هر قدمی که امروز برمیدارم برای اینه که فردا آب توی دلمون تکون نخوره. حتی نخدندون کشیدنم.
توی دلمون.
آدمها از کسی که فقط به فکر اونها باشه و به فکر خودش نه، خسته میشن عَیزَم.
آدمها از کسی که فقط به فکر اونها باشه و به فکر خودش نه، خسته میشن عَیزَم.
گاهی اوقات، یهو بهت برمیخوره.
گاهی اوقات، یهو به خودت میای.
گاهی اوقات، یهو میفهمی تمومه.
گاهی اوقات، یهو به خودت میای.
گاهی اوقات، یهو میفهمی تمومه.
تصمیم گرفتم این هفته زمان بذارم برای پرسهزدنهای یه نفره توی شهر. با یه موزیک جز بیکلام توی گوشم. ترجیحا دم گرگومیش غروب، همون وقتی که کاپلها دستتویدست هم از کنارم رد میشن و دیدن خندههاشون قشنگه.
ولی خب اگه طرح زوج و فرد برای آدمها هم اجرا میشد خوب بود، همه فردها مثل من flâneur سانتیمانتالیست نیستن که. دوتا زوج ببینن میزنن زیر گریه!
دلم میخواد مثل پنج سالگیم که موشک کاغذی ساختن رو یاد نمیگرفتم برم توی کمد قایم شم و یه دفتر بردارم با تکتک خاطرات یه موشک بسازم و گریه کنم و بسازم و گریه کنم و بسازم و گریه کنم و بسازم و گریه کنم تا بالاخره یاد بگیرم چطوری آدمها رو میسپارن بر باد.
صرف اینکه ممبر کانالم هستین دلیل نمیشه سر خود بیاین پیویم. دختر و پسرتون هم فرقی برام نداره. ادمینهای قدیمی همسایه فرق دارن. ممنونم که درک میکنین.
دیشب با خشم خوابیدم، امروز با خشم بیدار شدم. برای خشم breakfast in bed درست کردم و باهم دوش گرفتیم.
امروز از ناوگان حملونقل عمومی خستهم و دلم میخواد خرخرهی جامعهای رو که ایرانه ولی مردم رو با رویای امریکایی خواب کرده بجوئم.
اضافهکردن سیبزمینیهای مکعبی به کتهی در حال پخت رو مامان یادم داد توی دورانی که خوابگاهی بودم. به لطف آموزشهاش، اولین کسی بودم که توی راهروی ترم اولیها بوی برنج بلند کرد. قیافهی یکی از بچهها رو خوب یادمه. یهو در اتاقش رو باز کرد و دوید تو آشپزخونه و داد زد: دهن سرویس، بوی خونــــــــه میاد!
یه زنوشوهر میانسال از کنارم رد شدن، مرد به زنش گفت: «من بد راه میرم؟» خانمش بلافاصله گفت: «تو از همهی مردها قشنگتر راه میری!»
سرم رو برگردوندم و به مرد نگاه کردم.
با پاهای پرانتزی، لنگ میزد و دور میشد.
سرم رو برگردوندم و به مرد نگاه کردم.
با پاهای پرانتزی، لنگ میزد و دور میشد.