دقیقاً همونجایی که از بقیه انتظار دارم مدارا کنن شرایطم رو، باید دو قدم برم عقبتر و شرایطشون رو ببینم و مدارا کنم این رو که مدارا نمیکنن شرایطم رو.
جوجه طلبه اومد بیخ گوشم گفت داداش ببخشید، خواهرمون حواسشون نبوده شالشون افتاده. با افتخار دست انداختم دور شونهی خواهرمون! و گفتم در جریانیم.
اینبار فرق داره.
اینبار فرق داره.
دورهش اگه نگذشته بود، کلاهم رو به احترام همهی دخترهای شجاع این شهر برمیداشتم. میگم این شهر، چون اینجا مشهده. اینجا مشهده بچهها.
این روزها دیالوگ معروف آقای آبدماغ توی انیمیشن شرکت هیولاها مدام تو سرمه.
من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا...
من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا...
با صاحب یه کافه صحبت کردم و تقریباً داشتم قانع میشدم وایستم پای سینکش اما ظرفهای خونهی خودم دو روزه نشسته موندن. میشینم توی متروی خط دو که منو یاد تهران میندازه و تهران به تنهایی منو یاد خیلی چیزا میندازه. نشستم به تماشای زندگی آزاد زنها و هشتاد درصد مواقع موهای تنم سیخه. مطمئنم قدمهای امروزم رو از پایانهی پارک ملت تا به بالا و ایستگاه مترو دقیقاً روی ردپای دیروزم گذاشتم و روز قبلش. بالاخره هر جوری که بود جلوی کسی که نباید یهقطره اوره ریخت روی گونهم و تمام زورش رو زد. دلم یه جوری تنگ شده که قلبم دیگه توش جا نمیشه. با خودم بستم روزی سه نخ نه بیشتر و روی تردمیل از پا میفتم. پدربزرگم که تنها گلادیاتور زندهی نسلشه بهم زنگ میزنه و احضار میکنه. دلم میخواد عین ۲۴ ساعت رو، ببین... عین ۲۴ ساعتم رو تو باشی. جز با تو چیزی نگم و جز با تو چیزی نشنوم. نه که تِی کشیدن یا ظرف شستن کسر شان باشه و حالا چون عمرم پای کتاب و دفتر گذشته خیال کنم خر خاصیام نه. ولی دوره. ششونیم صبح بکوبم با مترو و اتوبوس هشت ساعت کار یَدی کنم و آخر ماه باز هم پنج برابر زیر خط فقر غرق شم که نمیشه. آخه عزیز من همهچی همینه. همینه دیگه. من اگه داشتم که اینجا نبودیم الان. پول اگر بود، هرچی نبود هم نبود. رفیق با یه دست شکسته در خونه رو زد و گفت بیست روزه از برادرش خبر ندارن. شبمون باز شد شیش نخ، ده نخ، یه پاکت. کاش من هرطوری که هست این مغز رو دربیارم بذارم جای قلبم. جابهجاشون کنم. مغزم کوچیکتره و جا میشه. شاید اگه تو سینهم مغز بتپه کمتر درد بکشم. ولی بعدش دیگه با قلب فکر میکنم و اون واویلاست. علیرضا میگه بیا اینورا و من سرفه میکنم. مهسا دست از سرم برنمیداره. پاهام نای رفتن ندارن. باز تاول زدن. کافیه یه روز تو خیابونهای این شهر قدم بزنم که تمام وجودم تاول بزنه. ولی دیشب انگار ایران نبود اینجا. کسی حجاب نداشت توی کوچه و همه میخندیدن. همه رنگی پوشیده بودن. هرچند که سیدو کلت داشت. دیدم گریپ خشابش رو که از پشت کمربندش زده بود بیرون. فکرش رو که میکنم میبینم تا حالا کلت از نزدیک ندیده بودم. میدونم تو از همهی قشنگهای این خیابون قشنگتری و آخه نکشم چیکار کنم؟ چجوری بدمت توو؟ دست از سرم بردار. آره. تو سرم قلبه. دست از سرم بردار. دست از سرم بردار زن، دست از سرم بردار زندگی، دست از سرم بردار آزادی.
گزارشگر صداوسیما با تحقیر میگه «رکابی در این رقابتها چهارم شد» و من به قدرتت فکر میکنم زن. به اینکه چطور وقتی تمام فکر و ذکر رقیبهات بُرد بود، تو به این فکر میکردی که قراره کشورت، پرچمت و پناهت! چی سرت بیاره اما خم به ابروت نیاوردی.
«هربار که غرق بوسهات کردم، هربار که تنگ در آغوشم گرفتی، ترس دوری از تو لحظههایم را خورد و متلاشی کرد. گوشی تلفن در دستم میلرزد. نگاه میکنم. تویی. میگذارم زنگها را بزنی و تمام که شد، تلفن را خاموش میکنم. داخل کولیام میچپانم، کولهپشتی را به آغوشم میکشم. بند ضخیم کولی را میان دندانهایم میگیرم و عربدهی خفهای سر میدهم.
خداحافظ، عزیزِ دلِ من.»
#رادیو_بندر_تهران
خداحافظ، عزیزِ دلِ من.»
#رادیو_بندر_تهران
Forwarded from حضوری اتفاقی
قبلا هم گفته بودم فکر کنم
دختراییکه از چنل سپهر میان خیلی دافن ماشالله
خاک تو سرت هنوز سینگلی پسر
دختراییکه از چنل سپهر میان خیلی دافن ماشالله
خاک تو سرت هنوز سینگلی پسر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منتظرم تو پایاننامه بدی، فیلمنامهتو بنویسی، ده کیلو کم کنی، پونزده سانت از موهاتو کوتاه کنی و از لحاظ روانی به ثبات برسی!