تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 جانِوَرِ قندهار! محسن حسنزاده یکشنبه| ۲ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 جانِوَرِ قندهار!
این روزها -وسط مقدمات اثاثکشی- یک چشمم به کارتُنهایی بود که یکییکی، بینظم و ترتیب، توی آشپزخانه، میرفتند روی شانهی هم و یک چشمم به جانورِ قندهار!
عملا رفته بودم سفر قندهار!
در تمام مدتی که سفرنامهی افغانستانِ هادی معصومیزارع را میخواندم به رزولوشنِ دوربینِ چشمهاش فکر میکردم. تعداد پیکسلها در تصویری که آقاهادی، از موقعیت میگیرد، جدیجدی بالاست.
این رزولوشنِ بالا، جانورِ قندهار را به یک سفرنامهی چندلایه تبدیل کرده که از قضا، بعضی لایههای عمیقش، توی کتابِ کاغذی جا نشده و رفته به سرزمین پینوشتهای مجازی که الحق، خودش کتابِ دیگریست و در سبک تحلیل، آموزنده.
جانور قندهار ما را میبرد به سرزمین تناقضها و زیباییها، با مرکب رهوارِ قلم.
قصه، فقط قصهی جنگ و سقوط نیست؛ بیشتر قصهی رنجی تاریخیست.
سفر به امارت دوم طالبان، در گرماگرمِ استقرار و پس از فرارِ رئیس از ارگ ریاستجمهوری، حُکما، پرماجراست؛ خاصه وقتی که آدم درستی به این سفر رفته باشد.
کتاب را که میخوانید، بوی خونِ مقتولانِ چنگیز به مشامتان میخورد، ممکن است کورسوهای امید را در سرکها ببینید و البته مرگ را -که در افغانستان، هرطرف سر بچرخانید، میبینیدش-.
حُسن روایت، زیستن راوی در آن بوم پرآشوب است؛ ولو زیستنی کوتاه. این زیستنِ با چشم باز، باعث شده که روایتهای سفر را فقط نخوانیم، که ببینیم، بو بکشیم و احساسشان کنیم.
وسط آن همه تلخی، قلمِ گهگاه طنزآلودِ هادی معصومیزارع، خواننده را به خواندن بیشتر فرامیخواند: هل من مزید؟
نویسندهی جویای حقیقت، توی این سفر، از خلال گپ زدن با آدمها -حتی گپای روی سرک- دنبال حقیقت میگردد، تاریخ میگوید و تحلیل میکند و همه اینها جانور قندهار و پینوشتهاش را به درسنامهی افغانستان شبیه کرده.
هادی معصومیزارع، در افغانستانِ رنجور در پی انسان رفته؛ نه جانورِ دوپا، که انسان:"عبدالله! ... مزیت اصلی کشور شما، انسان است. اینجا کفهی انسانِ عاشق، به حیوانِ ناطق میچربد..."
القصه، همینطوریش تا قبل این، عشقِ ملاقات با پیر هرات، دامنمان را گرفته بود؛ حالا بعدِ جانورِ قندهار، بیا و درستش کن!
خداقوت آقاهادی!
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
این روزها -وسط مقدمات اثاثکشی- یک چشمم به کارتُنهایی بود که یکییکی، بینظم و ترتیب، توی آشپزخانه، میرفتند روی شانهی هم و یک چشمم به جانورِ قندهار!
عملا رفته بودم سفر قندهار!
در تمام مدتی که سفرنامهی افغانستانِ هادی معصومیزارع را میخواندم به رزولوشنِ دوربینِ چشمهاش فکر میکردم. تعداد پیکسلها در تصویری که آقاهادی، از موقعیت میگیرد، جدیجدی بالاست.
این رزولوشنِ بالا، جانورِ قندهار را به یک سفرنامهی چندلایه تبدیل کرده که از قضا، بعضی لایههای عمیقش، توی کتابِ کاغذی جا نشده و رفته به سرزمین پینوشتهای مجازی که الحق، خودش کتابِ دیگریست و در سبک تحلیل، آموزنده.
جانور قندهار ما را میبرد به سرزمین تناقضها و زیباییها، با مرکب رهوارِ قلم.
قصه، فقط قصهی جنگ و سقوط نیست؛ بیشتر قصهی رنجی تاریخیست.
سفر به امارت دوم طالبان، در گرماگرمِ استقرار و پس از فرارِ رئیس از ارگ ریاستجمهوری، حُکما، پرماجراست؛ خاصه وقتی که آدم درستی به این سفر رفته باشد.
کتاب را که میخوانید، بوی خونِ مقتولانِ چنگیز به مشامتان میخورد، ممکن است کورسوهای امید را در سرکها ببینید و البته مرگ را -که در افغانستان، هرطرف سر بچرخانید، میبینیدش-.
حُسن روایت، زیستن راوی در آن بوم پرآشوب است؛ ولو زیستنی کوتاه. این زیستنِ با چشم باز، باعث شده که روایتهای سفر را فقط نخوانیم، که ببینیم، بو بکشیم و احساسشان کنیم.
وسط آن همه تلخی، قلمِ گهگاه طنزآلودِ هادی معصومیزارع، خواننده را به خواندن بیشتر فرامیخواند: هل من مزید؟
نویسندهی جویای حقیقت، توی این سفر، از خلال گپ زدن با آدمها -حتی گپای روی سرک- دنبال حقیقت میگردد، تاریخ میگوید و تحلیل میکند و همه اینها جانور قندهار و پینوشتهاش را به درسنامهی افغانستان شبیه کرده.
هادی معصومیزارع، در افغانستانِ رنجور در پی انسان رفته؛ نه جانورِ دوپا، که انسان:"عبدالله! ... مزیت اصلی کشور شما، انسان است. اینجا کفهی انسانِ عاشق، به حیوانِ ناطق میچربد..."
القصه، همینطوریش تا قبل این، عشقِ ملاقات با پیر هرات، دامنمان را گرفته بود؛ حالا بعدِ جانورِ قندهار، بیا و درستش کن!
خداقوت آقاهادی!
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
❤8
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 ریحان! محسن حسنزاده دوشنبه| ۳ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 ریحان!
مثل فحشهایی که تازه بعد دعوا یادمان میآید، من هم بعد این که توی مطلبی، کلی درباره "خانه" آسمان و ریسمان به هم بافتم، امشب، یاد چیزی افتادم و عجیب، دلتنگِ پلدختر شدم.
بای بسماللهِ سال ۹۸، آب از سر پلدختر و کلی روستای دور و برش گذشت؛ عتاب و خطاب آسمان با ما اهل زمین!
چند روز بعد، یک شلوار و یک پیراهن و دو سه مشتِ بذرِ ریحان را گذاشتم توی ساکم و با جمعی که نمیشناختمشان، چپیدیم توی یک مینیبوسِ متعلق به قبل جنگ جهانی اول و زدیم به دل جاده.
نصفهشب رسیدیم پلدختر و مستقیم رفتیم به مسجدی که هنوز سرپا بود. خیاری، کنار کرور کرور آدم دراز کشیدیم و با صدای روحبخشِ سمفونیِ خروپفِ مردانِ عمل، شب را صبح کردیم.
چند روز پیاپی را پا در چکمههایی که ارتفاعشان، کمتر از ارتفاع گِلهای توی خانهها بود، سر کردیم. اندوه، رفتهرفته داشت جایش را میداد به احساساتِ دیگر، تا آن روز که رفتیم روستای چممهر.
روستا، درست کنار رودخانه بود. پلِ غولآسای آهنین که روستا را به جاده وصل میکرد، به پهلو افتاده بود چند دهمتر آنطرفتر: یعجبالزراع!
سوار یکی از قایقها شدیم و از آن رود گلآلود گذشتیم و رفتیم آن طرفِ آب.
سیل، عجیب با خانهها نامهربانی کرده بود. پیرمردی که نشسته بود روی گلها، کفِ زمین، روی سقفِ فروریختهی خانهاش، میگفت آن شب، مثل خیلی وقتهای دیگر باران آمد. اما اینبار باران آمد و دیگر تمام نشد. آبِ رودخانه که کمی بالا آمد، برایمان عادی بود. بالاتر که آمد، رفتیم توی خانههایمان تا وقتی اولین خانههای کنارِ رودخانه رفت زیر آب.
