📝 پاسخ به یک سوال:
❓آیا آگاهی از خطاهای شناختی باعث میشود از آنها اجتناب کنیم؟
🖌 پاسخ: خیر. برای اجتناب از خطاهای شناختی آگاهی شرط لازم است، اما کافی نیست. آگاهی از خطاهای شناختی مانند این است که بدانید «خیابان لغزنده است»؛ اما دانستن بهخودیخود جلوی سُر خوردن شما را نمیگیرد، مگر اینکه مسیرتان را تغییر دهید یا گامهایتان را با احتیاط بردارید.
پژوهشها نشان میدهند که حتی محققان خطاهای شناختی نیز در زندگی روزمره همان خطاهای شناختی را مرتکب میشوند که دربارهشان تحقیق کردهاند.
❓چرا آگاهی کافی نیست؟
۱. سیستم ۱ مغز (تفکر سریع) خودکار و ناخودآگاه است. بیشترین خطاهای شناختی از سیستم ۱ نشئت میگیرند؛ حتی وقتی میدانیم خطا میکنیم، مغز ما با سرعت زیاد همان مسیر خطا (خیابان لغزنده) را طی میکند.
۲. احساسات، هیجانات، منافع شخصی، فشارهای اجتماعی، سیاست و اعتقادات اغلب آگاهی منطقی ما را کنار میزنند.
۳. مغز ما مدام با محدودیتهای شناختی، کمبود زمان، اطلاعات و توجه مواجه است. ازاینرو، از میانبرهای ذهنی استفاده میکند. میانبرهای ذهنی منشا بسیاری از خطاهای شناختیست.
بنابراین، با توجه به این عوامل و عوامل دیگر آگاهی از خطاهای شناختی سبب نمیشود که از آنها دوری کنیم.
❓سوال: راهکار چیست؟
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❓آیا آگاهی از خطاهای شناختی باعث میشود از آنها اجتناب کنیم؟
🖌 پاسخ: خیر. برای اجتناب از خطاهای شناختی آگاهی شرط لازم است، اما کافی نیست. آگاهی از خطاهای شناختی مانند این است که بدانید «خیابان لغزنده است»؛ اما دانستن بهخودیخود جلوی سُر خوردن شما را نمیگیرد، مگر اینکه مسیرتان را تغییر دهید یا گامهایتان را با احتیاط بردارید.
پژوهشها نشان میدهند که حتی محققان خطاهای شناختی نیز در زندگی روزمره همان خطاهای شناختی را مرتکب میشوند که دربارهشان تحقیق کردهاند.
❓چرا آگاهی کافی نیست؟
۱. سیستم ۱ مغز (تفکر سریع) خودکار و ناخودآگاه است. بیشترین خطاهای شناختی از سیستم ۱ نشئت میگیرند؛ حتی وقتی میدانیم خطا میکنیم، مغز ما با سرعت زیاد همان مسیر خطا (خیابان لغزنده) را طی میکند.
۲. احساسات، هیجانات، منافع شخصی، فشارهای اجتماعی، سیاست و اعتقادات اغلب آگاهی منطقی ما را کنار میزنند.
۳. مغز ما مدام با محدودیتهای شناختی، کمبود زمان، اطلاعات و توجه مواجه است. ازاینرو، از میانبرهای ذهنی استفاده میکند. میانبرهای ذهنی منشا بسیاری از خطاهای شناختیست.
بنابراین، با توجه به این عوامل و عوامل دیگر آگاهی از خطاهای شناختی سبب نمیشود که از آنها دوری کنیم.
❓سوال: راهکار چیست؟
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤17👌9🙏5🤔1
سخنرانی در گوگلمیت
موضوع: از تفکر تا تعقل: تفکر منطقی چگونه شکل میگیرد؟
From Thinking to Reasoning: How is Logical Thinking formed?
سخنران: محمدرضا سلیمی
🗓 زمان: دوشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۴
🕗 ساعت: ۸ شب به وقت تهران
اگر تفکر را به دریای خروشان و متلاطم تشبیه کنیم، تعقل مانند کشتیای است که در آن احساس آرامش و امنیت میکنیم. میتوانیم تعقل را به قطبنمای تفکر نیز تشبیه کنیم که در بیابان برهوت و در دل تاریکی شب مسیر درست را به ما نشان میدهد.
✅ در این سخنرانی ابتدا چند مفهوم پایه را تعریف میکنیم. سپس، نحوهی شکلگیری تفکر منطقی را شرح میدهیم:
۱. از احساس تا توجه
۲. از توجه تا ادراک
۳. از ادراک تا استنباط
۴. از استنباط تا استدلال
۵. از استدلال تا اقدام (تصمیمگیری)
در هر مرحله ممکن است مغز مرتکب خطاهایی شود که به این خطاها نیز اشاره میکنیم. همچنین، نقش تفکر نقادانه را در مقابله با این خطاها شرح میدهیم.
✅ تفکر منطقی یا تعقل محصول یک فرایند است، نه یک لحظه. این فرایند از احساس شروع میشود و تا اقدام آگاهانه ادامه مییابد. اگر در هر مرحله خطایی رخ دهد؛ محصول نهایی دیگر تعقل نخواهد بود، بلکه توهم تفکر است.
📚 منبع: خانوادهی خردمند: چگونه در خانواده نقادانه بیندیشیم
لینک ورود به جلسه 👇
meet.google.com/xxh-wboe-fwy
ساعت ورود: ۷:۵۵
آموزش تفکر نقادانه
https://news.1rj.ru/str/wikifallacy
موضوع: از تفکر تا تعقل: تفکر منطقی چگونه شکل میگیرد؟
From Thinking to Reasoning: How is Logical Thinking formed?
سخنران: محمدرضا سلیمی
🗓 زمان: دوشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۴
🕗 ساعت: ۸ شب به وقت تهران
اگر تفکر را به دریای خروشان و متلاطم تشبیه کنیم، تعقل مانند کشتیای است که در آن احساس آرامش و امنیت میکنیم. میتوانیم تعقل را به قطبنمای تفکر نیز تشبیه کنیم که در بیابان برهوت و در دل تاریکی شب مسیر درست را به ما نشان میدهد.
✅ در این سخنرانی ابتدا چند مفهوم پایه را تعریف میکنیم. سپس، نحوهی شکلگیری تفکر منطقی را شرح میدهیم:
۱. از احساس تا توجه
۲. از توجه تا ادراک
۳. از ادراک تا استنباط
۴. از استنباط تا استدلال
۵. از استدلال تا اقدام (تصمیمگیری)
در هر مرحله ممکن است مغز مرتکب خطاهایی شود که به این خطاها نیز اشاره میکنیم. همچنین، نقش تفکر نقادانه را در مقابله با این خطاها شرح میدهیم.
✅ تفکر منطقی یا تعقل محصول یک فرایند است، نه یک لحظه. این فرایند از احساس شروع میشود و تا اقدام آگاهانه ادامه مییابد. اگر در هر مرحله خطایی رخ دهد؛ محصول نهایی دیگر تعقل نخواهد بود، بلکه توهم تفکر است.
📚 منبع: خانوادهی خردمند: چگونه در خانواده نقادانه بیندیشیم
لینک ورود به جلسه 👇
meet.google.com/xxh-wboe-fwy
ساعت ورود: ۷:۵۵
آموزش تفکر نقادانه
https://news.1rj.ru/str/wikifallacy
Google
Real-time meetings by Google. Using your browser, share your video, desktop, and presentations with teammates and customers.
❤20🙏10
📄 احساس نقادانه
Critical Feeling
✍ نویسنده: رولف رِبِر¹
📝 ترجمه: محمدرضا سلیمی
❓چگونه میتوانید از احساسات خود برای بهتر کردن زندگیتان استفاده کنید؟
چگونه معلمان میتوانند در دانشآموزان شور و اشتیاق ایجاد کنند؟ برای نواختن یک ساز یا ساختن یک کاردستی چه چیزی لازم است؟ چطور میتوانیم از ترس یا خشم بیدلیل رها شویم؟ چگونه میتوان با یک بیماری مزمن کنار آمد؟ چه چیزی عشق را زنده نگه میدارد؟
تمام این سوالها به «احساس نقادانه» مرتبطاند. بهطور دقیقتر، این سوالها میپرسند چگونه میتوانیم احساسات مطلوب را ایجاد و حفظ کنیم، احساسات نامطلوب را تغییر دهیم یا از احساسات برای کسب آگاهی و رسیدن به نتایج بهتر استفاده کنیم.
«احساس نقادانه» یعنی استفادهی راهبردی از احساسات برای بهبود زندگی و روابط. این مفهوم از مفهوم شناختهشدهی «تفکر نقادانه» گرفته شده است؛ تفکر نقادانه یعنی استفاده از ظرفیتهای استدلال برای رسیدن به بهترین نتایج ممکن.
❓چرا تفکر نقادانه بهتنهایی کافی نیست؟
اول اینکه احساسات همهجا حضور دارند. پژوهشها نشان میدهند که هر عمل دیدن، شنیدن یا اندیشیدن با نوعی احساس همراه است. احساس نکردن امکانپذیر نیست. بنابراین، بهجای سرکوب احساسات ــ همانطور که برخی از طرفداران تفکر نقادانه پیشنهاد میکنند ــ باید احساسات را جدی بگیریم و بکوشیم آنها را در فرایند بهبود زندگی خود دخالت دهیم.
دوم اینکه احساسات اغلب بجا و درست هستند. البته، احساسات نابجا هم وجود دارند، مانند خشم بیدلیل یا ترس غیرمنطقی. با این حال، احساسات اطلاعاتی را دربارهی آنچه برایمان مهم است به ما میدهند. سرکوب احساسات پیامدهایی در پی دارد: استرس را افزایش و منابع شناختیمان را کاهش میدهد. احساسات سرکوبشده دیر یا زود دوباره باز میگردند. این پیامدها نشان میدهند که برای مدیریت احساسات به روشهای پیچیدهتر و هوشمندانهتری نیاز داریم.
سوم اینکه هرچند تفکر نقادانه در جستوجوی حقیقت قوی عمل میکند، وقتی پای ارزشهای زیباییشناختی یا اخلاقی به میان میآید ناتوان میشود. برای آفرینش و درک زیبایی به سلیقهای لطیف و پرورده نیاز داریم، و برای عمل درست در موقعیتهای مختلف به قطبنمای اخلاقی نیازمندیم که بتواند به طور طبیعی ما را به واکنش درست هدایت کند. ازآنجاکه اجرای چنین ارزشهایی با احساس درآمیخته است، تفکر نقادانه بهتنهایی کافی نیست؛ ما به احساس نقادانه نیز نیاز داریم.
