اینجا #آلمان🇩🇪
و بشنوید از غول های #بیمه و بازی های قانونی:
قسمت اول- به نفعشان نبود که انگلیسی بلد باشند!
🔹یک نامه از شرکت بیمه آمد در خانه مان که پرسیده بود آیا درآمدی غیر از آنچه که در نامه نوشته، یعنی درآمد همسرم، داریم یا نه. نامه را برداشتیم و به همراه نامه بورس تحصیلی من بردیم شرکت بیمه، که صادقانه سوال کنیم آیا بورسیه من درآمد محسوب می شود یا نه. گفتند بله می شود، شما نمی توانید تحت پوشش بیمه نامه همسرتان باشید و باید ماهی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ یورو اضافه بر مبلغ قبلی بپردازید به ما! فکر کردیم چاره ای نیست و قرارداد را امضا کردیم رفت! بعدا هم محاسباتی کردند که آن بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ یورو، شد ماهی ۳۷۵ یورو!
🔸چهار ماه بعد در سفرمان به #ایران و ملاقات با دوستانی که قبلا سال ها آلمان بودند و حالا استاد دانشگاه بودند در ایران، فهمیدیم که طبق #قانون، اگر بورسیه معاف از مالیات باشد، نیازی نیست که شخص بورسیه شده جداگانه حق بیمه بپردازد و می تواند تحت پوشش بیمه همسر باشد.
🔹بلند شدم رفتم دفتر همان شرکت بیمه دولتی. خانم مسئول مربوطه که اولش خیلی راحت جواب مرا داد، به محض اینکه گفتم می خواهم بیمه ام را فسخ کنم، گفت که من انگلیسی بلد نیستم!صبر کنید با مسئولی که بلد است صحبت کنید. انقدر معطلم کردند که ساعت کاری تمام شد، بعد هم سرسری جوابم را دادند که دیر آمده ای و وقت نیست! رفتم که بار دیگر بیایم.
🔻ادامه دارد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
و بشنوید از غول های #بیمه و بازی های قانونی:
قسمت اول- به نفعشان نبود که انگلیسی بلد باشند!
🔹یک نامه از شرکت بیمه آمد در خانه مان که پرسیده بود آیا درآمدی غیر از آنچه که در نامه نوشته، یعنی درآمد همسرم، داریم یا نه. نامه را برداشتیم و به همراه نامه بورس تحصیلی من بردیم شرکت بیمه، که صادقانه سوال کنیم آیا بورسیه من درآمد محسوب می شود یا نه. گفتند بله می شود، شما نمی توانید تحت پوشش بیمه نامه همسرتان باشید و باید ماهی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ یورو اضافه بر مبلغ قبلی بپردازید به ما! فکر کردیم چاره ای نیست و قرارداد را امضا کردیم رفت! بعدا هم محاسباتی کردند که آن بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ یورو، شد ماهی ۳۷۵ یورو!
🔸چهار ماه بعد در سفرمان به #ایران و ملاقات با دوستانی که قبلا سال ها آلمان بودند و حالا استاد دانشگاه بودند در ایران، فهمیدیم که طبق #قانون، اگر بورسیه معاف از مالیات باشد، نیازی نیست که شخص بورسیه شده جداگانه حق بیمه بپردازد و می تواند تحت پوشش بیمه همسر باشد.
🔹بلند شدم رفتم دفتر همان شرکت بیمه دولتی. خانم مسئول مربوطه که اولش خیلی راحت جواب مرا داد، به محض اینکه گفتم می خواهم بیمه ام را فسخ کنم، گفت که من انگلیسی بلد نیستم!صبر کنید با مسئولی که بلد است صحبت کنید. انقدر معطلم کردند که ساعت کاری تمام شد، بعد هم سرسری جوابم را دادند که دیر آمده ای و وقت نیست! رفتم که بار دیگر بیایم.
🔻ادامه دارد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا #آلمان🇩🇪
و بشنوید از غول های #بیمه و بازی های قانونی:
قسمت دوم- راهش این است که خودتان را بیمه کنید!!!
🔸دوباره رفتم شرکت بیمه که قانعشان کنم طبق #قانون من مجبور نیستم جداگانه حق بیمه بپردازم: این بار رییسشان را صدا زدند که بیاید. یک آقای آلمانی خیلی بزرگ که دقیقا عبارت "غول های بیمه" که بارها از دوستانم و پرسنل دانشگاه شنیده بودم زنده می کرد. به انگلیسی کاملا روان گفت که ما طبق قانون مجبور نیستیم با کسی #انگلیسی صحبت کنیم. می توانی با خودت یک مترجم بیاوری! گفتم حتما این کار را می کنم تا به شما نشان بدهم که قوانینتان را نمی دانید و یک دانشجوی خارجی باید به شما یادآوری شان کند! کمی نرم تر و آرام تر گفت میزان بورسی که شما می گیری کم نیست، اگر هم قانون اجازه بدهد که تحت پوشش بیمه همسرت باشی، وقتی به دلخواه خودت قرارداد بیمه را #امضا کرده باشی، کاری نمی شود کرد!!! این بار عصبانی شدم و گفتم کارمند شما به من می گوید که مجبورم، بعد هم می گوید بین ۲۰۰ و ۳۰۰ یورو خواهد شد. بعد نامه می آید در خانه که ۳۷۵ یورو، و معلوم می شود که مجبور هم نبوده ام! چه کسی ممکن است بخواهد که داوطلبانه ماهی ۳۷۵ یورو در جیب شرکت شما بریزد؟!! گفت که بهرحال امضا کرده اید و من فقط گفتم "اگر" قانونی هم وجود داشته باشد...
🔹نهایتا در یک وقت مناسب با همسرم رفتم آنجا. و همسرم در حالی که کارمند بیمه داشت صفحات مربوط به قوانینشان را سرچ می کرد، مانیتور را برگرداند سمت خودش و متن قانون مربوطه را نشانش داد! بعد هم آقای کارمند شروع کرد اینور آنور تلفن زدن و با این همکار و آن همکار صحبت کردن و... نهایتا گفت ببخشید، من نمی دانستم این قانون را!!! و حتما در سیستم ثبت می کنم که بقیه همکارانم هم بدانند از این به بعد...
🔸به فرض هم که راست گفته باشد که نمی دانسته، بدانید که هر وقت قرار باشد پولی از شما بگیرند، قوانین را خوب بلدند. چند روز بعد، از شرکت بیمه با همراهم تماس گرفتند و گفتند که پول چهار ماهی را که بی دلیل گرفته بودند، ظرف دو هفته به حسابم بر می گردانند...
🔹برای اینکه از ناآگاهی شما نسبت به قوانین پیچیده و زیادشان سوء استفاده نکنند، یک راه وجود دارد: خودتان را در مقابل چنین وقایعی بیمه کنید!!! (در آلمان نوعی از بیمه هست که در برابر دعاوی قانونی و مشکلاتی از این قبیل که نیاز به وکیل گرفتن و... پیدا می کنید، می توانید خودتان را بیمه کنید و ماهیانه با دست خودتان پولی بریزید در جیب بیمه که یک وقت بعدها پولتان را نخورند...)
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
و بشنوید از غول های #بیمه و بازی های قانونی:
قسمت دوم- راهش این است که خودتان را بیمه کنید!!!
🔸دوباره رفتم شرکت بیمه که قانعشان کنم طبق #قانون من مجبور نیستم جداگانه حق بیمه بپردازم: این بار رییسشان را صدا زدند که بیاید. یک آقای آلمانی خیلی بزرگ که دقیقا عبارت "غول های بیمه" که بارها از دوستانم و پرسنل دانشگاه شنیده بودم زنده می کرد. به انگلیسی کاملا روان گفت که ما طبق قانون مجبور نیستیم با کسی #انگلیسی صحبت کنیم. می توانی با خودت یک مترجم بیاوری! گفتم حتما این کار را می کنم تا به شما نشان بدهم که قوانینتان را نمی دانید و یک دانشجوی خارجی باید به شما یادآوری شان کند! کمی نرم تر و آرام تر گفت میزان بورسی که شما می گیری کم نیست، اگر هم قانون اجازه بدهد که تحت پوشش بیمه همسرت باشی، وقتی به دلخواه خودت قرارداد بیمه را #امضا کرده باشی، کاری نمی شود کرد!!! این بار عصبانی شدم و گفتم کارمند شما به من می گوید که مجبورم، بعد هم می گوید بین ۲۰۰ و ۳۰۰ یورو خواهد شد. بعد نامه می آید در خانه که ۳۷۵ یورو، و معلوم می شود که مجبور هم نبوده ام! چه کسی ممکن است بخواهد که داوطلبانه ماهی ۳۷۵ یورو در جیب شرکت شما بریزد؟!! گفت که بهرحال امضا کرده اید و من فقط گفتم "اگر" قانونی هم وجود داشته باشد...
