Use it or Lose it – Telegram
Use it or Lose it
3.02K subscribers
162 photos
1 video
94 links
Social Neuroscientist, Neuroanthropologist
Multi/Interdisciplinary researcher

— Use it well 🧠
Download Telegram
وظیفه‌ی کودک این است که زندگی خودش را بکند؛ نه آن زندگی‌ای که والدین مضطربش فکر می‌کنند باید داشته باشد.

Neill, A. S. (1960). Summerhill: A radical approach to child rearing. New York: Hart Publishing.
55
هر کسی که قصد اصلاح یک حکومت قدیمی در یک شهر آزاد را دارد، باید دست‌کم ظاهری از آداب و رسوم گذشته را حفظ کند. هرکس که بخواهد حکومتی را به گونه‌ای تغییر دهد که اصلاحاتش برای عموم مردم پذیرفتنی و پایدار باشد، لازم است حداقل «ظاهری» از رسوم کهن و قدیمی آن حکومت را حفظ کند؛ به‌گونه‌ای که مردم احساس نکنند نهادهای سیاسی‌شان عوض شده است.

Machiavelli, N. (1996). Discourses on Livy (H. C. Mansfield & N. Tarcov, Trans.; Book I, Chap. 25). University of Chicago Press. (Original work published 1531)
34
Use it or Lose it
هر کسی که قصد اصلاح یک حکومت قدیمی در یک شهر آزاد را دارد، باید دست‌کم ظاهری از آداب و رسوم گذشته را حفظ کند. هرکس که بخواهد حکومتی را به گونه‌ای تغییر دهد که اصلاحاتش برای عموم مردم پذیرفتنی و پایدار باشد، لازم است حداقل «ظاهری» از رسوم کهن و قدیمی آن حکومت…
درحالی‌که در واقعیت، این نهادهای جدید می‌توانند کاملاً متفاوت از گذشته باشند. دلیل این مسئله آن است که مردم به همان اندازه که بر اساس واقعیت زندگی می‌کنند، بر اساس ظاهر امور نیز زندگی می‌کنند. در واقع، مردم اغلب بیشتر تحت تأثیر ظاهر امور هستند تا خود واقعیت‌ها.

رومی‌ها این حقیقت را در ابتدای شکل‌گیری جمهوری و نظام آزاد خود دریافتند. آن‌ها به جای یک پادشاه، دو کنسول انتخاب کردند، اما به هر کنسول اجازه دادند تنها دوازده نگهبان (لیکتر) داشته باشد تا از تعداد نگهبانانی که قبلاً پادشاه را همراهی می‌کردند بیشتر نشوند. علاوه بر این، در روم مراسم قربانی خاصی وجود داشت که فقط شخص پادشاه می‌توانست آن را انجام دهد. پس از حذف پادشاهی، رومی‌ها برای آن‌که مردم در نبود پادشاه از این رسم کهن محروم نمانند، شخصی را برای برگزاری آن قربانی تعیین کردند که به او لقب «پادشاه قربانی» دادند و او را زیر نظر کاهن اعظم قرار دادند. با این کار، مردم همچنان این قربانی را حفظ کردند و هرگز به دلیل نبود این رسم، آرزوی بازگشت دوبارهٔ شاه را نکردند.

همه کسانی که می‌خواهند یک شیوهٔ زندگی قدیمی در یک شهر را کنار بگذارند و مردم را به سوی شیوه‌ای نو و آزاد هدایت کنند، باید به این نکته توجه کنند. از آن‌جا که امور جدید می‌تواند ذهن مردم را آشفته کند، باید تغییرات طوری ترتیب داده شوند که تا جای ممکن، عناصر و ظواهر شیوهٔ زندگی قدیمی حفظ گردد. حتی اگر تعداد، اختیارات و دورهٔ تصدی مناصب جدید از منصب‌های قدیمی متفاوت است، حداقل باید عنوان و نام قدیمی آن‌ها حفظ شود.

چنان‌که پیش‌تر گفتم، هر کس که بخواهد یک نظام سیاسی تازه، خواه جمهوری و خواه سلطنتی، ایجاد کند باید این نکته را رعایت کند. اما هر کس که بخواهد حکومتی مطلق و نامحدود (که نویسندگان پیشین آن را «استبداد» خوانده‌اند) ایجاد کند، باید همه چیز را از نو بنیان بگذارد. این مسئله را در فصل بعدی بیشتر توضیح خواهم داد.

Machiavelli, N. (1996). Discourses on Livy (H. C. Mansfield & N. Tarcov, Trans.; Book I, Chap. 25). University of Chicago Press. (Original work published 1531)
32
تو فکر می‌کنی چون "یک" را می‌فهمی، پس باید "دو" را هم بفهمی؛ چون یک و یک می‌شود دو. اما فراموش می‌کنی که باید "و" را هم بفهمی.

