"اشباح سبز نيروي سومي در اروپا و ايران..." #امير-حسين-نوربخش
شبحي بر اروپا سايه افكنده است. شبح سبز اكولوژيست ها...احزاب سبز نيروي سومي ارتجاع را در قاره سبز به خوبي عقب رانده اند. البته راست هاي ليبرال و فرصت طلبان ضد برگزيتي همچنان جولان مي دهند. تغييرات اقليمي هم در راه است و احمق هاي سياسي همچنان بوكسوري كه مدام ضربات هوگ چپ و راست و وسط و آپارگاد هاي اتشين از حريفش دريافت كرده، تمركزش را هر لحظه بيش تر از دست مي دهد. طبيعتن محافظه كاران دچار سرگيجه اي سياسي هستند كه توان تصميم گيريشان را مخدوش نموده است. امروزه اينوايرمنتاليست هاي زمين دوست با سرزمين گرايان و هويت باوران مدام در جدال هستند تا تخريب گران و قيمت گزاران و كالاسازان و مصرف دوستان ضد طبيعت را كه بهانه هاي نژادي و سرمايه دوستانه خوبي براي نابودي مادر زمين دارند، گرفتار كرده و از پيش رويشان جلوگيري كنند. بي شك حتي تصور اين كه با تغييرات اقليمي احتمالا بخشي از اراضي در غرب به زير اب خواهند رفت، بسيار نگران كننده است. حركت سبزها عمدتا در دهه هشتاد و پس از شكست سياست هاي چپ و راست در اروپا رخ داد. خودمانيم چقدر شرايط به اوضاع ايران امروز شبيه است! تشكيل احزاب سبز در ايران فارغ از دو قطبي اصلاح گرا و اصول طلب، ضرورتي بنيادين و غير قابل انكار مي نمايد و دقيقا همين جاست كه اهميت تاسيس نهضت نيروي سوم اشكاري بيش تري پيدا مي كند. جناح هاي فرسوده ما در افكار و رفتارشان، هيچ جايگاهي براي محيط زيست قائل نبوده و نيستند و تغييرات اقليمي انان را طبق معنول غافل گير نموده است. دولت و دستگاه حاكميت هم با سياست هاي سبز اشنايي ندارد. بي شك هر جريان سوم واقعي اي با ساختار و انديشه هاي متفاوت در ايران شكل بگيرد، جناح هاي دو قلو عليه ان با هم متحد خواهند شد. اما نيروي مترقي جديد اجتماعي در ايران براي گفت و گوي با مردم، پيش از هر چيز بايد تكليفش را با نظام سياسي مستقر روشن كند. از شرايط جامعه و سخنان رهبران ايران چنين بر مي ايد كه تحولاتي زير عنوان فرايند بازنگري قانون اساسي با ساز و كارهاي مشخص در قانون اساسي در راه است. لذا مطالبه ي يك قانون اساسي سبز الزامي براي جريان سومي هاست. چرا كه صرف تغيير دستوري قانون اساسي موثر نخواهد بود. طرفه اين كه جمهوري سوم تنها با نيروي سوم محقق خواهد شد و در سپهر عمومي جمهوري جديد، كه بر اساس قانون اساسي سيال نوين شكل خواهد گرفت، دو جبهه ي سياسي كهنه و قديمي ايران جايگاهي نخواهند داشت و احتمالا دچار ادغام يا فروپاشي خواهند شد.
#سبز-ها
#انقلاب-اكولوژيك
#نيروي-سوم
شبحي بر اروپا سايه افكنده است. شبح سبز اكولوژيست ها...احزاب سبز نيروي سومي ارتجاع را در قاره سبز به خوبي عقب رانده اند. البته راست هاي ليبرال و فرصت طلبان ضد برگزيتي همچنان جولان مي دهند. تغييرات اقليمي هم در راه است و احمق هاي سياسي همچنان بوكسوري كه مدام ضربات هوگ چپ و راست و وسط و آپارگاد هاي اتشين از حريفش دريافت كرده، تمركزش را هر لحظه بيش تر از دست مي دهد. طبيعتن محافظه كاران دچار سرگيجه اي سياسي هستند كه توان تصميم گيريشان را مخدوش نموده است. امروزه اينوايرمنتاليست هاي زمين دوست با سرزمين گرايان و هويت باوران مدام در جدال هستند تا تخريب گران و قيمت گزاران و كالاسازان و مصرف دوستان ضد طبيعت را كه بهانه هاي نژادي و سرمايه دوستانه خوبي براي نابودي مادر زمين دارند، گرفتار كرده و از پيش رويشان جلوگيري كنند. بي شك حتي تصور اين كه با تغييرات اقليمي احتمالا بخشي از اراضي در غرب به زير اب خواهند رفت، بسيار نگران كننده است. حركت سبزها عمدتا در دهه هشتاد و پس از شكست سياست هاي چپ و راست در اروپا رخ داد. خودمانيم چقدر شرايط به اوضاع ايران امروز شبيه است! تشكيل احزاب سبز در ايران فارغ از دو قطبي اصلاح گرا و اصول طلب، ضرورتي بنيادين و غير قابل انكار مي نمايد و دقيقا همين جاست كه اهميت تاسيس نهضت نيروي سوم اشكاري بيش تري پيدا مي كند. جناح هاي فرسوده ما در افكار و رفتارشان، هيچ جايگاهي براي محيط زيست قائل نبوده و نيستند و تغييرات اقليمي انان را طبق معنول غافل گير نموده است. دولت و دستگاه حاكميت هم با سياست هاي سبز اشنايي ندارد. بي شك هر جريان سوم واقعي اي با ساختار و انديشه هاي متفاوت در ايران شكل بگيرد، جناح هاي دو قلو عليه ان با هم متحد خواهند شد. اما نيروي مترقي جديد اجتماعي در ايران براي گفت و گوي با مردم، پيش از هر چيز بايد تكليفش را با نظام سياسي مستقر روشن كند. از شرايط جامعه و سخنان رهبران ايران چنين بر مي ايد كه تحولاتي زير عنوان فرايند بازنگري قانون اساسي با ساز و كارهاي مشخص در قانون اساسي در راه است. لذا مطالبه ي يك قانون اساسي سبز الزامي براي جريان سومي هاست. چرا كه صرف تغيير دستوري قانون اساسي موثر نخواهد بود. طرفه اين كه جمهوري سوم تنها با نيروي سوم محقق خواهد شد و در سپهر عمومي جمهوري جديد، كه بر اساس قانون اساسي سيال نوين شكل خواهد گرفت، دو جبهه ي سياسي كهنه و قديمي ايران جايگاهي نخواهند داشت و احتمالا دچار ادغام يا فروپاشي خواهند شد.
#سبز-ها
#انقلاب-اكولوژيك
#نيروي-سوم
نظام انقلابی با دیالکتیک تکاملی انقلاب و حکومت، به جای این همانی حکومت و انقلاب
🔴چه بخواهیم و چه نخواهیم شکافی بزرگ میان «انقلاب» و «حکومت» وجود دارد که بار سنگین آن در ساختار جمهوری دوم بیش از همه بر دوش «رهبری» قرار گرفته است. درباره این شکاف بسیار می توان سخن گفت: اینکه میان آرمان و واقعیت، میان باید ها و هست ها، میان ایده انقلاب و ایده حاکمیت، میان چپ و راست، میان صیرورت و ایستادن، میان تکامل گرایی و ثبات طلبی، میان عدالت و امنیت، میان آزادی و سلطه، میان نقد و جزم، میان سیاسی بودن و انقیاد، میان اراده و تسلیم، میان امامت و قیمومیت، میان دموکراسی و اشرافیت چه شکاف عظیمی وجود دارد، اینکه تحول تاریخی این شکاف چگونه بوده و انکار آن به چه نتایجی در چهل سال اخیر انجامیده است.
🔴با این حال هیچ ذهن ساده لوحی نیست که این شکاف را ذاتی و غیرقابل ترمیم بداند. از قضا انکار کنندگان این شکافند که با دفاع از تز «این همانی حکومت و انقلاب» روز به روز ترمیم این شکاف را دشوارتر می کنند. آیا در رابطه با دفاع مقام معظم رهبری از وضعیت علمی و دانشگاهی کشور، این پرسش برای هر جوان آرمانگرای انقلابی دلسوز این نظام و کشور بوجود نیامد که چرا هزینه بقای این «دانشگاه ورشکسته» باید توسط رهبری و از جیب انقلاب اسلامی پرداخته شود؟ رهبری البته به دلیل همین نقش تعریف شده ی آن در ساختار جمهوری دوم چاره ای ندارد که به رفوی این شکافها و امیدوار نگه داشتن جامعه اقدام کند اما آیا این تنها شکل ممکن از مواجهه با مسائل در چارچوب یک نظام انقلابی است؟
♦️پیشنهاد من در این کانال، از بدو تأسیس دفاع از نظام انقلابی بر پایه «دیالکتیک انقلاب و حکومت» به جای تز مخرب «این همانی حکومت و انقلاب» است که به عقیده من بیشتر از همه توسط گروه های فاسد، بی خاصیت، محافظه کار و رانتخوار درون حاکمیت که استفاده انحصاری از نفت، تقدس، و امنیت را در اختیار خود گرفته اند ترویج و تثبیت می شود. دیالکتیک انقلاب و حکومت ایده ایست که نه تنها ما را از همه تناقضهای عارض شده بر نظام اسلامی در چهل سال اخیر نجات می دهد، بلکه مسیری تکاملی برای اصلاح و پیشرفت دائمی امور در یک «نظام انقلابی» را پیش پای ما می گشاید. به تدریج درباره مبانی و الگوهای یک نظام انقلابی بر پایه دیالکتیک انقلاب و حکومت به عنوان ساختاری پیشنهادی برای جمهوری سوم بیشتر خواهم نوشت.
(دكتر بادام چي)
#جمهوري-سوم
#نيروي-سوم
🔴چه بخواهیم و چه نخواهیم شکافی بزرگ میان «انقلاب» و «حکومت» وجود دارد که بار سنگین آن در ساختار جمهوری دوم بیش از همه بر دوش «رهبری» قرار گرفته است. درباره این شکاف بسیار می توان سخن گفت: اینکه میان آرمان و واقعیت، میان باید ها و هست ها، میان ایده انقلاب و ایده حاکمیت، میان چپ و راست، میان صیرورت و ایستادن، میان تکامل گرایی و ثبات طلبی، میان عدالت و امنیت، میان آزادی و سلطه، میان نقد و جزم، میان سیاسی بودن و انقیاد، میان اراده و تسلیم، میان امامت و قیمومیت، میان دموکراسی و اشرافیت چه شکاف عظیمی وجود دارد، اینکه تحول تاریخی این شکاف چگونه بوده و انکار آن به چه نتایجی در چهل سال اخیر انجامیده است.
🔴با این حال هیچ ذهن ساده لوحی نیست که این شکاف را ذاتی و غیرقابل ترمیم بداند. از قضا انکار کنندگان این شکافند که با دفاع از تز «این همانی حکومت و انقلاب» روز به روز ترمیم این شکاف را دشوارتر می کنند. آیا در رابطه با دفاع مقام معظم رهبری از وضعیت علمی و دانشگاهی کشور، این پرسش برای هر جوان آرمانگرای انقلابی دلسوز این نظام و کشور بوجود نیامد که چرا هزینه بقای این «دانشگاه ورشکسته» باید توسط رهبری و از جیب انقلاب اسلامی پرداخته شود؟ رهبری البته به دلیل همین نقش تعریف شده ی آن در ساختار جمهوری دوم چاره ای ندارد که به رفوی این شکافها و امیدوار نگه داشتن جامعه اقدام کند اما آیا این تنها شکل ممکن از مواجهه با مسائل در چارچوب یک نظام انقلابی است؟
♦️پیشنهاد من در این کانال، از بدو تأسیس دفاع از نظام انقلابی بر پایه «دیالکتیک انقلاب و حکومت» به جای تز مخرب «این همانی حکومت و انقلاب» است که به عقیده من بیشتر از همه توسط گروه های فاسد، بی خاصیت، محافظه کار و رانتخوار درون حاکمیت که استفاده انحصاری از نفت، تقدس، و امنیت را در اختیار خود گرفته اند ترویج و تثبیت می شود. دیالکتیک انقلاب و حکومت ایده ایست که نه تنها ما را از همه تناقضهای عارض شده بر نظام اسلامی در چهل سال اخیر نجات می دهد، بلکه مسیری تکاملی برای اصلاح و پیشرفت دائمی امور در یک «نظام انقلابی» را پیش پای ما می گشاید. به تدریج درباره مبانی و الگوهای یک نظام انقلابی بر پایه دیالکتیک انقلاب و حکومت به عنوان ساختاری پیشنهادی برای جمهوری سوم بیشتر خواهم نوشت.
(دكتر بادام چي)
#جمهوري-سوم
#نيروي-سوم
شهريار وقفی پور
روانکاوی، الهیات و دین
مقدمهای بر سمینار هفدهم، سویهی دیگر روانکاوی (70-1969)
فروید همواره ارزیابییی منفی نسبت به دین داشت و آن را توهمی میشمرد که میراث روشنگری قرار است تمدن را از آن رهایی بخشد؛ حال آن که لاکان به این نکته اشاره میکرد که عنوانِ رسالهی فروید، آیندهی یک توهم، حاکی از بقای دین است. لاکان حتا در مصاحبهای از «پیروزیِ دین» میگوید. ژاک-آلن میلر نیز با اشاره به جریانِ ایدهها و باورهای دینی در فضای سیاسیِ امروز، مدرکی دال بر درستیِ بینش لاکان ارائه میدهد.
علاوه بر این، لاکان در سمینار هفدهم میگوید که موسا و یکتاپرستی پیامِ نهاییِ فروید برای ما است. پس پرسشِ «پیامِ نهاییِ فروید» و چیستیِ آن به میان میآید. میلر در توضیحِ این پیام، به این نکته اشاره میکند که کتاب موسا و یکتاپرستی را باید در پرتو دو رسالهی دیگر فروید خواند، یعنی آیندهی یک توهم و توتم و تابو. به عبارتِ دیگر، پیامِ فروید با مفهومِ پدرِ فرویدی همبسته است. و اگر این حکمِ فرویدی را در ذهن داشته باشیم که دین جستوجوی پدر است، آنگاه میتوان این پیامِ نهایی را تفسیر کرد.
