاه کرد. جیغی خفیف و گوشخراش از ناراحتی کشید.
از حرفهای گربه خوشش نیامده بود.
سپس سرش را کج کرد، کمی بالهایش را تکان داد و بیتوجه به گربه به مرد رویافروش نگاه کرد:
– میخوای ببینم مردی یا زندهای؟ امتقانش ضرر نقاره! قار قار!
گربه، بیتوجه به کلاغ، نگاهی به مرد انداخت و گفت:
– تو نمردی، آقای کچل. چشمات هنوز برق میزنن.
روحها چشمهاشون برقی ندارن...
مرد که در غم عظیم از دست رفتن روزها و فرصتها غرق شده بود، صدای گربه را مبهم و ناواضح میشنید.
روی زمین نشست. دفترش را جلوی خودش روی سنگفرش پیادهرو انداخت و زمزمه کرد:
– تمام زندگیم هیچ شد...
میدونی گربه؟
شاید باید منم به تهموندهها قانع میبودم.
بگو ببینم، تو اینطوری شاد میشی؟
کاش من هم شاد بودم...
کلاغ چشمانش را ریز کرد و سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
اول رو به گربه کرد و گفت:
– نه قارم، این روحِ مردِ رویاسازه!
مرد رویاساز رو خرس خورده!
بعد از روی شاخه پایین پرید و اطراف دفترچهی مرد رویاساز راه رفت:
– قار! اینا چیه؟
گربه رفت نزدیک مرد و به دفترش خیره شد.
– نه... نباید بیخیالش بشی.
باید بدونی رویا خریدنی نیست.
رویات رو باید به دست بیاری.
ترسیدی، آقا؟
سرش را به دست مرد مالید و گفت:
– سیاه، خسته نشدی؟
همین دو روز پیش هم گفتی گلناز مرده چون بچهشو دعوا کرده بود...
این کارا چیه آخه؟
کلاغ، با حالتی قهرآمیز، بالهایش را تکان داد و دو نوک محکم به سر گربه زد:
– من فقط نتیجهگیری میکنم!
مثل یه خبرنگار، همه رو مطلع میکنم!
بعد به دفتر مرد رویافروش نوک زد:
– قار! اینا چیه؟ رویا؟
مرد رویافروش رویا داشته؟
قار! یهذره مسخره به نظر میاد!
شاید اگه میخواستی به رویاهات برسی باید بهجای تجارت رویا، یه تجارت درستوحسابی راه مینداختی!
قار! قار!
مرد که مشغول نوازش گربه بود، به کلاغ خیره نگاه کرد. کمی توی جاش تکون خورد، جلو اومد و زیر پای کلاغ زد تا پرش رو باز کنه و بپره، و دفترش رو سمت خودش کشید:
– اَه، که هی!
(دیکتشو بلد نیستم!)
برو ببینم پرنده، رو چه به مشاوره دادن؟
تو غیر از نشستن یه گوشه مگه کاری میکنی؟
آهی کشید، تکیه به دیوار زد و دست از نوازش گربه کشید.
– نمیدونم...
شاید هم اگه مرده بودم فرقی نمیکرد.
تلاش برای رویا؟
حسرت رویا؟
اصلاً...
تا حالا نپرسیده بودم چرا باید رویا داشت.
مگه داشتن رویا چه فرقی تو زندگیِ من میکنه؟
من به هر حال هر روز باید برم مغازه، رویا بفروشم...
و یادم باشه رویاهامو نفروشم...
و یه روزم...
خرس بخورم!
- رویای شما چند بود؟
-مرد -گربه
#story
⚡1