Meadows, D. H. (2008). Thinking in systems: A primer. Sustainability Institute.
72
Use it or Lose it
وظیفه‌ی کودک این است که زندگی خودش را بکند؛ نه آن زندگی‌ای که والدین مضطربش فکر می‌کنند باید داشته باشد.
رایج‌ترین پرسشی که بازدیدکنندگان «سامرهیل» می‌پرسند این است: «آیا بچه بعداً برنمی‌گردد و مدرسه را سرزنش نمی‌کند که چرا مجبورش نکرده ریاضی یا موسیقی یاد بگیرد؟» پاسخ این است که بتهوون‌های خردسال و اینشتین‌های کوچک خودشان نمی‌گذارند از قلمرو طبیعیِ استعدادشان دور نگه داشته شوند.

شما نمی‌توانید کودکان را مجبور به یادگیری موسیقی یا هر چیز دیگری کنید، مگر آنکه آن‌ها را تا حدی به بزرگسالانی بی‌اراده تبدیل کرده باشید. شما از آنان پذیرندگانِ وضعِ موجود می‌سازید چیزی که به کارِ جامعه‌ای می‌آید که به آدم‌های مطیعِ پشتِ میزهای ملال‌آور، به کسانی که در مغازه‌ها سرِ پا می‌ایستند، و به مسافرانی که مثل ماشین قطار حومه‌ایِ ساعتِ ۸:۳۰ را می‌گیرند نیاز دارد، جامعه‌ای که، در یک کلام، بر دوش‌های فرسودهٔ مردِ کوچکِ ترسیده‌ هم‌رنگِ جماعتی که تا سرحد مرگ ترسیده می‌چرخد.

Neill, A. S. (1960). Summerhill: A radical approach to child rearing. New York: Hart Publishing.
36
چرا واقعاً این‌همه آدم این‌قدر وقتشان را صرف بحث درباره چیزهای ناچیز می‌کنند؟ آیا بشر مغزی به‌غایت بزرگ و توانایی سخن گفتن را فقط برای غیبت کردن تکامل داده است؟

Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
33
Use it or Lose it
چرا واقعاً این‌همه آدم این‌قدر وقتشان را صرف بحث درباره چیزهای ناچیز می‌کنند؟ آیا بشر مغزی به‌غایت بزرگ و توانایی سخن گفتن را فقط برای غیبت کردن تکامل داده است؟ Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
میمون‌ها و بوزینه‌ها از نظر شدتِ روابط اجتماعی با دیگر جانوران فرق دارند؛ آن‌ها زمان زیادی را صرف تیمارِ یکدیگر می‌کنند. تیمار کردن فقط برای مسائل بهداشتی نیست، برخلاف آن‌چه شاید فکر کنید؛ درواقع راهی است برای ایجاد دوستی، محکم کردن رابطه‌ها و تأثیر گذاشتن بر بقیه.

انسان‌های اولیه هم در گروه‌های بزرگی حدود ۱۵۰ نفره زندگی می‌کردند. اگر می‌خواستند مثل میمون‌ها با تیمار کردن رابطه بسازند، باید تقریباً نصف وقتشان را صرف این کار می‌کردند که اصلاً شدنی نبود. به همین خاطر، به گفتهٔ پروفسور رابین دانبار، انسان‌ها راه ساده‌تر و مؤثرتری پیدا کردند: زبان. پس معلوم می‌شود این گپ‌وگفت‌های به ظاهر بیهوده اصلاً بیهوده نیستند. همین گفت‌وگوها باعث می‌شود گروه‌های بزرگ از شکارچی‌ها گرفته تا سربازها و همکارها منسجم و یکپارچه بمانند.

زن‌ها و مردها به یک اندازه «حرف می‌زنند»، اما تفاوت در موضوع‌هاست: مردها بیشتر دربارهٔ خودشان صحبت می‌کنند، در حالی که زن‌ها بیشتر دربارهٔ بقیه حرف می‌زنند. همین باعث می‌شود پیوندهای زنانه تقویت شود؛ پپیوندهایی که پایهٔ جوامع انسانی و نیز جوامع نخستی‌هاست.

تا مدت‌ها انسان‌شناسان فکر می‌کردند زبان در جمع‌های مردانه و برای کارهایی مثل شکار شکل گرفته است. اما پژوهش بدیع و بسیار جالبِ دانبار نشان می‌دهد که برعکس، زبان در میان زنان تکامل یافته است.


Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
49
آگاهی از مرگ ما را ترغیب می‌کند که پرشورتر زندگی کنیم.