🔹نهایتا در یک وقت مناسب با همسرم رفتم آنجا. و همسرم در حالی که کارمند بیمه داشت صفحات مربوط به قوانینشان را سرچ می کرد، مانیتور را برگرداند سمت خودش و متن قانون مربوطه را نشانش داد! بعد هم آقای کارمند شروع کرد اینور آنور تلفن زدن و با این همکار و آن همکار صحبت کردن و... نهایتا گفت ببخشید، من نمی دانستم این قانون را!!! و حتما در سیستم ثبت می کنم که بقیه همکارانم هم بدانند از این به بعد...
🔸به فرض هم که راست گفته باشد که نمی دانسته، بدانید که هر وقت قرار باشد پولی از شما بگیرند، قوانین را خوب بلدند. چند روز بعد، از شرکت بیمه با همراهم تماس گرفتند و گفتند که پول چهار ماهی را که بی دلیل گرفته بودند، ظرف دو هفته به حسابم بر می گردانند...
🔹برای اینکه از ناآگاهی شما نسبت به قوانین پیچیده و زیادشان سوء استفاده نکنند، یک راه وجود دارد: خودتان را در مقابل چنین وقایعی بیمه کنید!!! (در آلمان نوعی از بیمه هست که در برابر دعاوی قانونی و مشکلاتی از این قبیل که نیاز به وکیل گرفتن و... پیدا می کنید، می توانید خودتان را بیمه کنید و ماهیانه با دست خودتان پولی بریزید در جیب بیمه که یک وقت بعدها پولتان را نخورند...)
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #ایران 🇮🇷
#هرمزگان
در مسیری که باید تا #دریا می رفتیم، نوازندگان زیادی بودند که سازی می نواختند به اسم "#هنگدرام". صدایش انگار از بهشت می آمد، بسیار زیبا...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#هرمزگان
در مسیری که باید تا #دریا می رفتیم، نوازندگان زیادی بودند که سازی می نواختند به اسم "#هنگدرام". صدایش انگار از بهشت می آمد، بسیار زیبا...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #ایران 🇮🇷
#هرمزگان
این هم #دره_شاپرک ها در مسیر #دریا _که اگر درباره اش سرچ کنید، در ده دوازده صفحه نتایج گوگل، فقط درباره فیلمی به همین نام که #فریال_بهزاد ساخته است، مطلب می بینید!
شکل سنگ های دره را نگاه کنید. انگار بین سرهای #اژدها حرکت می کردیم! و صدای زیبای #هنگدرام که فضا را رویایی می کرد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#هرمزگان
این هم #دره_شاپرک ها در مسیر #دریا _که اگر درباره اش سرچ کنید، در ده دوازده صفحه نتایج گوگل، فقط درباره فیلمی به همین نام که #فریال_بهزاد ساخته است، مطلب می بینید!
شکل سنگ های دره را نگاه کنید. انگار بین سرهای #اژدها حرکت می کردیم! و صدای زیبای #هنگدرام که فضا را رویایی می کرد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا #آلمان🇩🇪
خانه #یولیا - قسمت اول
🔹برای شما هم احتمالا اسم یولیا (که تلفظ آلمانی همان جولیا در انگلیسی است) کمی عجیب است. و من اگر نگران اینکه از طریق دوست پسر ایرانی اش معنای این کلمه را بفهمد نبودم، حتما به او می گفتم در خانه ما همسرم "یول ممد" صدایش می کند!
🔸اولین بار این من بودم که یولیا را دعوت کردم خانه مان. همان اول که از در آمد تو، شروع کرد به تعریف کردن از فرش خانه ما! این فرش را در سفر قبلی ام از ایران آورده بودم. دنبال طرح های پر نقش و نگار و خوشرنگ نبودم و با دو تا بچه کوچک بیشتر برایم مهم بود که زمینه تیره رنگ داشته باشد. بعد که پهنش کردیم دیدیم کوچک است برای هال ما! و لوله کردیم گذاشتیم کنار دیوار که در فرصت مناسبی بفروشیمش. و در سفر بعدی بزرگتر همان طرح را با خودمان آوردیم... وقتی یولیا فهمید یکی دیگر از همین طرح داریم، خوشحال شد و خرید برای خانه اش.
🔹در این ویدئو 👇که با اجازه یولیا از خانه اش گرفتم، شما می توانید سبک #چیدمان_خانه آلمانی را ببینید. چیدمان بیشتر خانه ها در آلمان این شکلی است: پذیرایی شان معمولا #شلوغ و پر از قفسه است که داخل آنها #کتاب و کلی خرده ریز چیده شده. کتاب ها جلوی دید است و مدام برداشته و گذاشته می شود. یولیا می گفت در فکر گذاشتن در برای بعضی از قفسه هاست، چون دیگر زیادی شلوغ شده هال خانه اش. تعداد مبل ها زیاد نیست. به اندازه ای که چند نفر بتوانند بنشینند. صندلی های میز غذاخوری هم هست...
🔸آن وسط هم که #فرش_ایرانی یولیا که علی رغم نظر مادرش (که طرح آن قدیمی و دمده است) آن را خیلی دوست دارد و به نظرش به خانه اش روح داده...فرش را خودم بردم خانه اش، و انصافا از آن فرش ماکارونی بنفش که قبلا پهن کرده بود، بیشتر به اساس خانه اش می آید! از نظر یولیا سایز این فرش اصلا کوچک نیست برای آن فضا، که دو برابر هال خانه ماست!
🔻در داستان های #یولیا با بعضی از المان های #فرهنگ آلمانی بیشتر آشنا خواهید شد. ادامه دارد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
خانه #یولیا - قسمت اول
🔹برای شما هم احتمالا اسم یولیا (که تلفظ آلمانی همان جولیا در انگلیسی است) کمی عجیب است. و من اگر نگران اینکه از طریق دوست پسر ایرانی اش معنای این کلمه را بفهمد نبودم، حتما به او می گفتم در خانه ما همسرم "یول ممد" صدایش می کند!
🔸اولین بار این من بودم که یولیا را دعوت کردم خانه مان. همان اول که از در آمد تو، شروع کرد به تعریف کردن از فرش خانه ما! این فرش را در سفر قبلی ام از ایران آورده بودم. دنبال طرح های پر نقش و نگار و خوشرنگ نبودم و با دو تا بچه کوچک بیشتر برایم مهم بود که زمینه تیره رنگ داشته باشد. بعد که پهنش کردیم دیدیم کوچک است برای هال ما! و لوله کردیم گذاشتیم کنار دیوار که در فرصت مناسبی بفروشیمش. و در سفر بعدی بزرگتر همان طرح را با خودمان آوردیم... وقتی یولیا فهمید یکی دیگر از همین طرح داریم، خوشحال شد و خرید برای خانه اش.
🔹در این ویدئو 👇که با اجازه یولیا از خانه اش گرفتم، شما می توانید سبک #چیدمان_خانه آلمانی را ببینید. چیدمان بیشتر خانه ها در آلمان این شکلی است: پذیرایی شان معمولا #شلوغ و پر از قفسه است که داخل آنها #کتاب و کلی خرده ریز چیده شده. کتاب ها جلوی دید است و مدام برداشته و گذاشته می شود. یولیا می گفت در فکر گذاشتن در برای بعضی از قفسه هاست، چون دیگر زیادی شلوغ شده هال خانه اش. تعداد مبل ها زیاد نیست. به اندازه ای که چند نفر بتوانند بنشینند. صندلی های میز غذاخوری هم هست...
🔸آن وسط هم که #فرش_ایرانی یولیا که علی رغم نظر مادرش (که طرح آن قدیمی و دمده است) آن را خیلی دوست دارد و به نظرش به خانه اش روح داده...فرش را خودم بردم خانه اش، و انصافا از آن فرش ماکارونی بنفش که قبلا پهن کرده بود، بیشتر به اساس خانه اش می آید! از نظر یولیا سایز این فرش اصلا کوچک نیست برای آن فضا، که دو برابر هال خانه ماست!
