Problems! – Telegram
Problems!
950 subscribers
2.48K photos
232 videos
4 files
883 links
Download Telegram
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
مو به مو سلسله زلف پریشان تورا
در خیال شب تنهایی خود بافته ام
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
همیشه لاف صبوری زنم ولی دنیا / خداکند که مرا با تو امتحان نکند
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

-فروغ فرخزاد
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
آه، ای مردی که لب‌های مرا
از شرار بوسه‌ها سوزانده اى
هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ می‌دانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می‌دانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
گفته‌اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می‌دهد
آری، اما بوسه از لب‌های تو
بر لبان مرده‌ام جان می‌دهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان تورا جویم بکام
خلوتی می‌خواهم و آغوش تو
خلوتی می‌خواهم و لب‌های جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده هستی دهم
بستری می‌خواهم از گل‌های سرخ
تا در آن یکشب تورا مستی دهم
آه، ای مردی که لب‌های مرا
از شرار بوسه‌ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

-فروغ-
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.
دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دریا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید
زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

احمد شاملو #1334
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
حرف زیاد بود ... وقت کم ...
بوسیدمش ...

کوتاهش:/
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

رو ترش کردی مگر دی ، باده‌ات گیرا نبود
ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود

یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد
بر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود

چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود
چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود

هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن
آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود

در دل مردان شیرین جمله تلخی‌های عشق
جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود

این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولست
اندر آن دریای بی‌پایان بجز دریا نبود

یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن
جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود

هین خمش کن در خموشی نعره می‌زن روح وار
تو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
قَبلِ‌اون‌ِاین‌ّزِندِگی‌ّبَرآیِ‌مَنّ‌هیّچ‌حَرفِ‌تآزِه ای‌نَدآشت:)!
وَقتّی‌عآشِقی‌مَحآلِ‌هیًچ‌کَسی‌بیآد‌ِتو‌قَلبِتُ‌بِشینِ‌جآشّ؛
اونِ‌حَرف‌زَدَنآشّ‌طَرزِ‌نِگآش؛
پشتِ‌دَر‌صِدآیِه‌پآش؛
مآ‌رآزِمون‌هیچ‌وَقتّ‌نِمیشِ‌فآش؛
تآ‌تَهِش‌بِمونِه‌کآش؛
اِی‌وآی‌دآرَم‌عآشِقّ‌میشَمِ‌اِنگآر؛
اون‌چِشمآتِ‌چِ‌کآری‌دَستَمِ‌دآدِ‌کِ‌بُردَم‌هَمَرُ‌اَز‌یآد؛
اِی‌دآد‌ِبّیدآد؛
اِی‌وآی‌دآرَم‌عآشِقّ‌میشَمِ‌اِنگآر؛
اون‌چِشمآتِ‌چِ‌کآری‌دَستَمِ‌دآدِ‌کِ‌بُردَم‌هَمَرُ‌اَز‌یآد؛
اِی‌دآد‌ِ‌بّیدآد؛
تَقصّیرِ‌مَن‌نیست‌؛
اَگِ‌یِ‌وَقتآیی‌زیآدی‌روت‌حَسآسَم!
اَگِ‌بآعِث‌شُدی‌کِ‌دیگِ‌هیچ‌کَسُ‌بِ‌غِیرِه‌چِشمآیِ‌طُ‌کِ‌تَمومِ‌دُنیآیِ‌مَنِ‌نَشنآسَم؛
بیمآرِ‌دِلَم‌نِمیذآرِ‌بِرَم؛
بیخیآلِ‌غَم‌هَمیشِ‌پُشتِتَم؛
طُ‌هَم‌جآیی‌نَرُو‌بِینِمون‌دوری‌بیآد؛
دِلُ‌دآدَم‌دَستِ‌بآد‌اِی‌دآدِ‌بّیدآد؛
اونِ‌حَرف‌زَدَنآشّ‌طَرزِ‌نِگآش؛
پشتِ‌دَر‌صِدآیِه‌پآش؛
مآ‌رآزِمون‌هیچ‌وَقتّ‌نِمیشِ‌فآش؛
تآ‌تَهِش‌بِمونِه‌کآش؛
اِی‌وآی‌‌مَن‌ّدآرَم‌عآشِقّ‌میشَمِ‌اِنگآر؛
اون‌چِشمآتِ‌چِ‌کآری‌دَستَمِ‌دآدِ‌کِ‌بُردَم‌هَمَرُ‌اَز‌یآد؛
اِی‌دآد‌ِ‌بّیدآد؛
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب میسودم
کاش چون نای شبان میخواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از‌ پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان تو را میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم میلغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برق خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
میخزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین میسوخت
کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

آرزو_ فروغ فرخزاد
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
معشوق من
انسان ساده‌ایست
انسان ساده‌ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانۀ یک مذهب شگفت
در لابلای بوتۀ پستانهایم
پنهان نموده‌ام

از کتاب تولدی دیگر
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
جز قلب ‌تیره‌ هیچ ‌نشد‌ حاصل ‌و هنوز
باطل‌ در این‌ خیال ‌که‌ اکسیر‌ میکنند
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
=“)
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

فاضل نظری
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
رخ نازنین بپوشان همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را ز هم امتیاز باشد
به ره صبا ستادی، سر زلف برگشادی
ز تو نافه شرم بادش پس از این که باز باشد
نه همین صبا کند خم قد سرو بوستان را
که به پیش قامت تو همه در نماز باشد
من و احتمال دوری ز رخ تو حاش لله
نفسی که بی تو آید نفس مجاز باشد
تو به حسن بی نیازی که سروش بی نوا را
شب و روز از نکویان به تواش نیاز باشد «میرزا محمدعلی سروش اصفهانی»
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی اشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز:)

ساقیا یک جرعه ای زان آب اتشگون که من
در میان پختگانِ عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
می زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

پرتوی روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز

در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت
جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز:)

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرامِ جان
جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز :)

در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش
آب حیوان می رود هر دم ز اقلامم هنوز
مرسی گایز