تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 درخت سنگستان! جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری @targap
🌱 درخت سنگستان!
-شرف همیشه تاوان سنگین دارد.
زن بغض کرد و چشمانش را با بال چارقدش پوشاند.
-البته میارزید.
صدایش میلرزید. گویی یکتاقبا باشد میان زمهریر. شیخ از نامیرایی امید در جان قویدلان سخن گفت و برای او عاقبتی نیکو آرزو کرد.
شیخ شد نخ تسبیح. همه را دور هم گرد آورده بود؛ درویشان را و سربداران را. نفوذ کلام شیخ چنان بود که وقتی از فوز شهادت میگفت، دوستتر داشتی همان دم به معرکه بروی و شمشیر بر فرق خصم بزنی.
پشت حکومت سبزوار قوی شد و قدرت سربداران دوچندان. الحق که کارها نیکو بود و نیکو پیش میرفت. به هر سوی که میتاختیم، ظفرمندانه بازمیگشتیم. امیرمسعود نه دربار داشت و نه دربان. زانو به زانوی مردمان فرودست مینشست...
پ.ن: این، برشیست از کتاب "درخت سنگستان" اثر استاد حسینعلی جعفری که انتشارات سیمرغ منتشرش کرده. خوشبخت بودم که کتاب را داغداغ و بلافاصله پس از انتشار خواندم. شخصیت شیخ حسن جوری توی این کتاب، آنقدری برایم دوستداشتنی بود که با وضع اسفبار رانندگیم، زدیم به دل جاده و رفتیم جایی که عجیب به آسمان نزدیک بود. شیخ آنجا، در آن دشتِ رنگارنگِ نزدیک فیروزآباد، توی یک چهاردیواری کوچک، خلوت کرده بود؛ و چه خلوتِ دلانگیزی.
درختِ سنگستان، دورهی پرآشوبی از تاریخ ایران را بر محور زندگیِ "شیخحسن جوری" روایت میکند. کتاب، هِی کورسوی امیدی توی دل آدم روشن میکند اما در نهایت، ما دوباره با یک اندوهِ تاریخی تنها میمانیم. بخوانیدش تا اندکی از تلخیِ جنایاتِ مغول را بچشید.
خدا به ذهن و قلم و وقتِ نویسنده، برکتِ بیشتر بدهد.
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
-شرف همیشه تاوان سنگین دارد.
زن بغض کرد و چشمانش را با بال چارقدش پوشاند.
-البته میارزید.
صدایش میلرزید. گویی یکتاقبا باشد میان زمهریر. شیخ از نامیرایی امید در جان قویدلان سخن گفت و برای او عاقبتی نیکو آرزو کرد.
شیخ شد نخ تسبیح. همه را دور هم گرد آورده بود؛ درویشان را و سربداران را. نفوذ کلام شیخ چنان بود که وقتی از فوز شهادت میگفت، دوستتر داشتی همان دم به معرکه بروی و شمشیر بر فرق خصم بزنی.
پشت حکومت سبزوار قوی شد و قدرت سربداران دوچندان. الحق که کارها نیکو بود و نیکو پیش میرفت. به هر سوی که میتاختیم، ظفرمندانه بازمیگشتیم. امیرمسعود نه دربار داشت و نه دربان. زانو به زانوی مردمان فرودست مینشست...
پ.ن: این، برشیست از کتاب "درخت سنگستان" اثر استاد حسینعلی جعفری که انتشارات سیمرغ منتشرش کرده. خوشبخت بودم که کتاب را داغداغ و بلافاصله پس از انتشار خواندم. شخصیت شیخ حسن جوری توی این کتاب، آنقدری برایم دوستداشتنی بود که با وضع اسفبار رانندگیم، زدیم به دل جاده و رفتیم جایی که عجیب به آسمان نزدیک بود. شیخ آنجا، در آن دشتِ رنگارنگِ نزدیک فیروزآباد، توی یک چهاردیواری کوچک، خلوت کرده بود؛ و چه خلوتِ دلانگیزی.
درختِ سنگستان، دورهی پرآشوبی از تاریخ ایران را بر محور زندگیِ "شیخحسن جوری" روایت میکند. کتاب، هِی کورسوی امیدی توی دل آدم روشن میکند اما در نهایت، ما دوباره با یک اندوهِ تاریخی تنها میمانیم. بخوانیدش تا اندکی از تلخیِ جنایاتِ مغول را بچشید.
