تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۴ @targap @ravina
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۴
از ضاحیهگردیِ شبانه که برمیگردیم، نان و پنیری میخریم که بعد چند روز کلوچهی ایرانی و آجیلِ توراهی خوردن، دست به اسراف بزنیم. ضاحیهی امشب، عجیب سوتوکور بود. خیابانهای تاریک و وهمآلود که گهگاه گوشه پیادهروهاش دو سه نفر زیر انبوه شاخههای درختها نشسته بودند و قلیانکی میکشیدند و دیگر هیچ. نزدیک مزار شهدا که رسیدیم، صدای پروازِ جنگندهها و بعد، یک انفجار عظیم. امشب، ضاحیه یازده بار لرزید و حالا، نیمهشب که دارم این متن را مینویسم، شد ۱۳ بار. کار خدا بود که آنجا کنار مزار شهدا، اتفاقی یک آشنا دیدیم. مسیر هتل را یادمان رفته بود. صاحبِ هتلِ دیشب توی خیابان الشیاح، میگفت میخواهد از بیروت برود و به این بهانه، ما را مرخص کرد. آنقدر دنبال محل اقامت گشتیم که گذارمان افتاد به جایی دورافتاده کنار بندرِ تجاری؛ جایی که بازوی دهها جرثقیل، مثل دستهای رو به آسمان، دعا میکردند که بندر دوباره رونق بگیرد. القصه؛ توی هاستل عجیبی هستیم. اتاقها را مثل کندوی زنبور، غرفهغرفه کردهاند و توی هر غرفه یک تخت چپاندهاند، محضِ صرفا خوابیدن. نشستهایم به نان و پنیر خوردن که زنی میآید توی آشپزخانه. از حیث سنوسال، به عمهی مرحومم میخورد اما به هر حال بهتر است از گشت ارشاد دوری کند. تا ما را میبیند، عذر میخواهد که با زهرماری آمده توی آشپزخانه. میگویم این زهرماریها برای سلامتی مضر است و همین یک جمله کافی است تا سرِ درد دلش باز شود. میگوید فکر نکن خوشحالیم؛ این زهرماریها را میخوریم برای فراموشیِ دردهایمان. مسیحی است و با جوابش به این که اهل کجاست، لحظهای جا میخورم: فلسطین. توی خانهاش قرآن دارد؛ توی خانهاش نه اینجا که از شر جنگ به آن پناه آورده. میپرسم کدام آیه قرآن را بیشتر دوست دارد؟ میخواند: الم یجدک یتیما فآوی، و وجدک ضالا فهدی...
بحث که به ایران میرسد میگوید کاری با مسائل ایدئولوژیک ندارم؛ اما ایران، کشورِ فرهنگ است و کشوری است که تلاش میکند جلوی ستمها و جلوی امپریالیسم بایستد. صدای جنگندهها، رشته کلاممان را میبرد. میرویم روی بالکن. سرها همه به سمت آسمان است. جوانی برای این که به زعمش اضطرابمان را بگیرد میگوید نگران نباشید، اینها عادی است...! پیرمردِ مسیحی کنارش میگوید ما لبنانیها یاد گرفتهایم وسط جنگ زندگی کنیم. تفسیر عملیاش از زندگی را البته دوست ندارم اما وسط حرفها گفت که اغلب مردم لبنان، طرفدارِ مقاومتاند. مثل خیلیهای دیگر که توی این چند روز پای حرفشان نشستهایم، میگوید سیدحسن زنده است؛ شاید در ایران، شاید در عراق. میگوید او برای ما اسطوره بود؛ اسطوره مگر میمیرد؟ دارم فکر میکنم ماها، ما آدمها چقدر حرف مشترک داریم؛ و چقدر از حرف زدن با خودمان، با همخونهایمان ناتوانیم.
صدای انفجارها نمیگذارد بنویسم. دوباره میرویم ضاحیه. سرِ صفیالدین سلامت.
👤 محسن حسنزاده |
🗓️ جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ | ساعت ۰۱:۰۰ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۴
از ضاحیهگردیِ شبانه که برمیگردیم، نان و پنیری میخریم که بعد چند روز کلوچهی ایرانی و آجیلِ توراهی خوردن، دست به اسراف بزنیم. ضاحیهی امشب، عجیب سوتوکور بود. خیابانهای تاریک و وهمآلود که گهگاه گوشه پیادهروهاش دو سه نفر زیر انبوه شاخههای درختها نشسته بودند و قلیانکی میکشیدند و دیگر هیچ. نزدیک مزار شهدا که رسیدیم، صدای پروازِ جنگندهها و بعد، یک انفجار عظیم. امشب، ضاحیه یازده بار لرزید و حالا، نیمهشب که دارم این متن را مینویسم، شد ۱۳ بار. کار خدا بود که آنجا کنار مزار شهدا، اتفاقی یک آشنا دیدیم. مسیر هتل را یادمان رفته بود. صاحبِ هتلِ دیشب توی خیابان الشیاح، میگفت میخواهد از بیروت برود و به این بهانه، ما را مرخص کرد. آنقدر دنبال محل اقامت گشتیم که گذارمان افتاد به جایی دورافتاده کنار بندرِ تجاری؛ جایی که بازوی دهها جرثقیل، مثل دستهای رو به آسمان، دعا میکردند که بندر دوباره رونق بگیرد. القصه؛ توی هاستل عجیبی هستیم. اتاقها را مثل کندوی زنبور، غرفهغرفه کردهاند و توی هر غرفه یک تخت چپاندهاند، محضِ صرفا خوابیدن. نشستهایم به نان و پنیر خوردن که زنی میآید توی آشپزخانه. از حیث سنوسال، به عمهی مرحومم میخورد اما به هر حال بهتر است از گشت ارشاد دوری کند. تا ما را میبیند، عذر میخواهد که با زهرماری آمده توی آشپزخانه. میگویم این زهرماریها برای سلامتی مضر است و همین یک جمله کافی است تا سرِ درد دلش باز شود. میگوید فکر نکن خوشحالیم؛ این زهرماریها را میخوریم برای فراموشیِ دردهایمان. مسیحی است و با جوابش به این که اهل کجاست، لحظهای جا میخورم: فلسطین. توی خانهاش قرآن دارد؛ توی خانهاش نه اینجا که از شر جنگ به آن پناه آورده. میپرسم کدام آیه قرآن را بیشتر دوست دارد؟ میخواند: الم یجدک یتیما فآوی، و وجدک ضالا فهدی...