ترسیدند. از خانهها زدند بیرون. گوسفندها را هِی کردند و زیر باران، نیمهشب، پناه بردند به کوهها:"سَـَٔاوِيٓ إِلَىٰ جَبَلࣲ يَعۡصِمُنِي مِنَ ٱلۡمَآءِۚ"
تمام شب را توی سرما، زیر باران تند فروردین، مانده بودند بالای کوه و نیست شدنِ خاطراتشان و خانههایشان را به چشم دیده بودند.
پیرمرد میگفت تاریک بود اما از آن بالا دیدم که آن تودهی آب و گل، چطوری دیوارهای خانهام را شکست.
مردی میگفت خانهی صدسالهمان با همه خاطراتش رفت.
امشب، یادم آمد که چند شب قبل، وقتی خانهی اجارهایِ جدیدمان را پیدا کردیم، درست در لحظهی پسندیدن، بغض کردیم. پیدا کردن خانهی اجارهای جدید، یعنی وداعِ قطعی، با خانهی اجارهای قبلی؛ خانهای که خاطرههایمان را توی آن جا میگذاریم؛ خوشحالیها، بدحالیها، اندوهها را. حتی بخشی از حس و حالِ وقتی را که یواشکی، آن جوانِ گمنامِ توی آن تابوتِ پرچمپیچ را آوردیم توی خانه، جا میگذاریم و خب، اینها غمانگیز است. حالا فکر کن، انبوه خاطرات صدسالهی خودت و پدرت و پدرجدت را در لحظهای، سیلِ سهمگین با خودش ببرد.
امان از پیرزنِ چممهری که چند سال، غمش، با هربار یادآوری، روحم را مچاله میکند.
خانهاش، تباه شده بود و وقتی ما رسیدیم، او، از وسط انبوه گلولای، ظرفی را بیرون کشیده بود و داشت با دستهای گِلی تمیزش میکرد.
بعد دستهاش را به هم مالید و حرف زد و حرف زد:"خدا کاری بکنه که همه ایران خوب باشه..."
بعد نشست روی گلولای آستانهی خانهای که چیز درخوری از آن باقی نمانده بود و گفت:"کاش سیل من را کشته بود و شماها، به زحمت نمیافتادید..."
حالت معصوم و مظلومِ پیرزنِ عزیزازدستداده، جایی از مغزم حک شده که با هر تصویر مربوط و نامربوطی، میآید جلوی چشمهام.
چند تا خانه آنطرفتر، زن دیگری داشت اندک وسایل گلاندودِ باقیمانده توی خانهی ویران را مینشاند کنار هم، زیر آفتاب.
گفتم خداقوت. ضربتی گفت خداعزت و این اولین "خداعزت"ی بود که میشنیدم.
کتوشلوارِ گلآلودی توی دستش بود. گفت عروسی پسرم شب قبلِ سیل بود. فرداشبش، پناه برده بودیم به خدای کوهها.
پناه بر خدای کوهها!
بذرهای ریحان را تا چممهر با خودم برده بودم. پدری، دستِ دختر خردسالش را گرفته بود و از وسط خانههای ویران روستا میگذشتند. همکلام شدیم و رفتیم کنار خانهشان. با انگشتِ اشاره، محدودهای کوچک، کنار خانه را نشان کرد و گفت که آنجا باغچهی خانهمان بود.
تمام باغچه را با دخترک، ریحان کاشتم...
پ.ن: این تصاویر را همان روز، یکی از دوستانم گرفت.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۳ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
مثل فحشهایی که تازه بعد دعوا یادمان میآید، من هم بعد این که توی مطلبی، کلی درباره "خانه" آسمان و ریسمان به هم بافتم، امشب، یاد چیزی افتادم و عجیب، دلتنگِ پلدختر شدم.
بای بسماللهِ سال ۹۸، آب از سر پلدختر و کلی روستای دور و برش گذشت؛ عتاب و خطاب آسمان با ما اهل زمین!
چند روز بعد، یک شلوار و یک پیراهن و دو سه مشتِ بذرِ ریحان را گذاشتم توی ساکم و با جمعی که نمیشناختمشان، چپیدیم توی یک مینیبوسِ متعلق به قبل جنگ جهانی اول و زدیم به دل جاده.
نصفهشب رسیدیم پلدختر و مستقیم رفتیم به مسجدی که هنوز سرپا بود. خیاری، کنار کرور کرور آدم دراز کشیدیم و با صدای روحبخشِ سمفونیِ خروپفِ مردانِ عمل، شب را صبح کردیم.
چند روز پیاپی را پا در چکمههایی که ارتفاعشان، کمتر از ارتفاع گِلهای توی خانهها بود، سر کردیم. اندوه، رفتهرفته داشت جایش را میداد به احساساتِ دیگر، تا آن روز که رفتیم روستای چممهر.
روستا، درست کنار رودخانه بود. پلِ غولآسای آهنین که روستا را به جاده وصل میکرد، به پهلو افتاده بود چند دهمتر آنطرفتر: یعجبالزراع!
سوار یکی از قایقها شدیم و از آن رود گلآلود گذشتیم و رفتیم آن طرفِ آب.
سیل، عجیب با خانهها نامهربانی کرده بود. پیرمردی که نشسته بود روی گلها، کفِ زمین، روی سقفِ فروریختهی خانهاش، میگفت آن شب، مثل خیلی وقتهای دیگر باران آمد. اما اینبار باران آمد و دیگر تمام نشد. آبِ رودخانه که کمی بالا آمد، برایمان عادی بود. بالاتر که آمد، رفتیم توی خانههایمان تا وقتی اولین خانههای کنارِ رودخانه رفت زیر آب.
ترسیدند. از خانهها زدند بیرون. گوسفندها را هِی کردند و زیر باران، نیمهشب، پناه بردند به کوهها:"سَـَٔاوِيٓ إِلَىٰ جَبَلࣲ يَعۡصِمُنِي مِنَ ٱلۡمَآءِۚ"
تمام شب را توی سرما، زیر باران تند فروردین، مانده بودند بالای کوه و نیست شدنِ خاطراتشان و خانههایشان را به چشم دیده بودند.
پیرمرد میگفت تاریک بود اما از آن بالا دیدم که آن تودهی آب و گل، چطوری دیوارهای خانهام را شکست.
مردی میگفت خانهی صدسالهمان با همه خاطراتش رفت.
امشب، یادم آمد که چند شب قبل، وقتی خانهی اجارهایِ جدیدمان را پیدا کردیم، درست در لحظهی پسندیدن، بغض کردیم. پیدا کردن خانهی اجارهای جدید، یعنی وداعِ قطعی، با خانهی اجارهای قبلی؛ خانهای که خاطرههایمان را توی آن جا میگذاریم؛ خوشحالیها، بدحالیها، اندوهها را. حتی بخشی از حس و حالِ وقتی را که یواشکی، آن جوانِ گمنامِ توی آن تابوتِ پرچمپیچ را آوردیم توی خانه، جا میگذاریم و خب، اینها غمانگیز است. حالا فکر کن، انبوه خاطرات صدسالهی خودت و پدرت و پدرجدت را در لحظهای، سیلِ سهمگین با خودش ببرد.
امان از پیرزنِ چممهری که چند سال، غمش، با هربار یادآوری، روحم را مچاله میکند.
خانهاش، تباه شده بود و وقتی ما رسیدیم، او، از وسط انبوه گلولای، ظرفی را بیرون کشیده بود و داشت با دستهای گِلی تمیزش میکرد.
بعد دستهاش را به هم مالید و حرف زد و حرف زد:"خدا کاری بکنه که همه ایران خوب باشه..."
بعد نشست روی گلولای آستانهی خانهای که چیز درخوری از آن باقی نمانده بود و گفت:"کاش سیل من را کشته بود و شماها، به زحمت نمیافتادید..."
حالت معصوم و مظلومِ پیرزنِ عزیزازدستداده، جایی از مغزم حک شده که با هر تصویر مربوط و نامربوطی، میآید جلوی چشمهام.
چند تا خانه آنطرفتر، زن دیگری داشت اندک وسایل گلاندودِ باقیمانده توی خانهی ویران را مینشاند کنار هم، زیر آفتاب.
گفتم خداقوت. ضربتی گفت خداعزت و این اولین "خداعزت"ی بود که میشنیدم.