خدا به ذهن و قلم و وقتِ نویسنده، برکتِ بیشتر بدهد.
جمعه| ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۴| فیروزآباد- مقبرهی شهید شیخ حسن جوری
@targap
❤2
🌱 دارالمجانین!
"وقتی دیدم نفس گرم من در آهن سرد او نمیگیرد دست بردم و قبضهای از مویش را گرفتم و گفتم: رحیم بخدا قسم بیش از این بیمزگی بکنی، موهایت را مشتمشت خواهم کند و چند تار از موی او را میان انگشت گرفته، قدری سختتر کشیدم. سرم را برگردانده چشمهای سرخشدهاش را در چشمان من دوخت و گفت: تو که باز اینطرفها آفتابی شدهای خیال میکردم دیگر دست از سر کچل ما برداشتهای. گمان میکنی تو را نمیشناسم و نمیدانم از طرف کی اینجا بجاسوسی و خبرچینی آمدهای. برو به آن "دو" موذی و مردمآزار بگو آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن روزی که از تو فرومایهی ناکس میترسیدم و بشنیدن اسمت لرزه بر اندامم میافتاد گذشت حالا "یک" سایه بر سرم انداخته است و از فلک بیم و هراسی ندارم و جن و انس از من حساب میبرند."
پ.ن: این برشیست از "دارالمجانینِ" محمدعلی جمالزاده. نثرِ زنده، طنزآمیز و انتقادی، از زیباییهای دارالمجانین است. جمالزاده توی این کتاب که آن را در دوران پختگی نوشته از "دیوانهخانه" به عنوان میدان نقدِ تند و صریحِ جامعه و بلکه آینهی جامعه استفاده کرده. بیابیدش، بخوانیدش و لذت ببرید.
@targap
"وقتی دیدم نفس گرم من در آهن سرد او نمیگیرد دست بردم و قبضهای از مویش را گرفتم و گفتم: رحیم بخدا قسم بیش از این بیمزگی بکنی، موهایت را مشتمشت خواهم کند و چند تار از موی او را میان انگشت گرفته، قدری سختتر کشیدم. سرم را برگردانده چشمهای سرخشدهاش را در چشمان من دوخت و گفت: تو که باز اینطرفها آفتابی شدهای خیال میکردم دیگر دست از سر کچل ما برداشتهای. گمان میکنی تو را نمیشناسم و نمیدانم از طرف کی اینجا بجاسوسی و خبرچینی آمدهای. برو به آن "دو" موذی و مردمآزار بگو آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن روزی که از تو فرومایهی ناکس میترسیدم و بشنیدن اسمت لرزه بر اندامم میافتاد گذشت حالا "یک" سایه بر سرم انداخته است و از فلک بیم و هراسی ندارم و جن و انس از من حساب میبرند."
پ.ن: این برشیست از "دارالمجانینِ" محمدعلی جمالزاده. نثرِ زنده، طنزآمیز و انتقادی، از زیباییهای دارالمجانین است. جمالزاده توی این کتاب که آن را در دوران پختگی نوشته از "دیوانهخانه" به عنوان میدان نقدِ تند و صریحِ جامعه و بلکه آینهی جامعه استفاده کرده. بیابیدش، بخوانیدش و لذت ببرید.
@targap
❤2
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 پارابان @targap
🌱 پارابان
"سید قولنج انگشتهای دستش را یکییکی و به نرمی میشکاند. میگوید:
-الخیر فی ما وقع؛ با این حال ما هم تو اتفاقاتی که قراره بیفته برامون دخیلیم و ناچاریم به این که تصمیم بگیریم. تصمیم امروز ما، دونهایه که تو زمین میکاریم؛ فردا اگه نه، به همین زودی، محصولش رو برداشت میکنیم؛ چه تو این دنیا و چه تو اون دنیا.
ارمون با خودش فکر میکند اگر مریدهای سید توی مجلس بودند، الان صدای درست است گفتنهاشان باید میپیچید؛ اما خبری نیست.