سمینارِ هفدهم که پس از وقایعِ مه 68 برگزار شده است، گویای تلاشِ نظریِ لاکان برای تأمل در بابِ روانکاوی است، «لیکن او در بابِ نظامِ اجتماعیِ معاصر نیز تأمل میکند. لاکان در این سمینار از فروید و مارکس به میانجیِ هگل سخن میگوید، از ماهیت و عملکردِ علم و دانش.... در ابتدای این سمینار، لاکان چهار ساختارِ گفتار را مینویسد که یکی از نخستین تلاشهایش در استفاده از حروف برای تعریف ساختارِ بنیادینِ روانکاوی است.... چهار گفتار [مدرنیته] صرفاً چشمگیرترین جنبهی سمینارِ هفدهم نیست، بلکه جنبهی بنیادینش است. همانگونه که از نظرِ ارسطو، انسان با جانش میاندیشد، در این سمینار نیز لاکان با این چهار گفتار میاندیشد.... همچنین در این سمینار، لاکان عقدهی اودیپِ فروید را نیز باز میخواند و به طور خاص، جایگاهی را که پدر در آن اشغال کرده، به پرسش میگیرد» (جاستین کلمنز).
از آنجا که روانکاو در سطحِ ساختارها میاندیشد، میتواند به اسطوره و دین نیز بپردازد، نه برای تفسیرِ فرهنگیِ آنها، بلکه برای ردگیریِ اثرِ ساختارها در آنها. از این منظر است که یکی از مضامینِ این سمینار، یعنی دین و الهیات، برای شرحِ روانکاوی و نظریاتِ لاکان و نسبتشان با جامعه و سیاستِ روز انتخاب شده.
#نيروي-سوم
#تفكر-انتقادي
روانکاوی، الهیات و دین
مقدمهای بر سمینار هفدهم، سویهی دیگر روانکاوی (70-1969)
فروید همواره ارزیابییی منفی نسبت به دین داشت و آن را توهمی میشمرد که میراث روشنگری قرار است تمدن را از آن رهایی بخشد؛ حال آن که لاکان به این نکته اشاره میکرد که عنوانِ رسالهی فروید، آیندهی یک توهم، حاکی از بقای دین است. لاکان حتا در مصاحبهای از «پیروزیِ دین» میگوید. ژاک-آلن میلر نیز با اشاره به جریانِ ایدهها و باورهای دینی در فضای سیاسیِ امروز، مدرکی دال بر درستیِ بینش لاکان ارائه میدهد.
علاوه بر این، لاکان در سمینار هفدهم میگوید که موسا و یکتاپرستی پیامِ نهاییِ فروید برای ما است. پس پرسشِ «پیامِ نهاییِ فروید» و چیستیِ آن به میان میآید. میلر در توضیحِ این پیام، به این نکته اشاره میکند که کتاب موسا و یکتاپرستی را باید در پرتو دو رسالهی دیگر فروید خواند، یعنی آیندهی یک توهم و توتم و تابو. به عبارتِ دیگر، پیامِ فروید با مفهومِ پدرِ فرویدی همبسته است. و اگر این حکمِ فرویدی را در ذهن داشته باشیم که دین جستوجوی پدر است، آنگاه میتوان این پیامِ نهایی را تفسیر کرد.
سمینارِ هفدهم که پس از وقایعِ مه 68 برگزار شده است، گویای تلاشِ نظریِ لاکان برای تأمل در بابِ روانکاوی است، «لیکن او در بابِ نظامِ اجتماعیِ معاصر نیز تأمل میکند. لاکان در این سمینار از فروید و مارکس به میانجیِ هگل سخن میگوید، از ماهیت و عملکردِ علم و دانش.... در ابتدای این سمینار، لاکان چهار ساختارِ گفتار را مینویسد که یکی از نخستین تلاشهایش در استفاده از حروف برای تعریف ساختارِ بنیادینِ روانکاوی است.... چهار گفتار [مدرنیته] صرفاً چشمگیرترین جنبهی سمینارِ هفدهم نیست، بلکه جنبهی بنیادینش است. همانگونه که از نظرِ ارسطو، انسان با جانش میاندیشد، در این سمینار نیز لاکان با این چهار گفتار میاندیشد.... همچنین در این سمینار، لاکان عقدهی اودیپِ فروید را نیز باز میخواند و به طور خاص، جایگاهی را که پدر در آن اشغال کرده، به پرسش میگیرد» (جاستین کلمنز).
از آنجا که روانکاو در سطحِ ساختارها میاندیشد، میتواند به اسطوره و دین نیز بپردازد، نه برای تفسیرِ فرهنگیِ آنها، بلکه برای ردگیریِ اثرِ ساختارها در آنها. از این منظر است که یکی از مضامینِ این سمینار، یعنی دین و الهیات، برای شرحِ روانکاوی و نظریاتِ لاکان و نسبتشان با جامعه و سیاستِ روز انتخاب شده.
#نيروي-سوم
#تفكر-انتقادي
نيروي جهاني سوم در روياي تحقق صلح ايست فاليايي؟! #امير-حسين-نوربخش
#فراز-باغبان-نو
احتمالا خيلي از ما كوشش گران به خوبي از شرايط تحقق معاهده ي صلح وست فالي آگاهي داريم. عهدنامه اي مهم و حياتي براي صلح كه براي نخستين بار واژه ي "دولت ملي" در ان به كار رفت. اما اين قرارداد صلح بين المللي مهم در چه شرايطي شكل گرفته بود؟ در اوضاعي ناپايدار و درست در قلب جنگ هاي نيابتي قرن هفدهم اروپا در ناحيه اي به نام وست فالي...پروتستان ها و كاتوليك ها به پشت وانه رنسانس و البته قدرت تضعيف شده ي پاپ مدام در جنگ و جدال مستقيم با يك ديگر بودند و باعث تقويت دشمن مشترك خويش يعني مسلمين شدند. حاكميت فضاي رعب و وحشت در اروپاي ان دوره به خوبي در اثار فلاسفه ي سياسي ان دوره چون توماس هابز، قابل مشاهده است. او اساسا از ازادي سخن چنداني نگفته بود و امنيت را نخستين اصل مطلوب جمهوري هاي لوياتاني مي دانست! وي از حقوق بشر سخن زيادي نگفت و انسان را گرگ انسان ديگر تعريف مي كرد! اما چه شد كه مغرب زمين از اين وضعيت امنيتي نجات پيدا كرد؟ پاسخ در نحوه نگارش وست فاليا و فرايند مذاكرات موبوط به ان نهفته است. حال ايا تاسيس و ايجاد يك معاهده صلح گسترده نظير وست فاليا با خوانشي شرقي تحت عنوان ايست فاليا در خاورميانه و ميان كشورهاي اسلامي ممكن است؟! همان طور كه اطلاع داريم، عمده اين دولت ها مشغول جنگ هاي نيابتي با يك ديگر هستند كه صلح و امنيت منطقه اي و جهاني را تهديد مي كند. عامل فيزيكي اين نبردها هم چنان كه كارل اشميت هم به خوبي قبلا تحليل كرده بود، پارتيزان ها و نيروهاي ميليشيايي هوادار دو طرف هستند كه با انگيزه هاي گوناگون فعاليت مي كنند. بنابراين ارتشي هاي ميليتاريست طرفين مداخله ي مستقيمي در اين ستيزها ندارند. ضمنا سهم الهيات سياسي هم در اين ميان كم نيست. موضوع غيبت اموزه هاي الهيات صلح است كه جاي ان حقيقتا خاليست! به هر حال اين فرايند صلح تنها از طريق دول متخاصم نيست كه بايد پي گيري شود. بلكه كارزارهاي صلح و كمپين هاي ضد جنگ بايد ان را به صورت يك مطالبه دنبال كنند. جنبش جهاني نيروي سوم هم مانند برخي اسلاف خود چون ژيژك و گيدنز و چامسكي معتقد است كه هر چند صلح به اندازه جنگ تجاري سازي نشده است، اما به خاطر وجود عنصر شادي در ذات صلح، مي توان چشم اميدي به ايين هاي شادي اجتماعي در منطقه خاورميانه جهت تعريف اشتراكات فرهنگي و تقويت سرمايه اجتماعي صلح داشت. لذا نهضت نيروي سوم از سازواري تمامي جنبش هاي صلح منطقه و دنيا براي رسيدن به يك توافق بزرگ ضد جنگ حمايت مي كند.
#نيروي-سوم
#پويش-صلح-ايست-فالي
#فراز-باغبان-نو
احتمالا خيلي از ما كوشش گران به خوبي از شرايط تحقق معاهده ي صلح وست فالي آگاهي داريم. عهدنامه اي مهم و حياتي براي صلح كه براي نخستين بار واژه ي "دولت ملي" در ان به كار رفت. اما اين قرارداد صلح بين المللي مهم در چه شرايطي شكل گرفته بود؟ در اوضاعي ناپايدار و درست در قلب جنگ هاي نيابتي قرن هفدهم اروپا در ناحيه اي به نام وست فالي...پروتستان ها و كاتوليك ها به پشت وانه رنسانس و البته قدرت تضعيف شده ي پاپ مدام در جنگ و جدال مستقيم با يك ديگر بودند و باعث تقويت دشمن مشترك خويش يعني مسلمين شدند. حاكميت فضاي رعب و وحشت در اروپاي ان دوره به خوبي در اثار فلاسفه ي سياسي ان دوره چون توماس هابز، قابل مشاهده است. او اساسا از ازادي سخن چنداني نگفته بود و امنيت را نخستين اصل مطلوب جمهوري هاي لوياتاني مي دانست! وي از حقوق بشر سخن زيادي نگفت و انسان را گرگ انسان ديگر تعريف مي كرد! اما چه شد كه مغرب زمين از اين وضعيت امنيتي نجات پيدا كرد؟ پاسخ در نحوه نگارش وست فاليا و فرايند مذاكرات موبوط به ان نهفته است. حال ايا تاسيس و ايجاد يك معاهده صلح گسترده نظير وست فاليا با خوانشي شرقي تحت عنوان ايست فاليا در خاورميانه و ميان كشورهاي اسلامي ممكن است؟! همان طور كه اطلاع داريم، عمده اين دولت ها مشغول جنگ هاي نيابتي با يك ديگر هستند كه صلح و امنيت منطقه اي و جهاني را تهديد مي كند. عامل فيزيكي اين نبردها هم چنان كه كارل اشميت هم به خوبي قبلا تحليل كرده بود، پارتيزان ها و نيروهاي ميليشيايي هوادار دو طرف هستند كه با انگيزه هاي گوناگون فعاليت مي كنند. بنابراين ارتشي هاي ميليتاريست طرفين مداخله ي مستقيمي در اين ستيزها ندارند. ضمنا سهم الهيات سياسي هم در اين ميان كم نيست. موضوع غيبت اموزه هاي الهيات صلح است كه جاي ان حقيقتا خاليست! به هر حال اين فرايند صلح تنها از طريق دول متخاصم نيست كه بايد پي گيري شود. بلكه كارزارهاي صلح و كمپين هاي ضد جنگ بايد ان را به صورت يك مطالبه دنبال كنند. جنبش جهاني نيروي سوم هم مانند برخي اسلاف خود چون ژيژك و گيدنز و چامسكي معتقد است كه هر چند صلح به اندازه جنگ تجاري سازي نشده است، اما به خاطر وجود عنصر شادي در ذات صلح، مي توان چشم اميدي به ايين هاي شادي اجتماعي در منطقه خاورميانه جهت تعريف اشتراكات فرهنگي و تقويت سرمايه اجتماعي صلح داشت. لذا نهضت نيروي سوم از سازواري تمامي جنبش هاي صلح منطقه و دنيا براي رسيدن به يك توافق بزرگ ضد جنگ حمايت مي كند.