🔻در داستان های #یولیا با بعضی از المان های #فرهنگ آلمانی بیشتر آشنا خواهید شد. ادامه دارد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان
#چیدمان خانه آلمانی
با داستان های #یولیا درباره فرهنگ آلمانی بیشتر بدانید:
https://news.1rj.ru/str/tick_idea/513
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#چیدمان خانه آلمانی
با داستان های #یولیا درباره فرهنگ آلمانی بیشتر بدانید:
https://news.1rj.ru/str/tick_idea/513
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
Forwarded from زیر گنبد کبود
اینجا #آمریکا 🇺🇸
#روز _مادر، و تلاش بنیانگذارش برای فسخ آن!
🔹مادر خانم "آنا جارویس" در جنگ های داخلی آمریکا به عنوان یک فعال اجتماعی در زمینه صلح کار می کرد و سعی داشت به سربازان زخمی آمریکا از هر دو طرف جنگ کمک کند. او اوایل قرن بیستم فوت کرد و دخترش آنا در کلیسای اندروز یک مراسم یادبود برایش گرفت و تلاش کرد این روز را به عنوان روزی برای بزرگداشت مقام مادر معرفی کند. سال ۱۹۰۸ کنگره آمریکا پیشنهاد او را با تمسخر رد کردند: "پس باید روزی هم به مادرشوهر اختصاص دهیم!" اما تلاش های آنا بالاخره در سال ۱۹۱۱ به نتیجه رسید و دهم ماه می شد روز مادر.
🔸آنا از #گل_میخک سفید برای بزرگداشت مادرش استفاده کرد. می گفت: "سفیدی آن نماد خلوص و پاکی عشق مادر و بوی خوش آن نماد دعاهای مادر است. میخک گلبرگ هایش را نمی ریزد و آن ها را با قلبش در آغوش می گیرد..." و میخک شد نماد هدیه برای روز مادر...
🔹کمی بعد کارخانه ها و شرکت ها شروع کردند به #تجاری_سازی نمادهای روز مادر، و از تولید کارت های تبریک و شکلات و آب نبات با طرح ها و نوشته های مرتبط، کلی پول در آوردند. نزدیک روز مادر که می شد، همه می خواستند میخک سفید بخرند و قیمت آن بالا و بالاتر می رفت. تعداد تولید میخک سفید جوابگوی آن همه تقاضا نبود، و شرکت ها فکر کردند که چرا از این پتانسیل پول بیشتری در نیاورند؟! میخک قرمز را معرفی کردند، که مثلا این را برای مادران زنده هدیه بخرید و سفید را به یادبود آنهایی که رفته اند!... آنا جارویس با این تجاری سازی ها خیلی مخالفت کرد، و حتی از چند تا از این شرکت ها رسما شکایت کرد. می گفت که اینها معنا و مفهوم والای روز مادر را خدشه دار کرده اند: "یعنی چه که متنی به مادرت هدیه بدهی که از پیش نوشته شده؟!! یک متن پرینت شده فقط این معنی را می دهد که شما تنبل تر از آن بوده اید که برای زنی که بخاطرتان همه کار کرده، حرف دلتان را بنویسید! و شکلات؟!! بسته ای را به مادرتان هدیه می دهید و بعد بیشترش را خودتان می خورید و لذت می برید!!"
🔸مخالفت های آنا با غول های تجاری سازی روز مادر، به جایی نرسید، و فقط باعث شد که شرایط اقتصادی زندگی خود و خانواده اش سخت شود. او اواخر عمر با خواهرش زندگی می کرد. در سال ۱۹۴۳، پنج سال قبل از مرگش، سعی کرد امضا جمع کند برای لغو کردن رسمی که خودش بنیانگذار آن بود. اما به زودی به آسایشگاه منتقل شد و کارش بی نتیجه ماند. هزینه های آسایشگاه را چند نفر از همان هایی دادند که از فروش گل و کارت تبریک روز مادر، کلی پول به جیب زده بودند...
🔻میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر بر شما مبارک.
🔷🔶 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#روز _مادر، و تلاش بنیانگذارش برای فسخ آن!
🔹مادر خانم "آنا جارویس" در جنگ های داخلی آمریکا به عنوان یک فعال اجتماعی در زمینه صلح کار می کرد و سعی داشت به سربازان زخمی آمریکا از هر دو طرف جنگ کمک کند. او اوایل قرن بیستم فوت کرد و دخترش آنا در کلیسای اندروز یک مراسم یادبود برایش گرفت و تلاش کرد این روز را به عنوان روزی برای بزرگداشت مقام مادر معرفی کند. سال ۱۹۰۸ کنگره آمریکا پیشنهاد او را با تمسخر رد کردند: "پس باید روزی هم به مادرشوهر اختصاص دهیم!" اما تلاش های آنا بالاخره در سال ۱۹۱۱ به نتیجه رسید و دهم ماه می شد روز مادر.
🔸آنا از #گل_میخک سفید برای بزرگداشت مادرش استفاده کرد. می گفت: "سفیدی آن نماد خلوص و پاکی عشق مادر و بوی خوش آن نماد دعاهای مادر است. میخک گلبرگ هایش را نمی ریزد و آن ها را با قلبش در آغوش می گیرد..." و میخک شد نماد هدیه برای روز مادر...
🔹کمی بعد کارخانه ها و شرکت ها شروع کردند به #تجاری_سازی نمادهای روز مادر، و از تولید کارت های تبریک و شکلات و آب نبات با طرح ها و نوشته های مرتبط، کلی پول در آوردند. نزدیک روز مادر که می شد، همه می خواستند میخک سفید بخرند و قیمت آن بالا و بالاتر می رفت. تعداد تولید میخک سفید جوابگوی آن همه تقاضا نبود، و شرکت ها فکر کردند که چرا از این پتانسیل پول بیشتری در نیاورند؟! میخک قرمز را معرفی کردند، که مثلا این را برای مادران زنده هدیه بخرید و سفید را به یادبود آنهایی که رفته اند!... آنا جارویس با این تجاری سازی ها خیلی مخالفت کرد، و حتی از چند تا از این شرکت ها رسما شکایت کرد. می گفت که اینها معنا و مفهوم والای روز مادر را خدشه دار کرده اند: "یعنی چه که متنی به مادرت هدیه بدهی که از پیش نوشته شده؟!! یک متن پرینت شده فقط این معنی را می دهد که شما تنبل تر از آن بوده اید که برای زنی که بخاطرتان همه کار کرده، حرف دلتان را بنویسید! و شکلات؟!! بسته ای را به مادرتان هدیه می دهید و بعد بیشترش را خودتان می خورید و لذت می برید!!"
🔸مخالفت های آنا با غول های تجاری سازی روز مادر، به جایی نرسید، و فقط باعث شد که شرایط اقتصادی زندگی خود و خانواده اش سخت شود. او اواخر عمر با خواهرش زندگی می کرد. در سال ۱۹۴۳، پنج سال قبل از مرگش، سعی کرد امضا جمع کند برای لغو کردن رسمی که خودش بنیانگذار آن بود. اما به زودی به آسایشگاه منتقل شد و کارش بی نتیجه ماند. هزینه های آسایشگاه را چند نفر از همان هایی دادند که از فروش گل و کارت تبریک روز مادر، کلی پول به جیب زده بودند...
🔻میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر بر شما مبارک.
🔷🔶 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا #آلمان🇩🇪
خانه #یولیا ـ قسمت دوم
🔸یک. اولین بار پارسال بود که رفتم خانه یولیا. همان جلوی در فهمیدم که دوست پسر ایرانی اش - نیکو (Nico) - حتی "سلام"و "چطوری" را به #فارسی نمی فهمد! یولیا می گوید شاخ در آورده وقتی فهمیده که دوست پسر ایرانی اش، فارسی بلد نیست!! پدر نیکو ایرانی است و مادرش آلمانی. او در آلمان به دنیا آمده، اما در بچگی دو سال #ایران زندگی کرده... و متاسفانه نیکو تنها نیست. خیلی از ایرانی های ساکن آلمان، اصلا برایشان مهم نیست که بچه هایشان فارسی بلد باشند، حتی در حد حرف زدن! از چند دوست خارجی دیگر هم شنیده ام که برایشان عجیب بوده فارسی بلد نبودن ایرانی ها! از نظر این ها فرقی نمی کند زبان مثل انگلیسی و فرانسوی پرکاربرد باشد یا مثل سواحیلی غریب و کم کاربرد. بهرحال حیف است که ذهن بچه ای که می توانسته بدون #آموزش رسمی #دوزبانه رشد کند، محدود شود.