سید ادامه میدهد:
-خبر رسیده از شرق، تو شاهرود و دامغان و از غرب، تو تهران و گرمسار، مریضی ناجور افتاده و خیلیها دارن جونشون رو از دست میدن. قحطی کم بود، طاعون و وبا هم داره همهجا سرک میکشه. این شهر چند تا دکتر خوب داره؟! گویا یکی دو مورد بدحالی شبیه وبا تو شهر دیده شده که خوشبختانه به خیر گذشته و جون کسی به خطر نیفتاده..."
پ.ن: این برشیست از کتاب "پارابانِ" استاد مهدی زارع. چند روزی را با زیستن در کنار پارابان، خوشوقت بودم. پارابان، بومگراست، زبانی دلنشین و غیرمتکلف دارد و باورهای عامیانه را به زیبایی، با قصهی یک شهر، پیوند داده است. همینها -به گمان من- باعث شده که پارابان، از کلیشهها دور بماند. قصهی پارابان، حامل چند راز است که رفتهرفته، در جریان رویدادها، آشکار میشوند و غافلگیرتان میکنند و اگرچه روند پیشرفت قصه، در کسر غالب کتاب، آرام و دلپذیر است اما در بخشهای پایانی، رخدادها، شتاب بیشتری میگیرند.
کتاب را که میبستم، هوسِ قدم زدن در کوچهباغهای زیبای سمنان، یقهام را گرفته بود. حتی بعد خواندنِ پارابان، احساس کردم سمنان را بیشتر دوست دارم!
جای شما بودم، خواندنش را از دست نمیدادم. جوینده باشید، در انتشارات سیمرغ مییابیدش.
@targap
"سید قولنج انگشتهای دستش را یکییکی و به نرمی میشکاند. میگوید:
-الخیر فی ما وقع؛ با این حال ما هم تو اتفاقاتی که قراره بیفته برامون دخیلیم و ناچاریم به این که تصمیم بگیریم. تصمیم امروز ما، دونهایه که تو زمین میکاریم؛ فردا اگه نه، به همین زودی، محصولش رو برداشت میکنیم؛ چه تو این دنیا و چه تو اون دنیا.
ارمون با خودش فکر میکند اگر مریدهای سید توی مجلس بودند، الان صدای درست است گفتنهاشان باید میپیچید؛ اما خبری نیست.
سید ادامه میدهد:
-خبر رسیده از شرق، تو شاهرود و دامغان و از غرب، تو تهران و گرمسار، مریضی ناجور افتاده و خیلیها دارن جونشون رو از دست میدن. قحطی کم بود، طاعون و وبا هم داره همهجا سرک میکشه. این شهر چند تا دکتر خوب داره؟! گویا یکی دو مورد بدحالی شبیه وبا تو شهر دیده شده که خوشبختانه به خیر گذشته و جون کسی به خطر نیفتاده..."
پ.ن: این برشیست از کتاب "پارابانِ" استاد مهدی زارع. چند روزی را با زیستن در کنار پارابان، خوشوقت بودم. پارابان، بومگراست، زبانی دلنشین و غیرمتکلف دارد و باورهای عامیانه را به زیبایی، با قصهی یک شهر، پیوند داده است. همینها -به گمان من- باعث شده که پارابان، از کلیشهها دور بماند. قصهی پارابان، حامل چند راز است که رفتهرفته، در جریان رویدادها، آشکار میشوند و غافلگیرتان میکنند و اگرچه روند پیشرفت قصه، در کسر غالب کتاب، آرام و دلپذیر است اما در بخشهای پایانی، رخدادها، شتاب بیشتری میگیرند.
کتاب را که میبستم، هوسِ قدم زدن در کوچهباغهای زیبای سمنان، یقهام را گرفته بود. حتی بعد خواندنِ پارابان، احساس کردم سمنان را بیشتر دوست دارم!
جای شما بودم، خواندنش را از دست نمیدادم. جوینده باشید، در انتشارات سیمرغ مییابیدش.
@targap
❤2
🌱 نقشهی گنج
"بعدِ دو ماه و اندی، سیمکارتم را گذاشتم توی گوشی و هنوز پا از طیاره بیرون نگذاشته، تلفنم زنگ خورد. صاحبخانه بود! گفت دخترش رخت سپید پوشیده و خانه را میخواهند؛ و تورِ گرانِ بازدید از خانههای اجارهای، اینطوری شروع شد؛ بعدِ دو ماه بیخانمانیِ نسبی در لبنان.