کتوشلوارِ گلآلودی توی دستش بود. گفت عروسی پسرم شب قبلِ سیل بود. فرداشبش، پناه برده بودیم به خدای کوهها.
پناه بر خدای کوهها!
بذرهای ریحان را تا چممهر با خودم برده بودم. پدری، دستِ دختر خردسالش را گرفته بود و از وسط خانههای ویران روستا میگذشتند. همکلام شدیم و رفتیم کنار خانهشان. با انگشتِ اشاره، محدودهای کوچک، کنار خانه را نشان کرد و گفت که آنجا باغچهی خانهمان بود.
تمام باغچه را با دخترک، ریحان کاشتم...
پ.ن: این تصاویر را همان روز، یکی از دوستانم گرفت.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۳ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
❤3
🌱 ملاقات با آقای نویسنده!
بخش اول
آرتور کریستال توی کتابِ "فقط روزهایی که مینویسم" از رولان بارت، نقل میکند که:"آن که حرف میزند، همانی نیست که مینویسد و آن که مینویسد، همانی نیست که هست!"
کریستال، بعد از دیدارِ ناامیدکنندهاش با خورخه فرانسیسکو ایسیدورو لوئیس بورخس میگوید:"من از او انتظار برآورده کردن چیزی را داشتم که فقط از عهدهی داستانهایش برمیآید."
حرف کریستال این است که "به جای دیدار با نویسندهها، در دنیای کلماتشان غرق شوید و لذت ببرید؛ چون آنها در دنیای واقعی شما را ناامید میکنند."
او از ناباکف میگوید که به سه زبان مسلط است اما در جلسهای، برای حرف زدن درباره کتابی که نوشته، به پاسخهای آماده احتیاج داشته.
کریستال میگوید ما همان موقعی که متن را نوشتهایم، حرفهایمان را زدهایم؛ و تمام!
حتی میگوید انتظار نداشته باشید نویسنده آداب شهر را بداند و از ما میخواهد که خطاها و جفاهایش را ببخشیم!
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ شهریور ماه ۱۴۰۴ | مدرسه ملی روایت| سمنان
@targap
بخش اول
آرتور کریستال توی کتابِ "فقط روزهایی که مینویسم" از رولان بارت، نقل میکند که:"آن که حرف میزند، همانی نیست که مینویسد و آن که مینویسد، همانی نیست که هست!"
کریستال، بعد از دیدارِ ناامیدکنندهاش با خورخه فرانسیسکو ایسیدورو لوئیس بورخس میگوید:"من از او انتظار برآورده کردن چیزی را داشتم که فقط از عهدهی داستانهایش برمیآید."
حرف کریستال این است که "به جای دیدار با نویسندهها، در دنیای کلماتشان غرق شوید و لذت ببرید؛ چون آنها در دنیای واقعی شما را ناامید میکنند."
او از ناباکف میگوید که به سه زبان مسلط است اما در جلسهای، برای حرف زدن درباره کتابی که نوشته، به پاسخهای آماده احتیاج داشته.
کریستال میگوید ما همان موقعی که متن را نوشتهایم، حرفهایمان را زدهایم؛ و تمام!
حتی میگوید انتظار نداشته باشید نویسنده آداب شهر را بداند و از ما میخواهد که خطاها و جفاهایش را ببخشیم!
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ شهریور ماه ۱۴۰۴ | مدرسه ملی روایت| سمنان
@targap
❤1
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 ملاقات با آقای نویسنده! بخش اول آرتور کریستال توی کتابِ "فقط روزهایی که مینویسم" از رولان بارت، نقل میکند که:"آن که حرف میزند، همانی نیست که مینویسد و آن که مینویسد، همانی نیست که هست!" کریستال، بعد از دیدارِ ناامیدکنندهاش با خورخه فرانسیسکو ایسیدورو…
🌱 ملاقات با آقای نویسنده!
بخش دوم
همهی اینها را نوشتم که بگویم، رضا امیرخانی، مثال نقضِ همه این حرفهای آقای کریستال است!
این را همین دو سه روز قبل که آمده بود سمنان، توی همان نیمساعت اول، فهمیدم.
اولینبار، "نشتِ نشا"ی امیرخانی را وقتی دانشجو بودم خواندم و بعد شدم خوانندهی پروپاقرصش.
با لطافتِ ارمیا، کیف کردم، همراهِ سهرابِ "ناصر ارمنی" تشتکِ نوشابه جمع کردم، با حاجفتاحِ "منِ او" زندگی کردم، رفتم توی جلد خلبانِ "از به"، با چشمهای او داستانِ سیستان را دیدم، وسط ارشد فیزیک دوباره برگشتم به "نشتِ نشا" و به مسابقاتِ جهانی بیخدیواری فکر کردم، با "بیوتن" رنجِ انسانِ معلق میان سنت و مدرنیته را احساس کردم، با تصویر حاجعبدالله والی در سرلوحهها، اشک ریختم، در "نفحاتِ نفت" به کارخانههای خودروسازیِ فرانسه، سرک کشیدم، با "جانستان کابلستان" اندوهگین شدم، نمی از دریای مدارا را از "قیدار" شنیدم، با تصورِ شکنجهی مُهوعِ شهر وارونهی "رهش" -که از تنش میبریدند و به جانش میخوراندند- شهر را و انسان را، دقیقتر تماشا کردم، آخرسر هم با او رفتم به سرزمینِ بیرنگی و مرموزیِ "پیونگیانگ"
و حالا بعد پانزدهشانزدهسال، خود آقای نویسنده را میدیدم.
همان اول که حرفِ سفر لبنانم آمد وسط، چند تا سرفصل خوب پیشنهاد کرد که بخوانم. بعد حرفِ ساختن کلمات برای وضعیتهای جدید پیش آمد. مثلا گفت که صفتِ "غاصب" دیگر برای توصیف وضعیتِ جدید اسرائیل، جواب نمیدهد؛ رژیمی که چنددههزار نفر را کُشته، نباید پشتِ این واژهی نارسا، مخفی شود.
یاد "بازشناختنِ غریبه"ی ایزابلا حماد افتادم که نوشته بود، کسی که واژهی نسلکُشی را ساخته، اصلِ اصلش این واژه را برای کوچاندنِ سرخپوستهای بومی امریکا به کار برده بود، نه کشتنشان، فقط کوچاندنشان!
هنوز و ششسال بعدِ "نیمدانگ پیونگیانگ" استاد یوسفعلی میرشکاک و استاد ناصر فیض، توی سفرشان به سمنان، از رضا امیرخانی درباره کرهشمالی میپرسیدند و او هنوز با شگفتی از کرهشمالی میگفت. از این که آنها با وسواس تلاش میکنند آمارهای ناخوشایندشان -مثل آمار طلاق- را پنهان کنند، از این که زوجها وقتِ ازدواج میروند جلوی مجسمهی کیم ایل سونگ، پدربزرگِ کیم جونگ اون و سوگند یاد میکنند که زندگیشان را در مسیر اهدافِ جنابِ کیم تنظیم کنند، از این که چیزی به نام ادبیاتِ کرهشمالی، خیلی معنادار نیست، از این که مردمِ آنجا، آنقدر محصورند که اسمی را به عنوانِ برندهی کُرهای نوبل ادبیات بهشان قالب کردهاند که جستجوی نامش در اینترنت چیزی به دست نمیدهد، از این که یکی از مسئولین کرهشمالی، هفتهای یکبار و آن هم محدود، به اینترنت دسترسی داشته و الخ.
رضا امیرخانی، جایی از حرفهاش گفت که از یکی از مسئولین پیونگیانگ پرسیده که توی مدارسِ کرهشمالی، چقدر چپدست وجود دارد؟ و آقای مسئول هم انگار که بخواهد جُرمی نابخشودنی را پنهان کند، گفته که "نه! نه آقا! ما اصلا در کرهشمالی چپدست نداریم؛ همه از دم راستدستاند!"
رضا امیرخانی میگفت و حرفهاش جایی از ذهنم حک میشد و همزمان به آرتور کریستال فکر میکردم. آن که حرف میزد، همانی نبود که مینویسد؛ رفتارش و گفتارش، جالبتر از نوشتههاش بود!
دیدار ما با رضا امیرخانی بر خلاف دیدار آرتور با بورخس، ناامیدکننده نبود.