🔹دو. سباستین، همکار آلمانی من در #دانشگاه هر روز با من به فارسی سلام و احوالپرسی می کند. همان اوایل یک روز با هم رفته بودیم ناهار، از من پرسید عبارتی که معادل "گوتن اپتیت" آلمانی باشد به فارسی چیست، گفتم #نوش_جان! بعد از ناهار، وارد آفیس که شدیم برگه و خودکار آورد که برایش نوش جان را به فارسی بنویسم! به قول خودش باید از این فرصت که من چند سال با او هم آفیس هستم استفاده کرده و علاوه بر #انگلیسی و #اسپانیایی و #ایتالیایی و #فرانسوی که بهشان مسلط است، کمی هم فارسی یاد بگیرد!
🔸سه. صاحبخانه دوستم #شیما، یک خانم آلمانی است که حداقل شصت و چند سال سن دارد. الان چند وقتی است که دارد زبان روسی یاد می گیرد! چرا؟! چون قرار است یک سال و نیم دیگر یک سفر توریستی داشته باشد به #روسیه! و خب زبان را باید یاد گرفت، چون دری است به سمت یک دنیای جدید!...
🔻در داستان های #یولیا با بعضی از المان های #فرهنگ آلمانی بیشتر آشنا خواهید شد. ادامه دارد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
خانه #یولیا ـ قسمت دوم
🔸یک. اولین بار پارسال بود که رفتم خانه یولیا. همان جلوی در فهمیدم که دوست پسر ایرانی اش - نیکو (Nico) - حتی "سلام"و "چطوری" را به #فارسی نمی فهمد! یولیا می گوید شاخ در آورده وقتی فهمیده که دوست پسر ایرانی اش، فارسی بلد نیست!! پدر نیکو ایرانی است و مادرش آلمانی. او در آلمان به دنیا آمده، اما در بچگی دو سال #ایران زندگی کرده... و متاسفانه نیکو تنها نیست. خیلی از ایرانی های ساکن آلمان، اصلا برایشان مهم نیست که بچه هایشان فارسی بلد باشند، حتی در حد حرف زدن! از چند دوست خارجی دیگر هم شنیده ام که برایشان عجیب بوده فارسی بلد نبودن ایرانی ها! از نظر این ها فرقی نمی کند زبان مثل انگلیسی و فرانسوی پرکاربرد باشد یا مثل سواحیلی غریب و کم کاربرد. بهرحال حیف است که ذهن بچه ای که می توانسته بدون #آموزش رسمی #دوزبانه رشد کند، محدود شود.
🔹دو. سباستین، همکار آلمانی من در #دانشگاه هر روز با من به فارسی سلام و احوالپرسی می کند. همان اوایل یک روز با هم رفته بودیم ناهار، از من پرسید عبارتی که معادل "گوتن اپتیت" آلمانی باشد به فارسی چیست، گفتم #نوش_جان! بعد از ناهار، وارد آفیس که شدیم برگه و خودکار آورد که برایش نوش جان را به فارسی بنویسم! به قول خودش باید از این فرصت که من چند سال با او هم آفیس هستم استفاده کرده و علاوه بر #انگلیسی و #اسپانیایی و #ایتالیایی و #فرانسوی که بهشان مسلط است، کمی هم فارسی یاد بگیرد!
🔸سه. صاحبخانه دوستم #شیما، یک خانم آلمانی است که حداقل شصت و چند سال سن دارد. الان چند وقتی است که دارد زبان روسی یاد می گیرد! چرا؟! چون قرار است یک سال و نیم دیگر یک سفر توریستی داشته باشد به #روسیه! و خب زبان را باید یاد گرفت، چون دری است به سمت یک دنیای جدید!...
🔻در داستان های #یولیا با بعضی از المان های #فرهنگ آلمانی بیشتر آشنا خواهید شد. ادامه دارد...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا #ایران 🇮🇷
#هرمزگان
🔸وقتی به اهالی مهربان و بی آلایش هرمزگان گفتم که می خواهم از آنها عکس بگیرم، به راحتی قبول کردند. خانم نارنجی پوش در عکس بالا، با قلیونش ژست جالبی گرفته بود. از او که تعریف کردم، خانمی که چادرسیاه با گل های نارنجی پوشیده بود به من گفت برایش شوهر پیدا کنم. می گفت شوهر تهرانی خوبه...
🔹این پسرک از خاک های رنگی تپه های زیبای هرمز #سوغات درست می کرد و می فروخت. وقتی به او گفتم می خواهم عکس بگیرم، کت کهنه اش را از پشتش برداشت و موهایش را مرتب کرد...
روایت از #نعیمه و #رضا
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#هرمزگان
🔸وقتی به اهالی مهربان و بی آلایش هرمزگان گفتم که می خواهم از آنها عکس بگیرم، به راحتی قبول کردند. خانم نارنجی پوش در عکس بالا، با قلیونش ژست جالبی گرفته بود. از او که تعریف کردم، خانمی که چادرسیاه با گل های نارنجی پوشیده بود به من گفت برایش شوهر پیدا کنم. می گفت شوهر تهرانی خوبه...
🔹این پسرک از خاک های رنگی تپه های زیبای هرمز #سوغات درست می کرد و می فروخت. وقتی به او گفتم می خواهم عکس بگیرم، کت کهنه اش را از پشتش برداشت و موهایش را مرتب کرد...
روایت از #نعیمه و #رضا
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا #ایران 🇮🇷
روستای #درک
🔸هیچ وقت فکر نمی کردم در دنیا جایی به این اسم وجود داشته باشد! برای رفتن به #چابهار (و بعد #پاکستان) تصمیم گرفتیم شب را در درک بگذرانیم.
🔹ظاهرا اینترنت هنوز به درک واصل نشده و هیچ اثری از #اینترنت در این روستا نبود. من که قرار بود همان شب برای یکی از #دانشگاه های خارجی مدارک و متن هایم را بفرستم، مجبور شدم این کار را از طریق اس ام اس فرستادن برای دوستم در تهران انجام بدهم!
🔸صبح بچه های #روستا آمدند پیشمان، یکی شان می گفت تا به حال از درک بیرون نرفته و آرزوی دیدن #تهران را داشت. #محرومیت در تلخندهاشان موج می زد...
🔹ساحل درک زیبا بود، جایی که #دریا و نخل و تپه ماهورها به هم می رسیدند...
🔸و در همان #ساحل بود که این #اتومبیل های گرانقیمت را دیدیم. ما که همه عمر تهران زندگی کرده بودیم، دلمان می خواست و #حسرت می خوردیم، نمی دانم بچه های روستا چه احساسی داشتند...
روایت از #نعیمه و #رضا
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
روستای #درک
🔸هیچ وقت فکر نمی کردم در دنیا جایی به این اسم وجود داشته باشد! برای رفتن به #چابهار (و بعد #پاکستان) تصمیم گرفتیم شب را در درک بگذرانیم.
🔹ظاهرا اینترنت هنوز به درک واصل نشده و هیچ اثری از #اینترنت در این روستا نبود. من که قرار بود همان شب برای یکی از #دانشگاه های خارجی مدارک و متن هایم را بفرستم، مجبور شدم این کار را از طریق اس ام اس فرستادن برای دوستم در تهران انجام بدهم!
🔸صبح بچه های #روستا آمدند پیشمان، یکی شان می گفت تا به حال از درک بیرون نرفته و آرزوی دیدن #تهران را داشت. #محرومیت در تلخندهاشان موج می زد...
🔹ساحل درک زیبا بود، جایی که #دریا و نخل و تپه ماهورها به هم می رسیدند...
🔸و در همان #ساحل بود که این #اتومبیل های گرانقیمت را دیدیم. ما که همه عمر تهران زندگی کرده بودیم، دلمان می خواست و #حسرت می خوردیم، نمی دانم بچه های روستا چه احساسی داشتند...
روایت از #نعیمه و #رضا
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان 🇩🇪
🔸این هم #کامپیوتر ۳۵سال پیش. همکار آلمانی دوستم مهدی- اینگولف- وقتی که 25 سالش بود، از این برای انجام کارهای #دانشگاه استفاده می کرد.