ایدهی «احساس نقادانه» ریشه در اندیشههای کهن چین دارد. کنفوسیوس بر این باور بود که باید هدایت انسان را از سرشت طبیعی او آغاز کنیم. به همین ترتیب، ما نیز باید احساسات خود را بشناسیم و بررسی کنیم که آیا با موقعیت هماهنگ و مرتبطاند یا نه. سپس، آنها را در مسیر درست پرورش دهیم.
البته، انسانها همیشه از احساسات خود برای بهبود زندگیشان استفاده کردهاند، اما کنفوسیوس از نخستین اندیشمندانی بود که این شیوه را بهصورت مکتوب بیان کرد. آنچه تاکنون کمبودش احساس میشد روشهاییست که پشتوانهی علمی و شواهد تجربی داشته باشند.
هرچند میان «احساس نقادانه» و برخی رویکردهای موجود در روانشناسی شباهتهایی وجود دارد، احساس نقادانه مفهومی تازه و فراتر از آنهاست. «احساس نقادانه» با «هوش هیجانی» همسان نیست. هوش هیجانی یعنی توانایی دور زدن احساسات نامطلوب و درک احساسات دیگران. درحالیکه هوش هیجانی بر ویژگیهای پایدار شخصیت تمرکز دارد، احساس نقادانه بر انجام کار درست در موقعیت خاص تأکید میکند.
بهعلاوه، هوش هیجانی فقط به «هیجانها» محدود میشود؛ اما احساس نقادانه علاوه بر هیجانها، «حالتهای خلقی»، «سلیقهها»، «وضعیت بدنی» و حتی «احساسات فراشناختی» را نیز دربرمیگیرد ــ احساساتی مانند حس درستی یا آشنایی. به همین دلیل، احساس نقادانه گسترهای بسیار وسیعتر از هوش هیجانی دارد. احساس نقادانه توضیح میدهد که چگونه مهارتها را بیاموزیم، سلیقهمان را سامان دهیم یا چگونه جذابیت آیینها و مراسم مذهبی را افزایش دهیم.
در نهایت، هوش هیجانی توجه چندانی به ارزشها ندارد، اما احساس نقادانه در بطن رفتارها، هنجارها و ارزشهای جامعه شکل میگیرد. خلاصه، هوش هیجانی چیزیست که «داریم»، اما احساس نقادانه چیزیست که «انجام میدهیم». به همین شکل، احساس نقادانه با مفاهیمی مانند «شایستگیهای هیجانی»، «روانشناسی مثبتگرا» یا «ذهنآگاهی» همپوشانی دارد، اما دقیقاً معادل هیچکدام از آنها نیست.
۱. رولف رِبِر نویسندهی کتاب Critical Feeling: How to Use Feeling Strategically و استاد روانشناختی در دانشگاه اسلو نروژ است.
📚 منبع:
What Is Critical Feeling? | Psychology Today https://share.google/quB6DEzgJdtR3SOKw
Critical Feeling
✍ نویسنده: رولف رِبِر¹
📝 ترجمه: محمدرضا سلیمی
❓چگونه میتوانید از احساسات خود برای بهتر کردن زندگیتان استفاده کنید؟
چگونه معلمان میتوانند در دانشآموزان شور و اشتیاق ایجاد کنند؟ برای نواختن یک ساز یا ساختن یک کاردستی چه چیزی لازم است؟ چطور میتوانیم از ترس یا خشم بیدلیل رها شویم؟ چگونه میتوان با یک بیماری مزمن کنار آمد؟ چه چیزی عشق را زنده نگه میدارد؟
تمام این سوالها به «احساس نقادانه» مرتبطاند. بهطور دقیقتر، این سوالها میپرسند چگونه میتوانیم احساسات مطلوب را ایجاد و حفظ کنیم، احساسات نامطلوب را تغییر دهیم یا از احساسات برای کسب آگاهی و رسیدن به نتایج بهتر استفاده کنیم.
«احساس نقادانه» یعنی استفادهی راهبردی از احساسات برای بهبود زندگی و روابط. این مفهوم از مفهوم شناختهشدهی «تفکر نقادانه» گرفته شده است؛ تفکر نقادانه یعنی استفاده از ظرفیتهای استدلال برای رسیدن به بهترین نتایج ممکن.
❓چرا تفکر نقادانه بهتنهایی کافی نیست؟
اول اینکه احساسات همهجا حضور دارند. پژوهشها نشان میدهند که هر عمل دیدن، شنیدن یا اندیشیدن با نوعی احساس همراه است. احساس نکردن امکانپذیر نیست. بنابراین، بهجای سرکوب احساسات ــ همانطور که برخی از طرفداران تفکر نقادانه پیشنهاد میکنند ــ باید احساسات را جدی بگیریم و بکوشیم آنها را در فرایند بهبود زندگی خود دخالت دهیم.
دوم اینکه احساسات اغلب بجا و درست هستند. البته، احساسات نابجا هم وجود دارند، مانند خشم بیدلیل یا ترس غیرمنطقی. با این حال، احساسات اطلاعاتی را دربارهی آنچه برایمان مهم است به ما میدهند. سرکوب احساسات پیامدهایی در پی دارد: استرس را افزایش و منابع شناختیمان را کاهش میدهد. احساسات سرکوبشده دیر یا زود دوباره باز میگردند. این پیامدها نشان میدهند که برای مدیریت احساسات به روشهای پیچیدهتر و هوشمندانهتری نیاز داریم.
سوم اینکه هرچند تفکر نقادانه در جستوجوی حقیقت قوی عمل میکند، وقتی پای ارزشهای زیباییشناختی یا اخلاقی به میان میآید ناتوان میشود. برای آفرینش و درک زیبایی به سلیقهای لطیف و پرورده نیاز داریم، و برای عمل درست در موقعیتهای مختلف به قطبنمای اخلاقی نیازمندیم که بتواند به طور طبیعی ما را به واکنش درست هدایت کند. ازآنجاکه اجرای چنین ارزشهایی با احساس درآمیخته است، تفکر نقادانه بهتنهایی کافی نیست؛ ما به احساس نقادانه نیز نیاز داریم.
ایدهی «احساس نقادانه» ریشه در اندیشههای کهن چین دارد. کنفوسیوس بر این باور بود که باید هدایت انسان را از سرشت طبیعی او آغاز کنیم. به همین ترتیب، ما نیز باید احساسات خود را بشناسیم و بررسی کنیم که آیا با موقعیت هماهنگ و مرتبطاند یا نه. سپس، آنها را در مسیر درست پرورش دهیم.
البته، انسانها همیشه از احساسات خود برای بهبود زندگیشان استفاده کردهاند، اما کنفوسیوس از نخستین اندیشمندانی بود که این شیوه را بهصورت مکتوب بیان کرد. آنچه تاکنون کمبودش احساس میشد روشهاییست که پشتوانهی علمی و شواهد تجربی داشته باشند.
هرچند میان «احساس نقادانه» و برخی رویکردهای موجود در روانشناسی شباهتهایی وجود دارد، احساس نقادانه مفهومی تازه و فراتر از آنهاست. «احساس نقادانه» با «هوش هیجانی» همسان نیست. هوش هیجانی یعنی توانایی دور زدن احساسات نامطلوب و درک احساسات دیگران. درحالیکه هوش هیجانی بر ویژگیهای پایدار شخصیت تمرکز دارد، احساس نقادانه بر انجام کار درست در موقعیت خاص تأکید میکند.
بهعلاوه، هوش هیجانی فقط به «هیجانها» محدود میشود؛ اما احساس نقادانه علاوه بر هیجانها، «حالتهای خلقی»، «سلیقهها»، «وضعیت بدنی» و حتی «احساسات فراشناختی» را نیز دربرمیگیرد ــ احساساتی مانند حس درستی یا آشنایی. به همین دلیل، احساس نقادانه گسترهای بسیار وسیعتر از هوش هیجانی دارد. احساس نقادانه توضیح میدهد که چگونه مهارتها را بیاموزیم، سلیقهمان را سامان دهیم یا چگونه جذابیت آیینها و مراسم مذهبی را افزایش دهیم.
در نهایت، هوش هیجانی توجه چندانی به ارزشها ندارد، اما احساس نقادانه در بطن رفتارها، هنجارها و ارزشهای جامعه شکل میگیرد. خلاصه، هوش هیجانی چیزیست که «داریم»، اما احساس نقادانه چیزیست که «انجام میدهیم». به همین شکل، احساس نقادانه با مفاهیمی مانند «شایستگیهای هیجانی»، «روانشناسی مثبتگرا» یا «ذهنآگاهی» همپوشانی دارد، اما دقیقاً معادل هیچکدام از آنها نیست.
۱. رولف رِبِر نویسندهی کتاب Critical Feeling: How to Use Feeling Strategically و استاد روانشناختی در دانشگاه اسلو نروژ است.
📚 منبع:
What Is Critical Feeling? | Psychology Today https://share.google/quB6DEzgJdtR3SOKw
Psychology Today
What Is Critical Feeling?
How could we get rid of fear? How do we cope with chronic illness? What keeps love alive? This blog introduces critical feeling, the Confucian idea to use feelings to improve life.
❤9👍9👌2
🐑 مغالطهی گوسفند
The Sheep Fallacy
📝 محمدرضا سلیمی
❓چرا گوسفندان سفید بیشتر از گوسفندان سیاه علف میخورند؟
مغالطهی گوسفند زمانی اتفاق میافتد که در مقایسهی دو گروه ــ برای مثال گوسفندان سفید و سیاه ــ تفاوت اندازهی دو گروه را نادیده میگیریم. برای مثال، فرض کنید میخواهیم شیوع یک بیماری را در دو گروه از افراد مقایسه کنیم: گروه «الف» راستدستاند و گروه «ب» چپدست. فرض کنید در گروه راستدست ۱۰ نفر به بیماری مبتلا شدهاند و در گروه چپدست ۱ نفر. در نگاه اول ممکن است نتیجه بگیریم که چپدست بودن نوعی ایمنی در برابر بیماری ایجاد میکند.
