دوات – Telegram
دوات
17.5K subscribers
192 photos
14 videos
316 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.

ادمین تبلیغات @Sepkaism_1
Download Telegram
تو یکی از بعدازظهرهای تابستونیِ دهه‌ی هشتاد، یکی از بچه‌ محل‌ها برای آخرین‌بار درِ خونه رو زد. برای آخرین‌بار از مامانم اجازه گرفت که من برم فوتبال. مامان برای آخرین‌بار اجازه داد. من برای آخرین‌بار توپ سه‌جلدی راه‌راه پلاستیکی رو شوت کردم توی دروازه‌ و آخرین گلم رو زدم. آخرین «فردا هم میای؟» رو به هم گفتیم. آخرین «آره.» ‌رو از هم شنیدیم و بعد از اون افتادیم توی دور گفتن آخرین نگفتنی‌ها به مادر، آخرین لحظه‌ی رفاقتی با پدر، آخرین کشتی با برادر، آخرین قصه‌ی مادربزرگ، آخرین زنگ تفریح، آخرین دورهمی اکیپ، آخرین بوسه، آخرین دیدار و یه روزی هم، آخرین نفس.
خونه رو تمیز کردم و حالا حوصله‌م سر رفته. الان دیدم سعید سیمرغ استوری گذاشته و مشهده. کاش ازش پر داشتم آتیش می‌زدم میومد باهم آسیموف می‌خوندیم.
واقعاً بین مقاطع تحصیلی فرق هست. مغزت رو ورز می‌ده علم. به خودت بستگی داره که چقدر بار ببندی، ولی در کمترین حالت هم از ورژن خودت توی مقطع قبلی باسوادتری و توی رشته‌ت کارکشته‌تر.
تقویم‌ها رو که نگاه می‌کنم انگار تمام ددلاین‌ها با برنامه‌ی من هماهنگ شدن. انگار اتوبوس‌ها جلوی پای من ترمز زدن، قطارها برای من در باز کردن و هواپیماها منتظر منن که بلند شن. من ولی هنوز حتی چمدونم رو هم نبستم. انگار منتظرم بگی نرو. بگی بمون. بگی «ما».
گاهی‌وقت‌ها موقع آشپزی و سر گاز،‌ یا وقت استفاده از چاقو، از خودم می‌پرسم کدوم نقطه از زندگی بود که مامان اجازه داد از این‌ها تنها استفاده کنم؟ الان عیبی نداره من دارم روی شعله‌ی گاز، جوجه کباب می‌کنم؟! عیبی نداره‌ من با چاقو اره‌ای مرغ می‌برم؟ عیبی نداره شب‌ها خونه تنهام؟
بعد یادم میاد سالهاست که عیب نداره.
سالهاست که تنهام.
من کراش رو هم اول تحقیقات محلی می‌کنم بعد می‌زنم. شما چجوری زارت می‌رین تو رابطه؟
دو دقیقه حاشیه‌سازی نکنین ببینم چندچندیم!
دوات
خونه رو تمیز کردم و حالا حوصله‌م سر رفته. الان دیدم سعید سیمرغ استوری گذاشته و مشهده. کاش ازش پر داشتم آتیش می‌زدم میومد باهم آسیموف می‌خوندیم.
بچه‌ها کسی که می‌خواد بره یه مترجم بزرگ رو ببینه، یا حتی لفظش رو میاد که می‌خواد ببینتش، کسی که اهل ادبیاته، دزدی ادبی توی مرامش نیست. شمایی که اینو دزدیدی من مطمئنم یه‌دونه کتاب هم از ترجمه‌های این آدم نخوندی‌. آسیموف‌باز هم نیستی. اگه اهل کتاب بودی، دزدی نمی‌کردی.
استوری سعید سیمرغ که البته اگه می‌دونست شما دزد هستی بعید می‌دونم این‌قدر ذوق می‌کرد از پیامت.
پی‌نوشت: لفظ «لعنتی» رو کاش اضافه نمی‌کردی. پسرخاله‌ت نیست. بزرگِ ماست.
هیچ‌جوره نمی‌تونم خودم رو توی رابطه‌ی لانگ‌دیستنس تصور کنم مگر اینکه تو کمتر از یه سال یا جمع کنم بیام یا جمع کنی بیای.