#نيروي-سوم
#پويش-صلح-ايست-فالي
☘شعار جهانی در هفته محیط زیست:
کاهش آلاینده ها و پسماند
آسمانی آبی، زمین سبز
https://news.1rj.ru/str/thirdpower
کاهش آلاینده ها و پسماند
آسمانی آبی، زمین سبز
https://news.1rj.ru/str/thirdpower
چندی پیش به تاسی از ندای وجدان و وظیفه شهروندی ،در بحثی با موضوع سوء عملکرد آشکارِ شرکت #اِلیت شهرداری مشهد در گروهی موسوم به جوانان اصلاح طلب خراسان شرکت کردم. هنوز کلام منعقد نشده بود که چند تن از #ماله_کشانِ وضع موجود وارد گود شدند و بعد از احتجاجات بیهوده ، سعی کردند بحث را شخصی کنند و به بیراهه ببرند ( این در جایی بود که یکی دو تن از نمایندگان الیت هم در بحث و گروه مذکور حضور داشتند ) گذشت و نه الیت پاسخ درستی داد و نه بحث به انجامی رسید اما در خارج از آن گروه و گروه هایی شبیه به این، دلسوزانی چون #امیر_شهلا پیگیر الیت و عملکرد راهزنانه اش بودند ...مدت کوتاهی گذشت تا بندگان زر و زور و تزویر و نقاب به چهره گان به ظاهر اصلاح طلب و در باطن #منفعت_پرست و فرصت طلب، بزنگاهی یافتند و با بهانه مضحک اظهار نظر من درمورد پرونده قتل میترا اُستاد _ به عنوان یک زن و یک انسان، در همان گروه بر سرم آوار شدند و به تعبیر شاملوی بزرگ ؛ بنای گاو گند چاله دهانی و هرزه گفتاری را گذاشتند .دوستان دیروز سکوت پیشه کردند تا به اصطلاح سناریو کامل شود! به حرمت حضور چند تن از بزرگان حقیقی اصلاحات چون #حاج_مهدی_عبایی و استاد #ناصر_آملی و چند تن دیگر تاب آوردم و رکیک گویی های مبتذلشان را _ که کم مانده بود اجدادم را از قبر بیرون بکشند، پاسخی چون آنان ندادم. بعد تر چند تنی از دوستان جوان حاضر در گروه به من پیام دادند که : در فقره الیت کاملا با شما موافقیم اما می بینید .از اینها و #گروه_فشار شان می ترسیم ! چرا که به قول بزرگی: همین افرادی که دنباله رو و نوچه این تشکل و آن حزب هستند، به شکل شعبان بی مخ ها و ِابرام کاردی ها ظاهر می شوند و در فضای مجازی و حقیقی، حتی برای برخی نمایندگان منتقد شورای شهر جَو می سازند و عرصه را بر آنان تنگ می کنند! ما که جای خود داریم ! باری ...آنجا بود که فهمیدم گروه هایی از این دست و اعضایشان بیشتر بدل به نوعی #مافیا و گروه فشار شده است و در هر شرایطی دست به #زهر_چشم_گرفتن و تسویه حساب می زنند تا کسی بیهوده دهان باز نکند و چیزی به انتقاد نگوید . من نیز متنی نوشتم و با تاسی به شعار سید محمد خاتمی که از مونسکیو به وام گرفته بود، گروه را ترک کردم ...جالب اینجاست که در پایان نزاع و کفایت فحاشی ها، مدیر گروه سر می رسد و چند جمله تهدید آمیز کلی می گوید و باز به خواب زمستانی می رود .. اینطور بود که متوجه شدم ما در این جریان نه با رای و خواست مردم، که با مافیا و گروه های فشار طرف هستیم و تنها چیزی که برای اینان مهم نیست، رضایت قلبی مردم است ! خواستم بگویم #مشت_نمونه_خروار است. ما که آشنا بودیم و در این دستگاه منافعی نداشتیم اما اینچنین کردند! وای بر کسانی که به جد خواسته باشند کاری برای مردم انجام دهند یا پرده از فساد و زد و بندی بیندازند! گروه ها و سمپات های احزاب و نوچه گان و بچه گرگ هاشان هُردود می کشند و کف بر لب می آورند تا شرایط موجود اِستمرار پیدا کند .بیهوده نیست که نام این عده را #استمرار طلب وضع موجود گذاشته اند! باشد که #اصلاح_طلبان حقیقی و چهره های خادم مردم این شهر عزیز ، آبرومند تر و عزیز تر شوند و ماهیت این خشک مغزانِ #فشاری بر همگان روشن گردد ...
#سروش-مظفر-مقدم
@thirdpower
#سروش-مظفر-مقدم
@thirdpower
رخداد "میدان تیان ان من" یا ظهور چریک اجتماعی؟ #امیر-حسین-نوربخش حادثه ی میدان "تیان آن من" در جمهوری خلق چین، 從五月中旬開始等你 به تاریخ ما دقیقا در مورخ ۱۵ خرداد ۱۳۶۸ اتفاق افتاد. زمانی که تعدادی از دانشجویان آزادی خواه در میدان اصلی پایتخت گرد هم امدند و به سیاست های غلطی چون فساد مالی گسترده در دولت و سرکوب های شدید در حزب کمونیست، تقریبا همزمان با فروپاشی شوروی اعتراض کردند. اما این قیام مسالمت امیز و مدنی که به نام "جنبش دموکراسی چین" شهرت یافته بود، با حضور وحشیانه و میلیتاریستی نظامیان در هم شکسته شد که در پی ان حدود چند هزار از دانشجویان و کارگران پیوسته ی به انان به شکل فجیعی قتل عام شدند. اما شهروندی گم نام که بعدها لقب "مرد تانکی" را به او دادند، قهرمان اصلی نهضت میدان تیان ان من چین است که فردای روز سرکوبی جنبش، به عنوان یک شهروند عادی، عملی خارق العاده انجام داد. او در حالی که کیسه های میوه در دست داشت و از خرید بر می گشت، فضای سنگین، نابرابر و شبه کودتایی را با حرکتی بازی گونه، از ان خویش کرد و با کم ترین امکانات بیش ترین اتفاق را رقم زد. حکومت شبه توده ای چین، یک روز پس از در هم شکستن فیزیکی قیام، تلاش کرد تا یک رژه ی بزرگ نظامی را در همان میدان برگزار کرده و به صورت مستقیم از تلویزیون دولتی پخش کند. اما ناگهان مرد تانکی قصه ی ما وارد فضای نمایشی شد و مقابل یکی از تانک ها ایستاد. او تا چند دقیقه یک تنه مسیر حرکت تانک های ارتش چین را به عنوان یک شهروند مسئول با اقدامی نا به هنگام و غیر قابل پیش بینی سد کرد. چنان که دیگر تانک های دسته ی زرهی که پشت سر تانک مذکور بودند، هم ترمز کردند. سپس همان طور که کیسه های میوه ی خریداری شده برای منزل را از ابتدا در دست داشت، از تانک مذکور بالا رفت و با داد و فریاد خطاب به وقایع رخ داده ی دیروز اعتراض کرد. عمل او کل رژه را مختل نمود و سبب کف و هورای جمعیت مشاهده گر را فراهم اورد. سپس صدای رگبار از میدان شنیده شد و با بیرون امدن راننده ی تانک برخی از افراد نظامی یا شهروند حاضر در صحنه وی را به سمت بیرون فضای رژه بردند. کسی هنوز از هویت دقیق یا سرنوشت مرد تانکی خبر ندارد. اما سبک عملیاتی او بسیار شبیه به ان سوژه ای هست که تحت عنوان "چریک اجتماعی" می شناسیم. انگار که ناگهان کودکی گستاخ بدون هماهنگی با دیگران ذهنیتش را ابژه وار اشکار می کند و تصمیم می گیرد که به لباس نداشته ی پادشان و تن عریانش بخندند! یک چریک یا پارتیزان اجتماعی نیز تقریبا چنین پراکسیسی دارد. ناگهان وارد می شود. فضای نمایشی را از ان خویش می سازد. برنامه های رسانه ای و مانور قدرت مسلط را به هم می ریزد و ناگهان هم مانند یک نیروی چریک که مدل جنگی نامنظم دارد، صحنه ی تئاتر سیاسی و فرهنگی را ترک می کند و لزوما حتی نمی ایستد تا نام یا مرامش را جاودان کند. چون اصولا مدرن نمی اندیشد و هدفی از عملش جز تیزی و برندگی ذات عمل ندارد. سازمان و شخصی او را اموزش نداده و برای هدفی اجیر نکرده است. لزوما ایده ئولوژی مشخصی هم ندارد و به رهبری شخصی یا گروهی هم باور ندارد. اما در یک زمان برق اسا وارد گود شده و کل معادله را به هم می زند. او تمام حساب و کتاب های نیروی های منظم و میلتاریستی رژیم را با حرکتی میلیشیایی و تکاوری به هم می زند تا اربابان سرمست قدرت دیگر یادشان نرود که منشا اصلی قدرت و حاکمیت فقط در دل توده های مردم است و دولت ها تنها یک پوشش برای ان هستند. چه خوب که همگی شهروند-چریک های دنیا در پویشی هماهنگ از دولت چین بپرسند : "ترسو ها، با مرد تانکی چه کردید؟!" #امیر-حسین-نوربخش #مرد-تانکی #چریک-های-اجتماعی #نیروی سوم
https://news.1rj.ru/str/eastpeace
https://news.1rj.ru/str/eastpeace
منيره مازندرانى مى گفت: تفاوت زن ها تنها در فاخر بودن «البسه و زيور» آلات است، تا جایی که «زن جاهل ايرانى» هر اندازه «بر توانگرى اش بيفزائى بر جهلش افزوده گردد» ! با اين حال، شايد بتوان گفت در ميان «طوايف زن و مرد» وضع زن ايلاتى و دهاتى بهتر است. چرا که اشتغال در صفوفشان
بيشتر و معلومات مرد و زن به يك ميزان است. زن ايلاتى يا زن زارع در معلومات و معيشت بشرى عارف است به تمام معارف شوهر خود و شريك است در تمام محصولات و زحمات و دسترنج او . به عبارت ديگر در توليد سهم مساوى دارد. پس، «درجهء معلوماتشان هم در اعمال زندگانى مساوى ست».
مسئله ی زن
(از نهضت مشروطه تا عصرِ رضاخان)
https://news.1rj.ru/str/thirdpower
بيشتر و معلومات مرد و زن به يك ميزان است. زن ايلاتى يا زن زارع در معلومات و معيشت بشرى عارف است به تمام معارف شوهر خود و شريك است در تمام محصولات و زحمات و دسترنج او . به عبارت ديگر در توليد سهم مساوى دارد. پس، «درجهء معلوماتشان هم در اعمال زندگانى مساوى ست».
مسئله ی زن
(از نهضت مشروطه تا عصرِ رضاخان)
https://news.1rj.ru/str/thirdpower
بي شك هر جريان فكري جديدي، در درجه نخست، بايد ادبيات و گفتمان فكري مستقلي را داشته باشد. از اين سو كتاب هاي نزديك با انديشه ي نيروي سوم را اين جا بسيار معرفي كرده ام. از جمله ان هايي معرف انديشه هاي سبز واقعي هستند. کتاب بذرهای نابودی نوشته اف؛ و یلیلام انگدار ترجمه قاسم دلیری انتشارات ققنوس آیا بدون غذاهای تراریخته می توان غذای جهان را تأمین کرد؟ محصولات دستکاری شده ژنتیکی که در زبان فارسی معادل «تراریخته» را برایش انتخاب کرده اند، موضوعی مناقشه برانگیز است و در سال های اخیر در ایران و سراسر جهان، توجه گسترده ای به آن نشان داده شده. محققان زیادی سعی کرده اند با انجام آزمایش های علمی منصفانه به شناخت و معرفی جنبه های مختلف محصولات تراریخته نظیر میزان محصول، میزان کود مورد نیاز، میزان مصرف آب یا خطرهای احتمالی شان برای سلامت انسان ها، حیوانات و محیط زیست بپردازند. آن طور که مترجم کتاب در ابتدای این اثر تذکر می دهد، «بر حسب تصادف، حامیان محصولات تراریخته، عمدتاً همان کسانی اند که از تجارت در این عرصه به سوده های فراوانی رسیده اند.»، اما کتاب «بذرهای نابودی» تنها یک کتاب معمولی برای هشدار درباره خطرهای ارگانیسم های تراریخته نیست. بلکه نویسنده در آن، مناسبات پشت پرده و دالان های تو در توی سیاست را که به آزمایشگاه های علمی متصل هستند، مقابل مخاطب می گذارد. انگدال، در این کتاب، دسیسه های سیاسی، فساد و سرکوب دولتی منفعت طلبانه را برملا کرده و از ساختاری گفته که در آن، از دستکاری ژنتیکی و ثبت انحصاری موجودات زنده برای در دست گرفتن کنترل جهانی تولید غذا استفاده می شود. به این ترتیب، مترجم کتاب معتقد است مطالعه اش برای افرادی که به تحقق عدالت اجتماعی و صلح جهانی باور دارند، واجب است.
(مطلب به نقل است)
#نيروي-سوم #برتري-محيط-زيست #انديشه-مترقي
https://news.1rj.ru/str/thirdpower
(مطلب به نقل است)
#نيروي-سوم #برتري-محيط-زيست #انديشه-مترقي
https://news.1rj.ru/str/thirdpower
دکتر پیمان: منظور من از «سوسیالیسم» واقعاً اجتماعی کردن است.
@thirdpower
@thirdpower
وقت (دولت بازرگان) اطلاعات و اسرار نظام را در اختیار آمریکاییها قرار داده است. همان زمان برخی چهرههای «ملیمذهبی» از ایشان (امیرانتظام) اعلام برائت میکنند. برخی در اینباره سکوت میکنند اما در مقابل، جریانهایی مثل جریان شما و مشخصاً شخص شما به صورت جدی موضوع آقای امیرانتظام را پیگیری و حتی پیشنهاد «اشد مجازات» را مطرح کردید. این واقعیت دارد؟
خیر. واقعیت ندارد. ما در اینباره اولاً به هیچ وجه قبول نکردیم که ایشان (امیرانتظام) جاسوسی کرده است. در جریان ارتباطات «نهضت آزادی» با سفارتخانه بودیم و میدانستیم که آنان فقط برای تماس میروند، قبل از انقلاب هم چنین کارهایی میکردند و هیچوقت ابایی نداشتند. آنها میخواستند دولت آمریکا را آگاه کنند که شاه با این استبداد نمیتواند در ایران ثبات برقرار کند و این موضوع در نهایت به نفع «حزب توده» تمام میشود و «کمونیستها» برنده خواهند شد. بنابراین آنان (نهضت آزادی) با حسننیت به سفارتخانهها میرفتند و هیچ قصد سوئی نداشتند. ما در این موضوع هیچوقت تردید نکردیم. همان زمان هم برایمان روشن بود آقای امیرانتظام که با آقای مهندس بازرگان کار میکرد، در همان چارچوب ارتباطاتی داشته است. اما طبق آنچه در آن مقاله آمده و ایشان (امیرانتظام) هم به آن اشاره کرده، هیچوقت این مساله عنوان نشده که «کار خوبی کردید که ایشان را گرفتید» یا «با این آقا چنین برخوردی داشته باشید و او را محاکمه کنید». فقط و فقط در یک مقاله آمده است که «جریان لیبرالها از نظر فکری همیشه با مسائل جامعه مشکل داشتند که این مشکلات میتوانست منجر به انحراف شود». این مثل همان بحث «انحراف انقلاب» است که ما درباره آن مقاله نوشتیم.
