𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"وقتی مرد جوان پا به داخل خانه گذاشت، با سکوت ناآشنایی مواج شد. «محمد؟» مرد صدا میزند، اما جوابی نمیشنود. با خود خیال میکند دوستش خانه نیست. به سمت آشپزخانه به راه میافتد تا جرعهای آب بنوشد، اما در چهارچوب در خشکش میزند. آشپزخانه، حمام خون بود و جسدی…
"کلون در کوبیده میشود و به دنبال آن، صدای کلفت مردانه ای به گوش میرسد:«کارآگاه رحیمی؟ خونه تشریف دارین؟» کارآگاه جوان در را باز میکند و با دیدن مرد نگرانی در لباس رسمی، تایی به آبروی خود میدهد:«میتونم کمکتون کنم؟» مرد میانسال نگاهی به اطراف میکند و بعد با صدایی آرام تر میگوید:«دیوارها گوش دارن...» کارآگاه به نشانه درک، سرش را تکان میدهد و مرد میانسال را به داخل خانه و پذیرایی راهنمایی میکند.«چایی میل دارید؟» کارآگاه جوان میپرسد. مرد نگاهی به اون میکند و سری تکان میدهد:« مسئله مهم تراز اونه که بشه آرامش داشت.» چهره کارآگاه کمی درهم میرود:«بفرمایید بشینید.» مرد میانسال دوباره سری تکان میدهد و روی مبل مینشیند. «خوب؟» کارآگاه جواب درحالی که روبروی مرد مینشیند، میپرسد. مرد به اون نگاه میکند:«هیولای زمستانی...» کارآگاه تایی به آبروی خود میدهد:«هیولای زمستانی؟» مرد سرش را به علامت موافقت تکان میدهد:« بزارید اول خودم رو معرفی کنم. من، سرهنگ کریم ناصری، مسئول پرونده های جنایی هستم. و اومدم تا از شما برای یه پرونده یک ساله کمک بخوام..»
-پرونده یک ساله؟!
+بله یک ساله....
کارآگاه با تعجب چند ثانیه به سرهنگ نگاه میکند. مرد میانسال آهی میکشد و ادامه میدهد:«میدونم، احتمالا میخواید درباره جزئیات پرونده بدونید. اما پرونده فوق محرمانه محسوب میشه.فقز میتونم بگم پرونده به یک قاتل سریالی مربوطه و پرونده یکی از مقتولین زیر دست شماست. بخاطر همین...» چند لحظه ای به سکوت میکند:« پرونده رو قبول میکنید؟» کارآگاه جوان چند لحظه ای در سکوت به مرد نگاه میکند. میتوانست نگرانی و کلافگی را از درون چشمهای سرهنگ خواند. سپس نفسی عمیق میکشد:« با جزئیات، لطفا.»"
-apandics(part 2)
#mystory
#The_Winter_Monster
-پرونده یک ساله؟!
+بله یک ساله....
کارآگاه با تعجب چند ثانیه به سرهنگ نگاه میکند. مرد میانسال آهی میکشد و ادامه میدهد:«میدونم، احتمالا میخواید درباره جزئیات پرونده بدونید. اما پرونده فوق محرمانه محسوب میشه.فقز میتونم بگم پرونده به یک قاتل سریالی مربوطه و پرونده یکی از مقتولین زیر دست شماست. بخاطر همین...» چند لحظه ای به سکوت میکند:« پرونده رو قبول میکنید؟» کارآگاه جوان چند لحظه ای در سکوت به مرد نگاه میکند. میتوانست نگرانی و کلافگی را از درون چشمهای سرهنگ خواند. سپس نفسی عمیق میکشد:« با جزئیات، لطفا.»"
-apandics(part 2)
#mystory
#The_Winter_Monster
🍓2👾2🔥1🕊1
گلوریا اینجوری بود که:
"ودف.... سرهنگ داره از نگرانی میمیره، بعد کارآگاه:"چایی میقولی~؟"
"ودف.... سرهنگ داره از نگرانی میمیره، بعد کارآگاه:"چایی میقولی~؟"
🍓2
خو دیگه بسه
برم یکم عربی بخونم بعدم سوال حل کنم بعدم بخوابم-
برم یکم عربی بخونم بعدم سوال حل کنم بعدم بخوابم-
🍓3