چند روز بعد که پیشنهاد کردند با سه تا کلیدواژهی خانه و لبنان و مقاومت، چیزی بنویسم که به کار مجلهی کلمه بیاید، توضیح دادم که من از بچگی با جملهسازی مشکل داشتم و از قضا دارم دنبال خانه میگردم و نگفتم که یک افسانهی رایج میگوید که مغز مردها همزمان نمیتواند دو تا کار را با هم انجام بدهد؛ مثلا یا باید از خانه بنویسد یا باید دنبال خانه بگردد..."
این، مَطلعِ مطلبیست که برای سومین شماره مجلهی "کلمه" نوشتهام؛ تصاویر پراکندهای که از "خانه" توی ذهنم بود.
"کلمه" میخواهد ما را به تامل وادارد. میخواهد ما را با کلمات روبرو کند؛ کلماتی آشنا که گاه، عمقشان را نکاویدهایم. نوعی رجعت به واژگان برای حفاظت از آنها، توسعه دادن به چتر مفهومیشان، بازشناختنشان و در نهایت، دیگرگونه دیدنشان و دیگرگونه استفاده کردن از آنها.
کلمه، نوعی اتاق فکر است که آدمها در آن، دور هم مینشینند و با گفتنِ قصههایشان، بلند بلند فکر میکنند.
🌱 اگر میخواهید، مجله "کلمه" را داشته باشید، به ادمینِ کانال مجله، پیام بدهید:
@kalameadmin
🌱اگر دوست دارید برای "کلمه" بنویسید هم، به همین ادمین، پیام بدهید. کلمهی بعدی، "هجرت" است و خیلی از ما، کمابیش، آن را تجربه کردهایم، از چیزی، برای چیزی، دل کندهایم و در این راه، چیزهایی را در وجودمان قربانی کردهایم و حرکت کردهایم برای تغییر.
همین.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۴ دی ماه ۱۴۰۴
@targap
"بعدِ دو ماه و اندی، سیمکارتم را گذاشتم توی گوشی و هنوز پا از طیاره بیرون نگذاشته، تلفنم زنگ خورد. صاحبخانه بود! گفت دخترش رخت سپید پوشیده و خانه را میخواهند؛ و تورِ گرانِ بازدید از خانههای اجارهای، اینطوری شروع شد؛ بعدِ دو ماه بیخانمانیِ نسبی در لبنان.
چند روز بعد که پیشنهاد کردند با سه تا کلیدواژهی خانه و لبنان و مقاومت، چیزی بنویسم که به کار مجلهی کلمه بیاید، توضیح دادم که من از بچگی با جملهسازی مشکل داشتم و از قضا دارم دنبال خانه میگردم و نگفتم که یک افسانهی رایج میگوید که مغز مردها همزمان نمیتواند دو تا کار را با هم انجام بدهد؛ مثلا یا باید از خانه بنویسد یا باید دنبال خانه بگردد..."
این، مَطلعِ مطلبیست که برای سومین شماره مجلهی "کلمه" نوشتهام؛ تصاویر پراکندهای که از "خانه" توی ذهنم بود.
"کلمه" میخواهد ما را به تامل وادارد. میخواهد ما را با کلمات روبرو کند؛ کلماتی آشنا که گاه، عمقشان را نکاویدهایم. نوعی رجعت به واژگان برای حفاظت از آنها، توسعه دادن به چتر مفهومیشان، بازشناختنشان و در نهایت، دیگرگونه دیدنشان و دیگرگونه استفاده کردن از آنها.
کلمه، نوعی اتاق فکر است که آدمها در آن، دور هم مینشینند و با گفتنِ قصههایشان، بلند بلند فکر میکنند.
🌱 اگر میخواهید، مجله "کلمه" را داشته باشید، به ادمینِ کانال مجله، پیام بدهید:
@kalameadmin
🌱اگر دوست دارید برای "کلمه" بنویسید هم، به همین ادمین، پیام بدهید. کلمهی بعدی، "هجرت" است و خیلی از ما، کمابیش، آن را تجربه کردهایم، از چیزی، برای چیزی، دل کندهایم و در این راه، چیزهایی را در وجودمان قربانی کردهایم و حرکت کردهایم برای تغییر.
همین.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۴ دی ماه ۱۴۰۴
@targap
❤2
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 درختهای سفید وارونه! @targap
🌱 درختهای سفید وارونه!
