برگههای منشی صحنه و یادداشتها مثل سرنخهایی هستن که تو رو به جایی میبرن که باید بری. سکوته، شهر توو تعطیلات گمشده. من اینجا تنها مشغول دنیای خودم یه گوشه دور از همهچیز. هیچ عجلهای نیست، هیچ سر و صدایی. فقط من و این فیلم که هنوز شکل نگرفته. این لحظهها، همون جاییه که میخوام باشم. بدون شلوغی، بدون هیاهو. من توو این سکوت پر از حرکت غرقم.
Closeup.
همهچی قدیمیش قشنگه، حتی پایتخت.
یکی از چیزهایی که توو ناخودآگاه اتفاق میفته و شما با خودت میگی چرا این سریال مثل قدیم نیست، تغییر سبک دکوپاژ و تغییر تجهیزات تصویربرداریه.(دکوپاژ یعنی جایگذاری دوربین) این سبک بیشتر برا ژانر درام یا عاشقانه استفاده میشه. مثلا تعداد زیادی از پلانها تراولینگه( دوربین روی ریل سوار شده) خب این حس سینمایی و داستانی میده به مخاطب تا اینکه ریتم سریع و تدوین فشردهای داشته باشه. یادمه فصلهای قدیم رو چند دوربینه و رودست میگرفتن، قطعا اینا در ناخودآگاه مخاطب تاثیرگذاره.
بزرگسالی تنهایی زندگی کردن، تنهایی سفررفتن و.. نیست. وقتیه که میفهمی خونوادهت مهمترین دارایی زندگیته.
بعد از تقریبا دوسال دارم میرم خونه. حس کسایی که از جنگ برگشتن رو دارم. چیه این زندگی؟