Forwarded from برنامه ناشناس
معشوق من
انسان سادهایست
انسان سادهای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانۀ یک مذهب شگفت
در لابلای بوتۀ پستانهایم
پنهان نمودهام
از کتاب تولدی دیگر
معشوق من
انسان سادهایست
انسان سادهای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانۀ یک مذهب شگفت
در لابلای بوتۀ پستانهایم
پنهان نمودهام
از کتاب تولدی دیگر
Forwarded from برنامه ناشناس
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
Forwarded from برنامه ناشناس
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
فاضل نظری
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
فاضل نظری
Forwarded from برنامه ناشناس
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
Forwarded from برنامه ناشناس
رخ نازنین بپوشان همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را ز هم امتیاز باشد
به ره صبا ستادی، سر زلف برگشادی
ز تو نافه شرم بادش پس از این که باز باشد
نه همین صبا کند خم قد سرو بوستان را
که به پیش قامت تو همه در نماز باشد
من و احتمال دوری ز رخ تو حاش لله
نفسی که بی تو آید نفس مجاز باشد
تو به حسن بی نیازی که سروش بی نوا را
شب و روز از نکویان به تواش نیاز باشد «میرزا محمدعلی سروش اصفهانی»
رخ نازنین بپوشان همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را ز هم امتیاز باشد
به ره صبا ستادی، سر زلف برگشادی
ز تو نافه شرم بادش پس از این که باز باشد
نه همین صبا کند خم قد سرو بوستان را
که به پیش قامت تو همه در نماز باشد
من و احتمال دوری ز رخ تو حاش لله
نفسی که بی تو آید نفس مجاز باشد
تو به حسن بی نیازی که سروش بی نوا را
شب و روز از نکویان به تواش نیاز باشد «میرزا محمدعلی سروش اصفهانی»
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی اشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز:)
ساقیا یک جرعه ای زان آب اتشگون که من
در میان پختگانِ عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
می زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتوی روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت
جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز:)
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرامِ جان
جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز :)
در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش
آب حیوان می رود هر دم ز اقلامم هنوز
بر امید جام لعلت دردی اشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز:)
ساقیا یک جرعه ای زان آب اتشگون که من
در میان پختگانِ عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن
می زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتوی روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته است روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نامم هنوز
در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت
جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز:)
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرامِ جان
جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز :)
در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش
آب حیوان می رود هر دم ز اقلامم هنوز
اونایی که تو هوای بارونی دوس دارن شما رو ببینن بیشتر جدی بگیرید، چون تو این هوا آدم پایه واسه بیرون رفتن زیاد پیدا میشه ولی اون دوس داره با تو باشه.
شکست عشقی درد داره ولی تا حالا شده دلت یه چیزی بخواد ولی ندونی چیه؟فقط یه چیزی میخوای.
ینی کار ب جایی رسیده ک حتی وقتی ب یکی پیام میدم تو دلم دعا میکنم جوابمو زود نده ک مجبور شم بشینم باهاش صحبت کنم
ولی خدا میتونست کدورت های بین خودم و خودش رو به سادگی با دادن "تو" از بین ببره.
به لطف رفیقام دچار فوبیای نکنه این ویدیو توش صدای آهو اوه باشه بذار صداشو کم کنم شدم
من اگه بخوام تنهایی رو معنا کنم، میگم بعد شنیدن خبرهای خوب، کسی رو نداشته باشی براش تعریف کنی.
روز سینگلی رو به همه اونایی که با همه هستن و با هیچکی نیستن هم تبریک میگم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همین ی پست برای کل امروز بسه