*شما به دنبال حذف عناصر لیبرالی بودید که در دولت وقت (دولت مهندس بازرگان) حضور داشتند، یا نه؟
بله بودیم. ما آن زمان اعتقاد داشتیم که این دولت لیبرال نمیتواند اهداف انقلاب اسلامی را محقق کند. البته ما جریان مقابل آن را هم نقد میکردیم. یادتان باشد ما «حزب جمهوری اسلامی» را با همان معیاری که دولت مهندس بازرگان را نقد کردیم مورد انتقاد قرار دادیم. ما بر اساس همین موضوع رفتیم و راه سوم را گشودیم. چنین نبود که به دولت انتقاد داشته باشیم و بگوییم نمیتواند اهداف انقلاب را محقق کند، ولی جریان مقابل او میتواند. بدانید که اولین حملات سخت و فیزیکی به ما از جانب «حزب جمهوری اسلامی» و «سپاه» اتفاق افتاد. روزنامه «جمهوری اسلامی» منتسب به ارگان «حزب جمهوری اسلامی» همان ابتدا و حتی قبل از انتخابات مجلس خبرگان رهبری، سلسله مقالاتی را علیه ما نوشت که این مقالات ادامه داشت. آن روزنامه در آن مقالات هرچه خواست به ما نسبت داد که اگر بخواهید بعداً به تفصیل برای شما توضیح خواهم داد. علاوه بر این نیز، سپاه بیانیه صادر کرد و ما را به عنوان «منافق» و «التقاطی» محکوم کرد.
*در این میان یک پرانتز باز کنیم؛ قبل از آنکه این اتفاقات رخ بدهد، از شما دعوت میشود تا عضو «حزب جمهوری اسلامی» شوید. همچنین قبل از برگزاری انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی، به شما نامزدی هیاتهای موتلفه را پیشنهاد دادند. همینطور به شما پیشنهاد نامزدی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و نیز سپاه از حوزه انتخابیه شیراز ارائه میشود. اما شما این پیشنهادها را قبول نمیکنید. فکر میکنم شما بعداً ائتلافی را به رهبری دکتر سامی تشکیل دادید. چند گروه در این ائتلاف از جمله «جاما»، «جنبش آقای حبیبالله عاشوری» و همینطور چهرههایی مثل «آقای سیدجوادی» شرکت داشتند. در آن لیستی که تدوین کردید اسامی ویژهای مثل حضرتعالی، دکتر سامی، مهدی ابریشمچی، مسعود رجوی و… به چشم میخورد. اما آن لیست رای نمیآورد و درباره آن حتی روایاتی وجود دارد که به شما پیشنهادهایی برای قبول یک موقعیت دولتی ارائه شد. گویا «استانداری فارس» به شما پیشنهاد شد و شنیده شد که در وزارت جهاد کشاورزی نیز سمتی به شما پیشنهاد دادند. اما هیچکدام از این پیشنهادها را نپذیرفتید. اینجا دو سوال مطرح میشود. اول اینکه شما به دولت موقت ورود نکردید و حتی پیشنهادهایی را که از طرف مرحوم بازرگان شد قبول نکردید تا «انگ» لیبرال بودن به شما وارد نشود و بابت آن هزینه ندهید. دوم اینکه شما در میان فرمایشهای خودتان چند بار از واژه «رادیکال» استفاده کردید. این تصور برای من ساخته شد که قائل به این هستید که شما یک جریان رادیکال بودید و رادیکالی فکر میکردید. من هرچه گشتم تا ببینم که کنش رادیکالی شما کجا بوده، مصداقی را نیافتم. فکر میکنم که شاید شما بینش رادیکال داشتید، ولی کنش رادیکالی نداشتید. مخصوصاً در «جنبش مسلمانان مبارز» میانه ایستاده بودید که شاید نمود عینی همان «خط سومی» باشد که پیشتر به آن اشاره کردید. اما در این مقطعی که مجبور میشوید موضع خود را صریح اعلام کنید، سمپات شما و بخشی از هواداران که کنشگری رادیکالی داشتند و بی
خیر. واقعیت ندارد. ما در اینباره اولاً به هیچ وجه قبول نکردیم که ایشان (امیرانتظام) جاسوسی کرده است. در جریان ارتباطات «نهضت آزادی» با سفارتخانه بودیم و میدانستیم که آنان فقط برای تماس میروند، قبل از انقلاب هم چنین کارهایی میکردند و هیچوقت ابایی نداشتند. آنها میخواستند دولت آمریکا را آگاه کنند که شاه با این استبداد نمیتواند در ایران ثبات برقرار کند و این موضوع در نهایت به نفع «حزب توده» تمام میشود و «کمونیستها» برنده خواهند شد. بنابراین آنان (نهضت آزادی) با حسننیت به سفارتخانهها میرفتند و هیچ قصد سوئی نداشتند. ما در این موضوع هیچوقت تردید نکردیم. همان زمان هم برایمان روشن بود آقای امیرانتظام که با آقای مهندس بازرگان کار میکرد، در همان چارچوب ارتباطاتی داشته است. اما طبق آنچه در آن مقاله آمده و ایشان (امیرانتظام) هم به آن اشاره کرده، هیچوقت این مساله عنوان نشده که «کار خوبی کردید که ایشان را گرفتید» یا «با این آقا چنین برخوردی داشته باشید و او را محاکمه کنید». فقط و فقط در یک مقاله آمده است که «جریان لیبرالها از نظر فکری همیشه با مسائل جامعه مشکل داشتند که این مشکلات میتوانست منجر به انحراف شود». این مثل همان بحث «انحراف انقلاب» است که ما درباره آن مقاله نوشتیم.
*شما به دنبال حذف عناصر لیبرالی بودید که در دولت وقت (دولت مهندس بازرگان) حضور داشتند، یا نه؟
بله بودیم. ما آن زمان اعتقاد داشتیم که این دولت لیبرال نمیتواند اهداف انقلاب اسلامی را محقق کند. البته ما جریان مقابل آن را هم نقد میکردیم. یادتان باشد ما «حزب جمهوری اسلامی» را با همان معیاری که دولت مهندس بازرگان را نقد کردیم مورد انتقاد قرار دادیم. ما بر اساس همین موضوع رفتیم و راه سوم را گشودیم. چنین نبود که به دولت انتقاد داشته باشیم و بگوییم نمیتواند اهداف انقلاب را محقق کند، ولی جریان مقابل او میتواند. بدانید که اولین حملات سخت و فیزیکی به ما از جانب «حزب جمهوری اسلامی» و «سپاه» اتفاق افتاد. روزنامه «جمهوری اسلامی» منتسب به ارگان «حزب جمهوری اسلامی» همان ابتدا و حتی قبل از انتخابات مجلس خبرگان رهبری، سلسله مقالاتی را علیه ما نوشت که این مقالات ادامه داشت. آن روزنامه در آن مقالات هرچه خواست به ما نسبت داد که اگر بخواهید بعداً به تفصیل برای شما توضیح خواهم داد. علاوه بر این نیز، سپاه بیانیه صادر کرد و ما را به عنوان «منافق» و «التقاطی» محکوم کرد.
*در این میان یک پرانتز باز کنیم؛ قبل از آنکه این اتفاقات رخ بدهد، از شما دعوت میشود تا عضو «حزب جمهوری اسلامی» شوید. همچنین قبل از برگزاری انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی، به شما نامزدی هیاتهای موتلفه را پیشنهاد دادند. همینطور به شما پیشنهاد نامزدی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و نیز سپاه از حوزه انتخابیه شیراز ارائه میشود. اما شما این پیشنهادها را قبول نمیکنید. فکر میکنم شما بعداً ائتلافی را به رهبری دکتر سامی تشکیل دادید. چند گروه در این ائتلاف از جمله «جاما»، «جنبش آقای حبیبالله عاشوری» و همینطور چهرههایی مثل «آقای سیدجوادی» شرکت داشتند. در آن لیستی که تدوین کردید اسامی ویژهای مثل حضرتعالی، دکتر سامی، مهدی ابریشمچی، مسعود رجوی و… به چشم میخورد. اما آن لیست رای نمیآورد و درباره آن حتی روایاتی وجود دارد که به شما پیشنهادهایی برای قبول یک موقعیت دولتی ارائه شد. گویا «استانداری فارس» به شما پیشنهاد شد و شنیده شد که در وزارت جهاد کشاورزی نیز سمتی به شما پیشنهاد دادند. اما هیچکدام از این پیشنهادها را نپذیرفتید. اینجا دو سوال مطرح میشود. اول اینکه شما به دولت موقت ورود نکردید و حتی پیشنهادهایی را که از طرف مرحوم بازرگان شد قبول نکردید تا «انگ» لیبرال بودن به شما وارد نشود و بابت آن هزینه ندهید. دوم اینکه شما در میان فرمایشهای خودتان چند بار از واژه «رادیکال» استفاده کردید. این تصور برای من ساخته شد که قائل به این هستید که شما یک جریان رادیکال بودید و رادیکالی فکر میکردید. من هرچه گشتم تا ببینم که کنش رادیکالی شما کجا بوده، مصداقی را نیافتم. فکر میکنم که شاید شما بینش رادیکال داشتید، ولی کنش رادیکالی نداشتید. مخصوصاً در «جنبش مسلمانان مبارز» میانه ایستاده بودید که شاید نمود عینی همان «خط سومی» باشد که پیشتر به آن اشاره کردید. اما در این مقطعی که مجبور میشوید موضع خود را صریح اعلام کنید، سمپات شما و بخشی از هواداران که کنشگری رادیکالی داشتند و بی
نيروي سوم ايران
عملی شما را در حوزه رادیکالی میدیدند، به سازمان پیوستند. جریان جدیدی از نیروهای شما که تفکر رادیکالی داشتند اما کنش رادیکالی نداشتند، جریان دانشجویان خط امام(ره) را تشکیل دادند. «امت» شما که سمپات و نشریه شما بود، بعد از مدتی به زعم برخی «کساد» شد و خاصیت «جنبش مسلمانان مبارز» با ریزش نیروهایش از بین رفت. آیا با این موضوع موافق هستید؟
اصلاً چنین نیست. ابداً قبول ندارم. اول اینکه من نمیدانم تعریف خودتان از «رادیکال» را از کجا آوردید و چه تعریفی برای «رادیکالیسم» دارید که «رادیکالیسم» را در این دیدید که اگر مثلاً ما…
*رادیکالیسم به معنای آن اتفاقی که چند ماه قبل از سال ۱۳۶۰ (خرداد ۶۰) رخ میدهد و طی آن آقای حبیبالله پیمان به شدت از سازمان فاصله میگیرد و مواضع جدی اتخاذ میکند.
اینکه نفی رادیکالیسم است. این بدان معناست که حمایت از سازمان، رادیکالیسم است. آن زمان هر کسی که «برانداز» میشد رادیکال بود، اما من این را قبول ندارم. این تعریف اصلاً درست نیست.
*اقدام سازمان اصلاً رادیکالی نبود؟
اصلاً رادیکالی به این مفهوم نبود.
*حتی اینکه دست به اسلحه بردند…
نه.
*منظور تغییر فاز نظامی آنان است.
رادیکالیسم در تعریف تئوری خودش به معنای اهمیت دادن به تغییرات بنیادی اجتماعی است. فعلاً به حوزه سیاست مربوط نیست. شما وقتی میخواهید در مناسبات مالکانه- به عنوان مهمترین مناسبات- مالکیت خصوصی را در وسایل جمعی، اجتماعی کنید، یک کنش رادیکال مرتکب شدهاید؛ برای مثال وقتی بخواهید قدرت سیاسیای را که در یک فرد یا یک گروه نخبه متمرکز است به جامعه برگردانید و به کل جامعه این قدرت را منتقل و دموکراسی مستقیم ایجاد کنید، مرتکب یک کنش رادیکالی شدهاید. رادیکالیسم تغییرات اجتماعی را مشمول میشود.
*آیا در بحث کنش سیاسی شما…
ممکن است یک گروه علیه حکومتی دست به اسلحه ببرد و این اقدام اصلاً از نظر بینش رادیکال نباشد. مگر همه جریانها که قدرت را از یکدیگر با کودتا، انقلاب و جنگ چریکی میگیرند، به لحاظ اجتماعی رادیکال هستند؟ مگر تغییرات بنیادی در جامعه ایجاد میکنند؟ ما به لحاظ تغییرات اجتماعی همان زمان هم رادیکال بودیم.
*شما با این علم تعبیر «رادیکال» را قبول میکنید که تغییرات اجتماعی رخ بدهد؟
بله.
*شما در تعریف «رادیکال»، بحث تغییرات سیاسی و امنیتی در بستر جامعه را قبول ندارید؟
ما تغییرات سطح بالا را روبنا و سطحی میبینیم. تغییرات در حوزه سیاست که چیزی را تعیین نمیکند. گروههای انقلابی آمدهاند و به کرات کارهایی انجام دادهاند و هیچکسی…
*چرا شما در بیانیههای خودتان از سازمان فاصله گرفتید؟
چون ما اصلاً سازمان را قبول نداشتیم. ما سازمان را به عنوان تشکیلاتی که به سبب بینش خود جریان را رهبری کند، بنا بر دلایلی که داشتیم، قبول نداشتیم. البته اگر بخواهید دلایل خودمان را برای شما توضیح میدهم. ما از قبل انقلاب با آنان مرزبندی داشتیم، اما سازمان را در درون جامعه انقلابی تعریف میکردیم.
*شما حتی جایی «سپاه»، «حزب موتلفه اسلامی» و «حزب جمهوری اسلامی» را قبول نمیکنید اما سازمان را میپذیرید.
بله. اما اگر ما با سازمان یکی بودیم، قبل از انقلاب و در زمان پیروزی انقلاب اسلامی موجودیت جنبش (جنبش مسلمانان مبارز) را اعلام نمیکردیم. ما به خاطر همین تصمیم زمانی جنبش ایجاد کردیم که فقط منحصر به دوران قبل از انقلاب باشد تا از این طریق بتوانیم مبارزات را پس از افتهایی که کرده بود مجدداً تقویت کنیم. در آن دوران ضربههایی به سازمان مجاهدین و امثالهم وارد شده بود و همه دچار یک بحرانی شده بودند. ما در این دوران جنبش را ایجاد کردیم اما با این وجود قصد داشتیم اگر سازمان بعد از انشعاب «مارکسیستی» در بنیادهای فکری خودش تجدید نظر کند و عواملی را که این تناقضها را ایجاد کرده بود برطرف کند، با آنان یکی بشویم.
