داشتم با هیجان از پله ها بالا میرفتم تا بیدارش کنم. در اتاقش محکم کوبوندم، در حدی مه دیوار رفت داخل. پریدم روش و داد زدم:"پاشوووو!! خوابالوووو! صب شده باید بریم،وگرنه دیرمون میشهها!!" اولش چیزی نگفت، ولی بعد محکم پتو رو زد کنار و من پرت شدن رو زمین:"آخ! دردم گرفت گاگول!"*زیرلب*:"وحشی..." اخمه محکمی کرده بود و روی پیشونیش نوشته بود:(الان میام پارت میکنم!) توی همین فکرا بودم که یهو گفت:"ملت خواهر دارن، منم یدونه شاسکولشو دارم. میشه یکم آدم باشی؟" از روی تخت بلند شد و دستشو گذاشت رو پیشونیش، طوری که انگار میخواد خودشو راضی کنه من لیاقت زندگی کردن رو دارم و فعلا نباید بمیرم.*عرق سرد* یه عاح بلند کشید و با لحنی آروم گفت:"مگه ساعت چنده...؟" پوزخند زد و دست به سینه ایستاد. "هشت و نیمه." وقتی اینو گفتم، انگار نفسش بند اومد. آروم آروم با چشای گشاد سرشو بلند کرد و بهم با شوک نگاه کرد. من:"چته؟" پرید رومو گلومو گرفت:"گلوریاااااا! لامصب زودتر بیدارم میکردی! دیرمون شده!!" همینطور که داشت سرم داد میزد، یهو ولم کرد و شروع کرد به تند تند پوشیدن هودیش. منم باید همینکار میکردم. دوتامون بال هامونو مخفی کردیم، الکس یهو منو بلند کرد و بدو بدو از خونه رفتیم بیرون. یکی زدم تو سرش بلکه منو بزاره پایین تا خودم راه برم:"داااش! من هنوز پا دارما!!" الکس همچنان هم منو داشت کول میکرد و محل به حرفم نمیداد. چشماشو با یه حالتی که انگار رو مخشم چرخوند.
-ادامه دارد...
-Glorya(part 1)
#fan_fiction
#story
-ادامه دارد...
-Glorya(part 1)
#fan_fiction
#story
🍓3
خوب دوستان💀
این همه تایپ کردم تازه نصف هم نشده....
یا ابلفضل-
Anyways~
اینو گلوریا نوشته
خوشحال میشم نظراتون بشنوم✨
این همه تایپ کردم تازه نصف هم نشده....
یا ابلفضل-
Anyways~
اینو گلوریا نوشته
خوشحال میشم نظراتون بشنوم✨
🍓2
پ.ن:سو تفاهم نشود
سورن یکی از کرکتر های هبه سان هست.............
سورن یکی از کرکتر های هبه سان هست.............