"تا کنار اَوَرس راه چندانی نمانده و غرغر باد و آسمان خبر میدهد که به زودی رعدوبرق و رگبار شروع میشود. بهترین وقت است که کار را تمام کنم. تنهی اورس را که در نور ملایم آتش پیرعمو میبینم، دوباره بیستلیتری بنزین را زمین میگذارم. رعدوبرق میزند و برای لحظهای حصار دور اورس بهتر دیده میشود. نزدیک به سه متر را از هر طرف حصار کشیدهاند. حصاری که حالا خشک است، اما بهار پر میشود از گل سرخ نسترنهایی که لابهلای چوبهای خشک پیچیدهاند و بویشان نفس آدم را باز میکند. رعنا هم اول از دیدنشان سر ذوق آمد، اما یکسال بعد که دیدیم بهترین جای ساختن خانهی رویاییاش همان تکه زمینِ هموار است که اورس و پیرعمو افتادهاند وسطش و شدهاند استخوان لای زخم، با چوب افتاد به جان نسترنهای لاغر و نحیف حیاط خانهی پدری و آنقدر زدشان که دیگر سبز نشدند چه برسد که گل دهند."
این برشی از کتاب جدید استاد مهدی زارع است. خطا نکنم، این سومین کتابیست که امسال از او منتشر شده. قصههای "درختهای سفید وارونه" اغلب توی فضایی وهمآلود -و حتی گاهی، هراسانگیز- اتفاق میافتند. خواندن داستانهای کوتاهِ کتاب، برای کسانی که دستی بر قلم دارند، از حیث چگونگی طراحی داستان، آوردههایی دارد. کتاب را نشر هفت اقلیم هنر منتشر کرده و اگرچه نمیتوان از سر تقصیر ویراستار به سادگی گذشت، اما زیبایی طرح جلد کتاب را هم نباید نادیده گرفت. بخوانیدش و به سرزمین خیالهای عجیب و غریب، قدم بگذارید.
@targap
"تا کنار اَوَرس راه چندانی نمانده و غرغر باد و آسمان خبر میدهد که به زودی رعدوبرق و رگبار شروع میشود. بهترین وقت است که کار را تمام کنم. تنهی اورس را که در نور ملایم آتش پیرعمو میبینم، دوباره بیستلیتری بنزین را زمین میگذارم. رعدوبرق میزند و برای لحظهای حصار دور اورس بهتر دیده میشود. نزدیک به سه متر را از هر طرف حصار کشیدهاند. حصاری که حالا خشک است، اما بهار پر میشود از گل سرخ نسترنهایی که لابهلای چوبهای خشک پیچیدهاند و بویشان نفس آدم را باز میکند. رعنا هم اول از دیدنشان سر ذوق آمد، اما یکسال بعد که دیدیم بهترین جای ساختن خانهی رویاییاش همان تکه زمینِ هموار است که اورس و پیرعمو افتادهاند وسطش و شدهاند استخوان لای زخم، با چوب افتاد به جان نسترنهای لاغر و نحیف حیاط خانهی پدری و آنقدر زدشان که دیگر سبز نشدند چه برسد که گل دهند."
این برشی از کتاب جدید استاد مهدی زارع است. خطا نکنم، این سومین کتابیست که امسال از او منتشر شده. قصههای "درختهای سفید وارونه" اغلب توی فضایی وهمآلود -و حتی گاهی، هراسانگیز- اتفاق میافتند. خواندن داستانهای کوتاهِ کتاب، برای کسانی که دستی بر قلم دارند، از حیث چگونگی طراحی داستان، آوردههایی دارد. کتاب را نشر هفت اقلیم هنر منتشر کرده و اگرچه نمیتوان از سر تقصیر ویراستار به سادگی گذشت، اما زیبایی طرح جلد کتاب را هم نباید نادیده گرفت. بخوانیدش و به سرزمین خیالهای عجیب و غریب، قدم بگذارید.
@targap
❤1
تارگپ | محسن حسنزاده
🌱 برای حمید! محسن حسنزاده چهارشنبه| ۱۰ دی ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 برای حمید!
