مشتی من آخر هفته آزمون عملی دارم
این دو تا طرحه مونده رو دستم
جواب چالشاتونو نذاشتم
این دو تا طرحه مونده رو دستم
جواب چالشاتونو نذاشتم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
Photo
خب
بزار امشب اینو تموم میکنم
فردا هم اون پارچه ای رو میکشم
و بعد از ظهر وقت آزاد دارم برای نوشتن جوابای چالش
به اندازه کافی وقت تلف کردم
بزار امشب اینو تموم میکنم
فردا هم اون پارچه ای رو میکشم
و بعد از ظهر وقت آزاد دارم برای نوشتن جوابای چالش
به اندازه کافی وقت تلف کردم
چیزی که قبلا یکی از کرکتر هام استفاده میکرد و من احمق خودم نفهمیدم
وای داستان لئوکلیف سه آرکه
برگشته میگه هر آرک 12 فصل
میگم نکنه میخوای یه رمان سه جلدی بنویسم؟
میگه ایده خوبیه، برای شما مناسبه
باسنم نمیکشه
برگشته میگه هر آرک 12 فصل
میگم نکنه میخوای یه رمان سه جلدی بنویسم؟
میگه ایده خوبیه، برای شما مناسبه
باسنم نمیکشه
Forwarded from انجمن بــوکواریــوم🫧 (Sara)
وقتشه نویسنده های چنل رو بشناسیم🎀
#چالش
:'<
⋆.ೃ࿔*・﹒➤ |@Bookarium|
⊹₊─────༓─────⊹₊
#BookChallenge
بچه ها جونم، این چالش وقتی نیست، میتونین یک جمله بنویسین یا حتی یک پاراگراف یا اصلا هر چقدر خودتون دوست دارین🩷
#چالش
:'<
⋆.ೃ࿔*・﹒➤ |@Bookarium|
⊹₊─────༓─────⊹₊
#BookChallenge
صدای خنده های عصبیش فضای اتاق رو پر کرد. "واقعا چی فکر کرده بودم..." در حالی که دستشو روی پیشونیش گذاشته بود، پوزخند روی صورتش خشک شد، و از لا به لای انگشت های ظریفش به مردی کهنسالی که روبه روش ایستاده بود زل زد. مرد با اخم از روی سردرگمی به دختری کهحالا نمیشناخت نگاه کرد و تایی به ابرویش داد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت، تا اینکه بالاخره مرد به جلو قدم بردشت، و همانطور که عصای چوبیاش زیر بازویش جا خوش کرده بود، دستکش را از دستش در آورد. روبه روی زن جوان قرار گرفت. بدون اطلاع قبلی، صدای برخورد دستکش با صورت زن در اتاق بزرگ پیچید و زمان لحظه ای مکث کرد، گویی که ایستاده باشد تا تماشا کند.
مرد با اخمی بر لبانش، چشم غره ای به زن رفت. "باید دوباره به توی بی مصرف درس بدم؟ یا خودت میدونی که این رفتار در شأن یک بانوی اشراف زاده نیست،دخترهی احمق؟!"
دختر همانطور آنجا ایستاد، دندان غروچه ای کرد و چشمان سبزش، مانند دو زمرد درخشان، از میان موهای به هم ریخته اش به مرد نگاه کرد. دیگر ترس معنا نداشت، چون او چیزی برای از دست دادن نداشت. پوزخندی زد و سرش رو تکون داد." آه، پدر خودشیفتهی من." زن شروع کرد، دست به موهاش کشید و آنها را عقب راند و دوباره به چشمان چون شب سیاه پدرش زل زد. "تو فقط اون نسخه از من رو دوست داشتی که آروم، متین و تعلیم دیده بود. حالا که اون فردی که واقعا دوستش داشتم منو رو رها کرده، سرکوفت میزنی، سرزنش میکنی، انگار که تقصیر منه. اون مرتیکهی هرزه از اولشم من نمیخواست،و تو؟.... اوه تو! تو فقط به مملکتی که اداره میکنی اهمیت میدی!!"
صدایش بلند و رسا بود، عصبانیت در وجودش جوشش کرد. بار دیگر که دهانش را باز کرد تا صحبت کن، سیلی محکم تری روی صورتش فرود آمد، به حدی که تعادلش را از دست داد و روز زمین افتاد. مرد، بی رحم و سنگدل، از بالا به زن نگاه کرد." دخترهی گستاخ. بهت رو دادم و حالا پاچه میگیری؟ بهت درسی میدم که تا عمر داری فراموشش نکنی!"
با این حرف، چرخید و سمت در اتاق رفت. آخرین کلماتش که به خدمتکار ها دستور حبس کردن زن در اتاقش را داد، اخرین چیز هایی بود که زن جوان شنید.
-apandics
#mystory
مرد با اخمی بر لبانش، چشم غره ای به زن رفت. "باید دوباره به توی بی مصرف درس بدم؟ یا خودت میدونی که این رفتار در شأن یک بانوی اشراف زاده نیست،دخترهی احمق؟!"
دختر همانطور آنجا ایستاد، دندان غروچه ای کرد و چشمان سبزش، مانند دو زمرد درخشان، از میان موهای به هم ریخته اش به مرد نگاه کرد. دیگر ترس معنا نداشت، چون او چیزی برای از دست دادن نداشت. پوزخندی زد و سرش رو تکون داد." آه، پدر خودشیفتهی من." زن شروع کرد، دست به موهاش کشید و آنها را عقب راند و دوباره به چشمان چون شب سیاه پدرش زل زد. "تو فقط اون نسخه از من رو دوست داشتی که آروم، متین و تعلیم دیده بود. حالا که اون فردی که واقعا دوستش داشتم منو رو رها کرده، سرکوفت میزنی، سرزنش میکنی، انگار که تقصیر منه. اون مرتیکهی هرزه از اولشم من نمیخواست،و تو؟.... اوه تو! تو فقط به مملکتی که اداره میکنی اهمیت میدی!!"
صدایش بلند و رسا بود، عصبانیت در وجودش جوشش کرد. بار دیگر که دهانش را باز کرد تا صحبت کن، سیلی محکم تری روی صورتش فرود آمد، به حدی که تعادلش را از دست داد و روز زمین افتاد. مرد، بی رحم و سنگدل، از بالا به زن نگاه کرد." دخترهی گستاخ. بهت رو دادم و حالا پاچه میگیری؟ بهت درسی میدم که تا عمر داری فراموشش نکنی!"
با این حرف، چرخید و سمت در اتاق رفت. آخرین کلماتش که به خدمتکار ها دستور حبس کردن زن در اتاقش را داد، اخرین چیز هایی بود که زن جوان شنید.
-apandics
#mystory