بحث که به ایران میرسد میگوید کاری با مسائل ایدئولوژیک ندارم؛ اما ایران، کشورِ فرهنگ است و کشوری است که تلاش میکند جلوی ستمها و جلوی امپریالیسم بایستد. صدای جنگندهها، رشته کلاممان را میبرد. میرویم روی بالکن. سرها همه به سمت آسمان است. جوانی برای این که به زعمش اضطرابمان را بگیرد میگوید نگران نباشید، اینها عادی است...! پیرمردِ مسیحی کنارش میگوید ما لبنانیها یاد گرفتهایم وسط جنگ زندگی کنیم. تفسیر عملیاش از زندگی را البته دوست ندارم اما وسط حرفها گفت که اغلب مردم لبنان، طرفدارِ مقاومتاند. مثل خیلیهای دیگر که توی این چند روز پای حرفشان نشستهایم، میگوید سیدحسن زنده است؛ شاید در ایران، شاید در عراق. میگوید او برای ما اسطوره بود؛ اسطوره مگر میمیرد؟ دارم فکر میکنم ماها، ما آدمها چقدر حرف مشترک داریم؛ و چقدر از حرف زدن با خودمان، با همخونهایمان ناتوانیم.
صدای انفجارها نمیگذارد بنویسم. دوباره میرویم ضاحیه. سرِ صفیالدین سلامت.
👤 محسن حسنزاده |
🗓️ جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ | ساعت ۰۱:۰۰ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
در شهر صدای آتش و آوار است
برخیز، کدام خفتهای بیدار است
ای خوابدلانِ ساحلِ آرامش!
یک شهرِ شکسته آنورِ دیوار است...
📍ضاحیه_بیروت
@targap
برخیز، کدام خفتهای بیدار است
ای خوابدلانِ ساحلِ آرامش!
یک شهرِ شکسته آنورِ دیوار است...
📍ضاحیه_بیروت
@targap
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۴ از ضاحیهگردیِ شبانه که برمیگردیم، نان و پنیری میخریم که بعد چند روز کلوچهی ایرانی و آجیلِ توراهی خوردن، دست به اسراف بزنیم. ضاحیهی امشب، عجیب سوتوکور بود. خیابانهای تاریک و وهمآلود که گهگاه گوشه پیادهروهاش دو…
بیروت، ایستاده در غبار - ۴
محسن حسنزاده
📌 #لبنان
📌 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۴
با صدای: علی فتحعلیخانی
به قلم: محسن حسنزاده
جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۴
با صدای: علی فتحعلیخانی
به قلم: محسن حسنزاده
جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش اول @targap @ravina
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۵
بخش اول
طرابلس رفتنمان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری میافتد به کار و نمیرویم. صبح، دوباره رفتیم قلب ضاحیه؛ نزدیکِ مُجَمع سیدالشهداء. رژیم دیشب دو سه جا دور و برِ مجمع را زده بود. توی هول و ولای این که نیروهای حزب بهمان گیر بدهند، رفتیم کنار خرابهها. دو جوان، شتابزده داشتند دو تا پرچم را میگذاشتند روی خرابهها: انالحسین مصباحالهدی...
اینجا هرروز بعد از ویرانی، جوانها میروند و روی خرابهها پرچم میزنند که یعنی ما هنوز هستیم. پشت مجمع، ساختمان دیگری هنوز داشت در آتش میسوخت. یک کیفِ کوچکِ دخترانه، یک کتاب درسی، وسایل آشپزخانه و خلاصه اسبابِ زندگی، لابهلای خاک و خُل ولو شده بود. ورودی مجمع را هم زده بودند. روی خرابههای یکی از خانهها، باد داشت پرچم فلسطین را تکان میداد. داریم از ضاحیه میرویم بیرون که یکی از دوستان یک جملهی قصار نثار میکند: با زدنِ بنا، مبنا ویران نمیشود...
برمیگردیم محل اقامتمان. هنوز ننشسته، اعلام میشود که این مکان، در لیستِ هدف حمله اسرائیل است. به طرفهالعینی، وسایلمان را میچپانیم توی کولهها و میزنیم بیرون. مردم دارند با عجله منطقه را ترک میکنند. زنی، کنار شوهرش، با حداقل وسایل، با عجله قدم برمیدارد. لحظهای نگاهم به چهرهاش میافتد. چشمهایش از اشک، سرخ است. ماشینها و موتورها یکییکی از منطقه میروند. زنِ دیگری، وقت رفتن، ترک موتورِ شوهرش، سرِ یکی از حزباللهیها داد میزند و بد و بیراه میگوید. لحظههای غمانگیزی است. ما هم از منطقه میزنیم بیرون به قصدِ کیفون اما سر از مدرسه درمیآوریم.
مدرسهی الزاد، این روزها و شبها، میهمان دارد. آوارگانِ جنگ، چند هفتهای است اینجا ساکن شدهاند.
دهبیستتا بچهی قد و نیمقد، دارند توی حیاط ورجهوورجه میکنند. چند تا جوانِ ایرانی آمدهاند بازی. دو گروه میشوند و کمی دورتر از طنابکشیِ قدرتها، طنابکشی میکنند.
جوری ز غوغای جهان فارغاند که انگار نه انگار جنگ، خانه و زندگیشان را زیر و رو کرده. کنار بچهها، با زنی که دارد آخرین پُکهای عمیقش را به سیگارِ نیمهجان میزند همکلام میشوم. اهل کفرکلاست و نزدیک یک ماه است که چند تا مدرسه عوض کردهاند تا سقفی بالای سرشان باشد. چهار تا بچه دارد. تهتغاری، هفت ساله است. زن میگوید همه بچههام، حتی همین تهتغاریِ هفتساله عاشق ایناند که بروند جنگ با اسرائیل. پسرِ وسطی زن که میبیند دارم با مادرش حرف میزنم میآید کنار مادرش میایستد. کلاسهایشان آنلاین است و اینجا حداقل به او بد نمیگذرد. پدرش -آقای آهنگر- هم به جمعمان میپیوندد. جزو دستهای است که باور نمیکند سیدحسن شهید شده باشد؛ میگوید استراتژی است و سیدحسن یک روز برمیگردد. مردی درست وسط این حرفها از کنارمان رد میشود و به آقای آهنگر میگوید: "کل نفس ذائقهالموت! اما سیدحسن توی قلبهایمان زنده است."
آقای آهنگر، از این که جریان زندگی در جنوب بیروت مختل شده، ناراحت است اما فقط ناراحت است؛ نگران نیست. میگوید نگرانِ هیچچیز نیستم چون حق بالاخره پیروز میشود.
حمله ایران، سر کیفش آورده اما میگوید این، کافی نیست. میپرسم اگر دولتهای عربی، سر ماجرای اسرائیل با هم و با ایران متحد میشدند، چه میشد؟ میگوید دولتهای عربی، هیچوقت با هم متحد نمیشوند، چون، دنبال این که پای حق بایستند، نیستند.
آینده، از نگاهِ آهنگرِ آواره، مال ماست. میگویم وسط شُل و گِلِ جنگ و آوارگی، پیروزی چه صیغهای است؟ میگوید: ما با قلبهایمان پیروز میشویم.
شب میرویم مرکز بیروت که یکی از دوستهای جدیدمان را ببینیم. توی یک رستوران مینشینیم به گپ زدن. وسطِ حرفها، کریم -یک جوانِ لبنانی- با رفیق ما آشنا از آب درمیآید و مینشیند کنار ما.