آنقدر با آب و تاب، روز اول آشناییمان را تعریف کرده بودی که خودم باورم شده بود، عینکِ تهاستکانی داشتم! میگفتی روز اولِ مدرسه، من تنها کنار آبخوری ایستاده بودم و داشتم با لیوانِ تلسکوپیام بازی میکردم که درست روبروم ایستادی و گفتی:"با من دوست میشی؟!" میگفتی من از پشتِ شیشهی عینکم نگاهت کردم و فقط گفتم اوهوم! هربار اینها را میگفتی، مثل بار اول گوش میکردم؛ مثل بارِ اول میخندیدم؛ و مثل بارِ اول دلم یکطوری میشد. فقط میگفتم:"من هیچوقت عینک نزدم به چشمام؛ نکنه با یکی دیگه دوست شدی منو اشتباه گرفتی؟!"
دوستت داشتم! تو اما انگار بیشتر. تا میرسیدیم خانه، کیف را گذاشتهنگذاشته، زنگ میزدی و تلفنِ نارنجیِ قدیمی زنگ میخورد و آنقدر با هم حرف میزدیم که صدای مادرت میآمد:"شماها مگه همین الان از هم جدا نشدین؛ چی میگید اینقدر با هم؟"
راستش یادم نمیآید! یادم نمیآید چه میگفتیم اما خوب یادم مانده که زنگهای تفریح، با مداد روی آجرهای مدرسهی بلال، نقشهی گنج میکشیدیم:"سه خونه برو جلو... چهار تا خونه بیا پایین، هشت تا خونه برو جلو..." و آخر سر توی حفرهی دیوار جایزه میگذاشتیم برای کسی که نقشهمان را تا آخر بخواند.
برای دیدنِ هم همینطوری نقشه میکشیدیم. آخ که چه روزی بود! مادرت زنگ زده بود به مادرم و راضیاش کرده بود که بیایم خانهی شما. نشستم توی وانت سفید بابا. بابا ضبط را روشن کرد. معین داشت میخواند:"برای دیدنِ تو بیقرارم..." با آهنگِ بندری مگر آدمیزاد بغض میکند؟
آن روز بود که سیر نگاهت کردم. موهات داشت میریخت. روز قبلش که از وسط کاجهای بلندِ هفدهشهریور رد میشدیم تا بابات آنورِ پارک بیاید دنبالمان، کلی میوهی کاج جمع کردیم. برای تعجب بابات جواب داشتیم. گفتیم که میخواهیم دوتایی، از این میوههای کاج پمادی بسازیم که هم موهات دیگر نریزد، هم دردِ کمرت تمام شود. نمیدانستم چرا بابات اولش خندید و بعد، دیگر چیز خاصی نگفت؛ فقط گفت که امروز چشمش افتاده به نورِ جوشکاری و هی ازش اشک میآید.
یادت هست؟ نمیتوانستی مثل من ورزش کنی. من میرفتم کنگفو. بابات تو را میآورد و تو گوشهای از سالن میایستادی و با لبخند نگاهم میکردی. جان میگرفتم از دیدنِ چشمهات بس که خوشگل بودند...
ابروهات که ریخت، کلاس چهارم بودیم. نشسته بودی کنارم، روی صندلیِ سیمانی مدرسه. گفتی دستم را بگذارم روی پاهات. گفتی پاهات درد میکند. گفتی استخوانت تیر میکشد. و من توی کتابها خوانده بودم که اینجور وقتها باید حمد فوت کنم سمت تو.
چند روز بعد که مادرت دعا گرفته بود، من را نشاندند کنار تو. وسط دعا مادرت بلند شد. گفت خدایا راضی شدم! حمیدم دارد درد میکشد...
وقتی دیگر نیامدی مدرسه، با معلمهام قهر کردم. عصرها که زنگ میزدم، برنمیداشتی. سر تمرین کنگفو نمیآمدی. کسی روی دیوارهای مدرسه نقشهی گنج نمیکشید...
امروز که بعد از سالها آمدم وادیالسلام دنبالت گشتم. هنوز همانجا بودی. سنگهای مزارها، مثل آجرهای مدرسهی بلال، مرا کشاندند سمت تو...
من که سر امتحانِ ثلثِ اولِ کلاس چهارم با خدا قول و قرارم را گذاشته بودم که اگر تو بروی، من هم پشت سرت بیایم.