شبِ برنامه، او یک اجرای TED داشت درباره تجربهی گذارش به نویسندگی و توی پاسخ به سوالها و حتی نقدهای گزنده، گشوده بود، دنبال توجیه نبود، پذیرنده بود و بر خلاف ناباکُف به پاسخهای آماده احتیاجی نداشت.
به گمانم آرتور کریستال اشتباه فکر میکرد که نویسنده، همان وقتی که متن را نوشته، حرفهاش را زده و تمام. رضا امیرخانی، کلی حرفِ بین سطور داشت، کلی حرفِ بیرون از متن.
مثالِ کریستال از آدابندانیِ نویسندهها، دقیقا درباره شهر بود و رضا امیرخانی دقیقا داشت درباره آدابِ شهر حرف میزد؛ شهرِ وارونه.
خلاصه که ما پایهایم آقای کریستال! بیایید مدرسهی روایتِ سمنان و سبب خیر شوید که آقارضا دوباره بیاید سمنان. بنشینید و گپی با نویسندهی ما بزنید؛ چای هم میهمانِ ما!
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ شهریور ماه ۱۴۰۴ | مدرسه ملی روایت| سمنان
@targap
بخش دوم
همهی اینها را نوشتم که بگویم، رضا امیرخانی، مثال نقضِ همه این حرفهای آقای کریستال است!
این را همین دو سه روز قبل که آمده بود سمنان، توی همان نیمساعت اول، فهمیدم.
اولینبار، "نشتِ نشا"ی امیرخانی را وقتی دانشجو بودم خواندم و بعد شدم خوانندهی پروپاقرصش.
با لطافتِ ارمیا، کیف کردم، همراهِ سهرابِ "ناصر ارمنی" تشتکِ نوشابه جمع کردم، با حاجفتاحِ "منِ او" زندگی کردم، رفتم توی جلد خلبانِ "از به"، با چشمهای او داستانِ سیستان را دیدم، وسط ارشد فیزیک دوباره برگشتم به "نشتِ نشا" و به مسابقاتِ جهانی بیخدیواری فکر کردم، با "بیوتن" رنجِ انسانِ معلق میان سنت و مدرنیته را احساس کردم، با تصویر حاجعبدالله والی در سرلوحهها، اشک ریختم، در "نفحاتِ نفت" به کارخانههای خودروسازیِ فرانسه، سرک کشیدم، با "جانستان کابلستان" اندوهگین شدم، نمی از دریای مدارا را از "قیدار" شنیدم، با تصورِ شکنجهی مُهوعِ شهر وارونهی "رهش" -که از تنش میبریدند و به جانش میخوراندند- شهر را و انسان را، دقیقتر تماشا کردم، آخرسر هم با او رفتم به سرزمینِ بیرنگی و مرموزیِ "پیونگیانگ"
و حالا بعد پانزدهشانزدهسال، خود آقای نویسنده را میدیدم.
همان اول که حرفِ سفر لبنانم آمد وسط، چند تا سرفصل خوب پیشنهاد کرد که بخوانم. بعد حرفِ ساختن کلمات برای وضعیتهای جدید پیش آمد. مثلا گفت که صفتِ "غاصب" دیگر برای توصیف وضعیتِ جدید اسرائیل، جواب نمیدهد؛ رژیمی که چنددههزار نفر را کُشته، نباید پشتِ این واژهی نارسا، مخفی شود.
یاد "بازشناختنِ غریبه"ی ایزابلا حماد افتادم که نوشته بود، کسی که واژهی نسلکُشی را ساخته، اصلِ اصلش این واژه را برای کوچاندنِ سرخپوستهای بومی امریکا به کار برده بود، نه کشتنشان، فقط کوچاندنشان!
هنوز و ششسال بعدِ "نیمدانگ پیونگیانگ" استاد یوسفعلی میرشکاک و استاد ناصر فیض، توی سفرشان به سمنان، از رضا امیرخانی درباره کرهشمالی میپرسیدند و او هنوز با شگفتی از کرهشمالی میگفت. از این که آنها با وسواس تلاش میکنند آمارهای ناخوشایندشان -مثل آمار طلاق- را پنهان کنند، از این که زوجها وقتِ ازدواج میروند جلوی مجسمهی کیم ایل سونگ، پدربزرگِ کیم جونگ اون و سوگند یاد میکنند که زندگیشان را در مسیر اهدافِ جنابِ کیم تنظیم کنند، از این که چیزی به نام ادبیاتِ کرهشمالی، خیلی معنادار نیست، از این که مردمِ آنجا، آنقدر محصورند که اسمی را به عنوانِ برندهی کُرهای نوبل ادبیات بهشان قالب کردهاند که جستجوی نامش در اینترنت چیزی به دست نمیدهد، از این که یکی از مسئولین کرهشمالی، هفتهای یکبار و آن هم محدود، به اینترنت دسترسی داشته و الخ.
رضا امیرخانی، جایی از حرفهاش گفت که از یکی از مسئولین پیونگیانگ پرسیده که توی مدارسِ کرهشمالی، چقدر چپدست وجود دارد؟ و آقای مسئول هم انگار که بخواهد جُرمی نابخشودنی را پنهان کند، گفته که "نه! نه آقا! ما اصلا در کرهشمالی چپدست نداریم؛ همه از دم راستدستاند!"
رضا امیرخانی میگفت و حرفهاش جایی از ذهنم حک میشد و همزمان به آرتور کریستال فکر میکردم. آن که حرف میزد، همانی نبود که مینویسد؛ رفتارش و گفتارش، جالبتر از نوشتههاش بود!
دیدار ما با رضا امیرخانی بر خلاف دیدار آرتور با بورخس، ناامیدکننده نبود.
شبِ برنامه، او یک اجرای TED داشت درباره تجربهی گذارش به نویسندگی و توی پاسخ به سوالها و حتی نقدهای گزنده، گشوده بود، دنبال توجیه نبود، پذیرنده بود و بر خلاف ناباکُف به پاسخهای آماده احتیاجی نداشت.
به گمانم آرتور کریستال اشتباه فکر میکرد که نویسنده، همان وقتی که متن را نوشته، حرفهاش را زده و تمام. رضا امیرخانی، کلی حرفِ بین سطور داشت، کلی حرفِ بیرون از متن.
مثالِ کریستال از آدابندانیِ نویسندهها، دقیقا درباره شهر بود و رضا امیرخانی دقیقا داشت درباره آدابِ شهر حرف میزد؛ شهرِ وارونه.
خلاصه که ما پایهایم آقای کریستال! بیایید مدرسهی روایتِ سمنان و سبب خیر شوید که آقارضا دوباره بیاید سمنان. بنشینید و گپی با نویسندهی ما بزنید؛ چای هم میهمانِ ما!
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ شهریور ماه ۱۴۰۴ | مدرسه ملی روایت| سمنان
@targap
❤2
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 خسوف در بیروت محسن حسنزاده دوشنبه| ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 خسوف در بیروت
اگر مولوی و اروین یالوم، جایی از تاریخ با هم ملاقات میکردند، شاید "مدتی این مثنوی تاخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد" در عبارتِ "به فروبستگی دچار بُدم" خلاصه میشد. ممکن است بگویید خب حافظ که با یالوم ملاقات نکرده، از "فروبستگیِ کارِ جهان" حرف زده. حتی ممکن است بگویید دارم چرت و پرت مینویسم که خب، درست میگویید.
به هر حال، یکماهیست دچار فروبستگیام. دست و دلم به نوشتن نمیرفت، نمیرود. دو جین، کلیدواژه نوشتهام که روزِ مبادایی دربارهاش بنویسم: خودِ خودِ فروبستگی، گُندهگرایی، خوشسلیقگیِ عزیزی که رایحه حرم را برایم هدیه فرستاده بود، پنهانیِ دلانگیزِ پسِ پشت چیزها، خاطرههای ناتمام لبنان، لحظاتی نفس کشیدن در تخت فولاد و الخ.
امروز که "خسوف در بیروت" به دستم رسید، گفتم دو کلام بنویسم، محضِ تارِعنکبوتزدایی.
سال قبل، این روزها، تازه رفته بودیم لبنان. جایی اگر از شهادت سید میگفتیم، ممکن بود طرف یقهمان کند. دروغ چرا؛ این همه ناباوری، قدِ یک شمع تزیینی کوچک، تهِ دلمان را روشن میکرد: نکند جدیجدی راست میگویند و سید شهید نشده؟
ولی خب، مثل همیشه، بازوهای حقیقت، ستبر است و زورش زیاد و سیلیاش سنگین. کمکم باور کردیم. خاصه وقتی که آن تابوتِ پرچمپیچ را وسط سیل جمعیت دیدیم.