من نمی‌فهمم چطوریه که سامر از هویج پخته متنفره، ولی غذاش رو بدون هویج پخته نمی‌خوره.
آها، الان گرفتم مشکل کجاست.
با گربه‌های حیاط باشگاه رفیقم. امروز کلک یه گنجشک رو کندن، نوکش رو آوردن من بخورم.
خوشم نمیاد کسی که صنمی با من نداره برام شاخ‌وشونه بکشه. بهانه‌ش هرچی می‌خواد باشه، ارزش وقتم رو نداره و سهمش گذره.
به جایی رسیدم که انزوای این روزهام رو در نهایت لازمه‌ی رشد می‌دونم. غر می‌زنم. زیاد. اما در نهایت فکر اینکه حتی یک روزم با کسی بگذره که توی مسیرم هیچ کمکی بهم نمی‌کنه، باعث وحشتم می‌شه. من داره تموم میشه دوران بیست‌سالگیم. خونواده می‌خوام و باید قوی‌تر شم برای ساختنش. ولی آدمم و غر تنهاییم و عدم‌فساد و مهمونیم رو هم زدم و می‌زنم. ولی بعد عصبی هم می‌شم که چرا سلامتی تویی که نیستی پیک زدم. سوتفاهم نشه. تو که سرت سلامت، چه باشی چه نباشی. ولی من کاش کبد رو از الان به فاک ندم که تو در آینده با یه آدم مریض زندگی نکنی. چون تو مهمی. ندیده و نیومده، خیلی زیاد مهمی. زیر چشم‌هام گود افتاده. شب‌ها باید بازهم زودتر بخوابم. لیلا رو بردن. این متن خیلی منطقی شروع شد، بعد افتاد دست جریان ناخودآگاه و سیال ذهنم. حالا فقط می‌تونم به علیرضا عصار گوش بدم. تا ابد محکوم باشم به دلتنگی و تنهایی و رشد و فکر به اینکه دخترت چه شکلی می‌شه وقتی من پدرش نباشم.
Man Ba Toam
Alireza Assar
نفسم می‌گیره.
خروجی متروی کوهسنگی، همیشه برام وایب متروی تجریش رو داره.
به زوج‌های مشهد پیشنهاد می‌کنم پیاده‌روی راسته‌ی نوفل‌لوشاتو رو توی هر فصلی. توی پیاده‌رویی که دیوارش دیوار باغه، زیر سایه‌ی درخت‌های ملک قدم بزنین و از آینده بگین. چیه تا ولتون می‌کنن هی فرهاد، هی بابک، هی سجاد! دوروبر خیابون دانشگاه و سه‌راه ادبیات هم نبینمتون دیگه. این‌ها واسه دانشجوهای دلشکسته‌ و خسته‌س، نه شما.
تقریباً می‌شه گفت توی ۴۰ روز گذشته جز تمرکز روی هدف‌های درسی، شغلی و جسمی، کار دیگه‌ای نکردم. دقیق‌تر بخوام بگم، آدم ندیدم. دیدم. کم دیدم. همین رفیق‌های محدود دوروبرم رو حتی خیلی کم دیدم. شاید توی این چهل روز کلا دو شبش رو بدون عذاب‌وجدان برای دل خودم گذروندم. یکیش یه شب تئاتر بود که اونم خدا خیر بده معکوس‌ماهی رو که از غار بیرونم کشید. یکی دیشب بود که با هدف people watching زدم بیرون. به معنای واقعیِ کلمه نیاز داشتم آدم ببینم. بشینم یه گوشه و یه عالمه آدم ببینم که دلم آروم شه شاید من توی این خونه تنها باشم، ولی توی این سیاره کلی هم‌نوع دارم هنوز که مثل موروملخ توی هم می‌لولن. احتمالاً هم به خاطر بستنی قیفی.
راستی امید دیروز گفت: «ما باید یاد بگیریم بدون هیچ‌چیزی و بدون هیچ‌کسی، توی اوج بگایی، حالمون رو خوب کنیم. فقط اینطوریه که از هم نمی‌پاشیم. یعنی خب... می‌پاشیم ها. ولی موقت.»
خدایا راضی‌ایم به ارضای تو.