Coelho, P. (1999). Veronika decides to die. HarperCollins.
Miller, L. (1946). Execution of L. Bárdossy.
57
Use it or Lose it
سومین دوره رویداد بین‌المللی نوروتاک امسال میزبان یکی از بزرگترین رویداد های نوروساینس کشور هستیم، اگر شما هم علاقه‌مند به نوروساینس و علوم شناختی هستید و یا تازه با این زمینه آشنا شدید این رویداد برای شماست. نیازی هم نیست پیش زمینه خاصی داشته باشید، کافیه…
چهارمین دورهٔ رویداد بین‌المللی نوروتاک
امسال هم میزبان یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای نوروساینس کشور هستیم. اگر به نوروساینس و علوم شناختی علاقه‌مندید، حتی اگر تازه وارد این حوزه‌اید، این رویداد برای شماست. بدون پیش‌نیاز تخصصی؛ فقط ثبت‌نام کنید و یک روز سرشار از ایده‌های نو، گفت‌وگوهای الهام‌بخش و شبکه‌سازی مؤثر را تجربه کنید.

- حضوری - ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۴ از ساعت ۸:۱۵
- سالن رازی، دانشگاه علوم پزشکی ایران (تهران)
- برای ثبت نام از اینجا اقدام کنید.
37
اگر فراتر دیده‌ام، از آن است که بر شانه‌های بزرگان ایستاده‌ام.

Newton (Vol. 1, p. 416). Cambridge University Press.
Halsman, P. (1958). J. Robert Oppenheimer
59
چیزی که به زنده بودنم ارزش می‌بخشد، البته سوای موسیقی، قدیسانی‌ست که ملاقاتشان کرده‌ام و همه جا هم پیدا می‌شوند. منظورم از قدیس کسانی‌ست که در این جامعه‌ی فوق‌العاده ناشایست به طرز شایسته‌ای رفتار می‌کنند.

Vonnegut, K. (2005). A Man Without a Country. A. A. Bahrami, Trans.
Luigi Ghirri, Viaggi, 1972 - 1986
94
فکر می‌کنم فاکنر بود که گفت وقتی در عمق تاریکی کبریت روشن می‌کنید به‌خاطر این نیست که بهتر ببینید، می‌خواهید متوجه شوید چه‌قدر دورتان تاریک است. به نظر من ادبیات دقیقا همین کار را می‌کند. جوابی به سوال‌ها نمی‌دهد، حتا واضح‌ترشان هم نمی‌کند، بلکه اغلب کورکورانه هجمه‌ی تاریکی‌ها را کشف می‌کند، و آن‌ها را بهتر می‌نمایاند.

Javier Marías, Corazón tan blanco, Anagrama, 1992.
A Heart So White, trans. Mahsa Malek-Marzban, Cheshmeh, 2016.
74
در سال ۱۹۸۰، بن گانِ ۱۴ ساله در زمین بازی مدرسه‌ای در ویلز، در پی یک لحظه‌ی از کنترل خارج شدن، پسربچه‌ای ۱۱ ساله به نام برایان را کشت. خودش با پلیس تماس گرفت و گفت: «من پسری را کشته‌ام.» با لباس مدرسه محاکمه شد و به حبس نامعین به صلاحدید ملکه محکوم گردید.

در زندان با او همچون بی‌ارزش‌ترین انسان رفتار شد. چند بار برای فرار تلاش کرد و حتی ۴۳ روز از خوردن غذا امتناع کرد تا بمیرد. آزادی مشروطش بارها رد شد. سال‌ها گذشت، ۱۰ سال، ۱۵ سال، ۲۰ سال، ۲۵ سال… و او هنوز در زندان بود.

در سال ۲۰۰۷ با زنی به نام «الکس» آشنا شد، معلمی که برای آموزش به زندان می‌آمد. رابطه‌شان پنهانی و عاشقانه بود. با وجود عشق و امید به زندگی بیرون، بن در نهایت به او گفت: «می‌خواهم همچنان در زندان بمانم.»

او در زندان برای خود دنیایی تازه ساخت. درس خواند، مدرک دانشگاهی گرفت، و به «وکیل زندان» معروف شد. به زندانیان دیگر کمک می‌کرد از حقشان دفاع کنند و در برابر سوءاستفاده‌ی مسئولان بایستند. درون زندان احترام و منزلتی داشت؛ احساس مفید بودن می‌کرد. این جایگاه برایش معنا و هدف شد. در سال ۲۰۱۲ پس از ۳۲ سال زندان آزاد شد. اما قبل از رفتنش چیزی گفت.
41
Use it or Lose it
در سال ۱۹۸۰، بن گانِ ۱۴ ساله در زمین بازی مدرسه‌ای در ویلز، در پی یک لحظه‌ی از کنترل خارج شدن، پسربچه‌ای ۱۱ ساله به نام برایان را کشت. خودش با پلیس تماس گرفت و گفت: «من پسری را کشته‌ام.» با لباس مدرسه محاکمه شد و به حبس نامعین به صلاحدید ملکه محکوم گردید.…
داستان بن، یه درس عمیق درباره‌ی شیوه‌ی زندگیه. نشون می‌ده که می‌شه از صفر مطلق جان سالم به‌در برد. می‌شه از طرف جامعه منفور شد، به‌عنوان قاتل کودک شناخته شد، و با سیستمی خشن مثل زندان روبه‌رو بود. می‌شه به عمق تاریکی فرو رفت، تا جایی که ۴۳ روز لب به غذا نزنی و از شدت گرسنگی، کره‌ی چشمت خشک بشه.