حملات امشب، شدیدتر از شبهای قبل است. حرفهایمان در پسزمینه صدای انفجارهایی که گهگاه بیرون رستوران شنیده میشود، جریان دارد.
کریم بیستوپنجساله است. قبل از جنگ، توی کار بورس بوده. یک ماهی شده که با خانوادهاش از ضاحیه زدهاند بیرون. وسط گپ زدن، قلیانی که برای خودش سفارش داده، از قلقل میایستد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۵
بخش اول
طرابلس رفتنمان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری میافتد به کار و نمیرویم. صبح، دوباره رفتیم قلب ضاحیه؛ نزدیکِ مُجَمع سیدالشهداء. رژیم دیشب دو سه جا دور و برِ مجمع را زده بود. توی هول و ولای این که نیروهای حزب بهمان گیر بدهند، رفتیم کنار خرابهها. دو جوان، شتابزده داشتند دو تا پرچم را میگذاشتند روی خرابهها: انالحسین مصباحالهدی...
اینجا هرروز بعد از ویرانی، جوانها میروند و روی خرابهها پرچم میزنند که یعنی ما هنوز هستیم. پشت مجمع، ساختمان دیگری هنوز داشت در آتش میسوخت. یک کیفِ کوچکِ دخترانه، یک کتاب درسی، وسایل آشپزخانه و خلاصه اسبابِ زندگی، لابهلای خاک و خُل ولو شده بود. ورودی مجمع را هم زده بودند. روی خرابههای یکی از خانهها، باد داشت پرچم فلسطین را تکان میداد. داریم از ضاحیه میرویم بیرون که یکی از دوستان یک جملهی قصار نثار میکند: با زدنِ بنا، مبنا ویران نمیشود...
برمیگردیم محل اقامتمان. هنوز ننشسته، اعلام میشود که این مکان، در لیستِ هدف حمله اسرائیل است. به طرفهالعینی، وسایلمان را میچپانیم توی کولهها و میزنیم بیرون. مردم دارند با عجله منطقه را ترک میکنند. زنی، کنار شوهرش، با حداقل وسایل، با عجله قدم برمیدارد. لحظهای نگاهم به چهرهاش میافتد. چشمهایش از اشک، سرخ است. ماشینها و موتورها یکییکی از منطقه میروند. زنِ دیگری، وقت رفتن، ترک موتورِ شوهرش، سرِ یکی از حزباللهیها داد میزند و بد و بیراه میگوید. لحظههای غمانگیزی است. ما هم از منطقه میزنیم بیرون به قصدِ کیفون اما سر از مدرسه درمیآوریم.
مدرسهی الزاد، این روزها و شبها، میهمان دارد. آوارگانِ جنگ، چند هفتهای است اینجا ساکن شدهاند.
دهبیستتا بچهی قد و نیمقد، دارند توی حیاط ورجهوورجه میکنند. چند تا جوانِ ایرانی آمدهاند بازی. دو گروه میشوند و کمی دورتر از طنابکشیِ قدرتها، طنابکشی میکنند.
جوری ز غوغای جهان فارغاند که انگار نه انگار جنگ، خانه و زندگیشان را زیر و رو کرده. کنار بچهها، با زنی که دارد آخرین پُکهای عمیقش را به سیگارِ نیمهجان میزند همکلام میشوم. اهل کفرکلاست و نزدیک یک ماه است که چند تا مدرسه عوض کردهاند تا سقفی بالای سرشان باشد. چهار تا بچه دارد. تهتغاری، هفت ساله است. زن میگوید همه بچههام، حتی همین تهتغاریِ هفتساله عاشق ایناند که بروند جنگ با اسرائیل. پسرِ وسطی زن که میبیند دارم با مادرش حرف میزنم میآید کنار مادرش میایستد. کلاسهایشان آنلاین است و اینجا حداقل به او بد نمیگذرد. پدرش -آقای آهنگر- هم به جمعمان میپیوندد. جزو دستهای است که باور نمیکند سیدحسن شهید شده باشد؛ میگوید استراتژی است و سیدحسن یک روز برمیگردد. مردی درست وسط این حرفها از کنارمان رد میشود و به آقای آهنگر میگوید: "کل نفس ذائقهالموت! اما سیدحسن توی قلبهایمان زنده است."
آقای آهنگر، از این که جریان زندگی در جنوب بیروت مختل شده، ناراحت است اما فقط ناراحت است؛ نگران نیست. میگوید نگرانِ هیچچیز نیستم چون حق بالاخره پیروز میشود.
حمله ایران، سر کیفش آورده اما میگوید این، کافی نیست. میپرسم اگر دولتهای عربی، سر ماجرای اسرائیل با هم و با ایران متحد میشدند، چه میشد؟ میگوید دولتهای عربی، هیچوقت با هم متحد نمیشوند، چون، دنبال این که پای حق بایستند، نیستند.
آینده، از نگاهِ آهنگرِ آواره، مال ماست. میگویم وسط شُل و گِلِ جنگ و آوارگی، پیروزی چه صیغهای است؟ میگوید: ما با قلبهایمان پیروز میشویم.
شب میرویم مرکز بیروت که یکی از دوستهای جدیدمان را ببینیم. توی یک رستوران مینشینیم به گپ زدن. وسطِ حرفها، کریم -یک جوانِ لبنانی- با رفیق ما آشنا از آب درمیآید و مینشیند کنار ما.
حملات امشب، شدیدتر از شبهای قبل است. حرفهایمان در پسزمینه صدای انفجارهایی که گهگاه بیرون رستوران شنیده میشود، جریان دارد.
کریم بیستوپنجساله است. قبل از جنگ، توی کار بورس بوده. یک ماهی شده که با خانوادهاش از ضاحیه زدهاند بیرون. وسط گپ زدن، قلیانی که برای خودش سفارش داده، از قلقل میایستد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش اول طرابلس رفتنمان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری میافتد به کار و نمیرویم. صبح، دوباره رفتیم قلب ضاحیه؛ نزدیکِ مُجَمع سیدالشهداء. رژیم دیشب دو سه جا دور و برِ مجمع را زده بود. توی هول و ولای این که نیروهای…
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۵
بخش دوم
کریم، صفحهی گوشیاش را میگیرد سمت ما؛ صحنهای از یک انفجار بزرگ در ضاحیه. میگوید: خانهی ما را، خیابانِ ما را زدند، الحمدلله و بعد ادامه میدهد که حالا همدردِ مردم غزه و بقیه اهالی ضاحیه شدیم. میگوید توی این مسیر، هرچه را از دست بدهیم، در واقع به دست آوردهایم؛ این خاصیتِ مسیر حق است.
میپرسم اگر مادرت بشنود که خانه را زدهاند، چه احساسی پیدا میکند؟ فقط اکتفا میکند به این که بگوید من، تحت تربیت مادرم بودهام.