آن روز، درست خلاف جهت حرکت جمعیت، توی خیابانهای غمانگیزِ بیروت، قدم زدم و چندخطی از سفرِ تماشا را نوشتم که حالا، به لطف برادر عزیزم، آقامهدی قزلی، نشسته جایی از "خسوف در بیروت".
همین.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
اگر مولوی و اروین یالوم، جایی از تاریخ با هم ملاقات میکردند، شاید "مدتی این مثنوی تاخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد" در عبارتِ "به فروبستگی دچار بُدم" خلاصه میشد. ممکن است بگویید خب حافظ که با یالوم ملاقات نکرده، از "فروبستگیِ کارِ جهان" حرف زده. حتی ممکن است بگویید دارم چرت و پرت مینویسم که خب، درست میگویید.
به هر حال، یکماهیست دچار فروبستگیام. دست و دلم به نوشتن نمیرفت، نمیرود. دو جین، کلیدواژه نوشتهام که روزِ مبادایی دربارهاش بنویسم: خودِ خودِ فروبستگی، گُندهگرایی، خوشسلیقگیِ عزیزی که رایحه حرم را برایم هدیه فرستاده بود، پنهانیِ دلانگیزِ پسِ پشت چیزها، خاطرههای ناتمام لبنان، لحظاتی نفس کشیدن در تخت فولاد و الخ.
امروز که "خسوف در بیروت" به دستم رسید، گفتم دو کلام بنویسم، محضِ تارِعنکبوتزدایی.
سال قبل، این روزها، تازه رفته بودیم لبنان. جایی اگر از شهادت سید میگفتیم، ممکن بود طرف یقهمان کند. دروغ چرا؛ این همه ناباوری، قدِ یک شمع تزیینی کوچک، تهِ دلمان را روشن میکرد: نکند جدیجدی راست میگویند و سید شهید نشده؟
ولی خب، مثل همیشه، بازوهای حقیقت، ستبر است و زورش زیاد و سیلیاش سنگین. کمکم باور کردیم. خاصه وقتی که آن تابوتِ پرچمپیچ را وسط سیل جمعیت دیدیم.
آن روز، درست خلاف جهت حرکت جمعیت، توی خیابانهای غمانگیزِ بیروت، قدم زدم و چندخطی از سفرِ تماشا را نوشتم که حالا، به لطف برادر عزیزم، آقامهدی قزلی، نشسته جایی از "خسوف در بیروت".
همین.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
❤3
خدایا یاریام کن آنچه را ساده است، پیچیده و آنچه را پیچیده است، ساده نبینم.
شنبه| ۱۰ آبان ماه ۱۴۰۴|
@targap
شنبه| ۱۰ آبان ماه ۱۴۰۴|
@targap
❤3
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 دلبستگی! محسن حسنزاده سهشنبه| ۱۳ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 دلبستگی!
من، بعد مرگ ناگهانی، بعد مرگ خیلی ناگهانیِ اکبر، دیگر آن آدم سابق نشدم. داشت مثل همیشه بازی میکرد، کنار میز تلویزیون، که قلبش ایستاد. بدنش شده بود مثل یک تکه چوب خشک. آن همه شور، به طرفهالعینی تمام شد. چندبار قفسه سینهاش را فشار دادم اما افاقه نکرد.
خودم با دست خودم خاکش کردم؛ تک و تنها، توی باغچهی کوچک جلوی خانه. بعد هم دور خاکش را با سنگهای کوچک زیبایی، نشانگذاری کردم.
اولبار که دیدمش، راه گم کرده بود. نشسته بودیم توی هال و درِ خانه باز بود که یکهو سروکلهاش پیدا شد. آمد توی خانه، گیج شد و دوبار خودش را کوبید به شیشهی پاسیو که گرفتمش. قلبش تند میزد. نقشونگارِ روی بالهاش -با آن تمِ آبی فیروزهای- هوشرُبا بود. در واقع، اول عاشق بالهاش شدم. گذاشتیمش توی سبدِ بیسقف و رفتیم سراغ در و همسایه که: شما احیانا، مرغ عشق گم نکردهاید؟ کسی گردنش نگرفت. من چند سال بود که با جک و جانورها، قهر بودم؛ درست از وقتی که "قهوهای" چک و لگدیم کرد. خوش و خرم، کلاه زمستانیم را سر کرده بودم؛ از آن کلاههای کشی که نصف بدن را میپوشاند و فقط یک دریچه جلوی چشمها داشت. یک قابِ بیضی، توی طویله جلوی چشمهام بود. گوسفندها تازه از چرا آمده بودند. حرف توی دهانم بود که:"اِ اون قهوهایه چه نازه!" که دیدم قهوهای دارد عقبعقب میرود. دورخیز کرد و آمد سمتم. دو ثانیه اول فکر کردم از دیدنم ذوقزده شده ولی بعدش، صحنه، آهسته شد؛ قهوهای هی نزدیکتر شد و چند ثانیه بعد، ردم روی دیوار ماند. بعد تا آمدم بلند شوم، دوباره دورخیز کرد و ردم روی بشکهی آب ماند. با وساطت بزرگترها، بیخیالم شد و رفت که علف بخورد.
هنوز هم اگر آن دیوار و آن بشکه وجود داشته باشند، احتمالا باید ردِ پنجسالگیم رویشان مانده باشد.
خلاصه همانجا با جکوجانورها، قهر کردم تا سه چهار سال بعد، وقتی که آن مرغ عشق راه گم کرد. جدیجدی با آدم ارتباط برقرار میکرد. یک دل نه صد دل، عاشقش شدم. اسمش را گذاشتم اکبر. نمیدانم چرا. شاید چون نمیخواستم اسم لوس برایش بگذارم. آنقدر با هم عیاق شده بودیم که تا نمیآمدم نوک به ارزن نمیزد. من اولینبار، مفهوم "دلبستگی" را آنجا احساس کردم. اکبر که مُرد، من مثل رهروانِ آیین ذن، ناگهان روشن شدم. چینیِ مفهوم دلبستگی، توی ذهنم ترک خورد و بعد، با هربار از دست دادن، فاصلهام با دلبستگی، بیشتر شد.
یا وقتی آن گربهی بیپناه کوچکِ لاجان را از گزند لاستیک ماشینهای عبوری نجات دادم و چند صباحی پیشمان ماند و بزرگ شد و البته زیبا شد؛ خیلی زیبا شد؛ و یکروز بیخبر رفت خانه همسایه و نه دلتنگ شد و نه غریبی کرد، لگدی خورد به چینیِ نازک مفهوم دلبستگیِ توی ذهنِ سیزدهسالگیم که سهمگینتر از ضربِ پیشانی قهوهای بود.
داشتم فکر میکردم که اگر قرار بود، تبعید شوم به جزیرهای متروک، چیزِ خاصی نبود که اصرار داشته باشم بگذارم توی کولهام، چیزی که دلبستهاش باشم. همین!
پینوشت۱: نوشتن #شطحیات، محض خروج از فروبستگی ؛)
پینوشت۲: عکس بیربط به متن:)
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۳ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
من، بعد مرگ ناگهانی، بعد مرگ خیلی ناگهانیِ اکبر، دیگر آن آدم سابق نشدم. داشت مثل همیشه بازی میکرد، کنار میز تلویزیون، که قلبش ایستاد. بدنش شده بود مثل یک تکه چوب خشک. آن همه شور، به طرفهالعینی تمام شد. چندبار قفسه سینهاش را فشار دادم اما افاقه نکرد.
خودم با دست خودم خاکش کردم؛ تک و تنها، توی باغچهی کوچک جلوی خانه. بعد هم دور خاکش را با سنگهای کوچک زیبایی، نشانگذاری کردم.
