Forwarded from انجمن بــوکواریــوم🫧 (Sara)
وقتشه نویسنده های چنل رو بشناسیم🎀
#چالش
:'<
⋆.ೃ࿔*・﹒➤ |@Bookarium|
⊹₊─────༓─────⊹₊
#BookChallenge
بچه ها جونم، این چالش وقتی نیست، میتونین یک جمله بنویسین یا حتی یک پاراگراف یا اصلا هر چقدر خودتون دوست دارین🩷
#چالش
:'<
⋆.ೃ࿔*・﹒➤ |@Bookarium|
⊹₊─────༓─────⊹₊
#BookChallenge
صدای خنده های عصبیش فضای اتاق رو پر کرد. "واقعا چی فکر کرده بودم..." در حالی که دستشو روی پیشونیش گذاشته بود، پوزخند روی صورتش خشک شد، و از لا به لای انگشت های ظریفش به مردی کهنسالی که روبه روش ایستاده بود زل زد. مرد با اخم از روی سردرگمی به دختری کهحالا نمیشناخت نگاه کرد و تایی به ابرویش داد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت، تا اینکه بالاخره مرد به جلو قدم بردشت، و همانطور که عصای چوبیاش زیر بازویش جا خوش کرده بود، دستکش را از دستش در آورد. روبه روی زن جوان قرار گرفت. بدون اطلاع قبلی، صدای برخورد دستکش با صورت زن در اتاق بزرگ پیچید و زمان لحظه ای مکث کرد، گویی که ایستاده باشد تا تماشا کند.
مرد با اخمی بر لبانش، چشم غره ای به زن رفت. "باید دوباره به توی بی مصرف درس بدم؟ یا خودت میدونی که این رفتار در شأن یک بانوی اشراف زاده نیست،دخترهی احمق؟!"
دختر همانطور آنجا ایستاد، دندان غروچه ای کرد و چشمان سبزش، مانند دو زمرد درخشان، از میان موهای به هم ریخته اش به مرد نگاه کرد. دیگر ترس معنا نداشت، چون او چیزی برای از دست دادن نداشت. پوزخندی زد و سرش رو تکون داد." آه، پدر خودشیفتهی من." زن شروع کرد، دست به موهاش کشید و آنها را عقب راند و دوباره به چشمان چون شب سیاه پدرش زل زد. "تو فقط اون نسخه از من رو دوست داشتی که آروم، متین و تعلیم دیده بود. حالا که اون فردی که واقعا دوستش داشتم منو رو رها کرده، سرکوفت میزنی، سرزنش میکنی، انگار که تقصیر منه. اون مرتیکهی هرزه از اولشم من نمیخواست،و تو؟.... اوه تو! تو فقط به مملکتی که اداره میکنی اهمیت میدی!!"
صدایش بلند و رسا بود، عصبانیت در وجودش جوشش کرد. بار دیگر که دهانش را باز کرد تا صحبت کن، سیلی محکم تری روی صورتش فرود آمد، به حدی که تعادلش را از دست داد و روز زمین افتاد. مرد، بی رحم و سنگدل، از بالا به زن نگاه کرد." دخترهی گستاخ. بهت رو دادم و حالا پاچه میگیری؟ بهت درسی میدم که تا عمر داری فراموشش نکنی!"
با این حرف، چرخید و سمت در اتاق رفت. آخرین کلماتش که به خدمتکار ها دستور حبس کردن زن در اتاقش را داد، اخرین چیز هایی بود که زن جوان شنید.
-apandics
#mystory
مرد با اخمی بر لبانش، چشم غره ای به زن رفت. "باید دوباره به توی بی مصرف درس بدم؟ یا خودت میدونی که این رفتار در شأن یک بانوی اشراف زاده نیست،دخترهی احمق؟!"
دختر همانطور آنجا ایستاد، دندان غروچه ای کرد و چشمان سبزش، مانند دو زمرد درخشان، از میان موهای به هم ریخته اش به مرد نگاه کرد. دیگر ترس معنا نداشت، چون او چیزی برای از دست دادن نداشت. پوزخندی زد و سرش رو تکون داد." آه، پدر خودشیفتهی من." زن شروع کرد، دست به موهاش کشید و آنها را عقب راند و دوباره به چشمان چون شب سیاه پدرش زل زد. "تو فقط اون نسخه از من رو دوست داشتی که آروم، متین و تعلیم دیده بود. حالا که اون فردی که واقعا دوستش داشتم منو رو رها کرده، سرکوفت میزنی، سرزنش میکنی، انگار که تقصیر منه. اون مرتیکهی هرزه از اولشم من نمیخواست،و تو؟.... اوه تو! تو فقط به مملکتی که اداره میکنی اهمیت میدی!!"
صدایش بلند و رسا بود، عصبانیت در وجودش جوشش کرد. بار دیگر که دهانش را باز کرد تا صحبت کن، سیلی محکم تری روی صورتش فرود آمد، به حدی که تعادلش را از دست داد و روز زمین افتاد. مرد، بی رحم و سنگدل، از بالا به زن نگاه کرد." دخترهی گستاخ. بهت رو دادم و حالا پاچه میگیری؟ بهت درسی میدم که تا عمر داری فراموشش نکنی!"
با این حرف، چرخید و سمت در اتاق رفت. آخرین کلماتش که به خدمتکار ها دستور حبس کردن زن در اتاقش را داد، اخرین چیز هایی بود که زن جوان شنید.