*آقای دکتر، این موضوع به دلیل آن نبود که تمایلات چپگونه و همچنین دغدغههای گفتمانی جامعه در آن عصر آرمانهای چپگرایانه بود؟ ما در آن دوره شاهد هستیم که هر تفکر چپی و هر دیدگاه اینچنینی، مورد استقبال قرار میگرفت. این اتفاقات شاید از دو جنبه برای شما مهم بود. اول آنکه دشمن مشترک، وحدت ایجاد میکند. شما جریان سیاسی مقابل خودتان را به لحاظ نظری، «حزب جمهوری اسلامی» و شاید «مرتجع» میدانستید یا شاید به «تمامیتخواهی» آنان اعتراض و انتقاد داشتید. این بدان معناست که رقبای سیاسی خودتان را چنین تعریف کرده بودید که آنان مخالفان و مانع اصلی عملیاتی شدن بینش سیاسی شما هستند. از طرف دیگر نیز مرزبندیهای شما با سازمان (سازمان مجاهدین خلق) و… قرابت بیشتری داشت.
اینطور نیست. موضوع واضح است. اطلاعات شما ناقص است و بسیاری از این اطلاعات را از خیلی جاها به صورت جستهگریخته گرفتهاید. ما با سازمان (سازمان مجاهدین خلق) اختلاف نظر فکری داشتیم، هرچن
عملی شما را در حوزه رادیکالی میدیدند، به سازمان پیوستند. جریان جدیدی از نیروهای شما که تفکر رادیکالی داشتند اما کنش رادیکالی نداشتند، جریان دانشجویان خط امام(ره) را تشکیل دادند. «امت» شما که سمپات و نشریه شما بود، بعد از مدتی به زعم برخی «کساد» شد و خاصیت «جنبش مسلمانان مبارز» با ریزش نیروهایش از بین رفت. آیا با این موضوع موافق هستید؟
اصلاً چنین نیست. ابداً قبول ندارم. اول اینکه من نمیدانم تعریف خودتان از «رادیکال» را از کجا آوردید و چه تعریفی برای «رادیکالیسم» دارید که «رادیکالیسم» را در این دیدید که اگر مثلاً ما…
*رادیکالیسم به معنای آن اتفاقی که چند ماه قبل از سال ۱۳۶۰ (خرداد ۶۰) رخ میدهد و طی آن آقای حبیبالله پیمان به شدت از سازمان فاصله میگیرد و مواضع جدی اتخاذ میکند.
اینکه نفی رادیکالیسم است. این بدان معناست که حمایت از سازمان، رادیکالیسم است. آن زمان هر کسی که «برانداز» میشد رادیکال بود، اما من این را قبول ندارم. این تعریف اصلاً درست نیست.
*اقدام سازمان اصلاً رادیکالی نبود؟
اصلاً رادیکالی به این مفهوم نبود.
*حتی اینکه دست به اسلحه بردند…
نه.
*منظور تغییر فاز نظامی آنان است.
رادیکالیسم در تعریف تئوری خودش به معنای اهمیت دادن به تغییرات بنیادی اجتماعی است. فعلاً به حوزه سیاست مربوط نیست. شما وقتی میخواهید در مناسبات مالکانه- به عنوان مهمترین مناسبات- مالکیت خصوصی را در وسایل جمعی، اجتماعی کنید، یک کنش رادیکال مرتکب شدهاید؛ برای مثال وقتی بخواهید قدرت سیاسیای را که در یک فرد یا یک گروه نخبه متمرکز است به جامعه برگردانید و به کل جامعه این قدرت را منتقل و دموکراسی مستقیم ایجاد کنید، مرتکب یک کنش رادیکالی شدهاید. رادیکالیسم تغییرات اجتماعی را مشمول میشود.
*آیا در بحث کنش سیاسی شما…
ممکن است یک گروه علیه حکومتی دست به اسلحه ببرد و این اقدام اصلاً از نظر بینش رادیکال نباشد. مگر همه جریانها که قدرت را از یکدیگر با کودتا، انقلاب و جنگ چریکی میگیرند، به لحاظ اجتماعی رادیکال هستند؟ مگر تغییرات بنیادی در جامعه ایجاد میکنند؟ ما به لحاظ تغییرات اجتماعی همان زمان هم رادیکال بودیم.
*شما با این علم تعبیر «رادیکال» را قبول میکنید که تغییرات اجتماعی رخ بدهد؟
بله.
*شما در تعریف «رادیکال»، بحث تغییرات سیاسی و امنیتی در بستر جامعه را قبول ندارید؟
ما تغییرات سطح بالا را روبنا و سطحی میبینیم. تغییرات در حوزه سیاست که چیزی را تعیین نمیکند. گروههای انقلابی آمدهاند و به کرات کارهایی انجام دادهاند و هیچکسی…
*چرا شما در بیانیههای خودتان از سازمان فاصله گرفتید؟
چون ما اصلاً سازمان را قبول نداشتیم. ما سازمان را به عنوان تشکیلاتی که به سبب بینش خود جریان را رهبری کند، بنا بر دلایلی که داشتیم، قبول نداشتیم. البته اگر بخواهید دلایل خودمان را برای شما توضیح میدهم. ما از قبل انقلاب با آنان مرزبندی داشتیم، اما سازمان را در درون جامعه انقلابی تعریف میکردیم.
*شما حتی جایی «سپاه»، «حزب موتلفه اسلامی» و «حزب جمهوری اسلامی» را قبول نمیکنید اما سازمان را میپذیرید.
بله. اما اگر ما با سازمان یکی بودیم، قبل از انقلاب و در زمان پیروزی انقلاب اسلامی موجودیت جنبش (جنبش مسلمانان مبارز) را اعلام نمیکردیم. ما به خاطر همین تصمیم زمانی جنبش ایجاد کردیم که فقط منحصر به دوران قبل از انقلاب باشد تا از این طریق بتوانیم مبارزات را پس از افتهایی که کرده بود مجدداً تقویت کنیم. در آن دوران ضربههایی به سازمان مجاهدین و امثالهم وارد شده بود و همه دچار یک بحرانی شده بودند. ما در این دوران جنبش را ایجاد کردیم اما با این وجود قصد داشتیم اگر سازمان بعد از انشعاب «مارکسیستی» در بنیادهای فکری خودش تجدید نظر کند و عواملی را که این تناقضها را ایجاد کرده بود برطرف کند، با آنان یکی بشویم.
*آقای دکتر، این موضوع به دلیل آن نبود که تمایلات چپگونه و همچنین دغدغههای گفتمانی جامعه در آن عصر آرمانهای چپگرایانه بود؟ ما در آن دوره شاهد هستیم که هر تفکر چپی و هر دیدگاه اینچنینی، مورد استقبال قرار میگرفت. این اتفاقات شاید از دو جنبه برای شما مهم بود. اول آنکه دشمن مشترک، وحدت ایجاد میکند. شما جریان سیاسی مقابل خودتان را به لحاظ نظری، «حزب جمهوری اسلامی» و شاید «مرتجع» میدانستید یا شاید به «تمامیتخواهی» آنان اعتراض و انتقاد داشتید. این بدان معناست که رقبای سیاسی خودتان را چنین تعریف کرده بودید که آنان مخالفان و مانع اصلی عملیاتی شدن بینش سیاسی شما هستند. از طرف دیگر نیز مرزبندیهای شما با سازمان (سازمان مجاهدین خلق) و… قرابت بیشتری داشت.
اینطور نیست. موضوع واضح است. اطلاعات شما ناقص است و بسیاری از این اطلاعات را از خیلی جاها به صورت جستهگریخته گرفتهاید. ما با سازمان (سازمان مجاهدین خلق) اختلاف نظر فکری داشتیم، هرچن
د همسویی فراوان دا
نيروي سوم ايران
شتیم. بر همین اساس نیز بعد از انقلاب به آنان پیشنهاد دادیم بیاییم همگی «یکی» شویم و یک «سازمان ملی» تشکیل بدهیم که آنان همان زمان چنین برداشتی را تحت عنوان «جنبش ملی مجاهدین» مطرح کردند. این پیشنهاد قبل از این اتفاقات داده شد. من شخصاً نزد آنان رفتم و پیشنهاد دادم که شما (سازمان مجاهدین خلق) با ما و سایر گروههای چپ یک جنبش وسیعتر یا به تعبیری «ملی» تشکیل بدهیم. اما ایشان رفتند و قبل از آنکه صحبتها را به صورت جدیتر دنبال کنیم، فردای همان روز بحث جنبش ملی مجاهدین را مطرح کردند (از این موضوع بگذریم).
ما بعد از این اتفاقات و با وجود این موضوعات در انتخابات خبرگان، با همه از جمله سازمان ائتلاف کردیم. اعتقاد داشتیم که آنان (سازمان مجاهدین خلق) باید در خانواده انقلاب باشند و بمانند. من حتی در شورای انقلاب پیشنهاد دادم که باید نماینده سازمان نیز حضور پیدا کند. من این پیشنهاد را هم در پاریس به امام(ره) گفتم و هم در پیشنهاد کتبی به شورای انقلاب ارائه کردم. ما حتی علاوه بر سازمان مجاهدین نظرمان این بود که «فداییان اسلام» و اقوام- همچون «کردها»- نیز حضور داشته باشند.
بنابراین ما هیچ جهتی با آنان نداشتیم. اما بعداً زمانی رسید که رویکرد براندازی آنان جدی شد. ما همان زمان به آنان (سازمان مجاهدین خلق) اعلام کردیم که ما بنای درافتادن با این نظام (جمهوری اسلامی) را نداریم. به آنان گفتیم که از نظر راهبردی اعتقادی به این کار شما نداریم. شما باید به مبارزه سیاسی خودتان ادامه بدهید و این مبارزه را در جامعه داشته باشید. اجازه بدهید این فضا تداوم پیدا کند. شما میتوانید با مردم کار کنید، تشکیلات خودتان را دایر کنید تا ببینیم در آینده چه کاری میتوان انجام داد.
ما با موضع «درگیری» و «براندازی» و «آنتاگونیستی» آنان (سازمان مجاهدین خلق) نسبت به نظام (جمهوری اسلامی) مخالف بودیم و بارها این مساله را اعلام کردیم و به آنان گفتیم که این مبارزه محکوم به شکست است و شما بستر فعالیتهای خودتان را از دست میدهید. من به مسعود رجوی بارها گفتم شماً قطعا شکست خواهید خورد و اگر همه هم با شما همکاری کنند، باز شکست شما قطعی است و این کار سرانجامی نخواهد داشت.
همه ما در جامعه به یک بستر نیمه دموکراتیک نیاز داریم تا بتوانیم با مردم گفتوگو و صحبت کنیم. ما الان میتوانیم در جامعه همینطور به مساجد برویم و سخنرانی کنیم و حرف بزنیم.
من به رجوی گفتم با این کار فضاها بسته میشود. همان زمان گفتم که ما امروز در کارخانهها راه داریم. میتوانیم به روستاها برویم. ما امروز نشریه داریم و شما هم نشریه دارید. من به مسعود رجوی گفتم با کاری که شما میخواهید انجام بدهید تمامی این راهها و نشریات بسته خواهند شد. حالا چه چیزی به دست میآورید؟ آیا قدرت به دست میآورید؟ به او گفتم شما دچار توهم هستید. گفتم شما روی خودتان غلط حساب میکنید. چنین چیزی نمیتواند برابر آن بهمن مقاومت کند و شما با این کار اندک فرصت دموکراتیک را از دست خودتان و دیگران میگیرید. ما همان زمان با این اقدامات مخالف بودیم. حتی در همان دوره ائتلافی که با سازمان مجاهدین خلق داشتیم، این گفتوگوها جدیتر شد. من همان زمان متوجه شدم که آنان (سازمان مجاهدین خلق) به هیچوجه حاضر نیستند در این راهبرد خودشان- اصلاً اینجا بحث مسائل بنیادی مطرح نیست- تجدید نظر کنند.
*اشتراکات شما با سازمان مجاهدین خلق چه بود که شما را به اینجا رساند تا با سازمان ائتلاف کنید؟
آنان «سوسیالیسم» و به لحاظ اعتقادی «عدالتخواه» بودند. آنان «دموکراسی» را قبول داشتند. ما اشتراکاتی در کلیات داشتیم (حالا اشتراکات ما در مبانی بماند). سازمان- به اصطلاح خودشان- نخبهگرا بود و به زعم خودشان، در میان سایر جریانها پیشتاز بود و بر اساس همین دیدگاه بقیه را نسبت به خودشان پاییندست میدیدند. این از جمله مشکلاتی بود که ما با سازمان داشتیم- پیش خودمان- نگران بودیم که این مشکلات در آینده نیز اثرگذار باشد. این بدان معناست که اگر آنان (سازمان مجاهدین خلق) پیروز میشدند، شبیه به جریاناتی در کامبوج یا هر جای دیگری رفتار میکردند. آنان فقط خودشان…
*شبیه «خمرهای سرخ»؟
شبیه آنان یا شاید تعدیلشده این نمونه. آنان (سازمان مجاهدین خلق) برای غیرخودشان اصلاً جایگاهی قائل نمیشدند. آنان میگفتند که ما نوک پیکان پیشتازی و تکامل هستیم. طبعاً کسی که خودش را نوک پیکان میداند درباره دیگران چنین تصوری دارد که از تاریخ عقب ماندهاند و باید دنبال ما راه بیفتند.
*چرا عضویت در شورای انقلاب را نپذیرفتید؟
اجازه دهید ابتدا یک به یک موضوعات را پاسخ بدهیم. بنابراین نرفتن ما با آنان (سازمان مجاهدین خلق) به دلیل کلیت رویکرد رادیکال آنان نسبت به مسائل جامعه نبود. ما خودمان را از آنان جدا کردیم و دلیل کارمان راهبرد آنان در بحث «براندازی» بود؛ آ
نيروي سوم ايران
شتیم. بر همین اساس نیز بعد از انقلاب به آنان پیشنهاد دادیم بیاییم همگی «یکی» شویم و یک «سازمان ملی» تشکیل بدهیم که آنان همان زمان چنین برداشتی را تحت عنوان «جنبش ملی مجاهدین» مطرح کردند. این پیشنهاد قبل از این اتفاقات داده شد. من شخصاً نزد آنان رفتم و پیشنهاد دادم که شما (سازمان مجاهدین خلق) با ما و سایر گروههای چپ یک جنبش وسیعتر یا به تعبیری «ملی» تشکیل بدهیم. اما ایشان رفتند و قبل از آنکه صحبتها را به صورت جدیتر دنبال کنیم، فردای همان روز بحث جنبش ملی مجاهدین را مطرح کردند (از این موضوع بگذریم).