اولبار که دیدمش، راه گم کرده بود. نشسته بودیم توی هال و درِ خانه باز بود که یکهو سروکلهاش پیدا شد. آمد توی خانه، گیج شد و دوبار خودش را کوبید به شیشهی پاسیو که گرفتمش. قلبش تند میزد. نقشونگارِ روی بالهاش -با آن تمِ آبی فیروزهای- هوشرُبا بود. در واقع، اول عاشق بالهاش شدم. گذاشتیمش توی سبدِ بیسقف و رفتیم سراغ در و همسایه که: شما احیانا، مرغ عشق گم نکردهاید؟ کسی گردنش نگرفت. من چند سال بود که با جک و جانورها، قهر بودم؛ درست از وقتی که "قهوهای" چک و لگدیم کرد. خوش و خرم، کلاه زمستانیم را سر کرده بودم؛ از آن کلاههای کشی که نصف بدن را میپوشاند و فقط یک دریچه جلوی چشمها داشت. یک قابِ بیضی، توی طویله جلوی چشمهام بود. گوسفندها تازه از چرا آمده بودند. حرف توی دهانم بود که:"اِ اون قهوهایه چه نازه!" که دیدم قهوهای دارد عقبعقب میرود. دورخیز کرد و آمد سمتم. دو ثانیه اول فکر کردم از دیدنم ذوقزده شده ولی بعدش، صحنه، آهسته شد؛ قهوهای هی نزدیکتر شد و چند ثانیه بعد، ردم روی دیوار ماند. بعد تا آمدم بلند شوم، دوباره دورخیز کرد و ردم روی بشکهی آب ماند. با وساطت بزرگترها، بیخیالم شد و رفت که علف بخورد.
هنوز هم اگر آن دیوار و آن بشکه وجود داشته باشند، احتمالا باید ردِ پنجسالگیم رویشان مانده باشد.
خلاصه همانجا با جکوجانورها، قهر کردم تا سه چهار سال بعد، وقتی که آن مرغ عشق راه گم کرد. جدیجدی با آدم ارتباط برقرار میکرد. یک دل نه صد دل، عاشقش شدم. اسمش را گذاشتم اکبر. نمیدانم چرا. شاید چون نمیخواستم اسم لوس برایش بگذارم. آنقدر با هم عیاق شده بودیم که تا نمیآمدم نوک به ارزن نمیزد. من اولینبار، مفهوم "دلبستگی" را آنجا احساس کردم. اکبر که مُرد، من مثل رهروانِ آیین ذن، ناگهان روشن شدم. چینیِ مفهوم دلبستگی، توی ذهنم ترک خورد و بعد، با هربار از دست دادن، فاصلهام با دلبستگی، بیشتر شد.
یا وقتی آن گربهی بیپناه کوچکِ لاجان را از گزند لاستیک ماشینهای عبوری نجات دادم و چند صباحی پیشمان ماند و بزرگ شد و البته زیبا شد؛ خیلی زیبا شد؛ و یکروز بیخبر رفت خانه همسایه و نه دلتنگ شد و نه غریبی کرد، لگدی خورد به چینیِ نازک مفهوم دلبستگیِ توی ذهنِ سیزدهسالگیم که سهمگینتر از ضربِ پیشانی قهوهای بود.
داشتم فکر میکردم که اگر قرار بود، تبعید شوم به جزیرهای متروک، چیزِ خاصی نبود که اصرار داشته باشم بگذارم توی کولهام، چیزی که دلبستهاش باشم. همین!
پینوشت۱: نوشتن #شطحیات، محض خروج از فروبستگی ؛)
پینوشت۲: عکس بیربط به متن:)
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۳ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
❤4
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 رونوشت، بدون اصل محسن حسنزاده جمعه| ۱۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان @targap
🌱 رونوشت، بدون اصل
-ما همه در حال "انجام وظیفه"ییم؛ یک انجام وظیفه مقدس تاریخی. باور نمیکنین؟
-جک! تو بدجوری فکر میکنی.
-آخه من یه فیلسوف امریکایی هستم. فیلسوف همیشه دنیا را یه جور دیگه میبینه؛ اما این که چه جوری میبینه مربوط به اینه که کجایی باشه؛ و من دو تا عیب دارم؛ هم فیلسوفم هم امریکایی.
-جک! راستی تو از این که امریکایی هستی متاسفی؟
-اوه نه... نه لیندا. من زشتترین زشتیها رو دوست دارم؛ اما ازشون دفاع نمیکنم. میدونی؟ ما امریکاییها آدمهای بدی نیستیم. فقط خیلی احساساتی هستیم. با قلبهای رقیق و آبکی. ما دلمون واسهی یه مورچه هم میسوزه. وقتی میبینیم نمیتونه یه ملخ زنده رو شیکار کنه. ما اونقد دلمون برا مورچهی بیچاره میسوزه که بلافاصله کار ملخ رو میسازیم... ما این خاصیت رو از پدربزرگهای انگلیسیمون به ارث بردهییم.
پ.ن ۱: برشی از کتاب "رونوشت، بدون اصل" نادر ابراهیمی
پ.ن ۲: بعد خواندن این کتاب، خیلی دلم گرفت که ما عمدتا، "بیانیه"ها را جایگزینِ تولید ادبیاتی کردیم که اینطوری، مغزِ معیوب و ذهن مغشوش یک سرباز استعمارطلب را به سخره میگیرد و خوی وحشیگریش را نشانمان میدهد. کاش به ادبیات، برگردیم.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
-ما همه در حال "انجام وظیفه"ییم؛ یک انجام وظیفه مقدس تاریخی. باور نمیکنین؟
-جک! تو بدجوری فکر میکنی.
-آخه من یه فیلسوف امریکایی هستم. فیلسوف همیشه دنیا را یه جور دیگه میبینه؛ اما این که چه جوری میبینه مربوط به اینه که کجایی باشه؛ و من دو تا عیب دارم؛ هم فیلسوفم هم امریکایی.
-جک! راستی تو از این که امریکایی هستی متاسفی؟
-اوه نه... نه لیندا. من زشتترین زشتیها رو دوست دارم؛ اما ازشون دفاع نمیکنم. میدونی؟ ما امریکاییها آدمهای بدی نیستیم. فقط خیلی احساساتی هستیم. با قلبهای رقیق و آبکی. ما دلمون واسهی یه مورچه هم میسوزه. وقتی میبینیم نمیتونه یه ملخ زنده رو شیکار کنه. ما اونقد دلمون برا مورچهی بیچاره میسوزه که بلافاصله کار ملخ رو میسازیم... ما این خاصیت رو از پدربزرگهای انگلیسیمون به ارث بردهییم.
پ.ن ۱: برشی از کتاب "رونوشت، بدون اصل" نادر ابراهیمی
پ.ن ۲: بعد خواندن این کتاب، خیلی دلم گرفت که ما عمدتا، "بیانیه"ها را جایگزینِ تولید ادبیاتی کردیم که اینطوری، مغزِ معیوب و ذهن مغشوش یک سرباز استعمارطلب را به سخره میگیرد و خوی وحشیگریش را نشانمان میدهد. کاش به ادبیات، برگردیم.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۶ آبان ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
❤1
🌱 ناوی از موج نمیترسد
خواهرِ محمدابراهیم میگفت اِبی که نوجوان بود، هروقت با فامیل به دریا میرفتیم، با بچههای فامیل، مسابقه میداد که چه کسی میتواند بیشتر زیر آب بماند. اِبی برنده شد. حالا چهل و پنج سال است که خلیجفارس، محمدابراهیم را در آغوش گرفته است.
"ناوی از موج نمیترسد؛ ناوی از مرگ نمیترسد..."
پ.ن: هفتم آذر، سالروز شهادت "محمدابراهیم همتی"، فرمانده ناوچه پیکان است.
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
خواهرِ محمدابراهیم میگفت اِبی که نوجوان بود، هروقت با فامیل به دریا میرفتیم، با بچههای فامیل، مسابقه میداد که چه کسی میتواند بیشتر زیر آب بماند. اِبی برنده شد. حالا چهل و پنج سال است که خلیجفارس، محمدابراهیم را در آغوش گرفته است.
"ناوی از موج نمیترسد؛ ناوی از مرگ نمیترسد..."
پ.ن: هفتم آذر، سالروز شهادت "محمدابراهیم همتی"، فرمانده ناوچه پیکان است.
محسن حسنزاده
جمعه| ۷ آذر ماه ۱۴۰۴| سمنان
@targap
❤3
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 درخت سنگستان! جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری @targap
🌱 درخت سنگستان!
-شرف همیشه تاوان سنگین دارد.
زن بغض کرد و چشمانش را با بال چارقدش پوشاند.