وقتی متوجه شدیم که گروه «الف» ۱۰۰ نفرند و گروه «ب» فقط ۱۰ نفر. در این حالت میفهمیم که راستدست یا چپدست بودن تأثیری در ابتلا به بیماری ندارد. بنابراین، اگر در نتیجهگیری استدلال تفاوت تعداد دو گروه را نادیده بگیریم و به اشتباه فکر کنیم چپدست بودن نوعی ایمنی در برابر بیماری ایجاد میکند، مرتکب مغالطهی گوسفند شدهایم.
حال میتوانید به این سوال پاسخ دهید که چرا در یک گله گوسفندان سفید بیشتر از گوسفندان سیاه علف میخورند.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
The Sheep Fallacy
📝 محمدرضا سلیمی
❓چرا گوسفندان سفید بیشتر از گوسفندان سیاه علف میخورند؟
مغالطهی گوسفند زمانی اتفاق میافتد که در مقایسهی دو گروه ــ برای مثال گوسفندان سفید و سیاه ــ تفاوت اندازهی دو گروه را نادیده میگیریم. برای مثال، فرض کنید میخواهیم شیوع یک بیماری را در دو گروه از افراد مقایسه کنیم: گروه «الف» راستدستاند و گروه «ب» چپدست. فرض کنید در گروه راستدست ۱۰ نفر به بیماری مبتلا شدهاند و در گروه چپدست ۱ نفر. در نگاه اول ممکن است نتیجه بگیریم که چپدست بودن نوعی ایمنی در برابر بیماری ایجاد میکند.
وقتی متوجه شدیم که گروه «الف» ۱۰۰ نفرند و گروه «ب» فقط ۱۰ نفر. در این حالت میفهمیم که راستدست یا چپدست بودن تأثیری در ابتلا به بیماری ندارد. بنابراین، اگر در نتیجهگیری استدلال تفاوت تعداد دو گروه را نادیده بگیریم و به اشتباه فکر کنیم چپدست بودن نوعی ایمنی در برابر بیماری ایجاد میکند، مرتکب مغالطهی گوسفند شدهایم.
حال میتوانید به این سوال پاسخ دهید که چرا در یک گله گوسفندان سفید بیشتر از گوسفندان سیاه علف میخورند.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤19👍10👏3
🦁 مغالطهی «سهم شیر»
The Lion’s Share Fallacy
📝 محمدرضا سلیمی
مغالطهی سهم شیر یکی از مغالطههای اخلاقی در استدلال است که از داستان معروف «ایزوپ» گرفته شده است.
داستان از این قرار است که شیری با گورخری به شکار میرود. شیر هنگام شکار از قدرت خود و گورخر از لگدهای خود استفاده میکند. پس از شکار، شیر آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم میکند. سپس به گورخر میگوید: «اولین سهم را برای این برمیدارم که سلطان جنگل هستم؛ دومین سهم را هم برای این برمیدارم که در شکار مشارکت کردهام؛ سومین سهم را به این دلیل برمیدارم که تقسیمکننده هستم. اگر جرئت داری، سهم چهارم را بردار!»
این داستان به مغالطهی «سهم شیر» اشاره میکند. مغالطهی سهم شیر زمانی اتفاق میافتد که فرد یا گروهی بهناحق و با استدلالهای بهظاهر موجه صرفاً به دلیل داشتن قدرت، مقام، نفوذ یا جایگاه خاص بخش عمده یا تمام منافع، منابع یا امتیازات را برای خود مطالبه میکند.
ساختار مغالطه: «چون قویترم، باید سهم بیشتری بردارم.»
برای مثال، در سیاست گروهی ادعا میکنند چون ما قویتریم، باید تمام مناصب مهم را در دست بگیریم. این استدلال بر پایهی تمامیتخواهیست، نه عدالت یا صلاحیت. درواقع، این استدلال توجیهیست برای سلطهجویی، نه تقسیم عادلانهی قدرت. مغالطهی سهم شیر «قدرت» را با «حقانیت» اشتباه میگیرد.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
The Lion’s Share Fallacy
📝 محمدرضا سلیمی
مغالطهی سهم شیر یکی از مغالطههای اخلاقی در استدلال است که از داستان معروف «ایزوپ» گرفته شده است.
داستان از این قرار است که شیری با گورخری به شکار میرود. شیر هنگام شکار از قدرت خود و گورخر از لگدهای خود استفاده میکند. پس از شکار، شیر آن را به چهار قسمت مساوی تقسیم میکند. سپس به گورخر میگوید: «اولین سهم را برای این برمیدارم که سلطان جنگل هستم؛ دومین سهم را هم برای این برمیدارم که در شکار مشارکت کردهام؛ سومین سهم را به این دلیل برمیدارم که تقسیمکننده هستم. اگر جرئت داری، سهم چهارم را بردار!»
این داستان به مغالطهی «سهم شیر» اشاره میکند. مغالطهی سهم شیر زمانی اتفاق میافتد که فرد یا گروهی بهناحق و با استدلالهای بهظاهر موجه صرفاً به دلیل داشتن قدرت، مقام، نفوذ یا جایگاه خاص بخش عمده یا تمام منافع، منابع یا امتیازات را برای خود مطالبه میکند.
ساختار مغالطه: «چون قویترم، باید سهم بیشتری بردارم.»
برای مثال، در سیاست گروهی ادعا میکنند چون ما قویتریم، باید تمام مناصب مهم را در دست بگیریم. این استدلال بر پایهی تمامیتخواهیست، نه عدالت یا صلاحیت. درواقع، این استدلال توجیهیست برای سلطهجویی، نه تقسیم عادلانهی قدرت. مغالطهی سهم شیر «قدرت» را با «حقانیت» اشتباه میگیرد.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤20👍14
🐇 اثر خرگوش
The Rabbit Effect
📝 محمدرضا سلیمی
اثر خرگوش به پدیدهای گفته میشود که در آن رفتار محبتآمیز با موجودات زنده تأثیر مستقیم بر سلامت جسمیِ آنها دارد. این اثر بر پایهی یک پژوهش واقعی علمیست و بعدها به نمادی از تأثیر روابط انسانی و عشق بر بدن و سیستم ایمنی تبدیل شد. «سلامت جسم فقط به تغذیه و ورزش وابسته نیست؛ بلکه به مهربانی، پیوند انسانی و احساس تعلق نیز بستگی دارد.» اثر خرگوش در تربیت کودکان و حیوانات خانگی نشان میدهد که مهربانی و محبت واقعی اثر زیستی دارد، نه فقط اخلاقی.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
The Rabbit Effect
📝 محمدرضا سلیمی
اثر خرگوش به پدیدهای گفته میشود که در آن رفتار محبتآمیز با موجودات زنده تأثیر مستقیم بر سلامت جسمیِ آنها دارد. این اثر بر پایهی یک پژوهش واقعی علمیست و بعدها به نمادی از تأثیر روابط انسانی و عشق بر بدن و سیستم ایمنی تبدیل شد. «سلامت جسم فقط به تغذیه و ورزش وابسته نیست؛ بلکه به مهربانی، پیوند انسانی و احساس تعلق نیز بستگی دارد.» اثر خرگوش در تربیت کودکان و حیوانات خانگی نشان میدهد که مهربانی و محبت واقعی اثر زیستی دارد، نه فقط اخلاقی.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤32👍13
📄 پارادُکس قدرت
The Paradox of Power
📝 محمدرضا سلیمی
پارادکس قدرت یکی از شگفتانگیزترین و واقعیترین پارادوکسهای زندگی اجتماعی و سیاسیست. به زبان ساده، پارادکس قدرت یعنی قدرت از طریق فضیلت بهدست میآید، اما از طریق همان قدرت فضیلت از بین میرود. بهعبارتدیگر، پارادوکس قدرت میگوید: انسانها معمولاً با مهربانی، همکاری، اعتماد و همدلی به قدرت میرسند؛ اما وقتی به قدرت دست مییابند، همان ویژگیها را از دست میدهند. درنتیجه، قدرتشان را نیز از دست خواهند داد.
دَچِر کِلْتنِر روانشناس اجتماعی دانشگاه برکلی برای نخستینبار مفهوم «پارادکس قدرت» را در کتاب پارادوکس قدرت: چگونه نفوذ بهدست میآوریم و از دست میدهیم معرفی کرد و آن را شرح داد. او با بررسی صدها رهبر، مدیر، سیاستمدار و گروه اجتماعی نشان داد که قدرت واقعی در ابتدا از رفتارهای اجتماعیِ مثبت مانند همدلی، گوش دادن و عدالتورزی سرچشمه میگیرد؛ اما وقتی فرد به قدرت میرسد، مغز او دچار تغییرات شیمیایی میشود و فعالیت بخش همدلیاش کاهش مییابد. بنابراین، او دیگر درد، ترس یا نیاز دیگران را بهخوبی احساس نمیکند. درنتیجه، فرد خودخواهتر، بیتوجهتر و بیرحمتر میشود. همین باعث میشود نفوذش را از دست بدهد؛ یعنی همان چیزی که به او قدرت داده بود، حالا قدرتش را نابود میکند.
دَچِر کِلْتنِر در کتاب پارادکس قدرت میگوید: «ما به خاطر بهترین ویژگیهای انسانیمان محبوب میشویم و به قدرت میرسیم و در جهان تأثیر میگذاریم، اما بهخاطر بدترین ویژگیهایمان منفور میشویم و قدرتمان را از دست میدهیم.»
✅ چند مثال:
۱. سیاستمداری که با شعار عدالت به قدرت میرسد، اما پس از مدتی خود به بیعدالتی دچار میشود.
۲. فردی که با مهربانی و همدلی مدیر میشود؛ اما وقتی مدیر شد، از موضع بالا کارمندانش را تحقیر میکند.
۳. ازدواج از طریق قدرت عشق صورت میگیرد، اما بعد از مدتی قدرت ازدواج عشق را به نفرت تبدیل میکند.
قدرت زمانی پایدار است که برمبنای خدمت، همدلی و مهربانی مدام بنا شود، نه سلطهجویی و برتریطلبی. وقتی قدرت از همدلی جدا میشود، خودش را میبلعد.
خلاصه، پارادوکس قدرت میگوید هرچه بیشتر برای حفظ قدرت تقلا کنید، زودتر آن را از دست خواهید داد.
📚منبع:
The Power Paradox: How We Gain and Lose Influence
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
The Paradox of Power
📝 محمدرضا سلیمی
پارادکس قدرت یکی از شگفتانگیزترین و واقعیترین پارادوکسهای زندگی اجتماعی و سیاسیست. به زبان ساده، پارادکس قدرت یعنی قدرت از طریق فضیلت بهدست میآید، اما از طریق همان قدرت فضیلت از بین میرود. بهعبارتدیگر، پارادوکس قدرت میگوید: انسانها معمولاً با مهربانی، همکاری، اعتماد و همدلی به قدرت میرسند؛ اما وقتی به قدرت دست مییابند، همان ویژگیها را از دست میدهند. درنتیجه، قدرتشان را نیز از دست خواهند داد.