کمی از نیمهشب گذشته برمیگردیم سمت محل اقامتمان. بعد از چندبار چک و چانه زدن سر کرایه، یک راننده میپذیرد که ببردمان. زنش ایرانی است و توی آلمان با هم آشنا شدهاند.
توی مسیر، محل یکی از انفجارها را از دور میبینیم. راننده نمیگذارد صفحهی گوشیهایمان را روشن کنیم. صدایش را آرام میکند؛ میگوید حتی حرف هم نزنید. بعد هم بیکلام به بالا اشاره میکند: اونا همهچیزُ میشنون.
بعد از ماجرای پیجرها، ترس یک طوری توی وجود خیلی از مردم رخنه کرده که بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران. دیروز هم که السیدی گوشیِ رفیقمان را بردیم برای تعمیر، با تردیدِ آمیخته به نگرانی گوشی را وارسی میکردند.
برگشتیم محل اقامتمان. امشب، سروصدای انفجار موشکها از شبهای قبل، بیشتر است. موشکهای بعدیش کجا فرود بیاید، اللهاعلم.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۵
بخش دوم
کریم، صفحهی گوشیاش را میگیرد سمت ما؛ صحنهای از یک انفجار بزرگ در ضاحیه. میگوید: خانهی ما را، خیابانِ ما را زدند، الحمدلله و بعد ادامه میدهد که حالا همدردِ مردم غزه و بقیه اهالی ضاحیه شدیم. میگوید توی این مسیر، هرچه را از دست بدهیم، در واقع به دست آوردهایم؛ این خاصیتِ مسیر حق است.
میپرسم اگر مادرت بشنود که خانه را زدهاند، چه احساسی پیدا میکند؟ فقط اکتفا میکند به این که بگوید من، تحت تربیت مادرم بودهام.
کمی از نیمهشب گذشته برمیگردیم سمت محل اقامتمان. بعد از چندبار چک و چانه زدن سر کرایه، یک راننده میپذیرد که ببردمان. زنش ایرانی است و توی آلمان با هم آشنا شدهاند.
توی مسیر، محل یکی از انفجارها را از دور میبینیم. راننده نمیگذارد صفحهی گوشیهایمان را روشن کنیم. صدایش را آرام میکند؛ میگوید حتی حرف هم نزنید. بعد هم بیکلام به بالا اشاره میکند: اونا همهچیزُ میشنون.
بعد از ماجرای پیجرها، ترس یک طوری توی وجود خیلی از مردم رخنه کرده که بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران. دیروز هم که السیدی گوشیِ رفیقمان را بردیم برای تعمیر، با تردیدِ آمیخته به نگرانی گوشی را وارسی میکردند.
برگشتیم محل اقامتمان. امشب، سروصدای انفجار موشکها از شبهای قبل، بیشتر است. موشکهای بعدیش کجا فرود بیاید، اللهاعلم.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
👍1
«یک روز وقتی جنگ تمام شد، تو برای ما معنی خواهی کرد، کلمهی هموطن را، کلمهی همراه را، کلمهی همسفر را، کلمهی ایمان را، کلمهی توکل را، کلمهی ایثار را، کلمهی شهادت را، … من میدانم برادرها، باز هم برادری خواهند کرد و خانهی محقّر را، برادرانه از نو خواهند ساخت و … »
👤 نادر ابراهیمی_ «با سرودخوان جنگ در خطهی نام و ننگ»
📍 در مسیر جنوب
📸 عکس از صفحهی @dasttanak اینستاگرام
@targap
👤 نادر ابراهیمی_ «با سرودخوان جنگ در خطهی نام و ننگ»
📍 در مسیر جنوب
📸 عکس از صفحهی @dasttanak اینستاگرام
@targap
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش اول طرابلس رفتنمان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری میافتد به کار و نمیرویم. صبح، دوباره رفتیم قلب ضاحیه؛ نزدیکِ مُجَمع سیدالشهداء. رژیم دیشب دو سه جا دور و برِ مجمع را زده بود. توی هول و ولای این که نیروهای…
بیروت، ایستاده در غبار - ۵
محسن حسنزاده
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۵
با صدای: علی فتحعلیخانی
به قلم: محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۵
با صدای: علی فتحعلیخانی
به قلم: محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش اول @targap @ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش اول
روز اول که دیدمش، ریشهایش بلند بود و امروز، -در حد بلامانع- کوتاهش کرده بود. صندلیها را گذاشتیم زیر درختها که مثلا پهپادهای اسرائیل، نبینندمان و از رطب و یابس جهان حرف زدیم.
ایرانی است؛ اما دهدوازدهسالی است که لبنان زندگی میکند. اینجا یک موسسه آموزشیِ اسلامی دارد و مدتی است که اتحادیه ایرانیان را برای کمک به هموطنهای گرفتارش راه انداخته؛ هرچند خیلیها به جای کمک، جلویش ایستادهاند. دو سه ساعتی با هم گپ میزنیم و مصاحبه میکنیم. بعد هم غذای مانده از خدا میداند چند روز قبل را میزنیم بر بدن و میرویم مدرسه؛ مدرسهی رفیق حریری.
پیاده میرویم. جایی وسط راه، چند تا لبنانی با هم دعوایشان میشود و یکیشان کلتش را درمیآورد و یک تیرِ هوایی، حرام میکند. توی دنیای بدلهای رونالدو و مسی، من اگر بخواهم بدلِ کسی باشم، بدل کسی نیستم جز: سقِسیاه! (کسی خبری از سقسیاه دارد؟)
همین دو سه روز قبل داشتم میگفتم معمولا وسطِ بحرانها، درونِ جوامع هم ناامن میشود؛ آدمها به جان هم میافتند و به مال و جان هم رحم نمیکنند؛ اما فردای همین افاضات، جایی نزدیک مجمع سیدالشهدا، دو سه تا جوان لبنانی را دیدیم که به زحمت قلاب گرفتند و رفتند یک مغازهی ویرانشده را به قدرِ گنجایش زیر بغلهایشان، خالی کردند؛ یا دیروز پیرمردِ جنوبی میگفت اجاره خانههایی که فوقش ۱۵۰ دلار در ماه بوده، حالا رسیده به هزار و ۵۰۰ دلارِ ناقابل. زکی دیروز میگفت احتکار هم کم نیست. میگفت توی روزهای کرونا هم محتکرها، با جان مردم بازی میکردند؛ میگفت سیدحسن توی یکی از سخنرانیهایش، گفته که اینها تاجرانِ غمِ مردم هستند.
القصه؛ امروز هم که دو نفر روی هم کلت کشیدند! نزدیک بود وسط جنگ حق و باطل، سر نزاع شخصی دو تا جوان جاهل، جنتمکان شویم.
