𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"وقتی مرد جوان پا به داخل خانه گذاشت، با سکوت ناآشنایی مواج شد. «محمد؟» مرد صدا میزند، اما جوابی نمیشنود. با خود خیال میکند دوستش خانه نیست. به سمت آشپزخانه به راه میافتد تا جرعهای آب بنوشد، اما در چهارچوب در خشکش میزند. آشپزخانه، حمام خون بود و جسدی…
حالا داستانی که خودم مینویسم:
☃1
Forwarded from پارس توییت
حموم قبل از خواب>>>>>
حموم بعد از خواب >>>>>
حموم قبل از باشگاه >>>>>
حموم بعد از باشگاه >>>>>
حموم وسط روز شلوغ >>>>
حموم موقع گشنگی >>>>>
حموم موقع ناراحتی >>>>>
حموم موقع خستگی >>>>>
حموم>>>>>>>>>>>>>>
🕊 @ParsTwt | سایه روشن
حموم بعد از خواب >>>>>
حموم قبل از باشگاه >>>>>
حموم بعد از باشگاه >>>>>
حموم وسط روز شلوغ >>>>
حموم موقع گشنگی >>>>>
حموم موقع ناراحتی >>>>>
حموم موقع خستگی >>>>>
حموم>>>>>>>>>>>>>>
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
☃1👍1
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
... نمیدونم چرا یهو حالم گرفته شد.
بعضی وقتا بهش فکر میکنم؛
شاید ما زیاد بزرگش میکنیم،
شاید واقعا حالمون بد نشده باشد.
میدونین،
این ترم زبان، یکی از درس ها راجع به شادی و خوشحالی نوشته بود.
سه صفحه، توضیح داده بود که شادی چیه.
نویسندهٔ مطلب دنبال معنای شادی بود که حتی تو لغت نامه هم مفهوم درستی براش پیدا نکرده بود.
بعد، یه جاش نوشته بود که یکی از پروفسور های دانشگاه هاروارد گفته مغز یه حالت عادی و نرمال داره. یه حالت که همه احساسات و عواطف در تعادل هستند.
این حالت نمیزاره تا ابد خوشحال یا تا ابد غمگین باشیم.
احساسات گذرا هستن، و مغز خودشو رو با اونها سازگار میکنه.
شاید بخاطر همین بعد از یه مدت ناراحت بودن حس میکنیم حالمون خوبه؛ چون از حال افت و پایین، مغزخودشو کشونده بالا روی تعادل.
و شاید بخاطر همینه وقتی یه زمان خوشی رو گذروندیم بعد از یه مدت حس میکنیم ناراحت و غمگینیم؛ چون مغز از حالت اوج و بالا بودن اومده پایین، روی حالت تعادل...
بهش اینجوری نگاه کنیم منطقی به نظر میاد و واقعا هم منطقیه.
-Venium
#philics
شاید ما زیاد بزرگش میکنیم،
شاید واقعا حالمون بد نشده باشد.
میدونین،
این ترم زبان، یکی از درس ها راجع به شادی و خوشحالی نوشته بود.
سه صفحه، توضیح داده بود که شادی چیه.
نویسندهٔ مطلب دنبال معنای شادی بود که حتی تو لغت نامه هم مفهوم درستی براش پیدا نکرده بود.
بعد، یه جاش نوشته بود که یکی از پروفسور های دانشگاه هاروارد گفته مغز یه حالت عادی و نرمال داره. یه حالت که همه احساسات و عواطف در تعادل هستند.
این حالت نمیزاره تا ابد خوشحال یا تا ابد غمگین باشیم.
احساسات گذرا هستن، و مغز خودشو رو با اونها سازگار میکنه.
شاید بخاطر همین بعد از یه مدت ناراحت بودن حس میکنیم حالمون خوبه؛ چون از حال افت و پایین، مغزخودشو کشونده بالا روی تعادل.
و شاید بخاطر همینه وقتی یه زمان خوشی رو گذروندیم بعد از یه مدت حس میکنیم ناراحت و غمگینیم؛ چون مغز از حالت اوج و بالا بودن اومده پایین، روی حالت تعادل...
بهش اینجوری نگاه کنیم منطقی به نظر میاد و واقعا هم منطقیه.