دَچِر کِلْتنِر روانشناس اجتماعی دانشگاه برکلی برای نخستینبار مفهوم «پارادکس قدرت» را در کتاب پارادوکس قدرت: چگونه نفوذ بهدست میآوریم و از دست میدهیم معرفی کرد و آن را شرح داد. او با بررسی صدها رهبر، مدیر، سیاستمدار و گروه اجتماعی نشان داد که قدرت واقعی در ابتدا از رفتارهای اجتماعیِ مثبت مانند همدلی، گوش دادن و عدالتورزی سرچشمه میگیرد؛ اما وقتی فرد به قدرت میرسد، مغز او دچار تغییرات شیمیایی میشود و فعالیت بخش همدلیاش کاهش مییابد. بنابراین، او دیگر درد، ترس یا نیاز دیگران را بهخوبی احساس نمیکند. درنتیجه، فرد خودخواهتر، بیتوجهتر و بیرحمتر میشود. همین باعث میشود نفوذش را از دست بدهد؛ یعنی همان چیزی که به او قدرت داده بود، حالا قدرتش را نابود میکند.
دَچِر کِلْتنِر در کتاب پارادکس قدرت میگوید: «ما به خاطر بهترین ویژگیهای انسانیمان محبوب میشویم و به قدرت میرسیم و در جهان تأثیر میگذاریم، اما بهخاطر بدترین ویژگیهایمان منفور میشویم و قدرتمان را از دست میدهیم.»
✅ چند مثال:
۱. سیاستمداری که با شعار عدالت به قدرت میرسد، اما پس از مدتی خود به بیعدالتی دچار میشود.
۲. فردی که با مهربانی و همدلی مدیر میشود؛ اما وقتی مدیر شد، از موضع بالا کارمندانش را تحقیر میکند.
۳. ازدواج از طریق قدرت عشق صورت میگیرد، اما بعد از مدتی قدرت ازدواج عشق را به نفرت تبدیل میکند.
قدرت زمانی پایدار است که برمبنای خدمت، همدلی و مهربانی مدام بنا شود، نه سلطهجویی و برتریطلبی. وقتی قدرت از همدلی جدا میشود، خودش را میبلعد.
خلاصه، پارادوکس قدرت میگوید هرچه بیشتر برای حفظ قدرت تقلا کنید، زودتر آن را از دست خواهید داد.
📚منبع:
The Power Paradox: How We Gain and Lose Influence
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤12👍10👏2👌2
📄 عقلانیت محدود چیست؟
Bounded Rationality
📝 محمدرضا سلیمی
❓چرا انسانها همیشه عقلانی رفتار نمیکنند؟
قبل از اینکه هربرت سایمون - جامعهشناس، روانشناس و اقتصاددان آمریکایی - نظریهی «عقلانیت محدود» را مطرح کند، اقتصاددانان کلاسیک تصور میکردند عقلانیت انسان نامحدود است؛ یعنی در تصمیمگیریها همهی اطلاعات لازم، مهم و مناسب را در اختیار دارد، همهی گزینهها را میداند، تمام اطلاعات را به طور کامل پردازش میکند، پیامدهای هر گزینه را درست و دقیق پیشبینی میکند و درنهایت بهترین گزینهی ممکن را انتخاب میکند.
اما هربرت سایمون در سال ۱۹۵۵ ادعا کرد که این تصور غیر واقعی، غیر ممکن و سادهانگارانه است. انسان در دنیای واقعی نه به همهی اطلاعات دسترسی دارد، نه ذهنش میتواند تمام اطلاعات را به طور کامل پردازش کند و نه زمان کافی برای پردازش اطلاعات در اختیار دارد. بنابراین، او نظریهی عقلانیت محدود را مطرح کرد.
عقلانیت محدود یعنی اینکه انسان در تصمیمگیری عقلانی رفتار میکند، اما با محدودیتهایی هم مواجه است. درواقع، انسان به اندازهی ظرفیت ذهنش و در محدودهی زمانی خاص عقلانی تصمیم میگیرد. به عبارت دیگر، انسان سعی میکند عقلانی عمل کند، اما در چارچوب محدودیتها.
✅ سایمون سه نوع محدودیت را برای عقلانیت انسان برشمرد.
۱. محدودیت اطلاعات: ما به همهی اطلاعات لازم برای تصمیمگیری دسترسی نداریم.
۲. محدودیت شناختی: ذهن ما توان پردازش تمام اطلاعات موجود را ندارد؛ توجه، تمرکز، شناخت و تحلیل ما محدود است.
۳. محدودیت زمان: ما زمان نامحدودی را برای تحلیل و ارزیابی همه گزینهها در اختیار نداریم؛ از این رو، از میانبرهای ذهنی استفاده میکنیم.
سایمون علاوه بر «عقلانیت محدود» مفهوم «کفایت و رضایتمندی» را هم مطرح کرد. او میگفت که انسانها بهجای اینکه بهترین گزینه را انتخاب کنند، گزینهای را انتخاب میکنند که به اندازهی کافی برایشان رضایتبخش است.
برای مثال، فرض کنید رضا میخواهد در شیراز خانه بخرد. از دیدگاه اقتصاد کلاسیک او باید تمام خانههای موجود در شیراز را درست بررسی کند، همهی ویژگیهایشان را دقیق مقایسه کند، قیمت هر خانه را با یک مدل دقیق محاسبه کند و درنهایت بهترین گزینهی ممکن را انتخاب کند؛ یعنی خانهای بخرد که حداکثر رضایت او را در برابر حداقل هزینهای که میکند تامین کند. اما این کار در عمل امکانپذیر نیست و هیچکس نمیتواند چنین کاری را انجام دهد. بنابراین، رضا ابتدا چند معیار مهم و محدود را در ذهنش در نظر میگیرد: قیمت، متراژ، موقعیت و نوسازبودن؛ سپس شروع میکند به جستوجو کردن و درنهایت پس از دیدن ۱۰ تا ۱۵ خانه یکی را که با معیارهایش سازگار است میخرد. ممکن است انتخاب رضا ایدهآل نباشد، اما به اندازهی کافی رضایت او را جلب میکند.
عقلانیت محدود به ما میآموزد که انسان به طور ایدهآل عقلانی رفتار نمیکند، اما میتواند در چارچوب محدودیتها خردمندانه تصمیم بگیرد. همچنین، عقلانیت محدود به ما میآموزد که تصمیمهای بزرگ مانند ازدواج، انتخاب شغل، خرید خانه و مهاجرت در چهارچوب محدودیتهای شناختی، زمانی و اطلاعاتی گرفته میشود. بنابراین، اگر مسیر تصمیمگیری را عقلانی و منطقی طی کنیم، در آینده کمتر پشیمان میشویم و کمتر افسوس انتخابهای گذشته را میخوریم.
عقلانیت محدود یکی از مفاهیم بسیار مهم در اقتصاد رفتاریست. اقتصاد رفتاری از پیوند علم اقتصاد و روانشناسی شناختی متولد شده است. اقتصاد رفتاری به این سوال مهم و اساسی پاسخ میدهد که چرا انسانها همیشه عاقلانه رفتار نمیکنند. در اقتصاد کلاسیک تصور میشد که انسان موجودی کاملاً عاقل و منطقیست؛ یعنی سود و زیانش را دقیق محاسبه میکند و بهترین تصمیم ممکن را میگیرد. اما در واقعیت انسان موجودی احساسی، عجول و تنبل است و بهشدت تحت تاثیر دیگران قرار میگیرد. اقتصاد رفتاری یعنی درک رفتار واقعی انسان در تصمیمگیریهای اقتصادی با در نظر گرفتن احساسات، عادتها، محدودیتها و خطاهای شناختی.
«خطاهای شناختی» که دانیل کانمن و آموس تورسکی در سال ۱۹۷۲ معرفی کردند و «عقلانیت محدود» که هربرت سایمون در سال ۱۹۵۵ مطرح کرد دو مفهوم مهم در اقتصاد رفتاریست که فهم درست، دقیق و عمیق آنها برای تصمیمگیری لازم است.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
Bounded Rationality
📝 محمدرضا سلیمی
❓چرا انسانها همیشه عقلانی رفتار نمیکنند؟
قبل از اینکه هربرت سایمون - جامعهشناس، روانشناس و اقتصاددان آمریکایی - نظریهی «عقلانیت محدود» را مطرح کند، اقتصاددانان کلاسیک تصور میکردند عقلانیت انسان نامحدود است؛ یعنی در تصمیمگیریها همهی اطلاعات لازم، مهم و مناسب را در اختیار دارد، همهی گزینهها را میداند، تمام اطلاعات را به طور کامل پردازش میکند، پیامدهای هر گزینه را درست و دقیق پیشبینی میکند و درنهایت بهترین گزینهی ممکن را انتخاب میکند.
اما هربرت سایمون در سال ۱۹۵۵ ادعا کرد که این تصور غیر واقعی، غیر ممکن و سادهانگارانه است. انسان در دنیای واقعی نه به همهی اطلاعات دسترسی دارد، نه ذهنش میتواند تمام اطلاعات را به طور کامل پردازش کند و نه زمان کافی برای پردازش اطلاعات در اختیار دارد. بنابراین، او نظریهی عقلانیت محدود را مطرح کرد.
عقلانیت محدود یعنی اینکه انسان در تصمیمگیری عقلانی رفتار میکند، اما با محدودیتهایی هم مواجه است. درواقع، انسان به اندازهی ظرفیت ذهنش و در محدودهی زمانی خاص عقلانی تصمیم میگیرد. به عبارت دیگر، انسان سعی میکند عقلانی عمل کند، اما در چارچوب محدودیتها.
✅ سایمون سه نوع محدودیت را برای عقلانیت انسان برشمرد.
۱. محدودیت اطلاعات: ما به همهی اطلاعات لازم برای تصمیمگیری دسترسی نداریم.
۲. محدودیت شناختی: ذهن ما توان پردازش تمام اطلاعات موجود را ندارد؛ توجه، تمرکز، شناخت و تحلیل ما محدود است.
۳. محدودیت زمان: ما زمان نامحدودی را برای تحلیل و ارزیابی همه گزینهها در اختیار نداریم؛ از این رو، از میانبرهای ذهنی استفاده میکنیم.