بالاخره رسیدیم مدرسه. توی مدرسه، زندگی، یک جورِ خاصی جریان دارد. خانوادهها بساط قلیانشان را پهن کردهاند گوشه و کنارِ حیاط مدرسه و صدای بازی بچهها تا خود مرز اسرائیل میرسد. حتی یک خانواده طوطیشان را با خودشان آورده بودند. دخترِ کوچک خانواده، پشت قفسِ پرنده، میدرخشید. قابش را ثبت کردم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش اول
روز اول که دیدمش، ریشهایش بلند بود و امروز، -در حد بلامانع- کوتاهش کرده بود. صندلیها را گذاشتیم زیر درختها که مثلا پهپادهای اسرائیل، نبینندمان و از رطب و یابس جهان حرف زدیم.
ایرانی است؛ اما دهدوازدهسالی است که لبنان زندگی میکند. اینجا یک موسسه آموزشیِ اسلامی دارد و مدتی است که اتحادیه ایرانیان را برای کمک به هموطنهای گرفتارش راه انداخته؛ هرچند خیلیها به جای کمک، جلویش ایستادهاند. دو سه ساعتی با هم گپ میزنیم و مصاحبه میکنیم. بعد هم غذای مانده از خدا میداند چند روز قبل را میزنیم بر بدن و میرویم مدرسه؛ مدرسهی رفیق حریری.
پیاده میرویم. جایی وسط راه، چند تا لبنانی با هم دعوایشان میشود و یکیشان کلتش را درمیآورد و یک تیرِ هوایی، حرام میکند. توی دنیای بدلهای رونالدو و مسی، من اگر بخواهم بدلِ کسی باشم، بدل کسی نیستم جز: سقِسیاه! (کسی خبری از سقسیاه دارد؟)
همین دو سه روز قبل داشتم میگفتم معمولا وسطِ بحرانها، درونِ جوامع هم ناامن میشود؛ آدمها به جان هم میافتند و به مال و جان هم رحم نمیکنند؛ اما فردای همین افاضات، جایی نزدیک مجمع سیدالشهدا، دو سه تا جوان لبنانی را دیدیم که به زحمت قلاب گرفتند و رفتند یک مغازهی ویرانشده را به قدرِ گنجایش زیر بغلهایشان، خالی کردند؛ یا دیروز پیرمردِ جنوبی میگفت اجاره خانههایی که فوقش ۱۵۰ دلار در ماه بوده، حالا رسیده به هزار و ۵۰۰ دلارِ ناقابل. زکی دیروز میگفت احتکار هم کم نیست. میگفت توی روزهای کرونا هم محتکرها، با جان مردم بازی میکردند؛ میگفت سیدحسن توی یکی از سخنرانیهایش، گفته که اینها تاجرانِ غمِ مردم هستند.
القصه؛ امروز هم که دو نفر روی هم کلت کشیدند! نزدیک بود وسط جنگ حق و باطل، سر نزاع شخصی دو تا جوان جاهل، جنتمکان شویم.
بالاخره رسیدیم مدرسه. توی مدرسه، زندگی، یک جورِ خاصی جریان دارد. خانوادهها بساط قلیانشان را پهن کردهاند گوشه و کنارِ حیاط مدرسه و صدای بازی بچهها تا خود مرز اسرائیل میرسد. حتی یک خانواده طوطیشان را با خودشان آورده بودند. دخترِ کوچک خانواده، پشت قفسِ پرنده، میدرخشید. قابش را ثبت کردم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
یک روز وقتی جنگ تمام شد. تو به مادر میگویی: «انگار که هیچکس باقی نمانده است، هیچکس…» و مادر میگوید: «بچهها به دنیا میآیند بچههای زیادی به دنیا میآیند. بچههایی که حتی جنگ را حس نکرده اند و برایشان، طعم و مزه قصه و افسانه را دارد و باز آنها وطن را پر خواهند کرد و مسجدها را و مدرسهها را و سربازخانهها را و مجالس عروسی را… اصل آن چیزیست که تو بخاطرش جنگیدی. اصل آن چیزیست که تو بخاطرش دوستان دوران کودکیات را از دست دادی اصل آن چیزیست که تو به خاطرش دیدن را از یاد بردی. و حسن راه رفتن را از یاد برد و مصطفی خود را.»
👤 نادر ابراهیمی_ «با سرودخوان جنگ در خطهی نام و ننگ»
📸 عکس از https://eitaa.com/raavieh
@targap
👤 نادر ابراهیمی_ «با سرودخوان جنگ در خطهی نام و ننگ»
📸 عکس از https://eitaa.com/raavieh
@targap
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش دوم @targap @ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش دوم
توی زمینِ بازیِ مدرسه، پسربچهها، وسطِ جنگ، دارند وسطی بازی میکنند. بازیشان که تمام میشود، یکیشان را نشان میکنم و راضیاش میکنم که دو کلام جلوی دوربینِ گوشی حرف بزند. حسین میگوید اسرائیلیها او و خانوادهاش را آواره کردهاند. وقتی از آرزویش میپرسم، میگوید: این که جنگ تمام شود؛ تخلصالحرب...
بازی تمام میشود. توپ بچهها افتاده بود پشت زمین بازی. یکی از بچهها میپرسد توپ کجاست؟ میگویم توپ توی زمینهای جنوب مدرسه است...
برمیگردیم محل اقامت. غروب شده. یک جوانِ خوشتیپ کنار در ورودی ایستاده. خودش سر حرف را باز میکند. فرض کنید اسمش حیدر است. شغلش را نمیشود گفت. تلاش میکند چندتا کلمهی فارسی برای ابراز ارادت بگوید: خوشآمدید! هم مدیریت خوانده و هم فیزیولوژی. سه چهارتا زبان هم توی سرش جا گرفته. حالا یک نرمافزار هم توی گوشیاش نصب کرده که فارسی یاد بگیرد. جملههای عربی را میگوید که من فارسیاش را بگویم و او حفظ کند.
پیروزی، جوری برایش قطعی است که آدم جرات نمیکند سوال ناامیدکننده بپرسد. وسط حرفهایمان، صدای غرش هواپیماهای رژیم میپیچد توی آسمان و بعد صدای دو تا انفجار مهیبِ پیاپی. میپرسد: از صدای انفجارها میترسی؟
میگویم صدایش که ترس ندارد، خودش هم وقتی بیاید، چیز خاصی احساس نمیکنیم و تمام!
حیدر، عاشق جهاد است و الجهاد سیاحه الرجال؛ بنا به ترجمهی یکی از دوستان از حدیث، جهاد، توریسمِ مردان است!