🔹اینگولف الان شصت ساله است و طبق #قانون_بازنشستگی آلمان، مجبور است تا ۶۷ سالگی کار کند...
آی دی اینستاگرام #مهدی: elektrotechniker
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
🔸این هم #کامپیوتر ۳۵سال پیش. همکار آلمانی دوستم مهدی- اینگولف- وقتی که 25 سالش بود، از این برای انجام کارهای #دانشگاه استفاده می کرد.
🔹اینگولف الان شصت ساله است و طبق #قانون_بازنشستگی آلمان، مجبور است تا ۶۷ سالگی کار کند...
آی دی اینستاگرام #مهدی: elektrotechniker
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا #آلمان 🇩🇪
"سال نو #مبارک"
🔸امروز وارد کلاس که شدم، چند دقیقه ای از شروع کلاس گذشته بود. رفتم آن ته کلاس بنشینم که استاد آلمانی رو به من کرد و بلند گفت "سال نو مبارک!" گفت که دیروز کلی تمرین کرده تا بتونه کلمات رو درست تلفظ کنه. بعد هم رو کرد به بقیه بچه ها و کمی درباره سال نوی #ایرانی و انتخاب خوب ایرانی ها برای شروع سال که مصادف با شروع #بهار هست، توضیح داد. گفت که با شروع سال نوی ایرانی، آلمانی ها هم می تونن انتظار داشته باشن که کم کم هوای بهتری رو تجربه کنن...
🔹بعد از معنای "سال نو مبارک" پرسید و گفت که آیا "هپی نیو یر" انگلیسی ترجمه خوبی برای آن هست یا نه. توضیح دادم که: "مبارک" معنایی بالاتر از "خوشی و شاد بودن" داره. گاهی بخاطر چیزی شاد و خوش هستیم، اما خیلی زود از دستش می دیم، یا بعدها می فهمیم که اشتباه می کرده ایم و در واقع به ضررمون بوده. ما برای همدیگه آرزو می کنیم که اتفاقای خوبی رو تجربه کنن که "همیشه" بخاطرش شاد خواهند بود. و معتقدیم که در هر اتفاق خوبی، برکت از جانب #خدا هست.
🔸در کلاس امروز دو نفر آلمانی، چهار #هندی، یک #انگلیسی، دو #اسپانیایی، دو #برزیلی، و یک #رومانیایی نشسته بودند و برای همه شان مفهوم #برکت خیلی جالب بود. یکی از هندی ها می گفت بعضی از مردم ما هم از این کلمه استفاده می کنند، اما من که هندو هستم، معنای دقیقش را نمی دانستم. استاد گفت که اکثر ما هم به این مفهومی که می گویی اعتقاد داریم، اما کلمه ای برای بیان دقیق آن نداریم... بعد از من خواست که "سال نو مبارک" را برایش روی کاغذ بنویسم. می گفت لازمم می شود!
** پی نوشت:
از دعاهایی که از امام رضا(ع) نقل شده، این است: اللهم بارک لنا فی ما اعطیت (خدایا در هر آنچه که به ما می دهی، برکت قرار بده)
🔷🔶 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
"سال نو #مبارک"
🔸امروز وارد کلاس که شدم، چند دقیقه ای از شروع کلاس گذشته بود. رفتم آن ته کلاس بنشینم که استاد آلمانی رو به من کرد و بلند گفت "سال نو مبارک!" گفت که دیروز کلی تمرین کرده تا بتونه کلمات رو درست تلفظ کنه. بعد هم رو کرد به بقیه بچه ها و کمی درباره سال نوی #ایرانی و انتخاب خوب ایرانی ها برای شروع سال که مصادف با شروع #بهار هست، توضیح داد. گفت که با شروع سال نوی ایرانی، آلمانی ها هم می تونن انتظار داشته باشن که کم کم هوای بهتری رو تجربه کنن...
🔹بعد از معنای "سال نو مبارک" پرسید و گفت که آیا "هپی نیو یر" انگلیسی ترجمه خوبی برای آن هست یا نه. توضیح دادم که: "مبارک" معنایی بالاتر از "خوشی و شاد بودن" داره. گاهی بخاطر چیزی شاد و خوش هستیم، اما خیلی زود از دستش می دیم، یا بعدها می فهمیم که اشتباه می کرده ایم و در واقع به ضررمون بوده. ما برای همدیگه آرزو می کنیم که اتفاقای خوبی رو تجربه کنن که "همیشه" بخاطرش شاد خواهند بود. و معتقدیم که در هر اتفاق خوبی، برکت از جانب #خدا هست.
🔸در کلاس امروز دو نفر آلمانی، چهار #هندی، یک #انگلیسی، دو #اسپانیایی، دو #برزیلی، و یک #رومانیایی نشسته بودند و برای همه شان مفهوم #برکت خیلی جالب بود. یکی از هندی ها می گفت بعضی از مردم ما هم از این کلمه استفاده می کنند، اما من که هندو هستم، معنای دقیقش را نمی دانستم. استاد گفت که اکثر ما هم به این مفهومی که می گویی اعتقاد داریم، اما کلمه ای برای بیان دقیق آن نداریم... بعد از من خواست که "سال نو مبارک" را برایش روی کاغذ بنویسم. می گفت لازمم می شود!
** پی نوشت:
از دعاهایی که از امام رضا(ع) نقل شده، این است: اللهم بارک لنا فی ما اعطیت (خدایا در هر آنچه که به ما می دهی، برکت قرار بده)
🔷🔶 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا # آلمان 🇩🇪
سالمندان ورزشکار و راست قامت...
در #اینستاگرام #زیرگنبدکبود بخوانید:
https://www.instagram.com/p/BvjJSNPAj7o/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1dd8ugg2z1z99
سالمندان ورزشکار و راست قامت...
در #اینستاگرام #زیرگنبدکبود بخوانید:
https://www.instagram.com/p/BvjJSNPAj7o/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1dd8ugg2z1z99
Instagram
زیر گنبد کبود
اینجا #آلمان🇩🇪 /// این آقایی که پشتش به دوربین است و سوار #اسکوتر، یک موی غیرسفید در سرش نداشت. از کنارم که رد شد صورتش را دیدم که پر از چروک بود. // یادم هست دو سه سال پیش هم - زمانی که انقدر دوربین به دست نبودم ؛) - یک بار که از سربالایی تند یکی از خیابان…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان🇩🇪
#ترافیک شدید عصرگاهی در یک #اتوبان...
🔹یک. اکثر ماشین ها به محض رسیدن به ترافیک، به کنار لاین می روند، چون همیشه ممکن است یک ماشین #آتشنشانی یا #آمبولانس بخواهد سریع رد شود... بارها شاهد بوده ام که در یک ترافیک سنگین، ماشین امداد یا پلیس، با سرعت زیاد از وسط رد شده، انقدر سریع که هنوز نشده فیلم بگیرم از این صحنه!!
🔸دو. #موتورسوارها دقیقا مثل یک #ماشین رفتار می کنند: یک وسیله نقلیه موتوری که در صف می ایستد و ترافیک را تحمل می کند! نه کنار دست یک ماشین می ایستند که اگر بخواهی دستت را بیرون ببری بخورد بهشان، نه از بغل صف رد می شوند که زود برسند به جلوی صف و احیانا زیرزیرکی چراغ را هم رد کنند!
🔹🔸 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
https://www.instagram.com/p/BvyTaeRgB5m/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1oto1pl2i1hxd
#ترافیک شدید عصرگاهی در یک #اتوبان...
🔹یک. اکثر ماشین ها به محض رسیدن به ترافیک، به کنار لاین می روند، چون همیشه ممکن است یک ماشین #آتشنشانی یا #آمبولانس بخواهد سریع رد شود... بارها شاهد بوده ام که در یک ترافیک سنگین، ماشین امداد یا پلیس، با سرعت زیاد از وسط رد شده، انقدر سریع که هنوز نشده فیلم بگیرم از این صحنه!!
🔸دو. #موتورسوارها دقیقا مثل یک #ماشین رفتار می کنند: یک وسیله نقلیه موتوری که در صف می ایستد و ترافیک را تحمل می کند! نه کنار دست یک ماشین می ایستند که اگر بخواهی دستت را بیرون ببری بخورد بهشان، نه از بغل صف رد می شوند که زود برسند به جلوی صف و احیانا زیرزیرکی چراغ را هم رد کنند!
