دوات – Telegram
دوات
17.5K subscribers
192 photos
14 videos
316 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.

ادمین تبلیغات @Sepkaism_1
Download Telegram
توی ماه گذشته تعاملات اجتماعیم رو از ۳۰ درصدِ معمول، به ۳ درصد رسوندم. بعد مدتها، امشب یه تئاتر ساده می‌خوام برم. وایستادم جلوی آینه و دست‌هام به نظرم دوتا زائده‌ی اضافی‌ان که اصلاً نمی‌دونم باید باهاشون چیکار کنم.
بعد ده سال، امشب روی دیگه‌ای از مشهد رو دیدم و زیبا بود. بی‌نهایت زیبا.
بالشت، بیا بغلم.
زن، قهوه‌ را روی میز گذاشت و عرق سردی‌ بر تن لیوان نشست که هیچ ربطی به آیس امریکنو نداشت. من می‌دانم نداشت. قهوه را من سفارش داده بودم. قهوه‌ی من بود و خودم می‌دانستم کی، کجایش، چرا عرق می‌کند. چشم‌های زن بود که عرق را روی تن من و لیوان نشاند. به رسم میزبانی خندید و ارتش چین چشم‌هایش به تاخت از روی من رد شد و من دفتر را بستم. برادر پرسید: «گوش می‌دی؟» گوش نمی‌دادم. نه.

برایش توضیح دادم چرا نه. گفتم حواسم پرت است. نگفتم پرتِ کجا. نگفتم چشم‌های خانمِ باریستا، ارتش سفالین چین را زنده کرد و آن‌ها امپراتور کین را رها کردند و تا دندان مسلح به مهر، بر من تاختند و بیچاره‌ام کردند. در عوض، خودم را جمع‌وجور کردم، رفتم حواسم را که پرت شده بود وسط خیابان از زیر چنگال گربه‌ی سیاهی که با آن بازی می‌کرد بیرون کشیدم و بی‌توجه به اعتراضاتش آمدم دوباره نشستم سر جایم و گوش شدم. زن هم رفت پای سینک ظرفشویی و لبخندش را همراه با دو ماهیتابه‌ی املت رویی و یک ماگ لاته شست و لشگر سربازهای سفالین، گِل شد.

خرداد گذشت و داشتم خودم را برای تیر آماده می‌کردم که ویگن از چله رهایش کرد و انگشت‌های زن شعله‌ورش کردند تا سروصدای قاشق‌وچنگال توی آوایی گم شود که یحتمل در روزگاری چندان دور، در کافه‌باغ شمیران چهارراه استانبول طهران می‌خواند: «سوزم از سوز نگاهت هنوز...» چرا که می‌دانم، نبودم هنوز اما می‌دانم، می‌دانم که آن شب‌ها ده‌ها ارتش چین، ده‌ها مردِ کافه‌باغ شمیران را می‌کشتند و می‌سوزاندند.

می‌گوید: «هدف بعدی: فراری دادنت از مرز!»
به رسم رفاقت می‌خندم. فکر می‌کنم: کدام مرز است که من را پناه دهد و چشم‌های تو را که نگاهم نمی‌کنی، نه؟
انگار امروز دلگیرم، ولی کارها زیاده خوشبختانه!
دورم از گفتن و شنفتن «عزیزم»های از ته دل.
وقتی در پاسخ به درددل کسی، می‌گین «پس من چی بگم که...»، جواب سوالتون همین‌جا، «هیچی»ـه. هیچی. هیچی نگو. همدردی نکن. مسابقه‌ی کی بدبخت‌تره برگزار نکن. همدلی کن. بلد نیستی؟ ساکت بمون.
Forwarded from پیچک
حس «پیشرفت و رضایت از خود» اینقدر لذت‌بخشه که می‌تونه دراگ حساب بشه؛ و تنها دراگیه که می‌خوام بهش معتاد بشم.
لعنتی، راست می‌گن.
انسان واقعا یه موجود اجتماعیه.
پتو، بیا بغلم.
مهم‌تر از انگیزه، استمراره و مهم‌تر از استمرار، روحیه!
خوب که نگاه کنی می‌بینی بیشتر اوقات داری پولت رو خرج زمان بقیه می‌کنی و از ارائه‌ی زمانت پول درمیاری. به بیان دیگه، ما عمرمون رو به هم‌دیگه می‌فروشیم و بخش‌هایی رو که برای خودمون باقی می‌مونه میندازیم توی زباله‌ی سوشال مدیا.
Forwarded from دانشــ🎓ــجو
رابطه‌ام با استاد راهنمام از همه‌ی اکس‌هام تاکسیک‌تره. بهم بی‌توجهه، سرد شده، لج می‌کنه باهام. با کپس لاک برام می‌نویسه دائم. دیروز هم قرار داشتیم در حالی که فکر می‌کردم کنسل شده ایمیل زد لابد برات مهم نبوده.


- onewhoschruted
👉🏻 @Daneshjoo
Forwarded from سامر
روسیه کودتا شده چون قراره به دوران گورباچف برگردیم
تو نمی‌خواد تحلیل سیاسی کنی. پاشو بیا آشپزخونه مرغت رو بخور‌.
Wanted to be happy with you, but I ended up being happy for you, love. :)
خب ظاهراً امروز یه خداحافظی بسیار احساسی در پیش دارم‌ ولی‌ زندگی همینه و آدم‌ها همه مسافرن.
زمان رو من دارم هل میدم این روزها. دست خودش بود حالاحالاها گیر بودم‌.