سایمون علاوه بر «عقلانیت محدود» مفهوم «کفایت و رضایتمندی» را هم مطرح کرد. او میگفت که انسانها بهجای اینکه بهترین گزینه را انتخاب کنند، گزینهای را انتخاب میکنند که به اندازهی کافی برایشان رضایتبخش است.
برای مثال، فرض کنید رضا میخواهد در شیراز خانه بخرد. از دیدگاه اقتصاد کلاسیک او باید تمام خانههای موجود در شیراز را درست بررسی کند، همهی ویژگیهایشان را دقیق مقایسه کند، قیمت هر خانه را با یک مدل دقیق محاسبه کند و درنهایت بهترین گزینهی ممکن را انتخاب کند؛ یعنی خانهای بخرد که حداکثر رضایت او را در برابر حداقل هزینهای که میکند تامین کند. اما این کار در عمل امکانپذیر نیست و هیچکس نمیتواند چنین کاری را انجام دهد. بنابراین، رضا ابتدا چند معیار مهم و محدود را در ذهنش در نظر میگیرد: قیمت، متراژ، موقعیت و نوسازبودن؛ سپس شروع میکند به جستوجو کردن و درنهایت پس از دیدن ۱۰ تا ۱۵ خانه یکی را که با معیارهایش سازگار است میخرد. ممکن است انتخاب رضا ایدهآل نباشد، اما به اندازهی کافی رضایت او را جلب میکند.
عقلانیت محدود به ما میآموزد که انسان به طور ایدهآل عقلانی رفتار نمیکند، اما میتواند در چارچوب محدودیتها خردمندانه تصمیم بگیرد. همچنین، عقلانیت محدود به ما میآموزد که تصمیمهای بزرگ مانند ازدواج، انتخاب شغل، خرید خانه و مهاجرت در چهارچوب محدودیتهای شناختی، زمانی و اطلاعاتی گرفته میشود. بنابراین، اگر مسیر تصمیمگیری را عقلانی و منطقی طی کنیم، در آینده کمتر پشیمان میشویم و کمتر افسوس انتخابهای گذشته را میخوریم.
عقلانیت محدود یکی از مفاهیم بسیار مهم در اقتصاد رفتاریست. اقتصاد رفتاری از پیوند علم اقتصاد و روانشناسی شناختی متولد شده است. اقتصاد رفتاری به این سوال مهم و اساسی پاسخ میدهد که چرا انسانها همیشه عاقلانه رفتار نمیکنند. در اقتصاد کلاسیک تصور میشد که انسان موجودی کاملاً عاقل و منطقیست؛ یعنی سود و زیانش را دقیق محاسبه میکند و بهترین تصمیم ممکن را میگیرد. اما در واقعیت انسان موجودی احساسی، عجول و تنبل است و بهشدت تحت تاثیر دیگران قرار میگیرد. اقتصاد رفتاری یعنی درک رفتار واقعی انسان در تصمیمگیریهای اقتصادی با در نظر گرفتن احساسات، عادتها، محدودیتها و خطاهای شناختی.
«خطاهای شناختی» که دانیل کانمن و آموس تورسکی در سال ۱۹۷۲ معرفی کردند و «عقلانیت محدود» که هربرت سایمون در سال ۱۹۵۵ مطرح کرد دو مفهوم مهم در اقتصاد رفتاریست که فهم درست، دقیق و عمیق آنها برای تصمیمگیری لازم است.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
👍21❤14🙏4👎1🤔1
خطاهای شناختی نیروهای نامرئیای هستند که علیه تفکر نقادانه توطئه میکنند. آنها باورها و پیشفرضهایمان را تحریک میکنند تا بدون تاُمل واکنش نشان دهیم و بهجای آگاهانه زیستن ناخودآگاه زندگی کنیم. زمانی که به طور ناخودآگاه زندگی میکنیم، نمیتوانیم اوضاع را کنترل کنیم؛ تصمیمهایی میگیریم که غیر قابل برگشتاند. ممکن است در این حالت به اهداف کوتاهمدت خود دست یابیم، اما در درازمدت قطعاً شکست میخوریم.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤30👍8
Daniel Patrick: «You are ennoscriptd to your opinion. But you are not ennoscriptd to your own facts.»
دنیل پاتریک: «شما حق داری عقیدهی خودت را داشته باشی، اما حق نداری واقعیت خودت را بسازی.» به بیان دیگر، شما حق نداری عقیدهات را جایگزین واقعیت کنی.
@wikifallacy
دنیل پاتریک: «شما حق داری عقیدهی خودت را داشته باشی، اما حق نداری واقعیت خودت را بسازی.» به بیان دیگر، شما حق نداری عقیدهات را جایگزین واقعیت کنی.
@wikifallacy
👍25❤9👌6
«من حق دارم عقیدهی خودم را داشته باشم.»
I am ennoscriptd to my opinion.
📝 محمدرضا سلیمی
«من حق دارم عقیدهی خودم را داشته باشم» نوعی مغالطه است که در آن فرد حقِ داشتنِ عقیده را با درست بودنِ آن عقیده اشتباه میگیرد. مغالطهی «من حق دارم عقیدهی خودم را داشته باشم» یعنی استفاده از حقِ داشتنِ عقیده برای توجیه یک باور غلط. این حق، درست بودنِ عقیده را تضمین نمیکند.
وقتی فردی در استدلال بهجای ارائهی دلایل منطقی میگوید: «خب این عقیده و نظر من است و حق دارم اینطور فکر کنم.» مرتکب این مغالطه شده است.
❓مشکل اصلی کجاست؟ حق داشتنِ عقیده و نظر جایگزین دلیل منطقی نمیشود. در یک گفتوگوی منطقی، وقتی دو طرف دربارهی یک موضوع قابل سنجش (مانند تاریخ، علم، آمار، واقعیتهای تجربی) بحث میکنند، گفتنِ «این نظر من است» پاسخ منطقی نیست.
❓این مغالطه چگونه کار میکند؟ در این مغالطه فرد بهجای اینکه ادعای خودش را با دلایل و شواهد درست اثبات کند، میگوید: «من حق دارم نظرم را بگویم، بنابراین، حرفم درست است.»
✅ مثال:
الف: زمین گرد است.
ب: خیر، زمین مسطح است.
الف: چه دلیلی داری؟
ب: این نظر من است؛ بنابراین، حق دارم نظر خودم را بیان کنم.
در اینجا «ب» حق دارد نظر خودش را بیان کند، اما حق ندارد واقعیت را نادیده بگیرد یا بدون دلیل ادعای نادرست خود را درست جا بزند.
✅ این مغالطه باعث میشود باورهای غلط با واقعیت یکسان به نظر برسند.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
I am ennoscriptd to my opinion.
📝 محمدرضا سلیمی
«من حق دارم عقیدهی خودم را داشته باشم» نوعی مغالطه است که در آن فرد حقِ داشتنِ عقیده را با درست بودنِ آن عقیده اشتباه میگیرد. مغالطهی «من حق دارم عقیدهی خودم را داشته باشم» یعنی استفاده از حقِ داشتنِ عقیده برای توجیه یک باور غلط. این حق، درست بودنِ عقیده را تضمین نمیکند.
وقتی فردی در استدلال بهجای ارائهی دلایل منطقی میگوید: «خب این عقیده و نظر من است و حق دارم اینطور فکر کنم.» مرتکب این مغالطه شده است.
❓مشکل اصلی کجاست؟ حق داشتنِ عقیده و نظر جایگزین دلیل منطقی نمیشود. در یک گفتوگوی منطقی، وقتی دو طرف دربارهی یک موضوع قابل سنجش (مانند تاریخ، علم، آمار، واقعیتهای تجربی) بحث میکنند، گفتنِ «این نظر من است» پاسخ منطقی نیست.
❓این مغالطه چگونه کار میکند؟ در این مغالطه فرد بهجای اینکه ادعای خودش را با دلایل و شواهد درست اثبات کند، میگوید: «من حق دارم نظرم را بگویم، بنابراین، حرفم درست است.»
✅ مثال:
الف: زمین گرد است.
ب: خیر، زمین مسطح است.
الف: چه دلیلی داری؟
ب: این نظر من است؛ بنابراین، حق دارم نظر خودم را بیان کنم.
در اینجا «ب» حق دارد نظر خودش را بیان کند، اما حق ندارد واقعیت را نادیده بگیرد یا بدون دلیل ادعای نادرست خود را درست جا بزند.
✅ این مغالطه باعث میشود باورهای غلط با واقعیت یکسان به نظر برسند.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
👍46❤26
📄 سندروم دارکوب: هنر حرف نزدن
The Woodpecker Syndrome: The Art of Not Talking
📝 محمدرضا سلیمی
❓چگونه با غرزدن زیاد روابطمان را تهی و توخالی میکنیم؟
دارکوبها پرندگانی هستند که با ضربه زدنهای پیدرپی تنهی درختان را سوراخ و از طریق زبان دراز و چسبناکشان حشرات درون آنها را شکار میکنند. این پدیده به نوعی در رفتار ما انسانها نیز مشاهده میشود که به آن «سندروم دارکوب» میگویند.
در گفتوگوهای یکطرفه و سمی زمانی که بیوقفه حرفهای تند و نیشدار میزنیم، مدام نصیحت میکنیم و به خودمان حق میدهیم؛ «سندروم دارکوب» اتفاق میافتد. زمانی که به دارکوب تبدیل میشویم، با نوک تیز زبانمان مدام به سر کسی میکوبیم تا به مغزش راه بیابیم، بدون اینکه به دردی که ایجاد میکنیم توجه داشته باشیم. اینجاست که به اهمیت «هنر حرف نزدن» پی میبریم.
سندروم دارکوب نوعی خطای شناختیست که در آن فرد روی افکار و ایدههایش پافشاری میکند. در این حالت تقابل مخرب شکل میگیرد. به گفتهی نادیا پرسون، روانشناس دانشگاه شیکاگو، این حالت زمانی بروز میکند که فرد حاضر نیست کوتاه بیاید و همین باعث میشود وارد چرخهای از بحثهای مخرب و سمی شود که در آن حرفهایش را بارها و بارها تکرار میکند، بدون هیچ پیشرفت و موفقیتی.