شام میخوریم و با حیدر دوباره میرویم که سری به مدرسهی الزاد بزنیم. زندگیِ شبانه در الزاد، جاری است. ۵۸ خانواده، یعنی نزدیک به ۲۵۰ نفر توی این مدرسه زندگی میکنند. یک طبقه برای زنان، یک طبقه برای مردان و طبقه پایین هم آشپزخانه است. حیاط هم به قول حیدر، فضای تفریح و تنفس است. با خانوادهها حال و احوالی میکنیم. بیرون مدرسه، حیدر میگوید امام موسی بود که به شیعیان لبنان، شخصیت داد؛ طوری که چند سال بعد از شروع تلاشهای امام موسی، شیعهی لبنان، عمدتا باسواد بود و دستش به دهانش میرسید. حالا هم جناحهای سیاسیِ ضدشیعه، از شیعه حساب میبرند. حیدر میگوید اینها فکر میکنند با شهادت سید، ما تمام میشویم، اما شهادت، ما را قویتر میکند؛ فکر میکنند، شیعه برای همیشه از لبنان میرود؛ اما شیعه دوباره به خانههای ویرانش، برمیگردد و دوباره خانههایش را میسازد؛ ما دوباره برمیگردیم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش دوم
توی زمینِ بازیِ مدرسه، پسربچهها، وسطِ جنگ، دارند وسطی بازی میکنند. بازیشان که تمام میشود، یکیشان را نشان میکنم و راضیاش میکنم که دو کلام جلوی دوربینِ گوشی حرف بزند. حسین میگوید اسرائیلیها او و خانوادهاش را آواره کردهاند. وقتی از آرزویش میپرسم، میگوید: این که جنگ تمام شود؛ تخلصالحرب...
بازی تمام میشود. توپ بچهها افتاده بود پشت زمین بازی. یکی از بچهها میپرسد توپ کجاست؟ میگویم توپ توی زمینهای جنوب مدرسه است...
برمیگردیم محل اقامت. غروب شده. یک جوانِ خوشتیپ کنار در ورودی ایستاده. خودش سر حرف را باز میکند. فرض کنید اسمش حیدر است. شغلش را نمیشود گفت. تلاش میکند چندتا کلمهی فارسی برای ابراز ارادت بگوید: خوشآمدید! هم مدیریت خوانده و هم فیزیولوژی. سه چهارتا زبان هم توی سرش جا گرفته. حالا یک نرمافزار هم توی گوشیاش نصب کرده که فارسی یاد بگیرد. جملههای عربی را میگوید که من فارسیاش را بگویم و او حفظ کند.
پیروزی، جوری برایش قطعی است که آدم جرات نمیکند سوال ناامیدکننده بپرسد. وسط حرفهایمان، صدای غرش هواپیماهای رژیم میپیچد توی آسمان و بعد صدای دو تا انفجار مهیبِ پیاپی. میپرسد: از صدای انفجارها میترسی؟
میگویم صدایش که ترس ندارد، خودش هم وقتی بیاید، چیز خاصی احساس نمیکنیم و تمام!
حیدر، عاشق جهاد است و الجهاد سیاحه الرجال؛ بنا به ترجمهی یکی از دوستان از حدیث، جهاد، توریسمِ مردان است!
شام میخوریم و با حیدر دوباره میرویم که سری به مدرسهی الزاد بزنیم. زندگیِ شبانه در الزاد، جاری است. ۵۸ خانواده، یعنی نزدیک به ۲۵۰ نفر توی این مدرسه زندگی میکنند. یک طبقه برای زنان، یک طبقه برای مردان و طبقه پایین هم آشپزخانه است. حیاط هم به قول حیدر، فضای تفریح و تنفس است. با خانوادهها حال و احوالی میکنیم. بیرون مدرسه، حیدر میگوید امام موسی بود که به شیعیان لبنان، شخصیت داد؛ طوری که چند سال بعد از شروع تلاشهای امام موسی، شیعهی لبنان، عمدتا باسواد بود و دستش به دهانش میرسید. حالا هم جناحهای سیاسیِ ضدشیعه، از شیعه حساب میبرند. حیدر میگوید اینها فکر میکنند با شهادت سید، ما تمام میشویم، اما شهادت، ما را قویتر میکند؛ فکر میکنند، شیعه برای همیشه از لبنان میرود؛ اما شیعه دوباره به خانههای ویرانش، برمیگردد و دوباره خانههایش را میسازد؛ ما دوباره برمیگردیم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
❤1
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش دوم توی زمینِ بازیِ مدرسه، پسربچهها، وسطِ جنگ، دارند وسطی بازی میکنند. بازیشان که تمام میشود، یکیشان را نشان میکنم و راضیاش میکنم که دو کلام جلوی دوربینِ گوشی حرف بزند. حسین میگوید اسرائیلیها او و خانوادهاش…
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش سوم
حرفهایمان با حیدر تمام میشود. دوستِ نویافتهی پاکستانیام دارد توی واتسآپ پیام میدهد. چند ماه قبل توی مرز میرجاوه با هم آشنا شدیم. پدر و مادرش به عشق اقبال لاهوری، اسمش را گذاشتهاند محمداقبال.
دندانپزشک است و حالا توی یکی از روستاهای نزدیکِ کشمیر زندگی میکند. با همان انگلیسیِ دستوپا شکسته، پیام داده که ما پاکستانیها سهممان از رسانه، کم است؛ خیلی کم است. میگوید دلمان از حمله ایران به اسرائیل خنک شد و کاش یک روز همین حوالی، مرگِ اسرائیل را ببینیم؛ مرگ اسرائیل را جشن بگیریم. اجازه میگیرم که صوتش را منتشر کنم.
صندلی پلاستیکی را میگذارم بیرونِ محل اقامتمان، زیر آسمانِ ابریِ بشامون. هرازچندی، صدای جنگندهها و انفجار و پژواکش میپیچد توی منطقه.
آهنگهایی را که حیدر، توی مسیر برگشت از مدرسه برایمان گذاشت، توی اینترنت جستجو میکنم. عاشقِ ملودیهای ایرانی بود.
با ورژنِ عربیِ "امشب در سر شوری دارمِ" اصفهانی همخوانی میکرد. بعد یک آهنگِ شور عربی گذاشت. بعد "حیدر حیدرِ" حاجمحمود را پلی کرد. و آهنگِ آخر. میگفت این، پنج روز قبل شهادتِ سیدحسن منتشر شده: "ماذا لو أشار بطرفه للجيش والعسكر هذا الحصن فليكسر... اگر -سیدحسن- با اشاره انگشت به لشکر دستور دهد، این حصنها میشکند..."
صدای انفجارها در پس زمینهی صدای مستمرِ پهپادها، سکوت و سکون شب را شکسته... امشب در سر شوری دارم...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش سوم
حرفهایمان با حیدر تمام میشود. دوستِ نویافتهی پاکستانیام دارد توی واتسآپ پیام میدهد. چند ماه قبل توی مرز میرجاوه با هم آشنا شدیم. پدر و مادرش به عشق اقبال لاهوری، اسمش را گذاشتهاند محمداقبال.
دندانپزشک است و حالا توی یکی از روستاهای نزدیکِ کشمیر زندگی میکند. با همان انگلیسیِ دستوپا شکسته، پیام داده که ما پاکستانیها سهممان از رسانه، کم است؛ خیلی کم است. میگوید دلمان از حمله ایران به اسرائیل خنک شد و کاش یک روز همین حوالی، مرگِ اسرائیل را ببینیم؛ مرگ اسرائیل را جشن بگیریم. اجازه میگیرم که صوتش را منتشر کنم.