🔹🔸 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
https://www.instagram.com/p/BvyTaeRgB5m/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1oto1pl2i1hxd
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان🇩🇪
من خودم هستم!!
🔹روی تمام لاینها در نزدیک تقاطعها، فلشهایی گذاشته اند که مسیر را بعد از #تقاطع مشخص می کند. راننده بنز (سمت راست تصویر) می داند که باید قبل از رسیدن به چهارراه، مسیرش را مشخصکند و در لاین مربوطه بایستد، وگرنه باید از پیچیدن صرف نظر کند و بعدا از راه دیگری به مقصدش برسد.
🔸فقط یک فلش گذاری ساده در کف خیابان هم نیست. موقع نزدیک شدن به تقاطع چمنکاریها را باریک می کنند تا عرض #خیابان بازتر شود (پشت ماشین بنز در فیلم) و جا برای لاین های پیچیدن به راست و چپ فراهم شود.
🔹و حتما اگر دو لاین برای پیچیدن به راست باشد، خیابان دست راستی دو لاین یا بیشتر دارد. قرار نیست ماشین ها موقع ورود به خیابان کناری از هم دیگر راه بگیرند یا راه بدهند! مسیر طبق قانون مشخص است و اگر موقع پیچیدن لاین عوض کنی، قطعا راننده کناردستی را دچار شوک و وحشت می کنی و احتمالا #تصادف!
من خودم هستم! اما وقتی از ایران به اینجا می آیم، یک شبه رانندگی ام متحول می شود. سیستم را طوری طراحی کرده اند، که عمل به قانون راحت تر است.
#سیاستگذاری #رفتار_اجتماعی
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
من خودم هستم!!
🔹روی تمام لاینها در نزدیک تقاطعها، فلشهایی گذاشته اند که مسیر را بعد از #تقاطع مشخص می کند. راننده بنز (سمت راست تصویر) می داند که باید قبل از رسیدن به چهارراه، مسیرش را مشخصکند و در لاین مربوطه بایستد، وگرنه باید از پیچیدن صرف نظر کند و بعدا از راه دیگری به مقصدش برسد.
🔸فقط یک فلش گذاری ساده در کف خیابان هم نیست. موقع نزدیک شدن به تقاطع چمنکاریها را باریک می کنند تا عرض #خیابان بازتر شود (پشت ماشین بنز در فیلم) و جا برای لاین های پیچیدن به راست و چپ فراهم شود.
🔹و حتما اگر دو لاین برای پیچیدن به راست باشد، خیابان دست راستی دو لاین یا بیشتر دارد. قرار نیست ماشین ها موقع ورود به خیابان کناری از هم دیگر راه بگیرند یا راه بدهند! مسیر طبق قانون مشخص است و اگر موقع پیچیدن لاین عوض کنی، قطعا راننده کناردستی را دچار شوک و وحشت می کنی و احتمالا #تصادف!
من خودم هستم! اما وقتی از ایران به اینجا می آیم، یک شبه رانندگی ام متحول می شود. سیستم را طوری طراحی کرده اند، که عمل به قانون راحت تر است.
#سیاستگذاری #رفتار_اجتماعی
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
اینجا #آلمان🇩🇪
🔸فرقی نمی کند محله افراد #متمول و خانههای حیاط دار و پر از گل و گیاه باشد، یا محله آپارتماننشینها و دانشجوها! #تجمل در نمای ساختمان برایشان معنا ندارد انگار!
🔹در این پنج سال هفده هجده شهر آلمان رفتهام و هرگز یک ساختمان شبیه خانههای بالاشهر تهران که از نمای بیرونی و لابی آنچنانیاش بشود حدود درآمد ساکنان را حدس زد، ندیدهام. وضع درآمد افراد بیشتر از امکانات و وسایل مختلفی که داخل خانه استفاده میکنند (و معمولا هم نمایشی نیست) معلوم می شود. برای خیره کردن چشم دیگران و عابرانی که نمیشناسند، خرج نمیکنند.
🔸هیچ کدام از ساختمان های این عکس، مدل تیپیکال آلمانی نیست (بعدا برایتان عکس و فیلم از کوچه و خیابانها می گذارم). اما این عکس را برای این گرفتم که در آن میتوانید یکی از شیکترین نماهای بیرونی را در کنار یکی از خرابترینهای شهر ببینید. چوب نمای ساختمان سمت چپ، از شیک ترین مصالحی است که تا به حال دیدهام برای #نمای_ساختمان استفاده میکنند. و جلوی ساختمان سمت راستی حصار کشیده اند که دستی به سر و روی نمای خرابش بکشند...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
🔸فرقی نمی کند محله افراد #متمول و خانههای حیاط دار و پر از گل و گیاه باشد، یا محله آپارتماننشینها و دانشجوها! #تجمل در نمای ساختمان برایشان معنا ندارد انگار!
🔹در این پنج سال هفده هجده شهر آلمان رفتهام و هرگز یک ساختمان شبیه خانههای بالاشهر تهران که از نمای بیرونی و لابی آنچنانیاش بشود حدود درآمد ساکنان را حدس زد، ندیدهام. وضع درآمد افراد بیشتر از امکانات و وسایل مختلفی که داخل خانه استفاده میکنند (و معمولا هم نمایشی نیست) معلوم می شود. برای خیره کردن چشم دیگران و عابرانی که نمیشناسند، خرج نمیکنند.
🔸هیچ کدام از ساختمان های این عکس، مدل تیپیکال آلمانی نیست (بعدا برایتان عکس و فیلم از کوچه و خیابانها می گذارم). اما این عکس را برای این گرفتم که در آن میتوانید یکی از شیکترین نماهای بیرونی را در کنار یکی از خرابترینهای شهر ببینید. چوب نمای ساختمان سمت چپ، از شیک ترین مصالحی است که تا به حال دیدهام برای #نمای_ساختمان استفاده میکنند. و جلوی ساختمان سمت راستی حصار کشیده اند که دستی به سر و روی نمای خرابش بکشند...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان🇩🇪
🔹این هم حنابندان آلمانی! رسم این است که عروس خانوم یک روز قبل از عروسی با چند نفر از دوستانش راه می افتد در خیابان های شهر و یک سبد پر از هدیه های کوچک (مثل یک شاخه گل، یا بسته های کادویی دست ساز) می گیرد دستش و به بعضی از رهگذران هدیه می دهد. مردم برایش آرزوی خوشبختی می کنند و گاهی با او عکس می گیرند.
🔸تا به حال بارها شاهد چنین برنامه ای بوده ام و این دخترخانوم خاصترین لباس را پوشیده است! معمولش این است که عروس و دوستانش همگی شلوار جین یا یک لباس اسپرت معمولی تنشان است و عروس فقط یک تور سرش می کند که معلوم شود کیست و چه خبر است. تعداد همراهان عروس معمولا از پنج شش نفر بیشتر نیست و این همراهان شامل فیلمبردار هم می شود! در این فیلم می بینید که خانوم فیلمبردار با گوشی موبایل از عروس و رهگذرانی که دوست داشته باشند در خاطرات عروس و داماد ماندگار شوند، عکس می گیرد. و تمام! فردا هم عروسی برگزار می شود به همین سادگی.
🔻بعدا درباره رسوم جشن عروسی و جهیزیه زوج های جوان هم خواهیم نوشت...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهامبخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
🔹این هم حنابندان آلمانی! رسم این است که عروس خانوم یک روز قبل از عروسی با چند نفر از دوستانش راه می افتد در خیابان های شهر و یک سبد پر از هدیه های کوچک (مثل یک شاخه گل، یا بسته های کادویی دست ساز) می گیرد دستش و به بعضی از رهگذران هدیه می دهد. مردم برایش آرزوی خوشبختی می کنند و گاهی با او عکس می گیرند.
🔸تا به حال بارها شاهد چنین برنامه ای بوده ام و این دخترخانوم خاصترین لباس را پوشیده است! معمولش این است که عروس و دوستانش همگی شلوار جین یا یک لباس اسپرت معمولی تنشان است و عروس فقط یک تور سرش می کند که معلوم شود کیست و چه خبر است. تعداد همراهان عروس معمولا از پنج شش نفر بیشتر نیست و این همراهان شامل فیلمبردار هم می شود! در این فیلم می بینید که خانوم فیلمبردار با گوشی موبایل از عروس و رهگذرانی که دوست داشته باشند در خاطرات عروس و داماد ماندگار شوند، عکس می گیرد. و تمام! فردا هم عروسی برگزار می شود به همین سادگی.