این سبک از ارتباط درنهایت چرخهی مخرب ایجاد میکند که در آن هیچکس برنده نیست. فقط ایدهها بیوقفه تکرار میشوند، و نه نتها هیچ مشکلی را حل نمیکنند، بلکه مشکل بزرگتر میشود و رابطه خرابتر و خالیتر. درنهایت، افراد خسته میشوند و از یکدیگر فاصله میگیرند.
❓چگونه «سندروم دارکوب» را تشخیص دهیم؟
۱. فردِِ یکدنده چنان به حرفش میچسبد که انگار زندگیاش به آن وابسته است.
۲. هیچ دلیل یا مدرکی حتی اگر خلاف ادعایش را اثبات کند نمیپذیرد.
۳. یک موضوع را مدام تکرار میکند؛ انگار مانند دارکوب میخواهد با تکرار سخنش را در ذهن طرف مقابل فرو کند.
۴. کوتاه نمیآید و از کوچکترین فرصت استفاده میکند تا دوباره همان بحث تکراری را شروع کند.
۵. حساسیتش نسبت به طرف مقابل کم میشود؛ بنابراین، هم ارتباطش را از دست میدهد و هم نمیتواند حرفش را با توجه به واکنش طرف مقابل تنظیم کند.
واقعیت این است که ترکیبی از نیت خوب اما تحریفشده، حس حقبهجانببودن، خشم و تکرار بیشازحد هرگز ارتباط سالم ایجاد نمیکند. دارکوبها پافشاری میکنند، انتقاد میکنند و بر دیدگاهشان اصرار میورزند. آنها دیگران را مقصر میدانند، گوش نمیدهند و با اشتیاق حرفشان را مدام تکرار میکنند، چون هدفشان گفتوگو نیست؛ هدفشان برندهشدن در بحث به هر قیمتیست. این کار باعث میشود اعتماد و امید برای ایجاد ارتباط سالم از بین برود.
❓افرادی که هدفِ «دارکوبها» قرار میگیرند چه احساسی دارند؟
کسانی که با فرد مبتلا به سندروم دارکوب ارتباط دارند معمولاً بهشدت ناامید و درمانده میشوند. ابتدا تلاش میکنند با دلایل و شواهد دیدگاهشان را روشن کنند؛ اما وقتی میبینند فایدهای ندارد، معمولاً از نظر احساسی خسته میشوند و فاصله میگیرند و با سکوت و بیتفاوتی از خودشان محافظت میکنند.
این افراد اغلب احساس میکنند در یک بنبست گیر کردهاند و حتی ممکن است دچار افسردگی و درماندگی آموختهشده شوند؛ یعنی کمکم تسلیم میشوند و برای جلوگیری از تنش سخنان طرف مقابل را میپذیرند، حتی اگر با آن مخالف باشند یا آن سخنان اصلاً منطقی نباشد.
❓چگونه از «سندروم دارکوب» اجتناب کنیم؟
همهی ما ممکن است کموبیش به سندروم دارکوب مبتلا شویم. زمانی که بیشازحد به ایدههایمان میچسبیم و «برندهشدن» از «گفتوگوکردن» مهمتر میشود، گرفتار سندروم دارکوب شدهایم. برای برطرف کردن این حالت باید بدانیم که مهمترین هدف رسیدن به راهحل است، نه ادامهدادن بحث.
زمانی که حل مسئله را بر بحثکردن ترجیح میدهیم، مسیر منطقیتری را طی میکنیم و آماده میشویم که ایدههای درست دیگران را هم بپذیریم. لازم است بدانیم گاهی برای «پیشرفت» باید «عقبنشینی» کنیم. اگر کسی بیشازحد یکدنده است و نمیتوان گفتوگو را پیش برد، بهتر است بحث را ادامه ندهیم. زمانی که موضوع مهم نیست، لازم نیست بر درستی ادعایمان اصرار کنیم. گاهی «رابطه داشتن» مهمتر از «حق داشتن» است.
✅ اگر میخواهید تغییر ایجاد کنید؛ در زمان مناسب و به شیوهای مناسب حرف مناسب بزنید.
✅ تئودور روزولت، رئیسجمهور فقید آمریکا، میگوید: هیچکس به سخنان و دانش شما اهمیت نمیدهد، مگر اینکه بفهمد شما هم به سخنان و دانش او اهمیت میدهید.
✅ اگر میخواهید رابطهی شما با همسرتان تهی و توخالی نشود، از غرزدن بیشازحد اجتناب کنید.
📚 منابع:
1. https://www.familybridgesusa.org/blog/woodpecker-syndrome-how-not-talk-your-spouse
2. https://psychology-spot.com/woodpecker-syndrome/
https://news.1rj.ru/str/wikifallacy
The Woodpecker Syndrome: The Art of Not Talking
📝 محمدرضا سلیمی
❓چگونه با غرزدن زیاد روابطمان را تهی و توخالی میکنیم؟
دارکوبها پرندگانی هستند که با ضربه زدنهای پیدرپی تنهی درختان را سوراخ و از طریق زبان دراز و چسبناکشان حشرات درون آنها را شکار میکنند. این پدیده به نوعی در رفتار ما انسانها نیز مشاهده میشود که به آن «سندروم دارکوب» میگویند.
در گفتوگوهای یکطرفه و سمی زمانی که بیوقفه حرفهای تند و نیشدار میزنیم، مدام نصیحت میکنیم و به خودمان حق میدهیم؛ «سندروم دارکوب» اتفاق میافتد. زمانی که به دارکوب تبدیل میشویم، با نوک تیز زبانمان مدام به سر کسی میکوبیم تا به مغزش راه بیابیم، بدون اینکه به دردی که ایجاد میکنیم توجه داشته باشیم. اینجاست که به اهمیت «هنر حرف نزدن» پی میبریم.
سندروم دارکوب نوعی خطای شناختیست که در آن فرد روی افکار و ایدههایش پافشاری میکند. در این حالت تقابل مخرب شکل میگیرد. به گفتهی نادیا پرسون، روانشناس دانشگاه شیکاگو، این حالت زمانی بروز میکند که فرد حاضر نیست کوتاه بیاید و همین باعث میشود وارد چرخهای از بحثهای مخرب و سمی شود که در آن حرفهایش را بارها و بارها تکرار میکند، بدون هیچ پیشرفت و موفقیتی.
این سبک از ارتباط درنهایت چرخهی مخرب ایجاد میکند که در آن هیچکس برنده نیست. فقط ایدهها بیوقفه تکرار میشوند، و نه نتها هیچ مشکلی را حل نمیکنند، بلکه مشکل بزرگتر میشود و رابطه خرابتر و خالیتر. درنهایت، افراد خسته میشوند و از یکدیگر فاصله میگیرند.
❓چگونه «سندروم دارکوب» را تشخیص دهیم؟
۱. فردِِ یکدنده چنان به حرفش میچسبد که انگار زندگیاش به آن وابسته است.
۲. هیچ دلیل یا مدرکی حتی اگر خلاف ادعایش را اثبات کند نمیپذیرد.
۳. یک موضوع را مدام تکرار میکند؛ انگار مانند دارکوب میخواهد با تکرار سخنش را در ذهن طرف مقابل فرو کند.
۴. کوتاه نمیآید و از کوچکترین فرصت استفاده میکند تا دوباره همان بحث تکراری را شروع کند.
۵. حساسیتش نسبت به طرف مقابل کم میشود؛ بنابراین، هم ارتباطش را از دست میدهد و هم نمیتواند حرفش را با توجه به واکنش طرف مقابل تنظیم کند.
واقعیت این است که ترکیبی از نیت خوب اما تحریفشده، حس حقبهجانببودن، خشم و تکرار بیشازحد هرگز ارتباط سالم ایجاد نمیکند. دارکوبها پافشاری میکنند، انتقاد میکنند و بر دیدگاهشان اصرار میورزند. آنها دیگران را مقصر میدانند، گوش نمیدهند و با اشتیاق حرفشان را مدام تکرار میکنند، چون هدفشان گفتوگو نیست؛ هدفشان برندهشدن در بحث به هر قیمتیست. این کار باعث میشود اعتماد و امید برای ایجاد ارتباط سالم از بین برود.
❓افرادی که هدفِ «دارکوبها» قرار میگیرند چه احساسی دارند؟
کسانی که با فرد مبتلا به سندروم دارکوب ارتباط دارند معمولاً بهشدت ناامید و درمانده میشوند. ابتدا تلاش میکنند با دلایل و شواهد دیدگاهشان را روشن کنند؛ اما وقتی میبینند فایدهای ندارد، معمولاً از نظر احساسی خسته میشوند و فاصله میگیرند و با سکوت و بیتفاوتی از خودشان محافظت میکنند.
این افراد اغلب احساس میکنند در یک بنبست گیر کردهاند و حتی ممکن است دچار افسردگی و درماندگی آموختهشده شوند؛ یعنی کمکم تسلیم میشوند و برای جلوگیری از تنش سخنان طرف مقابل را میپذیرند، حتی اگر با آن مخالف باشند یا آن سخنان اصلاً منطقی نباشد.
❓چگونه از «سندروم دارکوب» اجتناب کنیم؟
همهی ما ممکن است کموبیش به سندروم دارکوب مبتلا شویم. زمانی که بیشازحد به ایدههایمان میچسبیم و «برندهشدن» از «گفتوگوکردن» مهمتر میشود، گرفتار سندروم دارکوب شدهایم. برای برطرف کردن این حالت باید بدانیم که مهمترین هدف رسیدن به راهحل است، نه ادامهدادن بحث.
زمانی که حل مسئله را بر بحثکردن ترجیح میدهیم، مسیر منطقیتری را طی میکنیم و آماده میشویم که ایدههای درست دیگران را هم بپذیریم. لازم است بدانیم گاهی برای «پیشرفت» باید «عقبنشینی» کنیم. اگر کسی بیشازحد یکدنده است و نمیتوان گفتوگو را پیش برد، بهتر است بحث را ادامه ندهیم. زمانی که موضوع مهم نیست، لازم نیست بر درستی ادعایمان اصرار کنیم. گاهی «رابطه داشتن» مهمتر از «حق داشتن» است.
✅ اگر میخواهید تغییر ایجاد کنید؛ در زمان مناسب و به شیوهای مناسب حرف مناسب بزنید.
✅ تئودور روزولت، رئیسجمهور فقید آمریکا، میگوید: هیچکس به سخنان و دانش شما اهمیت نمیدهد، مگر اینکه بفهمد شما هم به سخنان و دانش او اهمیت میدهید.
✅ اگر میخواهید رابطهی شما با همسرتان تهی و توخالی نشود، از غرزدن بیشازحد اجتناب کنید.