-البته میارزید.
صدایش میلرزید. گویی یکتاقبا باشد میان زمهریر. شیخ از نامیرایی امید در جان قویدلان سخن گفت و برای او عاقبتی نیکو آرزو کرد.
شیخ شد نخ تسبیح. همه را دور هم گرد آورده بود؛ درویشان را و سربداران را. نفوذ کلام شیخ چنان بود که وقتی از فوز شهادت میگفت، دوستتر داشتی همان دم به معرکه بروی و شمشیر بر فرق خصم بزنی.
پشت حکومت سبزوار قوی شد و قدرت سربداران دوچندان. الحق که کارها نیکو بود و نیکو پیش میرفت. به هر سوی که میتاختیم، ظفرمندانه بازمیگشتیم. امیرمسعود نه دربار داشت و نه دربان. زانو به زانوی مردمان فرودست مینشست...
پ.ن: این، برشیست از کتاب "درخت سنگستان" اثر استاد حسینعلی جعفری که انتشارات سیمرغ منتشرش کرده. خوشبخت بودم که کتاب را داغداغ و بلافاصله پس از انتشار خواندم. شخصیت شیخ حسن جوری توی این کتاب، آنقدری برایم دوستداشتنی بود که با وضع اسفبار رانندگیم، زدیم به دل جاده و رفتیم جایی که عجیب به آسمان نزدیک بود. شیخ آنجا، در آن دشتِ رنگارنگِ نزدیک فیروزآباد، توی یک چهاردیواری کوچک، خلوت کرده بود؛ و چه خلوتِ دلانگیزی.
درختِ سنگستان، دورهی پرآشوبی از تاریخ ایران را بر محور زندگیِ "شیخحسن جوری" روایت میکند. کتاب، هِی کورسوی امیدی توی دل آدم روشن میکند اما در نهایت، ما دوباره با یک اندوهِ تاریخی تنها میمانیم. بخوانیدش تا اندکی از تلخیِ جنایاتِ مغول را بچشید.
خدا به ذهن و قلم و وقتِ نویسنده، برکتِ بیشتر بدهد.
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
-شرف همیشه تاوان سنگین دارد.
زن بغض کرد و چشمانش را با بال چارقدش پوشاند.
-البته میارزید.
صدایش میلرزید. گویی یکتاقبا باشد میان زمهریر. شیخ از نامیرایی امید در جان قویدلان سخن گفت و برای او عاقبتی نیکو آرزو کرد.
شیخ شد نخ تسبیح. همه را دور هم گرد آورده بود؛ درویشان را و سربداران را. نفوذ کلام شیخ چنان بود که وقتی از فوز شهادت میگفت، دوستتر داشتی همان دم به معرکه بروی و شمشیر بر فرق خصم بزنی.
پشت حکومت سبزوار قوی شد و قدرت سربداران دوچندان. الحق که کارها نیکو بود و نیکو پیش میرفت. به هر سوی که میتاختیم، ظفرمندانه بازمیگشتیم. امیرمسعود نه دربار داشت و نه دربان. زانو به زانوی مردمان فرودست مینشست...
پ.ن: این، برشیست از کتاب "درخت سنگستان" اثر استاد حسینعلی جعفری که انتشارات سیمرغ منتشرش کرده. خوشبخت بودم که کتاب را داغداغ و بلافاصله پس از انتشار خواندم. شخصیت شیخ حسن جوری توی این کتاب، آنقدری برایم دوستداشتنی بود که با وضع اسفبار رانندگیم، زدیم به دل جاده و رفتیم جایی که عجیب به آسمان نزدیک بود. شیخ آنجا، در آن دشتِ رنگارنگِ نزدیک فیروزآباد، توی یک چهاردیواری کوچک، خلوت کرده بود؛ و چه خلوتِ دلانگیزی.
درختِ سنگستان، دورهی پرآشوبی از تاریخ ایران را بر محور زندگیِ "شیخحسن جوری" روایت میکند. کتاب، هِی کورسوی امیدی توی دل آدم روشن میکند اما در نهایت، ما دوباره با یک اندوهِ تاریخی تنها میمانیم. بخوانیدش تا اندکی از تلخیِ جنایاتِ مغول را بچشید.
خدا به ذهن و قلم و وقتِ نویسنده، برکتِ بیشتر بدهد.
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
❤2
🌱 دارالمجانین!
"وقتی دیدم نفس گرم من در آهن سرد او نمیگیرد دست بردم و قبضهای از مویش را گرفتم و گفتم: رحیم بخدا قسم بیش از این بیمزگی بکنی، موهایت را مشتمشت خواهم کند و چند تار از موی او را میان انگشت گرفته، قدری سختتر کشیدم. سرم را برگردانده چشمهای سرخشدهاش را در چشمان من دوخت و گفت: تو که باز اینطرفها آفتابی شدهای خیال میکردم دیگر دست از سر کچل ما برداشتهای. گمان میکنی تو را نمیشناسم و نمیدانم از طرف کی اینجا بجاسوسی و خبرچینی آمدهای. برو به آن "دو" موذی و مردمآزار بگو آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن روزی که از تو فرومایهی ناکس میترسیدم و بشنیدن اسمت لرزه بر اندامم میافتاد گذشت حالا "یک" سایه بر سرم انداخته است و از فلک بیم و هراسی ندارم و جن و انس از من حساب میبرند."
پ.ن: این برشیست از "دارالمجانینِ" محمدعلی جمالزاده. نثرِ زنده، طنزآمیز و انتقادی، از زیباییهای دارالمجانین است. جمالزاده توی این کتاب که آن را در دوران پختگی نوشته از "دیوانهخانه" به عنوان میدان نقدِ تند و صریحِ جامعه و بلکه آینهی جامعه استفاده کرده. بیابیدش، بخوانیدش و لذت ببرید.
@targap
"وقتی دیدم نفس گرم من در آهن سرد او نمیگیرد دست بردم و قبضهای از مویش را گرفتم و گفتم: رحیم بخدا قسم بیش از این بیمزگی بکنی، موهایت را مشتمشت خواهم کند و چند تار از موی او را میان انگشت گرفته، قدری سختتر کشیدم. سرم را برگردانده چشمهای سرخشدهاش را در چشمان من دوخت و گفت: تو که باز اینطرفها آفتابی شدهای خیال میکردم دیگر دست از سر کچل ما برداشتهای. گمان میکنی تو را نمیشناسم و نمیدانم از طرف کی اینجا بجاسوسی و خبرچینی آمدهای. برو به آن "دو" موذی و مردمآزار بگو آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن روزی که از تو فرومایهی ناکس میترسیدم و بشنیدن اسمت لرزه بر اندامم میافتاد گذشت حالا "یک" سایه بر سرم انداخته است و از فلک بیم و هراسی ندارم و جن و انس از من حساب میبرند."
پ.ن: این برشیست از "دارالمجانینِ" محمدعلی جمالزاده. نثرِ زنده، طنزآمیز و انتقادی، از زیباییهای دارالمجانین است. جمالزاده توی این کتاب که آن را در دوران پختگی نوشته از "دیوانهخانه" به عنوان میدان نقدِ تند و صریحِ جامعه و بلکه آینهی جامعه استفاده کرده. بیابیدش، بخوانیدش و لذت ببرید.
@targap
❤2
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 پارابان @targap
🌱 پارابان
"سید قولنج انگشتهای دستش را یکییکی و به نرمی میشکاند. میگوید:
-الخیر فی ما وقع؛ با این حال ما هم تو اتفاقاتی که قراره بیفته برامون دخیلیم و ناچاریم به این که تصمیم بگیریم. تصمیم امروز ما، دونهایه که تو زمین میکاریم؛ فردا اگه نه، به همین زودی، محصولش رو برداشت میکنیم؛ چه تو این دنیا و چه تو اون دنیا.
ارمون با خودش فکر میکند اگر مریدهای سید توی مجلس بودند، الان صدای درست است گفتنهاشان باید میپیچید؛ اما خبری نیست.
سید ادامه میدهد:
-خبر رسیده از شرق، تو شاهرود و دامغان و از غرب، تو تهران و گرمسار، مریضی ناجور افتاده و خیلیها دارن جونشون رو از دست میدن. قحطی کم بود، طاعون و وبا هم داره همهجا سرک میکشه. این شهر چند تا دکتر خوب داره؟! گویا یکی دو مورد بدحالی شبیه وبا تو شهر دیده شده که خوشبختانه به خیر گذشته و جون کسی به خطر نیفتاده..."