ما بعد از این اتفاقات و با وجود این موضوعات در انتخابات خبرگان، با همه از جمله سازمان ائتلاف کردیم. اعتقاد داشتیم که آنان (سازمان مجاهدین خلق) باید در خانواده انقلاب باشند و بمانند. من حتی در شورای انقلاب پیشنهاد دادم که باید نماینده سازمان نیز حضور پیدا کند. من این پیشنهاد را هم در پاریس به امام(ره) گفتم و هم در پیشنهاد کتبی به شورای انقلاب ارائه کردم. ما حتی علاوه بر سازمان مجاهدین نظرمان این بود که «فداییان اسلام» و اقوام- همچون «کردها»- نیز حضور داشته باشند.
بنابراین ما هیچ جهتی با آنان نداشتیم. اما بعداً زمانی رسید که رویکرد براندازی آنان جدی شد. ما همان زمان به آنان (سازمان مجاهدین خلق) اعلام کردیم که ما بنای درافتادن با این نظام (جمهوری اسلامی) را نداریم. به آنان گفتیم که از نظر راهبردی اعتقادی به این کار شما نداریم. شما باید به مبارزه سیاسی خودتان ادامه بدهید و این مبارزه را در جامعه داشته باشید. اجازه بدهید این فضا تداوم پیدا کند. شما میتوانید با مردم کار کنید، تشکیلات خودتان را دایر کنید تا ببینیم در آینده چه کاری میتوان انجام داد.
ما با موضع «درگیری» و «براندازی» و «آنتاگونیستی» آنان (سازمان مجاهدین خلق) نسبت به نظام (جمهوری اسلامی) مخالف بودیم و بارها این مساله را اعلام کردیم و به آنان گفتیم که این مبارزه محکوم به شکست است و شما بستر فعالیتهای خودتان را از دست میدهید. من به مسعود رجوی بارها گفتم شماً قطعا شکست خواهید خورد و اگر همه هم با شما همکاری کنند، باز شکست شما قطعی است و این کار سرانجامی نخواهد داشت.
همه ما در جامعه به یک بستر نیمه دموکراتیک نیاز داریم تا بتوانیم با مردم گفتوگو و صحبت کنیم. ما الان میتوانیم در جامعه همینطور به مساجد برویم و سخنرانی کنیم و حرف بزنیم.
من به رجوی گفتم با این کار فضاها بسته میشود. همان زمان گفتم که ما امروز در کارخانهها راه داریم. میتوانیم به روستاها برویم. ما امروز نشریه داریم و شما هم نشریه دارید. من به مسعود رجوی گفتم با کاری که شما میخواهید انجام بدهید تمامی این راهها و نشریات بسته خواهند شد. حالا چه چیزی به دست میآورید؟ آیا قدرت به دست میآورید؟ به او گفتم شما دچار توهم هستید. گفتم شما روی خودتان غلط حساب میکنید. چنین چیزی نمیتواند برابر آن بهمن مقاومت کند و شما با این کار اندک فرصت دموکراتیک را از دست خودتان و دیگران میگیرید. ما همان زمان با این اقدامات مخالف بودیم. حتی در همان دوره ائتلافی که با سازمان مجاهدین خلق داشتیم، این گفتوگوها جدیتر شد. من همان زمان متوجه شدم که آنان (سازمان مجاهدین خلق) به هیچوجه حاضر نیستند در این راهبرد خودشان- اصلاً اینجا بحث مسائل بنیادی مطرح نیست- تجدید نظر کنند.
*اشتراکات شما با سازمان مجاهدین خلق چه بود که شما را به اینجا رساند تا با سازمان ائتلاف کنید؟
آنان «سوسیالیسم» و به لحاظ اعتقادی «عدالتخواه» بودند. آنان «دموکراسی» را قبول داشتند. ما اشتراکاتی در کلیات داشتیم (حالا اشتراکات ما در مبانی بماند). سازمان- به اصطلاح خودشان- نخبهگرا بود و به زعم خودشان، در میان سایر جریانها پیشتاز بود و بر اساس همین دیدگاه بقیه را نسبت به خودشان پاییندست میدیدند. این از جمله مشکلاتی بود که ما با سازمان داشتیم- پیش خودمان- نگران بودیم که این مشکلات در آینده نیز اثرگذار باشد. این بدان معناست که اگر آنان (سازمان مجاهدین خلق) پیروز میشدند، شبیه به جریاناتی در کامبوج یا هر جای دیگری رفتار میکردند. آنان فقط خودشان…
*شبیه «خمرهای سرخ»؟
شبیه آنان یا شاید تعدیلشده این نمونه. آنان (سازمان مجاهدین خلق) برای غیرخودشان اصلاً جایگاهی قائل نمیشدند. آنان میگفتند که ما نوک پیکان پیشتازی و تکامل هستیم. طبعاً کسی که خودش را نوک پیکان میداند درباره دیگران چنین تصوری دارد که از تاریخ عقب ماندهاند و باید دنبال ما راه بیفتند.
*چرا عضویت در شورای انقلاب را نپذیرفتید؟
اجازه دهید ابتدا یک به یک موضوعات را پاسخ بدهیم. بنابراین نرفتن ما با آنان (سازمان مجاهدین خلق) به دلیل کلیت رویکرد رادیکال آنان نسبت به مسائل جامعه نبود. ما خودمان را از آنان جدا کردیم و دلیل کارمان راهبرد آنان در بحث «براندازی» بود؛ آ
برای دفتر پیشنهاد شدید.
من اطلاعی ندارم.
*اگر اطلاع داشتید این پیشنها
نيروي سوم ايران
د را قبول میکردید؟
مطمئن نیستم که میپذیرفتم.
*اگر به ۱۳ آبان ۱۳۵۷ برگردیم، از اقدام دانشجویان خط امام(ره) در تسخیر سفارت آمریکا در نشریه امت مجدداً حمایت میکنید؟
نه با آن امیدی که به آنان داشتم. من آن خوشبینیای را که قبلاً داشتم امروز ندارم. وقتی دانشجویان خط امام(ره) آن کار (تسخیر سفارت آمریکا) را کردند، من اگرچه اعتقاد داشتم که دولت مهندس بازرگان در تحقق «آزادی و برابری و…» میتوانند سد راه باشند- ما به این موضوع نقد داریم و این انتقادات را دو بار دیگر هم جواب دادیم- اما این مانع از آن نبود که تاثیر و تفاوت این بینش را نبینیم که دوستان نهضت آزادی و دولت مهندس بازرگان کاری جز تحویل بقایای حکومت شاه به دولت جدید نداشتند و کاری نمیکردند؛ از این رو جامعه به عنوان یک جامعه انقلابی اصلاً قابل قیاس با یک جامعه عادی نیست. نیروهای اجتماعی به دلیل اینکه سالها در بند بودند و آرزوهایی داشتند با سقف آرزوهایشان به میدان آمده بودند و همه چیز را حداکثری میخواستند. کارگر، دهقان، روشنفکر، چپ و راست و… همه به دنبال آرزوهایشان هستند.
طبعاً شما در این شرایط نمیتوانید بگویید که صبر کن! این مثل آن است که در مدرسه به بچهها بگویید ساکت بنشینید، صبر کنید تا من بگویم چهکار کنید! جامعه به این حرفها گوش نمیدهد. بزرگترین ایراد ما به دولت موقت از این زاویه بود که شما برای یک دوره گذار انقلابی، هیچ برنامه و برخورد درست انقلابیای ندارید. این برخورد منفعلانه شدید جامعه را به طرف هرجومرج برده بود و اعتقاد داشتیم که این هرجومرج زمینهساز دیکتاتوری است. ما این انتقادات را مینوشتیم. این بحثها اتفاقاً همیشه بین ما مطرح بود که همیشه خطر دیکتاتوری بسیار نزدیک است و میگفتیم افسری به نام نجات جمهوری اسلامی میآید و کودتا میکند. ما بیشتر به این موضوع اشاره میکردیم.
البته برخی در این خصوص به بعضی از شخصیتها اشاراتی داشتند ولی فکر نمیکردیم که اتفاقات اینچنین رقم زده شود. ما فکر میکردیم یک ارتش باید این کار را انجام بدهد ولی در عمل اتفاقات به شکل دیگری رخ داد. خلاصه ما اعتقاد داشتیم که دولت نباید چنین برخورد میکرد. آنان یا نباید از ابتدا مسئولیت را قبول میکردند یا اینکه اقداماتی را مناسب نیاز جامعه انجام میدادند تا جامعه قابل کنترل باشد. مسائل زیادی در اینباره وجود داشت؛ از جمله مسائل اقوام، کارگران و کارخانهها، روستاییان، دهقانان و… که هر کدام مهم بودند.
دولت میخواست نسبت به این مسائل چه اقداماتی انجام بدهد؟ همه جا آشوب بود. این آشوب مانند همان آشوبی بود که در دوران مشروطه باعث آمدن «رضاشاه» شد یا همینطور «روحانیت» از آن استفاده کرد. به هر حال مملکت دچار هرجومرج بود، امکان داشت کشور به هر سمتی برود و حتی جنگ اتفاق افتاد که هرجومرجها را تشدید کرد. البته این هرجومرج و اتفاقات قبل از جنگ آغاز شده بود.
*یکی از شاخصههایی که هنوز با جریان شما از آن زمان باقی مانده، همین مساله ضدیت با روحانیت است؟
بله این اتفاقات رخ داد. اما اجازه دهید به همان سوال قبلی برگردیم. ما تضاد «آنتاگونیستی» با «لیبرالسیم» به آن معنا نداشتیم، بلکه «لیبرالیسم» را در مقام دولت یک مزاحم برای ضرورتهای دوره گذار دیدیم که باید هر دولت انقلابی در دوران گذار انجام دهد تا بتواند شرایط را کنترل و مهار کند. ما اعتقاد داریم که در دوره گذار باید یکسری اقدامات انقلابی و اصلاحات انجام گیرد تا بتواند جامعه را به سمت و سوی خودش جلب کند و امیدوار نگه دارد و مشارکت آنان را همچنان در جامعه داشته باشد. اما در این دوره جامعه دچار انفعال شد.
*از اشغال سفارت آمریکا و سقوط دولت بازرگان چقدر خوشحال شدید؟
من میخواهم همین مساله را برای شما بازگو کنم. وقتی سفارت اشغال شد دوباره جامعه هیجان پیدا کرد که ما گفتیم از این لحاظ دوباره روحیه مردم برگشته است. بنابراین یک اعلامیه خطاب به دانشجویان خط امام(ره) صادر کردیم و گفتیم که این اقدام شما اثر روحی بر جامعه گذاشته است و مردم دوباره به آینده انقلاب امیدوار شدهاند.
*شما این اتفاق را «انقلاب دوم» میدانستید؟
خیر. حرفهای من معنای خودش را دارد. من اصلاً این اقدام (اشغال سفارت) را عنوان «انقلاب دوم» نامگذاری نکردم. من گفتم که جامعه امیدوار شده و حالا شما سعی کنید با این امیدواری اتحادی برای جریان «چپ انقلابی» در جهت تحقق اهداف انقلاب ایجاد شود تا این ازهمگسستگی از بین برود و همه نیروها یکی شوند. من گفتم شما باید چنین موقعیتی را فراهم کنید. خاطرم هست که این بیانیه در همان روزهای اول صادر شد، اما بعد دیدیم که این موضوع وارد ماجراهای خاصی شد و ما به کلی با این موضوع کاری نداشتیم، چراکه موضوع به سمت دیگری رفت.
البته ما جایی اعلام کردیم که چرا
من اطلاعی ندارم.
*اگر اطلاع داشتید این پیشنها
نيروي سوم ايران
د را قبول میکردید؟
مطمئن نیستم که میپذیرفتم.
*اگر به ۱۳ آبان ۱۳۵۷ برگردیم، از اقدام دانشجویان خط امام(ره) در تسخیر سفارت آمریکا در نشریه امت مجدداً حمایت میکنید؟
نه با آن امیدی که به آنان داشتم. من آن خوشبینیای را که قبلاً داشتم امروز ندارم. وقتی دانشجویان خط امام(ره) آن کار (تسخیر سفارت آمریکا) را کردند، من اگرچه اعتقاد داشتم که دولت مهندس بازرگان در تحقق «آزادی و برابری و…» میتوانند سد راه باشند- ما به این موضوع نقد داریم و این انتقادات را دو بار دیگر هم جواب دادیم- اما این مانع از آن نبود که تاثیر و تفاوت این بینش را نبینیم که دوستان نهضت آزادی و دولت مهندس بازرگان کاری جز تحویل بقایای حکومت شاه به دولت جدید نداشتند و کاری نمیکردند؛ از این رو جامعه به عنوان یک جامعه انقلابی اصلاً قابل قیاس با یک جامعه عادی نیست. نیروهای اجتماعی به دلیل اینکه سالها در بند بودند و آرزوهایی داشتند با سقف آرزوهایشان به میدان آمده بودند و همه چیز را حداکثری میخواستند. کارگر، دهقان، روشنفکر، چپ و راست و… همه به دنبال آرزوهایشان هستند.
طبعاً شما در این شرایط نمیتوانید بگویید که صبر کن! این مثل آن است که در مدرسه به بچهها بگویید ساکت بنشینید، صبر کنید تا من بگویم چهکار کنید! جامعه به این حرفها گوش نمیدهد. بزرگترین ایراد ما به دولت موقت از این زاویه بود که شما برای یک دوره گذار انقلابی، هیچ برنامه و برخورد درست انقلابیای ندارید. این برخورد منفعلانه شدید جامعه را به طرف هرجومرج برده بود و اعتقاد داشتیم که این هرجومرج زمینهساز دیکتاتوری است. ما این انتقادات را مینوشتیم. این بحثها اتفاقاً همیشه بین ما مطرح بود که همیشه خطر دیکتاتوری بسیار نزدیک است و میگفتیم افسری به نام نجات جمهوری اسلامی میآید و کودتا میکند. ما بیشتر به این موضوع اشاره میکردیم.