📚 منابع:
1. https://www.familybridgesusa.org/blog/woodpecker-syndrome-how-not-talk-your-spouse
2. https://psychology-spot.com/woodpecker-syndrome/
https://news.1rj.ru/str/wikifallacy
Family Bridges
Woodpecker Syndrome: How Not to Talk to Your Spouse
Remember the saying “Don’t go to bed angry”? Well, yesterday I did just that. While he did not come to bed at all. Falling asleep was an effort.
❤13👏12👍7🙏3
۱۷۰ خطای شناختی.pdf
1.8 MB
📙 ۱۷۰ خطای شناختی
📝 Murat Durmus
این کتاب به زبان انگلیسیست. در این کتاب نویسنده ۱۷۰ خطای شناختی را به اختصار شرح داده است.
@wikifallacy
📝 Murat Durmus
این کتاب به زبان انگلیسیست. در این کتاب نویسنده ۱۷۰ خطای شناختی را به اختصار شرح داده است.
@wikifallacy
❤16🙏5👍4👏3
چرا به لحاظ تئوری تعداد خطاهای شناختی و مغالطهها نامحدود است؟
📝 محمدرضا سلیمی
ادوارد دِیمر در کتاب Attacking Faulty Reasoning میگوید: «بیشتر مغالطههایی که در استدلال روزمره با آنها مواجه میشویم نام خاصی ندارند.» سپس، او اضافه میکند دانستن نام مغالطهها برای ارزیابی استدلال ضروری نیست. از این سخن میتوان نتیجه گرفت بسیاری از مغالطههایی که به طور ناخودآگاه در استدلال به کار میبریم هنوز نامگذاری نشدهاند. شاید بتوان گفت بسیاری از مغالطهها هنوز متولد نشدهاند.
۴۰۰ سال قبل از میلاد مسیح (۲۴۰۰ سال پیش) ارسطو در کتاب On Sophistical Refutations سیزده مغالطه را معرفی کرد که تعدادی از آنها مغالطههای زبانی هستند، مانند مغالطهی اشتراک لفظ، مغالطهی ابهام دستوری، مغالطهی لحن بیان، مغالطهی تقسیم و مغالطهی ترکیب.
امروزه صدها مغالطه شناسایی و معرفی شدهاند. البته، عمر خطاهای شناختی و مغالطهها برابر است با عمر انسان و زبان. داستان نمادین آدم و حوا و ماجرای رانده شدنشان از بهشت این واقعیت را تایید میکند. این داستان مصداق خطای شناختی واکنش یا مقاومت است. خطای شناختی مقاومت پدیدهای روانشناختیست که در آن افراد نسبت به چیزی که آزادی انتخاب و اقتدارشان را محدود میکند مقاومت نشان میدهند و برخلاف آنچه توصیه میشود عمل میکنند.
مغالطهها و خطاهای شناختی همهجا و در هر زمان حضور دارند و فراگیرند، و هر روز بیشتر و پیچیدهتر میشوند؛ هرچه جهان و تفکر انسان پیچیدهتر میشود، مغالطهها و خطاهای شناختی بیشتر و جدیدتری شکل میگیرند.
برای مثال، بعد از ابداع گوگل «اثر گوگل» و سندرومهای مجازی شکل گرفتند. اثر گوگل که به آن فراموشی دیجیتال میگویند یعنی تمایل انسان به فراموش کردن اطلاعاتی که بهراحتی از طریق استفاده از موتورهای جستجوگر اینترنتی مانند گوگل در دسترس است.
✅ در اینجا میخواهم با ذکر ۱۰ دلیل به این سوال پاسخ دهم که چرا تعداد خطاهای شناختی و مغالطهها به لحاظ تئوری نامحدود است.
۱. قابلیتهای ذهن انسان محدود اما ترکیبپذیرند؛ الگوسازی، باورسازی، سادهسازی، معناسازی، علیتسازی، مفروضسازی و توهمسازی از جمله قابلیتهای ذهن انسان هستند که در بینهایت موقعیت میتوانند با هم ترکیب شوند و و به طور نامحدود خطای شناختی شکل دهند.
۲. ذهن انسان میتواند خطاهای شناختی را با هم ترکیب کند و هزاران خطا را در موقعیتهای گوناگون شکل دهد. برای مثال، از ترکیب خطاهای توجه، تمرکز، تایید، استقراء و توهم الگوسازی خطاهای شناختی توهم همبستگی و برجستگی شکل میگیرند.
۳. خطاهای شناختی در مواجههی ذهن انسان با جهان پدید میآیند. ازآنجاکه ذهن انسان محدود است و جهان نامحدود، در تعامل بین دو پدیدهی محدود و نامحدود به طور بالقوه بینهایت خطا شکل میگیرد. بنابراین، منشا خطاهای شناختی فقط ذهن انسان نیست؛ خطاهای شناختی از تعامل بین ذهن انسان و جهان پدید میآیند. چون جهان بینهایت است با بینهایت احتمال و معلول که مدام در حال تغییرند، این وضعیت میتواند امکان بینهایت خطا را فراهم کند.
۴. ذهن انسان قادر است بینهایت میانبر ذهنی بسازد. این میانبرها زمینهی خطای شناختی را فراهم میکنند.
۵. ذهن انسان برای بقا تکامل یافته است، نه یافتن حقیقت. مغز انسان به دستگاه حقیقتیاب مجهز نیست، بلکه حقیقت را میسازد. برای دستیابی به این هدف به هر خطایی متوسل میشود.
۶. مغالطههای «توسل به ــــــــ» نامحدودند؛ شما میتوانید در استدلال به هر چیزی متوسل شوید.
۷. زبان قابلیت تولید بینهایت جمله را دارد. هر بازی زبانی میتواند یک مغالطهی جدید بسازد.
۸. خطاهای شناختی و مغالطهها محصول ذهن فریبکار، آشفتگیهای زبان و پیچیدگیهای جهان هستند. از ترکیب ذهن فریبکار، زبان آشفته و جهان پیچیده بینهایت خطا شکل میگیرد.
۹. تاکنون ۱۳۲ نوع احساس در انسان شناسایی شده است. هر یک از این احساسات میتواند منشا یک مغالطه باشد. از ترکیب این احساسات هم هزاران احساس جدید شکل میگیرد که هر کدام میتواند منشأ یک مغالطه باشد. برای مثال، از ترکیب ترحم و ترس احساس جدیدی شکل میگیرد و از این احساس مغالطهی جدیدی متولد میشود.
۱۰. در معنای خنثای آن، سوگیری یعنی «تمایل و گرایش انسان به یک چیز». ازآنجاکه گرایشها و تمایلات انسانها نامحدودند و هر فردی به سمتوسویی میل دارد، این گرایشها و تمایلات امکان شکلگیری بینهایت سوگیری را فراهم میکنند.
خلاصه، هرچند مغالطهها و خطاهای شناختیای که تاکنون شناسایی و نامگذاری شدهاند محدودند، به لحاظ تئوری تعدادشان نامحدود است. اما مسئلهی اساسی و مهم این است که ذهن انسان در مواجهه با این خطاها و مغالطهها باید به ابزاری مجهز شود تا بتواند پیامدها و تبعاتشان را کاهش دهد. این ابزار «تفکر نقادانه» است.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
📝 محمدرضا سلیمی
ادوارد دِیمر در کتاب Attacking Faulty Reasoning میگوید: «بیشتر مغالطههایی که در استدلال روزمره با آنها مواجه میشویم نام خاصی ندارند.» سپس، او اضافه میکند دانستن نام مغالطهها برای ارزیابی استدلال ضروری نیست. از این سخن میتوان نتیجه گرفت بسیاری از مغالطههایی که به طور ناخودآگاه در استدلال به کار میبریم هنوز نامگذاری نشدهاند. شاید بتوان گفت بسیاری از مغالطهها هنوز متولد نشدهاند.
۴۰۰ سال قبل از میلاد مسیح (۲۴۰۰ سال پیش) ارسطو در کتاب On Sophistical Refutations سیزده مغالطه را معرفی کرد که تعدادی از آنها مغالطههای زبانی هستند، مانند مغالطهی اشتراک لفظ، مغالطهی ابهام دستوری، مغالطهی لحن بیان، مغالطهی تقسیم و مغالطهی ترکیب.
امروزه صدها مغالطه شناسایی و معرفی شدهاند. البته، عمر خطاهای شناختی و مغالطهها برابر است با عمر انسان و زبان. داستان نمادین آدم و حوا و ماجرای رانده شدنشان از بهشت این واقعیت را تایید میکند. این داستان مصداق خطای شناختی واکنش یا مقاومت است. خطای شناختی مقاومت پدیدهای روانشناختیست که در آن افراد نسبت به چیزی که آزادی انتخاب و اقتدارشان را محدود میکند مقاومت نشان میدهند و برخلاف آنچه توصیه میشود عمل میکنند.
مغالطهها و خطاهای شناختی همهجا و در هر زمان حضور دارند و فراگیرند، و هر روز بیشتر و پیچیدهتر میشوند؛ هرچه جهان و تفکر انسان پیچیدهتر میشود، مغالطهها و خطاهای شناختی بیشتر و جدیدتری شکل میگیرند.
برای مثال، بعد از ابداع گوگل «اثر گوگل» و سندرومهای مجازی شکل گرفتند. اثر گوگل که به آن فراموشی دیجیتال میگویند یعنی تمایل انسان به فراموش کردن اطلاعاتی که بهراحتی از طریق استفاده از موتورهای جستجوگر اینترنتی مانند گوگل در دسترس است.
✅ در اینجا میخواهم با ذکر ۱۰ دلیل به این سوال پاسخ دهم که چرا تعداد خطاهای شناختی و مغالطهها به لحاظ تئوری نامحدود است.
۱. قابلیتهای ذهن انسان محدود اما ترکیبپذیرند؛ الگوسازی، باورسازی، سادهسازی، معناسازی، علیتسازی، مفروضسازی و توهمسازی از جمله قابلیتهای ذهن انسان هستند که در بینهایت موقعیت میتوانند با هم ترکیب شوند و و به طور نامحدود خطای شناختی شکل دهند.
۲. ذهن انسان میتواند خطاهای شناختی را با هم ترکیب کند و هزاران خطا را در موقعیتهای گوناگون شکل دهد. برای مثال، از ترکیب خطاهای توجه، تمرکز، تایید، استقراء و توهم الگوسازی خطاهای شناختی توهم همبستگی و برجستگی شکل میگیرند.