پ.ن: این برشیست از کتاب "پارابانِ" استاد مهدی زارع. چند روزی را با زیستن در کنار پارابان، خوشوقت بودم. پارابان، بومگراست، زبانی دلنشین و غیرمتکلف دارد و باورهای عامیانه را به زیبایی، با قصهی یک شهر، پیوند داده است. همینها -به گمان من- باعث شده که پارابان، از کلیشهها دور بماند. قصهی پارابان، حامل چند راز است که رفتهرفته، در جریان رویدادها، آشکار میشوند و غافلگیرتان میکنند و اگرچه روند پیشرفت قصه، در کسر غالب کتاب، آرام و دلپذیر است اما در بخشهای پایانی، رخدادها، شتاب بیشتری میگیرند.
کتاب را که میبستم، هوسِ قدم زدن در کوچهباغهای زیبای سمنان، یقهام را گرفته بود. حتی بعد خواندنِ پارابان، احساس کردم سمنان را بیشتر دوست دارم!
جای شما بودم، خواندنش را از دست نمیدادم. جوینده باشید، در انتشارات سیمرغ مییابیدش.
@targap
"سید قولنج انگشتهای دستش را یکییکی و به نرمی میشکاند. میگوید:
-الخیر فی ما وقع؛ با این حال ما هم تو اتفاقاتی که قراره بیفته برامون دخیلیم و ناچاریم به این که تصمیم بگیریم. تصمیم امروز ما، دونهایه که تو زمین میکاریم؛ فردا اگه نه، به همین زودی، محصولش رو برداشت میکنیم؛ چه تو این دنیا و چه تو اون دنیا.
ارمون با خودش فکر میکند اگر مریدهای سید توی مجلس بودند، الان صدای درست است گفتنهاشان باید میپیچید؛ اما خبری نیست.
سید ادامه میدهد:
-خبر رسیده از شرق، تو شاهرود و دامغان و از غرب، تو تهران و گرمسار، مریضی ناجور افتاده و خیلیها دارن جونشون رو از دست میدن. قحطی کم بود، طاعون و وبا هم داره همهجا سرک میکشه. این شهر چند تا دکتر خوب داره؟! گویا یکی دو مورد بدحالی شبیه وبا تو شهر دیده شده که خوشبختانه به خیر گذشته و جون کسی به خطر نیفتاده..."
پ.ن: این برشیست از کتاب "پارابانِ" استاد مهدی زارع. چند روزی را با زیستن در کنار پارابان، خوشوقت بودم. پارابان، بومگراست، زبانی دلنشین و غیرمتکلف دارد و باورهای عامیانه را به زیبایی، با قصهی یک شهر، پیوند داده است. همینها -به گمان من- باعث شده که پارابان، از کلیشهها دور بماند. قصهی پارابان، حامل چند راز است که رفتهرفته، در جریان رویدادها، آشکار میشوند و غافلگیرتان میکنند و اگرچه روند پیشرفت قصه، در کسر غالب کتاب، آرام و دلپذیر است اما در بخشهای پایانی، رخدادها، شتاب بیشتری میگیرند.
کتاب را که میبستم، هوسِ قدم زدن در کوچهباغهای زیبای سمنان، یقهام را گرفته بود. حتی بعد خواندنِ پارابان، احساس کردم سمنان را بیشتر دوست دارم!
جای شما بودم، خواندنش را از دست نمیدادم. جوینده باشید، در انتشارات سیمرغ مییابیدش.
@targap
❤2
🌱 نقشهی گنج
"بعدِ دو ماه و اندی، سیمکارتم را گذاشتم توی گوشی و هنوز پا از طیاره بیرون نگذاشته، تلفنم زنگ خورد. صاحبخانه بود! گفت دخترش رخت سپید پوشیده و خانه را میخواهند؛ و تورِ گرانِ بازدید از خانههای اجارهای، اینطوری شروع شد؛ بعدِ دو ماه بیخانمانیِ نسبی در لبنان.
چند روز بعد که پیشنهاد کردند با سه تا کلیدواژهی خانه و لبنان و مقاومت، چیزی بنویسم که به کار مجلهی کلمه بیاید، توضیح دادم که من از بچگی با جملهسازی مشکل داشتم و از قضا دارم دنبال خانه میگردم و نگفتم که یک افسانهی رایج میگوید که مغز مردها همزمان نمیتواند دو تا کار را با هم انجام بدهد؛ مثلا یا باید از خانه بنویسد یا باید دنبال خانه بگردد..."
این، مَطلعِ مطلبیست که برای سومین شماره مجلهی "کلمه" نوشتهام؛ تصاویر پراکندهای که از "خانه" توی ذهنم بود.
"کلمه" میخواهد ما را به تامل وادارد. میخواهد ما را با کلمات روبرو کند؛ کلماتی آشنا که گاه، عمقشان را نکاویدهایم. نوعی رجعت به واژگان برای حفاظت از آنها، توسعه دادن به چتر مفهومیشان، بازشناختنشان و در نهایت، دیگرگونه دیدنشان و دیگرگونه استفاده کردن از آنها.
کلمه، نوعی اتاق فکر است که آدمها در آن، دور هم مینشینند و با گفتنِ قصههایشان، بلند بلند فکر میکنند.
🌱 اگر میخواهید، مجله "کلمه" را داشته باشید، به ادمینِ کانال مجله، پیام بدهید:
@kalameadmin
🌱اگر دوست دارید برای "کلمه" بنویسید هم، به همین ادمین، پیام بدهید. کلمهی بعدی، "هجرت" است و خیلی از ما، کمابیش، آن را تجربه کردهایم، از چیزی، برای چیزی، دل کندهایم و در این راه، چیزهایی را در وجودمان قربانی کردهایم و حرکت کردهایم برای تغییر.
همین.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۴ دی ماه ۱۴۰۴
@targap
"بعدِ دو ماه و اندی، سیمکارتم را گذاشتم توی گوشی و هنوز پا از طیاره بیرون نگذاشته، تلفنم زنگ خورد. صاحبخانه بود! گفت دخترش رخت سپید پوشیده و خانه را میخواهند؛ و تورِ گرانِ بازدید از خانههای اجارهای، اینطوری شروع شد؛ بعدِ دو ماه بیخانمانیِ نسبی در لبنان.
چند روز بعد که پیشنهاد کردند با سه تا کلیدواژهی خانه و لبنان و مقاومت، چیزی بنویسم که به کار مجلهی کلمه بیاید، توضیح دادم که من از بچگی با جملهسازی مشکل داشتم و از قضا دارم دنبال خانه میگردم و نگفتم که یک افسانهی رایج میگوید که مغز مردها همزمان نمیتواند دو تا کار را با هم انجام بدهد؛ مثلا یا باید از خانه بنویسد یا باید دنبال خانه بگردد..."
این، مَطلعِ مطلبیست که برای سومین شماره مجلهی "کلمه" نوشتهام؛ تصاویر پراکندهای که از "خانه" توی ذهنم بود.
"کلمه" میخواهد ما را به تامل وادارد. میخواهد ما را با کلمات روبرو کند؛ کلماتی آشنا که گاه، عمقشان را نکاویدهایم. نوعی رجعت به واژگان برای حفاظت از آنها، توسعه دادن به چتر مفهومیشان، بازشناختنشان و در نهایت، دیگرگونه دیدنشان و دیگرگونه استفاده کردن از آنها.
کلمه، نوعی اتاق فکر است که آدمها در آن، دور هم مینشینند و با گفتنِ قصههایشان، بلند بلند فکر میکنند.
🌱 اگر میخواهید، مجله "کلمه" را داشته باشید، به ادمینِ کانال مجله، پیام بدهید:
@kalameadmin
🌱اگر دوست دارید برای "کلمه" بنویسید هم، به همین ادمین، پیام بدهید. کلمهی بعدی، "هجرت" است و خیلی از ما، کمابیش، آن را تجربه کردهایم، از چیزی، برای چیزی، دل کندهایم و در این راه، چیزهایی را در وجودمان قربانی کردهایم و حرکت کردهایم برای تغییر.
همین.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۴ دی ماه ۱۴۰۴
@targap
❤2