پس چطوری این همه سال، اینجا تنها ماندی؟
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۰ دی ماه ۱۴۰۴
@targap
آنقدر با آب و تاب، روز اول آشناییمان را تعریف کرده بودی که خودم باورم شده بود، عینکِ تهاستکانی داشتم! میگفتی روز اولِ مدرسه، من تنها کنار آبخوری ایستاده بودم و داشتم با لیوانِ تلسکوپیام بازی میکردم که درست روبروم ایستادی و گفتی:"با من دوست میشی؟!" میگفتی من از پشتِ شیشهی عینکم نگاهت کردم و فقط گفتم اوهوم! هربار اینها را میگفتی، مثل بار اول گوش میکردم؛ مثل بارِ اول میخندیدم؛ و مثل بارِ اول دلم یکطوری میشد. فقط میگفتم:"من هیچوقت عینک نزدم به چشمام؛ نکنه با یکی دیگه دوست شدی منو اشتباه گرفتی؟!"
دوستت داشتم! تو اما انگار بیشتر. تا میرسیدیم خانه، کیف را گذاشتهنگذاشته، زنگ میزدی و تلفنِ نارنجیِ قدیمی زنگ میخورد و آنقدر با هم حرف میزدیم که صدای مادرت میآمد:"شماها مگه همین الان از هم جدا نشدین؛ چی میگید اینقدر با هم؟"
راستش یادم نمیآید! یادم نمیآید چه میگفتیم اما خوب یادم مانده که زنگهای تفریح، با مداد روی آجرهای مدرسهی بلال، نقشهی گنج میکشیدیم:"سه خونه برو جلو... چهار تا خونه بیا پایین، هشت تا خونه برو جلو..." و آخر سر توی حفرهی دیوار جایزه میگذاشتیم برای کسی که نقشهمان را تا آخر بخواند.
برای دیدنِ هم همینطوری نقشه میکشیدیم. آخ که چه روزی بود! مادرت زنگ زده بود به مادرم و راضیاش کرده بود که بیایم خانهی شما. نشستم توی وانت سفید بابا. بابا ضبط را روشن کرد. معین داشت میخواند:"برای دیدنِ تو بیقرارم..." با آهنگِ بندری مگر آدمیزاد بغض میکند؟
آن روز بود که سیر نگاهت کردم. موهات داشت میریخت. روز قبلش که از وسط کاجهای بلندِ هفدهشهریور رد میشدیم تا بابات آنورِ پارک بیاید دنبالمان، کلی میوهی کاج جمع کردیم. برای تعجب بابات جواب داشتیم. گفتیم که میخواهیم دوتایی، از این میوههای کاج پمادی بسازیم که هم موهات دیگر نریزد، هم دردِ کمرت تمام شود. نمیدانستم چرا بابات اولش خندید و بعد، دیگر چیز خاصی نگفت؛ فقط گفت که امروز چشمش افتاده به نورِ جوشکاری و هی ازش اشک میآید.
یادت هست؟ نمیتوانستی مثل من ورزش کنی. من میرفتم کنگفو. بابات تو را میآورد و تو گوشهای از سالن میایستادی و با لبخند نگاهم میکردی. جان میگرفتم از دیدنِ چشمهات بس که خوشگل بودند...
ابروهات که ریخت، کلاس چهارم بودیم. نشسته بودی کنارم، روی صندلیِ سیمانی مدرسه. گفتی دستم را بگذارم روی پاهات. گفتی پاهات درد میکند. گفتی استخوانت تیر میکشد. و من توی کتابها خوانده بودم که اینجور وقتها باید حمد فوت کنم سمت تو.
چند روز بعد که مادرت دعا گرفته بود، من را نشاندند کنار تو. وسط دعا مادرت بلند شد. گفت خدایا راضی شدم! حمیدم دارد درد میکشد...
وقتی دیگر نیامدی مدرسه، با معلمهام قهر کردم. عصرها که زنگ میزدم، برنمیداشتی. سر تمرین کنگفو نمیآمدی. کسی روی دیوارهای مدرسه نقشهی گنج نمیکشید...
امروز که بعد از سالها آمدم وادیالسلام دنبالت گشتم. هنوز همانجا بودی. سنگهای مزارها، مثل آجرهای مدرسهی بلال، مرا کشاندند سمت تو...
من که سر امتحانِ ثلثِ اولِ کلاس چهارم با خدا قول و قرارم را گذاشته بودم که اگر تو بروی، من هم پشت سرت بیایم.
پس چطوری این همه سال، اینجا تنها ماندی؟
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۰ دی ماه ۱۴۰۴
@targap
❤1