با این حال، از دل این وضعیت تحقیرآمیز و فاجعه‌بار، می‌شه رشد کرد. بن برای خودش یه زندگی با معنا ساخت، چون خودشو وصل کرد به مغزهای هم‌فکر دیگه و وارد یه بازی شد، بازی‌ای که هدفش به‌دست آوردن جایگاه بود. رتبه‌اش به‌عنوان یه زندانی ابدی و وکیل زندان باعث شد مورد احترام قرار بگیره. برای بقیه زندانی‌ها مفید شد، کم‌کم مورد تحسین قرار گرفت. ارزشمند شد. تمام وقت و انرژی روزها، ماه‌ها و سال‌هاش رو گذاشت توی همین بازی و برای خودش یه دنیای معنا ساخت.

اما پیش از آن‌که از زندان برود، به یکی از مأموران گفت:

وقتی آزادی به‌معنی بیرون‌افتادن از دنیاییه که همه‌ی عمرت رو صرف ساختنش کردی، اون وقت آزادی خودش می‌تونه جهنم باشه.


Storr, W. (2021). The Status Game: On Human Life and How to Play It. William Collins.
66
آیا می‌توانی به یاد بیاوری،
پیش از آن‌که دنیا به تو بگوید باید چه کسی باشی،
چه کسی بودی؟

LaPorte, D. (2012). The fire starter sessions. Crown Publishing Group.
Çindemir, F. (2022). The Mausoleum Mustafa Kemal Ataturk, Ankara.
76
در زندگی، چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، فقط باید آن را فهمید.
اکنون زمان آن است که بیشتر بفهمیم تا کمتر بترسیم.

Benarde, M. A. (1973). Our precarious habitat.
Cantamessa, A. (1962). The wooden Madonna, Staffarda, Italy.
63
دو ماهی جوان داشتند با هم شنا می‌کردند که تصادفاً یک ماهی پیرتر را می‌بینند که از روبه‌رو می‌آید. ماهی پیر سری برایشان تکان می‌دهد و می‌گوید: صبح‌به‌خیر پسرها، آب چطور است؟

ماهی‌های جوان کمی جلوتر می‌روند و بعد از چند لحظه یکی‌شان رو به دیگری می‌کند و می‌گوید: اصلاً این آب که می‌گوید چیست؟

Wallace, D. F. (2005). This is water.
Barbey, B. (1980). The Li River, China.
59
من کاملا یادم هست که همه چیز از کِی شروع شد. درست پیش از آنکه او بازنشسته شود، یکی از همکاران خبرنگارم در اواسط سپتامبر ۱۹۸۹ از مرز اتریش و مجارستان برگشت، و از شدت هیجان گریه می‌کرد. گفت: آلمان‌های شرقی هزار هزار دارند از مرز رد می‌شوند. فکر نمی‌کردم در عمرم چنین چیزی را ببینم! من هم همین‌طور.

آنها آدم‌ها را جوری بار می‌آوردند که خیال کنی تغییر، غیر ممکن است. جوری بارت می‌آوردند تا از تغییر بترسی و همیشه به آن بد گمان باشی. چون در مغزت فرو کرده‌اند که هر تغییری، فقط وضع را بدتر می‌کند. یادم هست واکنش اول خودم به خبر همکارم، جدا از خوشحالی، ترس بود، انگار زلزله را تجربه می‌کردم.

هرچند فروپاشی نظام قدیمی را می‌خواستم، زمین زیر پایم می‌لرزید. جهانی که آن را همیشگی، باثبات و امن می‌پنداشتم، ناگهان داشت دور و برم از هم می‌پاشید. تجربه خوشایندی نبود.

اما با تمام آن استبداد و آن کشتار و آن همه ناامیدی که حتی بیشتر از اکسیژن در هوا بود، آنها رفتند، ما ماندیم و حتی خندیدیم.


Drakulić, S. (1992). How we survived communism and even laughed.
Drysdale, J. (1969). Girls sheep racing on farm.
76