-apandics
#mystory
نور ملایم غروب از پنجره به داخل میتابید، تلاشی ناامیدانه برای کمی گرم کردن فضای سرد خانه. صدای قدم های مصمم، در فضا پخش شد، و در ادامه، زن در حالی که چمدون را پشت سر خود میکشید، به سمت در رفت. اما قبل از اینکه به در برسد، انگشتان مردانه ای دور مچش بسته شدند. زن، ایستاد، لبانش از شدت خشم غنچه شده بودند.
صدای مرد، زمانی کلفت و خشن، اما هم اکنون نرم و آرام بود. "متاسفم..."
زمزمه صدایش به زور شنیده میشد، اما زن میتوانست همه چیز را بشنود. مرد، وقتی که جوابی از زن نشنید، قدمی دیگر برداشت تا به او نزدیکتر باشد. "متاسفم... لطفا نرو... میدونم اشتباه کردم..."
برای لحظه دیگر، سکوت حکم فرما شد. زن، از گوشه چشم نگاهی به مرد انداخت—چشمان مرد قرمز از اشک های ریخته نشده، ابروهایش گره خورده در شرم، یا شاید حتی التماس.
زن، بالاخره سکوت را شکست و گفت:"نمیتونی لیوانی که شکسته رو دوباره مثل اولش بهم بچسبونی."
نفس مرد در گلویش گیر کرد. قدمی دیگر برداشت تا کنار زن قرار بگیرد. "میدونم... اعتمادت رو شکوندم. میدونم که تو فقط اون ورژن قبلی منو دوست داری... اون ورژنی که عاقل تر بود و اونقد احمقانه گول نمیخورد... متاسفم... من..." صدایش میلرزید، گویی که بار سنگینی بر روی قلبش سنگینی میکرد." لطفا نرو... من بدون تو نمیتونم..."
زن مکث کرد، سرش را کمی به طرف دیگر چرخاند. گره مشتش دور دستگیره چمدون سفت تر شد، تا جایی که پنجه هایش سفید شدند.
مرد، هردو دست زن را گرفت و به آرامی جلوی اون زانو زد. "لطفا... من به تو نیاز دارم، عزیزم..."
زن از بالا به مرد زل زد و گره گلویش را به آرامی فرو داد. ابروهایش گره خوردند،و ردی اشک از روی گونه اش غلتید و روی زمین افتاد.
با دیدن این صحنه، مرد ایستاد، شصتش را روی گونه بانو کشید و به نرمی اورا در آغوش گرفت. "متاسفم، سعی میکنم درستش کنم... لطفا نرو... خواهش میکنم..."
زن، در آخر، در آغوش مرد تکیه داد، و بازوانش را دور مرد پیچید. "قول بده که جبران میکنه..."
مرد بوسه ای بر گونه زن نشاند و پاسخ داد:"قول میدهم."
صدای شهر که از پنجره ها می آمد در این لحظهی مقدس صدایی دور دست بود. اینجای، در این زمان، فقط آن دو اهمیت داشتند... و نه هیچ چیز دیگری.
-apandics
#mystory
صدای مرد، زمانی کلفت و خشن، اما هم اکنون نرم و آرام بود. "متاسفم..."
زمزمه صدایش به زور شنیده میشد، اما زن میتوانست همه چیز را بشنود. مرد، وقتی که جوابی از زن نشنید، قدمی دیگر برداشت تا به او نزدیکتر باشد. "متاسفم... لطفا نرو... میدونم اشتباه کردم..."
برای لحظه دیگر، سکوت حکم فرما شد. زن، از گوشه چشم نگاهی به مرد انداخت—چشمان مرد قرمز از اشک های ریخته نشده، ابروهایش گره خورده در شرم، یا شاید حتی التماس.
زن، بالاخره سکوت را شکست و گفت:"نمیتونی لیوانی که شکسته رو دوباره مثل اولش بهم بچسبونی."
نفس مرد در گلویش گیر کرد. قدمی دیگر برداشت تا کنار زن قرار بگیرد. "میدونم... اعتمادت رو شکوندم. میدونم که تو فقط اون ورژن قبلی منو دوست داری... اون ورژنی که عاقل تر بود و اونقد احمقانه گول نمیخورد... متاسفم... من..." صدایش میلرزید، گویی که بار سنگینی بر روی قلبش سنگینی میکرد." لطفا نرو... من بدون تو نمیتونم..."
زن مکث کرد، سرش را کمی به طرف دیگر چرخاند. گره مشتش دور دستگیره چمدون سفت تر شد، تا جایی که پنجه هایش سفید شدند.
مرد، هردو دست زن را گرفت و به آرامی جلوی اون زانو زد. "لطفا... من به تو نیاز دارم، عزیزم..."
زن از بالا به مرد زل زد و گره گلویش را به آرامی فرو داد. ابروهایش گره خوردند،و ردی اشک از روی گونه اش غلتید و روی زمین افتاد.
با دیدن این صحنه، مرد ایستاد، شصتش را روی گونه بانو کشید و به نرمی اورا در آغوش گرفت. "متاسفم، سعی میکنم درستش کنم... لطفا نرو... خواهش میکنم..."
زن، در آخر، در آغوش مرد تکیه داد، و بازوانش را دور مرد پیچید. "قول بده که جبران میکنه..."
مرد بوسه ای بر گونه زن نشاند و پاسخ داد:"قول میدهم."
صدای شهر که از پنجره ها می آمد در این لحظهی مقدس صدایی دور دست بود. اینجای، در این زمان، فقط آن دو اهمیت داشتند... و نه هیچ چیز دیگری.
-apandics
#mystory
انجمن بــوکواریــوم🫧
Photo
در هر صورت چالش باحالی بود خوشمان امد😭😭😭
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
Photo
به حول و قوه الهی لیوان بالایی تموم شد بالاخره
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
باید فردا صبح تا ظهر تمومش کنم😭😭😭
من اینجوری میگم