🔻بعدا درباره رسوم جشن عروسی و جهیزیه زوج های جوان هم خواهیم نوشت...
🔹🔸روایت های شنیدنی و الهامبخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان🇩🇪
🔹در روز #یکشنبه_فرهنگی مکانهای فرهنگی بدون دریافت #بلیط ورودی از بازدیدکنندهها استقبال میکنند.
🔸در موزه #تاریخ شهر، جالبتر از اتفاقاتی که برای شهر از چند قرن پیش افتاده بود، ارائه جذاب و زیبای آن بود، در هر طبقه به یک شکل.
🔹یکی از بخشها مربوط به دستگاهها و #تکنولوژی قدیمی مورد استفاده در صنعت در شهر بود که جالبترینش دستگاه کارت زدن کارمندهای شرکت #زیمنس بود، به چه بزرگی و با یک ساعت آنالوگ که زمان ورود و خروج کارمندان را کنترل میکرد- عکسها در #اینستاگرام.
🔸و سرگرمیهایی برای بچههایی که با والدینشان برای بازدید #موزه میآیند و عموما حوصلهشان سر میرود: علاوه بر میزهای #کتاب کودک که در گوشهوکنار اتاقها گذاشته بودند، یک برگه جدول و معما میدادند که بچهها میتوانستند با اطلاعات ارائه شده در موزه تکمیلش کنند. بچهها با شور و شوق زیادی دنبال پر کردن جدولهایشان بودند(فیلم👆) تا بتوانند جایزهای از پیشخوان موزه بگیرند.
🔻برای دیدن عکس و فیلمهای بیشتر به #اینستاگرام ما مراجعه کنید👇
https://www.instagram.com/p/BxHUfn7HGxJ/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1q9uux8f3fl6v
🔹در روز #یکشنبه_فرهنگی مکانهای فرهنگی بدون دریافت #بلیط ورودی از بازدیدکنندهها استقبال میکنند.
🔸در موزه #تاریخ شهر، جالبتر از اتفاقاتی که برای شهر از چند قرن پیش افتاده بود، ارائه جذاب و زیبای آن بود، در هر طبقه به یک شکل.
🔹یکی از بخشها مربوط به دستگاهها و #تکنولوژی قدیمی مورد استفاده در صنعت در شهر بود که جالبترینش دستگاه کارت زدن کارمندهای شرکت #زیمنس بود، به چه بزرگی و با یک ساعت آنالوگ که زمان ورود و خروج کارمندان را کنترل میکرد- عکسها در #اینستاگرام.
🔸و سرگرمیهایی برای بچههایی که با والدینشان برای بازدید #موزه میآیند و عموما حوصلهشان سر میرود: علاوه بر میزهای #کتاب کودک که در گوشهوکنار اتاقها گذاشته بودند، یک برگه جدول و معما میدادند که بچهها میتوانستند با اطلاعات ارائه شده در موزه تکمیلش کنند. بچهها با شور و شوق زیادی دنبال پر کردن جدولهایشان بودند(فیلم👆) تا بتوانند جایزهای از پیشخوان موزه بگیرند.
🔻برای دیدن عکس و فیلمهای بیشتر به #اینستاگرام ما مراجعه کنید👇
https://www.instagram.com/p/BxHUfn7HGxJ/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=1q9uux8f3fl6v
اینجا #آلمان 🇩🇪
#الکساندر و #آش_رشته برای #افطار
🔸در دانشگاه گوته در #فرانکفورت، دوست #یهودی من #الکساندر همیشه سوالات زیادی درباره #اسلام و شیعه از من می پرسید. یک بار دلیل آنهمه کنجکاویاش را پرسیدم. گفت که یکی از #اقتصاددانان بزرگ کشورش #صربستان، اخیراً مسلمان شده. می گفت قبل از او، فقط افراد تحصیل نکرده و کم سواد را #مسلمان دیده بوده و حالا کنجکاو شده که بیشتر بداند...
🔸یک روز که باز مرا از سالن مطالعه صدا زد و شروع کرد به سوال کردن، به او گفتم اگر واقعا دوست داری بیشتر بدانی، می توانی به #مرکز_اسلامی شیعیان در فرانکفورت بیایی و اتفاقا شبهای ماه رمضان، هر شب آنجا برنامه هست و من هم گاهگاهی می روم. پرسید، مثلا کی؟ گفتم امشب. و با من آمد!
🔸در راه مرتب سوال می کرد که آیا آنجا با من برخورد بدی نخواهند کرد؟! مرا بیرون نمی کنند؟!... مطمئنش کردم که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. برای او از دوستان آلمانی مان در آنجا گفتم: دو سه نفری می شناختم که مسلمان شده بودند و مسئولیت هایی هم در مرکز داشتند. گفتم که آنها خیلی بهتر می توانند از دیدگاه او به مسائل نگاه کنند و جواب سوالاتش را بهتر خواهند داد. پرسید که آیا غذایی هم در کار هست، چون او هم #روزه است و بسیار گرسنه! گفت که به آیین خودشان روزه گرفته و نباید هیچ محصولی از حیوان را بخورد. نگران بود که فقط نان و پنیر داشته باشیم!
🔸وقتی رسیدیم مرکز، به او گفتم باید به قسمت مردانه برود و من آنجا او را نخواهم دید. وقتی با چشمان گرد شده پرسید چرا، خنده ام گرفت، فقط گفتم "اینطوری است دیگر"... از همسرم خواستم بیاید و با دوستانش او را آشنا کند و پیش آن دوست آلمانی مسلمان ببردش. اتفاقا دوست آلمانی ما هم بخاطر مادر یهودی اش، با نوع روزه ای که او گرفته بود، آشنا بود و دقیق راهنمایی اش کرد که از سفره #افطار چه بخورد و چه نخورد...
🔸وقتی مراسم تمام شد و بیرون توی حیاط مرکز دیدمش، خیلی سرحال و خوشحال با چند نفر گرم صحبت بود، از جمله #محمد، پسر روحانی مرکز اسلامی، که بسیار خوشرو است و گفت که الکساندر را به دوست پزشکش که هموطن او و مسلمان بود، معرفی خواهد کرد.
🔸در راه برگشت می گفت "آنها خیلی مهربان و خوب برخورد کردند. هیچ کس به من نگفت چرا بین صف های #نماز ایستاده ام و نماز نمی خوانم. حتی نگاه معنی داری هم به من نکردند." می گفت احساسش این بوده که دل های این آدمها جور دیگری به هم نزدیک است. صمیمیت و نزدیکی که به گفته خودش، قبلا ندیده و تجربه اش نکرده بود، و دوستش داشت.
🔸و حسابی خوشش آمده بود از #آش_رشته! می گفت "عجب افطاری می کنید شما! ارزش آن همه گرسنگی (۲۱ ساعت در سه سال پیش آلمان!) را داشت واقعا!" و می گفت که دلش می خواسته آن مایع سفید رنگ روی آش (کشک!) را هم بخورد که همان دوست آلمانی مسلمان ما به او گفته این محصول حیوانی است و طبق قوانین روزه یهودی، نباید آن را بخورد.
🔷🔶 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#الکساندر و #آش_رشته برای #افطار
🔸در دانشگاه گوته در #فرانکفورت، دوست #یهودی من #الکساندر همیشه سوالات زیادی درباره #اسلام و شیعه از من می پرسید. یک بار دلیل آنهمه کنجکاویاش را پرسیدم. گفت که یکی از #اقتصاددانان بزرگ کشورش #صربستان، اخیراً مسلمان شده. می گفت قبل از او، فقط افراد تحصیل نکرده و کم سواد را #مسلمان دیده بوده و حالا کنجکاو شده که بیشتر بداند...
🔸یک روز که باز مرا از سالن مطالعه صدا زد و شروع کرد به سوال کردن، به او گفتم اگر واقعا دوست داری بیشتر بدانی، می توانی به #مرکز_اسلامی شیعیان در فرانکفورت بیایی و اتفاقا شبهای ماه رمضان، هر شب آنجا برنامه هست و من هم گاهگاهی می روم. پرسید، مثلا کی؟ گفتم امشب. و با من آمد!