صندلی پلاستیکی را میگذارم بیرونِ محل اقامتمان، زیر آسمانِ ابریِ بشامون. هرازچندی، صدای جنگندهها و انفجار و پژواکش میپیچد توی منطقه.
آهنگهایی را که حیدر، توی مسیر برگشت از مدرسه برایمان گذاشت، توی اینترنت جستجو میکنم. عاشقِ ملودیهای ایرانی بود.
با ورژنِ عربیِ "امشب در سر شوری دارمِ" اصفهانی همخوانی میکرد. بعد یک آهنگِ شور عربی گذاشت. بعد "حیدر حیدرِ" حاجمحمود را پلی کرد. و آهنگِ آخر. میگفت این، پنج روز قبل شهادتِ سیدحسن منتشر شده: "ماذا لو أشار بطرفه للجيش والعسكر هذا الحصن فليكسر... اگر -سیدحسن- با اشاره انگشت به لشکر دستور دهد، این حصنها میشکند..."
صدای انفجارها در پس زمینهی صدای مستمرِ پهپادها، سکوت و سکون شب را شکسته... امشب در سر شوری دارم...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
آرامشِ انفجار در من جاری است
بیتابم و انتظار در من جاری است
گلبانگِ محمدم به قرن پاییز
من زندهام و بهار در من جاری است...
👤 مصطفی محدثی خراسانی
📍ضاحیه_ میدان حافظ الاسد
@targap
بیتابم و انتظار در من جاری است
گلبانگِ محمدم به قرن پاییز
من زندهام و بهار در من جاری است...
👤 مصطفی محدثی خراسانی
📍ضاحیه_ میدان حافظ الاسد
@targap
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش اول @targap @ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۷
بخش اول
با یک بلاگرِ لبنانی، رفتیم چرخی توی بیروت زدیم. آقای بلاگر کارمند هتلِ یک عربستانی در بیروت است و مامور شده که کارمندانِ هتل را ببرد ریاض. رئیس هتل وقتی فهمیده که بلاگرِ جوان، برای هموطنهای آوارهاش کمک جمع میکند، زنگ زده و عذرش را خواسته.
دو سه تا بلاگر، جایی را توی بیروت معین کردهاند که خلقالله، کمکهایشان را برسانند. یک اپلیکیشن هم هست که ملت میتوانند همه چیزهایی را که توی سوپرمارکتها میفروشند، انتخاب کنند و تمام. پشت ماشینِ زکی را پر کردیم و راه افتادیم. رفتیم دمِ درِ خانهی زنی که بار شیشه دارد و این روزها از خانهاش آواره شده و رفته یک جای امنتر.
نزدیکِ جایی که بلاگرها کمک جمع میکردند، آوارهها گُلهبهگُله نشسته بودند توی پیادهروها. حتی توی پیادهروی کنار مسجد محمد الامین. قبرِ رفیق حریری توی محوطه این مسجد است و حالا هم سعد حریری عهدهدار امور مسجد است. از زمان آوارگی مردم، جلوی پلههای مسجد را هم مسدود کردهاند که خدایناکرده، نه توی مسجد، بلکه روی پلههای مسجدشان هم آوارهای ننشیند؛ عبس و تولی!
میرویم کنارِ یک خانوادهی آواره. میپرسیم اهل کجایید؟ میگویند پاکستان. زکی یک کلمهی اردو میگوید و همه میخندند. آدمها اینجا اهل تحفظ شدهاند؛ حتی اگر خیلی تابلو باشند. اهل بنگلادشاند! چند روزی است اینجا گوشهی پیادهرو مینشینند. خانهشان توی ضاحیه است. وقتی یک خانه توی محلهشان منفجر شد، بیخیال خانه و زندگی شدند. زنِ خانه فقط امروز رفته بود و با ترس و لرز، محتویات یخچال خانه را آورده بود اینجا. همسایهشان هم اینجا روی یک پتو با آنها زندگی میکند و چند شب پیش، سقف خانهاش با یک موشک به زمین رسیده. شب شهادت سیدحسن، توی قهوهخانهای نزدیک محل شهادت بوده. آستینش را میزند بالا نشانمان میدهد که انفجارِ آن شب، دستش را زخمی کرده.
صبرشان زیاد است. میگویند تا دو سه ماهِ دیگر هم اگر جنگ طول بکشد، اینجا میمانند و بعد برمیگردند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۷
بخش اول
با یک بلاگرِ لبنانی، رفتیم چرخی توی بیروت زدیم. آقای بلاگر کارمند هتلِ یک عربستانی در بیروت است و مامور شده که کارمندانِ هتل را ببرد ریاض. رئیس هتل وقتی فهمیده که بلاگرِ جوان، برای هموطنهای آوارهاش کمک جمع میکند، زنگ زده و عذرش را خواسته.
دو سه تا بلاگر، جایی را توی بیروت معین کردهاند که خلقالله، کمکهایشان را برسانند. یک اپلیکیشن هم هست که ملت میتوانند همه چیزهایی را که توی سوپرمارکتها میفروشند، انتخاب کنند و تمام. پشت ماشینِ زکی را پر کردیم و راه افتادیم. رفتیم دمِ درِ خانهی زنی که بار شیشه دارد و این روزها از خانهاش آواره شده و رفته یک جای امنتر.
نزدیکِ جایی که بلاگرها کمک جمع میکردند، آوارهها گُلهبهگُله نشسته بودند توی پیادهروها. حتی توی پیادهروی کنار مسجد محمد الامین. قبرِ رفیق حریری توی محوطه این مسجد است و حالا هم سعد حریری عهدهدار امور مسجد است. از زمان آوارگی مردم، جلوی پلههای مسجد را هم مسدود کردهاند که خدایناکرده، نه توی مسجد، بلکه روی پلههای مسجدشان هم آوارهای ننشیند؛ عبس و تولی!
میرویم کنارِ یک خانوادهی آواره. میپرسیم اهل کجایید؟ میگویند پاکستان. زکی یک کلمهی اردو میگوید و همه میخندند. آدمها اینجا اهل تحفظ شدهاند؛ حتی اگر خیلی تابلو باشند. اهل بنگلادشاند! چند روزی است اینجا گوشهی پیادهرو مینشینند. خانهشان توی ضاحیه است. وقتی یک خانه توی محلهشان منفجر شد، بیخیال خانه و زندگی شدند. زنِ خانه فقط امروز رفته بود و با ترس و لرز، محتویات یخچال خانه را آورده بود اینجا. همسایهشان هم اینجا روی یک پتو با آنها زندگی میکند و چند شب پیش، سقف خانهاش با یک موشک به زمین رسیده. شب شهادت سیدحسن، توی قهوهخانهای نزدیک محل شهادت بوده. آستینش را میزند بالا نشانمان میدهد که انفجارِ آن شب، دستش را زخمی کرده.