البته برخی در این خصوص به بعضی از شخصیتها اشاراتی داشتند ولی فکر نمیکردیم که اتفاقات اینچنین رقم زده شود. ما فکر میکردیم یک ارتش باید این کار را انجام بدهد ولی در عمل اتفاقات به شکل دیگری رخ داد. خلاصه ما اعتقاد داشتیم که دولت نباید چنین برخورد میکرد. آنان یا نباید از ابتدا مسئولیت را قبول میکردند یا اینکه اقداماتی را مناسب نیاز جامعه انجام میدادند تا جامعه قابل کنترل باشد. مسائل زیادی در اینباره وجود داشت؛ از جمله مسائل اقوام، کارگران و کارخانهها، روستاییان، دهقانان و… که هر کدام مهم بودند.
دولت میخواست نسبت به این مسائل چه اقداماتی انجام بدهد؟ همه جا آشوب بود. این آشوب مانند همان آشوبی بود که در دوران مشروطه باعث آمدن «رضاشاه» شد یا همینطور «روحانیت» از آن استفاده کرد. به هر حال مملکت دچار هرجومرج بود، امکان داشت کشور به هر سمتی برود و حتی جنگ اتفاق افتاد که هرجومرجها را تشدید کرد. البته این هرجومرج و اتفاقات قبل از جنگ آغاز شده بود.
*یکی از شاخصههایی که هنوز با جریان شما از آن زمان باقی مانده، همین مساله ضدیت با روحانیت است؟
بله این اتفاقات رخ داد. اما اجازه دهید به همان سوال قبلی برگردیم. ما تضاد «آنتاگونیستی» با «لیبرالسیم» به آن معنا نداشتیم، بلکه «لیبرالیسم» را در مقام دولت یک مزاحم برای ضرورتهای دوره گذار دیدیم که باید هر دولت انقلابی در دوران گذار انجام دهد تا بتواند شرایط را کنترل و مهار کند. ما اعتقاد داریم که در دوره گذار باید یکسری اقدامات انقلابی و اصلاحات انجام گیرد تا بتواند جامعه را به سمت و سوی خودش جلب کند و امیدوار نگه دارد و مشارکت آنان را همچنان در جامعه داشته باشد. اما در این دوره جامعه دچار انفعال شد.
*از اشغال سفارت آمریکا و سقوط دولت بازرگان چقدر خوشحال شدید؟
من میخواهم همین مساله را برای شما بازگو کنم. وقتی سفارت اشغال شد دوباره جامعه هیجان پیدا کرد که ما گفتیم از این لحاظ دوباره روحیه مردم برگشته است. بنابراین یک اعلامیه خطاب به دانشجویان خط امام(ره) صادر کردیم و گفتیم که این اقدام شما اثر روحی بر جامعه گذاشته است و مردم دوباره به آینده انقلاب امیدوار شدهاند.
*شما این اتفاق را «انقلاب دوم» میدانستید؟
خیر. حرفهای من معنای خودش را دارد. من اصلاً این اقدام (اشغال سفارت) را عنوان «انقلاب دوم» نامگذاری نکردم. من گفتم که جامعه امیدوار شده و حالا شما سعی کنید با این امیدواری اتحادی برای جریان «چپ انقلابی» در جهت تحقق اهداف انقلاب ایجاد شود تا این ازهمگسستگی از بین برود و همه نیروها یکی شوند. من گفتم شما باید چنین موقعیتی را فراهم کنید. خاطرم هست که این بیانیه در همان روزهای اول صادر شد، اما بعد دیدیم که این موضوع وارد ماجراهای خاصی شد و ما به کلی با این موضوع کاری نداشتیم، چراکه موضوع به سمت دیگری رفت.
البته ما جایی اعلام کردیم که چرا
نان قطعاً میخواستند دست به اسلحه بب
نيروي سوم ايران
رند که ناگزیر این اتفاق هم رخ داد. ما با این اتفاقات مخالف بودیم.
*آیا از نیروهای شما افرادی به سازمان مجاهدین خلق ملحق شدند؟
خیر. از زمانی که شرایط تغییر کرد و به لحاظ سیاسی یک قطببندی به وجود آمد و به دفتر ما حملاتی صورت گرفت- آن زمان حملات زیادی به جنبش شد و نیروهای زیادی در شهرستانها زمان فروش «امت» مورد حمله قرار گرفتند- تعدادی از نیروهای ما آمدند گفتند که ما هم مثل سازمان مجاهدین خلق مقاومت کنیم. ما اعتقاد نداشتیم که باید با نیروها درگیر شویم، اما ادامه این وضع- حمله به دفاتر- در نهایت باعث تعطیلی دفاتر ما شد. تعطیلی دفاتر سبب شد برخی از نیروها بگویند که پیشنهاد مقاومت درست بود و ما باید همان راه را میرفتیم. اما ما باز قبول نکردیم. چنین استدلالی داشتیم که مقاومت در این شرایط جواب نمیدهد. جمع کوچکی از همین نیروها که پیشنهاد مقاومت را مطرح کرده بودند، سرانجام تصمیم گرفتند به عراق- پس از آنکه اعضای سازمان مجاهدین رفتند- بروند. من همان زمان بارها به آنان گفتم که شما اشتباه میکنید و حتی قادر نخواهید بود با آنان (سازمان مجاهدین خلق) بمانید. من تربیت آنان (جداشدههای جنبش مسلمانان مبارز) را میدانستم؛ آنان افرادی بودند که مستقل تربیت شده بودند.
*شاخصترین چهره نیروهای جداشده جنبش چه کسی بود؟
شما اسامی آنان را نمیدانید. آنان شاخص نبودند. کسانی که بیرون رفتند، اگرچه آن زمان فعال و دانشجویان فارغالتحصیل و پویایی بودند، اما نامشان را شما الان نمیدانید. ما با شناختی که از افراد درونسازمانی داشتیم و اینکه انضباط «لنینی» خیلی سختی در میانشان (جنبش مسلمانان مبارز) است، میدانستیم که آنان (جداشدههای جنبش) نمیتوانند هر موضوعی را چشمبسته بپذیرند. اما به هر حال آنان به بغداد رفتند. مدتی آنجا ماندند و به همان دلیلی که میدانستیم «مسالهدار» شدند. چون نمیخواستند که چشمبسته اطاعت کنند. آنان سرانجام هم برای بیرون آمدن مجبور شدند یکی دو سال در قرنطینه بمانند و با هزاران سختی «صلیب سرخ» بیرونشان آورد. اینجا ما به طرف جمهوری هیچکسی را نداشتیم. به یاد میآورم یک نفر پس از مدت کوتاهی که از ما فاصله گرفت پست گرفت. یک نفر دیگر هم که اتفاقاً شاخص بود بعداً رفت گرایش حوزوی پیدا کرد، بعد دور زد و دور زد و امروز به «لیبرال دموکراسی» خیلی قوی برگشته است، تفکری به شدت حوزوی دارد و اکنون فرد بسیار مترقیای است.
ما کسی را نداریم که عضو حزب جمهوری اسلامی شده باشد. همچنین هیچکسی از ما به مجاهدین انقلاب ملحق نشده است. این را یادتان باشد و بدانید که حتی یک نمونه هم پیدا نخواهید کرد و این خیلی مهم است. البته در مورد سازمان مجاهدین خلق موضوع متفاوت است؛ همان زمان که مجاهدین خلق در ایران بودند، نیروهای زیادی از آنان به ما پیوستند. دلیل الحاق این نیروها به ما همان مواضعی بود که داشتیم.
*چرا پیشنهاد شورای انقلاب را قبول نکردید؟
زمانی که شورای انقلاب به من پیشنهاد شد، اولاً از ابتدا من شرطی نگذاشتم، ثانیاً دلیل اصلی مخالفت، دیگران و آن طرفیها بود. البته مشخص و روشن است که چه کسانی از ابتدا با من مخالف بودند. آقای مطهری از همان ابتدا میگفتند که ما «مارکسیسمزده» هستیم. ایشان این دید را نسبت به ما داشتند.
*مارکسیسمزده بودید؟
آنها میگفتند که ما مارکسیسمزده هستیم.
*خودتان این را قبول داشتید؟
ما که الان وارد این بحث نمیشویم. اگر بخواهیم بحث کنیم همه صحبتها نیمهکاره باقی میمانند. ما با اکثر چهرههایی چون آقایان هاشمیرفسنجانی و باهنر در مباحث فکری همکاری داشتیم و حتی کتابهای من (از جمله «مالکیت، کار و سرمایه در اسلام» و «فلسفه تاریخ» و…) را چاپ و تایید کردند- این اتفاقات مربوط به قبل از ماجرای انشعاب مارکسیستی سازمان مجاهدین خلق است-، اما بعد از آن اتفاقات -ماجرای انشعاب- همین آقایان آمدند و گفتند که این کتابها مارکسیستی است. این نشان میداد که تاثیر اختلافات گسترده بوده است و آقایان (شهید مطهری، باهنر، هاشمیرفسنجانی و…) از ما فاصله گرفتند.
خلاصه اینکه میخواهم بگویم از ابتدا در شورای انقلاب نبودم، اما بعداً آقای طالقانی میپرسند که چرا فلانی- من- نیست و به اصرار ایشان مرا دعوت میکنند. من همان زمان دعوت را پذیرفتم و به شورای انقلاب رفتم. البته شروطی را هم به شورای انقلاب ارائه کردم. یکی از شروطی که پیشنهاد داده بودم اصلاح ساختاری شورای انقلاب و یکی هم درباره «مصادره کارخانهها» بود که جز کارخانههایی که مالکان آن از کشور رفتهاند مصادرهای انجام نشود تا «تولید» متوقف نشود. چون اینچنین نبود که برویم همه جا را بگیریم و هرجومرج رخ دهد. شرط سوم من این بود که «اراضی شهری» از دستاندازی عناصر دور بماند و برای شهرها باشند، چون این نگرانی وجود داشت که چنین اتفاقی رقم زده شود. ه
نيروي سوم ايران
رند که ناگزیر این اتفاق هم رخ داد. ما با این اتفاقات مخالف بودیم.
*آیا از نیروهای شما افرادی به سازمان مجاهدین خلق ملحق شدند؟
خیر. از زمانی که شرایط تغییر کرد و به لحاظ سیاسی یک قطببندی به وجود آمد و به دفتر ما حملاتی صورت گرفت- آن زمان حملات زیادی به جنبش شد و نیروهای زیادی در شهرستانها زمان فروش «امت» مورد حمله قرار گرفتند- تعدادی از نیروهای ما آمدند گفتند که ما هم مثل سازمان مجاهدین خلق مقاومت کنیم. ما اعتقاد نداشتیم که باید با نیروها درگیر شویم، اما ادامه این وضع- حمله به دفاتر- در نهایت باعث تعطیلی دفاتر ما شد. تعطیلی دفاتر سبب شد برخی از نیروها بگویند که پیشنهاد مقاومت درست بود و ما باید همان راه را میرفتیم. اما ما باز قبول نکردیم. چنین استدلالی داشتیم که مقاومت در این شرایط جواب نمیدهد. جمع کوچکی از همین نیروها که پیشنهاد مقاومت را مطرح کرده بودند، سرانجام تصمیم گرفتند به عراق- پس از آنکه اعضای سازمان مجاهدین رفتند- بروند. من همان زمان بارها به آنان گفتم که شما اشتباه میکنید و حتی قادر نخواهید بود با آنان (سازمان مجاهدین خلق) بمانید. من تربیت آنان (جداشدههای جنبش مسلمانان مبارز) را میدانستم؛ آنان افرادی بودند که مستقل تربیت شده بودند.
*شاخصترین چهره نیروهای جداشده جنبش چه کسی بود؟
شما اسامی آنان را نمیدانید. آنان شاخص نبودند. کسانی که بیرون رفتند، اگرچه آن زمان فعال و دانشجویان فارغالتحصیل و پویایی بودند، اما نامشان را شما الان نمیدانید. ما با شناختی که از افراد درونسازمانی داشتیم و اینکه انضباط «لنینی» خیلی سختی در میانشان (جنبش مسلمانان مبارز) است، میدانستیم که آنان (جداشدههای جنبش) نمیتوانند هر موضوعی را چشمبسته بپذیرند. اما به هر حال آنان به بغداد رفتند. مدتی آنجا ماندند و به همان دلیلی که میدانستیم «مسالهدار» شدند. چون نمیخواستند که چشمبسته اطاعت کنند. آنان سرانجام هم برای بیرون آمدن مجبور شدند یکی دو سال در قرنطینه بمانند و با هزاران سختی «صلیب سرخ» بیرونشان آورد. اینجا ما به طرف جمهوری هیچکسی را نداشتیم. به یاد میآورم یک نفر پس از مدت کوتاهی که از ما فاصله گرفت پست گرفت. یک نفر دیگر هم که اتفاقاً شاخص بود بعداً رفت گرایش حوزوی پیدا کرد، بعد دور زد و دور زد و امروز به «لیبرال دموکراسی» خیلی قوی برگشته است، تفکری به شدت حوزوی دارد و اکنون فرد بسیار مترقیای است.
ما کسی را نداریم که عضو حزب جمهوری اسلامی شده باشد. همچنین هیچکسی از ما به مجاهدین انقلاب ملحق نشده است. این را یادتان باشد و بدانید که حتی یک نمونه هم پیدا نخواهید کرد و این خیلی مهم است. البته در مورد سازمان مجاهدین خلق موضوع متفاوت است؛ همان زمان که مجاهدین خلق در ایران بودند، نیروهای زیادی از آنان به ما پیوستند. دلیل الحاق این نیروها به ما همان مواضعی بود که داشتیم.
*چرا پیشنهاد شورای انقلاب را قبول نکردید؟
زمانی که شورای انقلاب به من پیشنهاد شد، اولاً از ابتدا من شرطی نگذاشتم، ثانیاً دلیل اصلی مخالفت، دیگران و آن طرفیها بود. البته مشخص و روشن است که چه کسانی از ابتدا با من مخالف بودند. آقای مطهری از همان ابتدا میگفتند که ما «مارکسیسمزده» هستیم. ایشان این دید را نسبت به ما داشتند.