🔸در راه مرتب سوال می کرد که آیا آنجا با من برخورد بدی نخواهند کرد؟! مرا بیرون نمی کنند؟!... مطمئنش کردم که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. برای او از دوستان آلمانی مان در آنجا گفتم: دو سه نفری می شناختم که مسلمان شده بودند و مسئولیت هایی هم در مرکز داشتند. گفتم که آنها خیلی بهتر می توانند از دیدگاه او به مسائل نگاه کنند و جواب سوالاتش را بهتر خواهند داد. پرسید که آیا غذایی هم در کار هست، چون او هم #روزه است و بسیار گرسنه! گفت که به آیین خودشان روزه گرفته و نباید هیچ محصولی از حیوان را بخورد. نگران بود که فقط نان و پنیر داشته باشیم!
🔸وقتی رسیدیم مرکز، به او گفتم باید به قسمت مردانه برود و من آنجا او را نخواهم دید. وقتی با چشمان گرد شده پرسید چرا، خنده ام گرفت، فقط گفتم "اینطوری است دیگر"... از همسرم خواستم بیاید و با دوستانش او را آشنا کند و پیش آن دوست آلمانی مسلمان ببردش. اتفاقا دوست آلمانی ما هم بخاطر مادر یهودی اش، با نوع روزه ای که او گرفته بود، آشنا بود و دقیق راهنمایی اش کرد که از سفره #افطار چه بخورد و چه نخورد...
🔸وقتی مراسم تمام شد و بیرون توی حیاط مرکز دیدمش، خیلی سرحال و خوشحال با چند نفر گرم صحبت بود، از جمله #محمد، پسر روحانی مرکز اسلامی، که بسیار خوشرو است و گفت که الکساندر را به دوست پزشکش که هموطن او و مسلمان بود، معرفی خواهد کرد.
🔸در راه برگشت می گفت "آنها خیلی مهربان و خوب برخورد کردند. هیچ کس به من نگفت چرا بین صف های #نماز ایستاده ام و نماز نمی خوانم. حتی نگاه معنی داری هم به من نکردند." می گفت احساسش این بوده که دل های این آدمها جور دیگری به هم نزدیک است. صمیمیت و نزدیکی که به گفته خودش، قبلا ندیده و تجربه اش نکرده بود، و دوستش داشت.
🔸و حسابی خوشش آمده بود از #آش_رشته! می گفت "عجب افطاری می کنید شما! ارزش آن همه گرسنگی (۲۱ ساعت در سه سال پیش آلمان!) را داشت واقعا!" و می گفت که دلش می خواسته آن مایع سفید رنگ روی آش (کشک!) را هم بخورد که همان دوست آلمانی مسلمان ما به او گفته این محصول حیوانی است و طبق قوانین روزه یهودی، نباید آن را بخورد.
🔷🔶 روایت های شنیدنی و الهام بخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان🇩🇪
#مزرعه خانواده اشمیت - قسمت اول
🔹در شهرهای کوچک یا حومه شهرهای بزرگ خانوادههایی زندگی میکنند که با نگهداری از حیوانات مزرعه یا کشاورزی و پرورش گیاهان، محصولات مختلفی را به صورت تازه و ارگانیک به اهالی محل یا در بازارهای دورهای و مناسبتی میفروشند. اتفاقا این محصولات محلی خیلی هم مورد استقبال آلمانیها و معمولا گرانتر از محصولات کارخانهای است.
🔸خانواده اشمیت در ایالت #بایرن مزرعه خانوادگی خود را برای بازدید عموم باز گذاشتهاند و تبدیل شده به یکی از مکانهای تفریحی برای بازدید خانوادهها، بهخصوص بچهدارها. چند تا بیل و کلنگ و ماشینهای اسباببازی گذاشتهاند و بچهها خودشان یونجهها را بار میزنند و به گاوها غذا میدهند و خوکها را با برسهای بلند تمیز میکنند. یا میتوانند به بزها و خرگوشها و مرغ و خروسها غذا بدهند و یا خانواده زیبای اسبهای پونی را تماشا کنند.
🔻ادامه دارد...👇
🔹🔸روایتهای شنیدنی و الهامبخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#مزرعه خانواده اشمیت - قسمت اول
🔹در شهرهای کوچک یا حومه شهرهای بزرگ خانوادههایی زندگی میکنند که با نگهداری از حیوانات مزرعه یا کشاورزی و پرورش گیاهان، محصولات مختلفی را به صورت تازه و ارگانیک به اهالی محل یا در بازارهای دورهای و مناسبتی میفروشند. اتفاقا این محصولات محلی خیلی هم مورد استقبال آلمانیها و معمولا گرانتر از محصولات کارخانهای است.
🔸خانواده اشمیت در ایالت #بایرن مزرعه خانوادگی خود را برای بازدید عموم باز گذاشتهاند و تبدیل شده به یکی از مکانهای تفریحی برای بازدید خانوادهها، بهخصوص بچهدارها. چند تا بیل و کلنگ و ماشینهای اسباببازی گذاشتهاند و بچهها خودشان یونجهها را بار میزنند و به گاوها غذا میدهند و خوکها را با برسهای بلند تمیز میکنند. یا میتوانند به بزها و خرگوشها و مرغ و خروسها غذا بدهند و یا خانواده زیبای اسبهای پونی را تماشا کنند.
🔻ادامه دارد...👇
🔹🔸روایتهای شنیدنی و الهامبخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا #آلمان🇩🇪
#مزرعه خانواده اشمیت - قسمت دوم
(قسمت اول در پست بالا👆)
🔹یک فضا هم درست کرده بودند برای بازی بچهها بعد از تماشای مزرعه، که استخر توپ و سرسره و ... داشت و عکس خانواده اشمیت را زده و اعضایش را معرفی کرده بود.
🔸آخر هم میرسیدی به محوطه باز که خانوادهها نشسته بودند دور هم و یا تنقلاتی که از خانه آورده بودند را میخوردند، یا از کیک و قهوهای که از مغازه اشمیتها خریده بودند لذت میبردند. در تمام فضای آنجا هیچکس مراقب و نگهبان نبود. انگار که قرار نیست هیچکس آسیب و مشکلی ایجاد کند. و جالبتر اینکه داخل مغازه فروش محصولاتشان هم هیچ فروشندهای نبود! از قهوه آماده و بستنی گرفته تا مربّای خانگی و تخممرغ و شیر و ماست و خامه محلی و...، همه را با برچسب قیمت گذاشته بودند در قفسه ها، و روی میز پرداخت هم یک ماشینحساب و صندوقی که پول را در آن بریزی و خودت بقیه پولت را برداری.
🔻در صفحه اینستاگرام ما می توانید فیلم ها و عکس های بیشتری از مزرعه خانواده اشمیت را ببینید.
https://www.instagram.com/p/BxmnPdDiTAc/?igshid=1oa92gnwvwion
🔹🔸روایتهای شنیدنی و الهامبخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea
#مزرعه خانواده اشمیت - قسمت دوم
(قسمت اول در پست بالا👆)
🔹یک فضا هم درست کرده بودند برای بازی بچهها بعد از تماشای مزرعه، که استخر توپ و سرسره و ... داشت و عکس خانواده اشمیت را زده و اعضایش را معرفی کرده بود.
🔸آخر هم میرسیدی به محوطه باز که خانوادهها نشسته بودند دور هم و یا تنقلاتی که از خانه آورده بودند را میخوردند، یا از کیک و قهوهای که از مغازه اشمیتها خریده بودند لذت میبردند. در تمام فضای آنجا هیچکس مراقب و نگهبان نبود. انگار که قرار نیست هیچکس آسیب و مشکلی ایجاد کند. و جالبتر اینکه داخل مغازه فروش محصولاتشان هم هیچ فروشندهای نبود! از قهوه آماده و بستنی گرفته تا مربّای خانگی و تخممرغ و شیر و ماست و خامه محلی و...، همه را با برچسب قیمت گذاشته بودند در قفسه ها، و روی میز پرداخت هم یک ماشینحساب و صندوقی که پول را در آن بریزی و خودت بقیه پولت را برداری.
🔻در صفحه اینستاگرام ما می توانید فیلم ها و عکس های بیشتری از مزرعه خانواده اشمیت را ببینید.
https://www.instagram.com/p/BxmnPdDiTAc/?igshid=1oa92gnwvwion
🔹🔸روایتهای شنیدنی و الهامبخش از #زیرگنبدکبود...
@tick_idea