-Venium
#philics
☃1
اگه دیروز ظهر نخوابیده بودم و دیشب قبل از خواب یه صفحه کتاب نخونده بودم میتونستم شب زود بخوام که صبح زود بلند شم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
اگه دیروز ظهر نخوابیده بودم و دیشب قبل از خواب یه صفحه کتاب نخونده بودم میتونستم شب زود بخوام که صبح زود بلند شم
این بدترین چرخه ای هست که تو زندگیم وجود داره
Forwarded from رُگآ.☀️
این پیام منرو فوروارد کنین. یه کلمه زیرش بنویسین. تا من بیام و با اون کلمه براتون یه دلنوشتهی زیبا بنویسم. 🌿💅
@hamhame_del
@hamhame_del
Forwarded from رُگآ.☀️
دنیا همیشه یک جور اضطرابِ داغ دارد. یک عجلهی بیخود برای رسیدن به یک جای نامعلوم. اما آب هویج بستنی، یک لحظه توقف است. یک مکث در وسط این همه تندی و تیزی. هیچچیز در طبیعت اینطور متناقض و اینقدر بهجا کنار هم قرار نگرفته است. شیرینیِ بیخیالِ بستنی که مثل برف، آرامآرام روی زبان آب میشود، در کنار تندیِ زمینیِ هویج که از دل خاک بیرون آمده. و آن کفِ سفیدِ کِرِمی که مثل یک رازِ کوچک، روی سطح نوشیدنی میماند و تو را مجبور به بلعیدنِ لذت میکند. آب هویج بستنی، کودکیِ فراموش شده را به یادم میآورد. آن روزهایی که نگرانِ قبض و قسط و فردا نبودیم. فقط مهم بود که این شیشهی بلند و سرد را چطور در دستمان نگه داریم تا بستنیاش زودتر آب نشود. این یعنی لذتِ مدیریتِ لحظه. تمام زندگی در همین تضاد خلاصه میشود. شلوغیِ شهر در پشت شیشهی مغازه است و سکوتِ سردِ شیشه در دهان ما. یک سرما و گرمای همزمان که حواس را از آن ساعتِ شومِ پیشرو پرت میکند. مثل این است که بگویی: «بله، من میدانم که این زندگی تلخ است، اما ببین! من امروز یک شیرینیِ بیقانون برای خودم ساختهام.» ما همیشه دنبال تکلیفِ مشخص بودهایم؛ یا باید گرم باشی، یا سرد. یا باید خوشحال باشی، یا غمگین. اما آب هویج بستنی، میگوید: "تو میتوانی هر دو باشی." میتوانی تلخیِ روزگار را بنوشی و بگذاری یک تکه شادیِ یخزده آن را شیرین کند. این نوشیدنیِ گُس و لذیذ، فلسفهای ندارد جز یک چیز: توقف برای مزه کردنِ لذتهای سادهای که از یاد رفتهاند. آن تیکهی آخرِ بستنی که به انتهای لیوان میرسد و طعمش با شیرهی غلیظ هویج قاطی میشود، شاید تنها معجزهای باشد که در این روزهای بیروح به آن احتیاج داریم. یک لذتِ غیرقابل توجیه که نیازی به توضیح ندارد.
- برای شما.
- برای شما.
رُگآ.☀️
دنیا همیشه یک جور اضطرابِ داغ دارد. یک عجلهی بیخود برای رسیدن به یک جای نامعلوم. اما آب هویج بستنی، یک لحظه توقف است. یک مکث در وسط این همه تندی و تیزی. هیچچیز در طبیعت اینطور متناقض و اینقدر بهجا کنار هم قرار نگرفته است. شیرینیِ بیخیالِ بستنی که مثل…
و درست در زمانی که احساس میکنی همه چیز به پایان خواهد رسید، یک آب هویج بستنی مارا به دوستی دعوت میکند.
آری دوست من. نامه ات را با وجود احساس کردم، با تک تک سلول های بدنم زندگی کردم، و به وضوح از قلم زیبای شما سیری نخواهم گرفت.
با تشکر فراوان از وقتی که گذاشتی, ای سیارک زیبا. 🍓✨
آری دوست من. نامه ات را با وجود احساس کردم، با تک تک سلول های بدنم زندگی کردم، و به وضوح از قلم زیبای شما سیری نخواهم گرفت.
با تشکر فراوان از وقتی که گذاشتی, ای سیارک زیبا. 🍓✨
☃2