*مارکسیسمزده بودید؟
آنها میگفتند که ما مارکسیسمزده هستیم.
*خودتان این را قبول داشتید؟
ما که الان وارد این بحث نمیشویم. اگر بخواهیم بحث کنیم همه صحبتها نیمهکاره باقی میمانند. ما با اکثر چهرههایی چون آقایان هاشمیرفسنجانی و باهنر در مباحث فکری همکاری داشتیم و حتی کتابهای من (از جمله «مالکیت، کار و سرمایه در اسلام» و «فلسفه تاریخ» و…) را چاپ و تایید کردند- این اتفاقات مربوط به قبل از ماجرای انشعاب مارکسیستی سازمان مجاهدین خلق است-، اما بعد از آن اتفاقات -ماجرای انشعاب- همین آقایان آمدند و گفتند که این کتابها مارکسیستی است. این نشان میداد که تاثیر اختلافات گسترده بوده است و آقایان (شهید مطهری، باهنر، هاشمیرفسنجانی و…) از ما فاصله گرفتند.
خلاصه اینکه میخواهم بگویم از ابتدا در شورای انقلاب نبودم، اما بعداً آقای طالقانی میپرسند که چرا فلانی- من- نیست و به اصرار ایشان مرا دعوت میکنند. من همان زمان دعوت را پذیرفتم و به شورای انقلاب رفتم. البته شروطی را هم به شورای انقلاب ارائه کردم. یکی از شروطی که پیشنهاد داده بودم اصلاح ساختاری شورای انقلاب و یکی هم درباره «مصادره کارخانهها» بود که جز کارخانههایی که مالکان آن از کشور رفتهاند مصادرهای انجام نشود تا «تولید» متوقف نشود. چون اینچنین نبود که برویم همه جا را بگیریم و هرجومرج رخ دهد. شرط سوم من این بود که «اراضی شهری» از دستاندازی عناصر دور بماند و برای شهرها باشند، چون این نگرانی وجود داشت که چنین اتفاقی رقم زده شود. ه
مچنین یکی از شروط من این بود که دولت و شورای انقلاب «ی
نيروي سوم ايران
کی» شوند، دولت مهندس بازرگان در شورای انقلاب باشد و گفتوگوها همینجا صورت بگیرد؛ حرف طرفین مطرح و شنیده شود و اختلافات از بین برود و دولت بتواند کارش را بهتر انجام بدهد. متاسفانه این اتفاق رخ نداد و بعدتر هم که اختلافات شدت گرفت من در شورای انقلاب بودم.
خاطرم هست که یک بار به دلیل این اختلافات حتی به قم رفتیم. آقای خمینی میخواستند مشکل را اصلاح کنند. ایشان گفتند که من باز همان پیشنهاد- شرط من- را عنوان کردم.
امام(ره) شرط مرا یادش بود. از این رو بخش ادغام شورای انقلاب و دولت عملیاتی شد ولی باقی شرط اجرایی نشد و عملاً شرط من سرانجامی نداشت. چند شرط دیگر هم داشتم. همان زمان آقای خمینی این شروط را پذیرفتند و گفتند که شروطی خوبی هستند و این شروط را به شورای انقلاب ارائه کنید. ما هم این شروط را به شورای انقلاب بردیم. آن زمان بحث قانون اساسی مطرح بود. و آقای بهشتی ریاست شورای انقلاب را بر عهده داشت. آن موقع به من گفتند که این شروط بماند تا بحث قانون اساسی تمام شود، اما وقتی برای این شروط نماند، چراکه بعداً درگیریها و مشغلهها بیشتر شد و عملاً فرصتی برای این شروط محقق نشد. بنابراین من به شورای انقلاب رفتم.
اما درباره بحث پیشنهادها هم باید بگویم که آقای سیدجوادی در دولت موقت وزیر کشور بود. ایشان به من پیشنهاد استانداری خوزستان را دادند. دلیل این پیشنهاد هم آن بود که جنبش در آنجا- بین اعراب و اقوام فارس- خیلی نفوذ پیدا کرده بود. آن زمان گفته بودند که فلانی گزینه خوبی برای استانداری است و او را انتخاب کنید. ایشان (آقای سیدجوادی) هم آمدند و به من پیشنهاد استانداری خوزستان را دادند. رابطه من با ایشان و سایرین خوب بود. اینطور نبود که چون دولت مهندس بازرگان را نقد میکردم، پس رابطهای بینمان وجود نداشت. اما من پیشنهاد او را قبول نکردم و اعتقاد داشتم که در این شرایط نمیتوان کاری کرد.
من واقعاً دوست داشتم که این پیشنهاد را قبول کنم و اصطلاحاً حرف ایشان را زمین نزنم، چون برایشان خیلی احترام قائل بودم. آقای سیدجوادی حتی حکم من را نوشته بودند. حکم مرا آوردند و گفتند که حکم تو را نوشتیم به خوزستان برو. گفتم آنجا دو قدرت بزرگ وجود دارد که من هیچ نفوذی در آنها ندارم. این دو قدرت بزرگ «سپاه» و «شرکت نفت» بودند. من گفتم اگر آنجا بروم، بین این «گازانبر» چه کاری میتوانم انجام بدهم؟ من از آقای سیدجوادی پرسیدم که آیا شما با حضور این دو قدرت میتوانید در این منطقه اعمال قدرت کنید یا میتوانید اقتدار استاندار را تضمین کنید؟ آقای سیدجوادی گفتند که من حرف شما را قبول دارم، ما هم نمیتوانیم و همین مشکل را داریم.
*با وجود نفوذی که داشتید، باز هم نمیتوانستید؟
میدانستم که نمیتوانم و به همین دلیل پیشنهاد استانداری را قبول نکردم.
*اما شرایط انقلاب چنین است که همه جا مشکلاتی دارد و باید همه جا ساخته و اصلاح میشد.
امروز شاید یکی از نقدهای من این باشد که اگر پیشنهاد را قبول میکردم، بهتر بود. اما ماجرای آن زمان را تعریف میکنم. نکته دیگر اینکه آقای طالقانی میپرسند که چرا فلانی- من- نیست و به اصرار ایشان مرا دعوت میکنند. البته در اینباره باید بگویم که چون آقای سیدجوادی را میشناختم و از شرایط استان خوزستان آگاه بودم و فکر میکردم که نیروهای ما در خوزستان میخواهند یک کاری انجام بشود، پیشنهاد را ارزیابی و بررسی کردم. اما پس از آن وقتی از طرف شورای انقلاب- بعد از تغییر دولت- به من پیشنهاد وزارت داده شد قبول نکردم، چون با قبول وزارت وارد ساختار جدیدی شده بودم که در آن خبری از دولت موقت هم نبود. من نمیخواستم در آن ساختار باشم.
*صرفاً به خاطر اینکه قبول نداشتید، پیشنهادها را نپذیرفتید؟
بله. من معتقد نبودم که از بالا میتوان کاری انجام داد، بلکه باور داشتم که کار را باید در عرصه جامعه مدنی انجام داد.
*اگر به گذشته برگردیم، این پیشنهادها را قبول نمیکنید؟
خیر. من هنوز هم معتقدم کار باید از پایین (بستر جامعه) انجام بگیرد. اگر هم این پیشنهادها را قبول کنم و به دولت بروم، به عنوان یک فرد و نه یک جریان میروم. من اعتقاد دارم که جریان باید به کارش در پایین ادامه بدهد، ولی درباره تجربه فردی خودم فکر میکنم اگر آدم آن بالا باشد، لااقل باید در بحث فضا دادن به نهادسازی کمک کند. فکر میکنم اگر به عنوان استاندار خوزستان میتوانستم حدی از اختیارات را داشته باشم، میتوانستم فضا را برای نهادهای مدنی بهتر مهیا کنم.
*ریاست دانشگاه را هم به شما پیشنهاد دادند؟
خیر، اگر چنین پیشنهادی داده بودند، حتماً قبول میکردم.
*ریاست دانشگاه شیراز را هیچگاه به شما پیشنهاد ندادند؟
خیر.
*گویا زمانی که قرار بود دفتر تحکیم وحدت راهاندازی شود، شما یکی از چهرههایی بودید که به عنوان نماینده امام(ره)
نيروي سوم ايران
کی» شوند، دولت مهندس بازرگان در شورای انقلاب باشد و گفتوگوها همینجا صورت بگیرد؛ حرف طرفین مطرح و شنیده شود و اختلافات از بین برود و دولت بتواند کارش را بهتر انجام بدهد. متاسفانه این اتفاق رخ نداد و بعدتر هم که اختلافات شدت گرفت من در شورای انقلاب بودم.
خاطرم هست که یک بار به دلیل این اختلافات حتی به قم رفتیم. آقای خمینی میخواستند مشکل را اصلاح کنند. ایشان گفتند که من باز همان پیشنهاد- شرط من- را عنوان کردم.
امام(ره) شرط مرا یادش بود. از این رو بخش ادغام شورای انقلاب و دولت عملیاتی شد ولی باقی شرط اجرایی نشد و عملاً شرط من سرانجامی نداشت. چند شرط دیگر هم داشتم. همان زمان آقای خمینی این شروط را پذیرفتند و گفتند که شروطی خوبی هستند و این شروط را به شورای انقلاب ارائه کنید. ما هم این شروط را به شورای انقلاب بردیم. آن زمان بحث قانون اساسی مطرح بود. و آقای بهشتی ریاست شورای انقلاب را بر عهده داشت. آن موقع به من گفتند که این شروط بماند تا بحث قانون اساسی تمام شود، اما وقتی برای این شروط نماند، چراکه بعداً درگیریها و مشغلهها بیشتر شد و عملاً فرصتی برای این شروط محقق نشد. بنابراین من به شورای انقلاب رفتم.
اما درباره بحث پیشنهادها هم باید بگویم که آقای سیدجوادی در دولت موقت وزیر کشور بود. ایشان به من پیشنهاد استانداری خوزستان را دادند. دلیل این پیشنهاد هم آن بود که جنبش در آنجا- بین اعراب و اقوام فارس- خیلی نفوذ پیدا کرده بود. آن زمان گفته بودند که فلانی گزینه خوبی برای استانداری است و او را انتخاب کنید. ایشان (آقای سیدجوادی) هم آمدند و به من پیشنهاد استانداری خوزستان را دادند. رابطه من با ایشان و سایرین خوب بود. اینطور نبود که چون دولت مهندس بازرگان را نقد میکردم، پس رابطهای بینمان وجود نداشت. اما من پیشنهاد او را قبول نکردم و اعتقاد داشتم که در این شرایط نمیتوان کاری کرد.
من واقعاً دوست داشتم که این پیشنهاد را قبول کنم و اصطلاحاً حرف ایشان را زمین نزنم، چون برایشان خیلی احترام قائل بودم. آقای سیدجوادی حتی حکم من را نوشته بودند. حکم مرا آوردند و گفتند که حکم تو را نوشتیم به خوزستان برو. گفتم آنجا دو قدرت بزرگ وجود دارد که من هیچ نفوذی در آنها ندارم. این دو قدرت بزرگ «سپاه» و «شرکت نفت» بودند. من گفتم اگر آنجا بروم، بین این «گازانبر» چه کاری میتوانم انجام بدهم؟ من از آقای سیدجوادی پرسیدم که آیا شما با حضور این دو قدرت میتوانید در این منطقه اعمال قدرت کنید یا میتوانید اقتدار استاندار را تضمین کنید؟ آقای سیدجوادی گفتند که من حرف شما را قبول دارم، ما هم نمیتوانیم و همین مشکل را داریم.
*با وجود نفوذی که داشتید، باز هم نمیتوانستید؟
میدانستم که نمیتوانم و به همین دلیل پیشنهاد استانداری را قبول نکردم.
*اما شرایط انقلاب چنین است که همه جا مشکلاتی دارد و باید همه جا ساخته و اصلاح میشد.
امروز شاید یکی از نقدهای من این باشد که اگر پیشنهاد را قبول میکردم، بهتر بود. اما ماجرای آن زمان را تعریف میکنم. نکته دیگر اینکه آقای طالقانی میپرسند که چرا فلانی- من- نیست و به اصرار ایشان مرا دعوت میکنند. البته در اینباره باید بگویم که چون آقای سیدجوادی را میشناختم و از شرایط استان خوزستان آگاه بودم و فکر میکردم که نیروهای ما در خوزستان میخواهند یک کاری انجام بشود، پیشنهاد را ارزیابی و بررسی کردم. اما پس از آن وقتی از طرف شورای انقلاب- بعد از تغییر دولت- به من پیشنهاد وزارت داده شد قبول نکردم، چون با قبول وزارت وارد ساختار جدیدی شده بودم که در آن خبری از دولت موقت هم نبود. من نمیخواستم در آن ساختار باشم.
*صرفاً به خاطر اینکه قبول نداشتید، پیشنهادها را نپذیرفتید؟
بله. من معتقد نبودم که از بالا میتوان کاری انجام داد، بلکه باور داشتم که کار را باید در عرصه جامعه مدنی انجام داد.
*اگر به گذشته برگردیم، این پیشنهادها را قبول نمیکنید؟
خیر. من هنوز هم معتقدم کار باید از پایین (بستر جامعه) انجام بگیرد. اگر هم این پیشنهادها را قبول کنم و به دولت بروم، به عنوان یک فرد و نه یک جریان میروم. من اعتقاد دارم که جریان باید به کارش در پایین ادامه بدهد، ولی درباره تجربه فردی خودم فکر میکنم اگر آدم آن بالا باشد، لااقل باید در بحث فضا دادن به نهادسازی کمک کند. فکر میکنم اگر به عنوان استاندار خوزستان میتوانستم حدی از اختیارات را داشته باشم، میتوانستم فضا را برای نهادهای مدنی بهتر مهیا کنم.
*ریاست دانشگاه را هم به شما پیشنهاد دادند؟
خیر، اگر چنین پیشنهادی داده بودند، حتماً قبول میکردم.
*ریاست دانشگاه شیراز را هیچگاه به شما پیشنهاد ندادند؟
خیر.
*گویا زمانی که قرار بود دفتر تحکیم وحدت راهاندازی شود، شما یکی از چهرههایی بودید که به عنوان نماینده امام(ره)