صبرشان زیاد است. میگویند تا دو سه ماهِ دیگر هم اگر جنگ طول بکشد، اینجا میمانند و بعد برمیگردند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ | محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش اول با یک بلاگرِ لبنانی، رفتیم چرخی توی بیروت زدیم. آقای بلاگر کارمند هتلِ یک عربستانی در بیروت است و مامور شده که کارمندانِ هتل را ببرد ریاض. رئیس هتل وقتی فهمیده که بلاگرِ جوان، برای هموطنهای آوارهاش کمک جمع میکند،…
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۷
بخش دوم
کمی آنسوتر، دو مردِ کاملسنِ تر و تمیز ایستادهاند. از نیروهای حزباللهاند که برای کمک به مردم آمدهاند.
وقتی میفهمند ایرانی هستیم حسابی خوشحال میشوند. یکیشان میگوید رسانههای ارمنی میگویند ایران آزمایش هستهای داشته و اگر هر کشوری جز ارمنستان این را میگفت ما باور نمیکردیم. از ما انکار و از او اصرار که فتوای سیدالقائد تغییر کرده.
خبر را شب قبل، سرسری خوانده بودم. با خودم فکر میکنم خبرهایی که ما توی اکسپلور با اشاره شصت میزنیم که برود، چقدر ذهن آدمهای دیگر را درگیر میکند. از شایعهاش هم بدم نمیآید؛ چه میدانم! شایعهاش هم شاید بازدارنده باشد! شاید این حرفها باعث شود چند تا خانه توی ضاحیه کمتر تخریب شود و چند تا شهید کمتر بدهیم.
ضاحیهی امروز، خیلی غمانگیزتر از دیروز بود. سر ظهری رفتیم محل چند تا انفجار. یک راسته را جوری ویران کرده بودند که دیگر قابل سکونت نبود. یک آدمِ طناز، یک مانکن را گذاشته بود وسط خیابان، لابلای خاکوخل، که با دستهایی رو به آسمان، شب و روز، نفرین کند به جان اسرائیل!
ماشینهایی که کنار خانهها ویران شده بودند، کفشهای نویی که -انگار نه انگار اینجا خانی رفته و خانی آمده- افتاده بودند کنار خرابهها و آرزوهایی که زیر خاک مانده بود؛ تکرارِ هرروزهی فاجعه!
امشب صدای انفجارها کمتر بود؛ خدا کند آرامشِ قبلِ طوفان نباشد؛ طوفانی هم اگر هست کاش از شرق بدَود...
فردا میخواهیم برویم صیدا؛ چند قدم نزدیکتر به اسرائیل؛ بسمالله
محسن حسنزاده |
دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار - ۷
بخش دوم
کمی آنسوتر، دو مردِ کاملسنِ تر و تمیز ایستادهاند. از نیروهای حزباللهاند که برای کمک به مردم آمدهاند.
وقتی میفهمند ایرانی هستیم حسابی خوشحال میشوند. یکیشان میگوید رسانههای ارمنی میگویند ایران آزمایش هستهای داشته و اگر هر کشوری جز ارمنستان این را میگفت ما باور نمیکردیم. از ما انکار و از او اصرار که فتوای سیدالقائد تغییر کرده.
خبر را شب قبل، سرسری خوانده بودم. با خودم فکر میکنم خبرهایی که ما توی اکسپلور با اشاره شصت میزنیم که برود، چقدر ذهن آدمهای دیگر را درگیر میکند. از شایعهاش هم بدم نمیآید؛ چه میدانم! شایعهاش هم شاید بازدارنده باشد! شاید این حرفها باعث شود چند تا خانه توی ضاحیه کمتر تخریب شود و چند تا شهید کمتر بدهیم.
ضاحیهی امروز، خیلی غمانگیزتر از دیروز بود. سر ظهری رفتیم محل چند تا انفجار. یک راسته را جوری ویران کرده بودند که دیگر قابل سکونت نبود. یک آدمِ طناز، یک مانکن را گذاشته بود وسط خیابان، لابلای خاکوخل، که با دستهایی رو به آسمان، شب و روز، نفرین کند به جان اسرائیل!
ماشینهایی که کنار خانهها ویران شده بودند، کفشهای نویی که -انگار نه انگار اینجا خانی رفته و خانی آمده- افتاده بودند کنار خرابهها و آرزوهایی که زیر خاک مانده بود؛ تکرارِ هرروزهی فاجعه!
امشب صدای انفجارها کمتر بود؛ خدا کند آرامشِ قبلِ طوفان نباشد؛ طوفانی هم اگر هست کاش از شرق بدَود...
فردا میخواهیم برویم صیدا؛ چند قدم نزدیکتر به اسرائیل؛ بسمالله
محسن حسنزاده |
دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
«يا أخواني، يا من أعرتم الله جماجمكم، ونظرتم إلى أقصى القوم، جوابي لكم هو شكر لكم إذ قبلتموني واحداً منكم، وأخاً لكم، لأنكم أنتم القادة وأنتم السادة وأنتم تاج رؤوس ومفخرة الأمة، ورجال الله الذي بهم ننتصر»
ای برادرانم! ای کسانی که جمجمههای خود را به خداوند سپردهاید به دورترین افق بنگرید. جواب من به شما تشکر من از شماست، اگر بپذیرید من نیز یکی از شما باشم و برادری برایتان باشم، برای اینکه شما خود رهبرید و شما سرورید و شما تاج سرید، مایه افتخار این امت ومردان خدا هستید، کسانی که بواسطه آنان پیروز خواهیم شد…»
_بخشی از نامهٔ رهبر مقاومت، #شهید_سیدحسن_نصرالله در پاسخ به مجاهدان جنگ ٣٣ روزه_
📸 عکس از beheshterowze.ir
@targap
ای برادرانم! ای کسانی که جمجمههای خود را به خداوند سپردهاید به دورترین افق بنگرید. جواب من به شما تشکر من از شماست، اگر بپذیرید من نیز یکی از شما باشم و برادری برایتان باشم، برای اینکه شما خود رهبرید و شما سرورید و شما تاج سرید، مایه افتخار این امت ومردان خدا هستید، کسانی که بواسطه آنان پیروز خواهیم شد…»
_بخشی از نامهٔ رهبر مقاومت، #شهید_سیدحسن_نصرالله در پاسخ به مجاهدان جنگ ٣٣ روزه_
📸 عکس از beheshterowze.ir
@targap
🚩 بیروت، ایستاده در غبار
🎙️ با حضور محسن حسنزاده، راوی اعزامی حوزه هنری انقلاب اسلامی استان سمنان به لبنان
📅 سه شنبه ۱۳ آذر ماه ۱۴۰۳ ساعت ۱۶
📍 مدرسه ملی روایت (خانه تاریخی خطیبی)
@targap
@artsemnan
🎙️ با حضور محسن حسنزاده، راوی اعزامی حوزه هنری انقلاب اسلامی استان سمنان به لبنان
📅 سه شنبه ۱۳ آذر ماه ۱۴۰۳ ساعت ۱۶
📍 مدرسه ملی روایت (خانه تاریخی خطیبی)
@targap
@artsemnan