۳. خطاهای شناختی در مواجههی ذهن انسان با جهان پدید میآیند. ازآنجاکه ذهن انسان محدود است و جهان نامحدود، در تعامل بین دو پدیدهی محدود و نامحدود به طور بالقوه بینهایت خطا شکل میگیرد. بنابراین، منشا خطاهای شناختی فقط ذهن انسان نیست؛ خطاهای شناختی از تعامل بین ذهن انسان و جهان پدید میآیند. چون جهان بینهایت است با بینهایت احتمال و معلول که مدام در حال تغییرند، این وضعیت میتواند امکان بینهایت خطا را فراهم کند.
۴. ذهن انسان قادر است بینهایت میانبر ذهنی بسازد. این میانبرها زمینهی خطای شناختی را فراهم میکنند.
۵. ذهن انسان برای بقا تکامل یافته است، نه یافتن حقیقت. مغز انسان به دستگاه حقیقتیاب مجهز نیست، بلکه حقیقت را میسازد. برای دستیابی به این هدف به هر خطایی متوسل میشود.
۶. مغالطههای «توسل به ــــــــ» نامحدودند؛ شما میتوانید در استدلال به هر چیزی متوسل شوید.
۷. زبان قابلیت تولید بینهایت جمله را دارد. هر بازی زبانی میتواند یک مغالطهی جدید بسازد.
۸. خطاهای شناختی و مغالطهها محصول ذهن فریبکار، آشفتگیهای زبان و پیچیدگیهای جهان هستند. از ترکیب ذهن فریبکار، زبان آشفته و جهان پیچیده بینهایت خطا شکل میگیرد.
۹. تاکنون ۱۳۲ نوع احساس در انسان شناسایی شده است. هر یک از این احساسات میتواند منشا یک مغالطه باشد. از ترکیب این احساسات هم هزاران احساس جدید شکل میگیرد که هر کدام میتواند منشأ یک مغالطه باشد. برای مثال، از ترکیب ترحم و ترس احساس جدیدی شکل میگیرد و از این احساس مغالطهی جدیدی متولد میشود.
۱۰. در معنای خنثای آن، سوگیری یعنی «تمایل و گرایش انسان به یک چیز». ازآنجاکه گرایشها و تمایلات انسانها نامحدودند و هر فردی به سمتوسویی میل دارد، این گرایشها و تمایلات امکان شکلگیری بینهایت سوگیری را فراهم میکنند.
خلاصه، هرچند مغالطهها و خطاهای شناختیای که تاکنون شناسایی و نامگذاری شدهاند محدودند، به لحاظ تئوری تعدادشان نامحدود است. اما مسئلهی اساسی و مهم این است که ذهن انسان در مواجهه با این خطاها و مغالطهها باید به ابزاری مجهز شود تا بتواند پیامدها و تبعاتشان را کاهش دهد. این ابزار «تفکر نقادانه» است.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤16👍8🤔1
📄 پرسشگری معکوس: چگونه وارونه فکر کنیم؟
Reverse Questioning: How to Think Reversely?
📝 محمدرضا سلیمی
یکی از تکنیکهای کاربردی و کارآمد در تفکر نقادانه «پرسشگری معکوس» است. پرسشگری معکوس شیوهای از اندیشیدن است که در آن سوال را وارونه میکنیم تا پیشفرضهای پنهان، دیدگاههای مخالف، خطاهای شناختی و زوایای پنهان مسئله را آشکار کنیم. برای مثال، بهجای اینکه سوال کنیم: «چگونه روابطمان را تقویت کنیم؟» بپرسیم: «چه عواملی باعث تیره شدن روابط میشود؟»
این شیوهی پرسشگری برای حل مسئله و گفتوگوی نقادانه و همدلانه بسیار مفید و کارآمد است. پرسشگری معکوس قوهی تخیل و تفکر خلاق را فعال میکند. در پرسشگری معکوس ما معمولاً هشت مولفهی فکری را وارونه میکنیم. به این صورت، تفکر وارونه شکل میگیرد. البته، تفکر وارونه به معکوس کردن سوالهای مربوط به مولفههای فکری محدود نمیشود. شما میتوانید سوالهای مربوط به معیارها و فضیلتهای فکری را هم وارونه کنید. درواقع، شما میتوانید هر سوالی را وارونه کنید.
✅ وارونه کردن مولفههای فکری
۱. وارونه کردن هدف: سوال اصلی: چگونه به هدفمان دست یابیم؟ سوال معکوس: چه کارهایی باعث میشود از هدفمان دور شویم؟
۲. وارونه کردن مسئله: سوال اصلی: چگونه دانشآموزان را به درس خواندن ترغیب کنیم؟ سوال معکوس: چه رفتارهایی باعث میشوند دانشآموزان از درس خواندن متنفر شوند؟
۳. وارونه کردن اطلاعات: سوال اصلی: به چه اطلاعاتی بیشتر توجه میکنم؟ سوال معکوس: چه اطلاعاتی را نادیده میگیرم؟
۴. وارونه کردن پیشفرضها: سوال اصلی: چه چیزهایی را بدیهی فرض گرفتهام؟ سوال معکوس: آیا چیزی را فرض گرفتهام که نباید میگرفتم؟
۵. وارونه کردن دیدگاه: سوال اصلی: از چه منظری به موضوع فکر میکنم؟ سوال معکوس: اگر از دیدگاه مخالف به موضوع فکر کنم، مشکل اصلی چیست؟
۶. وارونه کردن مفاهیم: «دوست واقعی» کیست؟ سوال معکوس: «دشمن واقعی» کیست؟
۷. وارونه کردن استلزامات (پیامدها): اگر قوانین رانندگی را رعایت کنم، چه اتفاقی میافتد؟ سوال معکوس: اگر قوانین رانندگی را نقض کنم، چه اتفاقی میافتد؟
۸. وارونه کردن استنتاج (استنباط ): سوال اصلی: از این کار چه نتایجی حاصل میشود؟ سوال معکوس: چه نتایجی حاصل نمیشود؟
پرسشگری معکوس ذهن را از تفکر قالبی و کلیشهها خارج میکند و باعث میشود که خارج از چارچوب بیندیشیم، خطاهای شناختی را بشناسیم، پیشفرضها را آشکار کنیم، با ذهن گشوده به مسائل بیندیشیم، با مخاطب همدلی کنیم و به ایدههایی دست یابیم که با سوالهای عادی پنهان میمانند.
✅ چند مثال دیگر:
۱. سوال اصلی: چگونه به پدر و مادرمان احترام بگذاریم؟
۲. سوال معکوس: چه رفتارهایی باعث میشوند که پدر و مادر ما احساس کنند به آنها بیاحترامی میکنیم؟
۳. سوال اصلی: چرا برخی کشورها پیشرفت میکنند؟
۴. سوال معکوس: چرا برخی کشورها عقبماندهاند؟
۵. سوال اصلی: متفکران نقاد چگونه میاندیشند؟
۶. سوال معکوس: متفکران غیرنقاد چگونه میاندیشند؟
۷. سوال اصلی: برداشت من از این موضوع چیست؟
۸. سوال معکوس: برداشت طرف مقابل از این موضوع چیست؟
۹. سوال اصلی: چگونه با کودک لجباز درست رفتار کنیم؟
۱۰. سوال معکوس: چه رفتارهایی سبب میشوند کودک بیشتر لجبازی کند؟
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
Reverse Questioning: How to Think Reversely?
📝 محمدرضا سلیمی
یکی از تکنیکهای کاربردی و کارآمد در تفکر نقادانه «پرسشگری معکوس» است. پرسشگری معکوس شیوهای از اندیشیدن است که در آن سوال را وارونه میکنیم تا پیشفرضهای پنهان، دیدگاههای مخالف، خطاهای شناختی و زوایای پنهان مسئله را آشکار کنیم. برای مثال، بهجای اینکه سوال کنیم: «چگونه روابطمان را تقویت کنیم؟» بپرسیم: «چه عواملی باعث تیره شدن روابط میشود؟»
این شیوهی پرسشگری برای حل مسئله و گفتوگوی نقادانه و همدلانه بسیار مفید و کارآمد است. پرسشگری معکوس قوهی تخیل و تفکر خلاق را فعال میکند. در پرسشگری معکوس ما معمولاً هشت مولفهی فکری را وارونه میکنیم. به این صورت، تفکر وارونه شکل میگیرد. البته، تفکر وارونه به معکوس کردن سوالهای مربوط به مولفههای فکری محدود نمیشود. شما میتوانید سوالهای مربوط به معیارها و فضیلتهای فکری را هم وارونه کنید. درواقع، شما میتوانید هر سوالی را وارونه کنید.
✅ وارونه کردن مولفههای فکری
۱. وارونه کردن هدف: سوال اصلی: چگونه به هدفمان دست یابیم؟ سوال معکوس: چه کارهایی باعث میشود از هدفمان دور شویم؟
۲. وارونه کردن مسئله: سوال اصلی: چگونه دانشآموزان را به درس خواندن ترغیب کنیم؟ سوال معکوس: چه رفتارهایی باعث میشوند دانشآموزان از درس خواندن متنفر شوند؟
۳. وارونه کردن اطلاعات: سوال اصلی: به چه اطلاعاتی بیشتر توجه میکنم؟ سوال معکوس: چه اطلاعاتی را نادیده میگیرم؟
۴. وارونه کردن پیشفرضها: سوال اصلی: چه چیزهایی را بدیهی فرض گرفتهام؟ سوال معکوس: آیا چیزی را فرض گرفتهام که نباید میگرفتم؟
۵. وارونه کردن دیدگاه: سوال اصلی: از چه منظری به موضوع فکر میکنم؟ سوال معکوس: اگر از دیدگاه مخالف به موضوع فکر کنم، مشکل اصلی چیست؟
۶. وارونه کردن مفاهیم: «دوست واقعی» کیست؟ سوال معکوس: «دشمن واقعی» کیست؟
۷. وارونه کردن استلزامات (پیامدها): اگر قوانین رانندگی را رعایت کنم، چه اتفاقی میافتد؟ سوال معکوس: اگر قوانین رانندگی را نقض کنم، چه اتفاقی میافتد؟
۸. وارونه کردن استنتاج (استنباط ): سوال اصلی: از این کار چه نتایجی حاصل میشود؟ سوال معکوس: چه نتایجی حاصل نمیشود؟
پرسشگری معکوس ذهن را از تفکر قالبی و کلیشهها خارج میکند و باعث میشود که خارج از چارچوب بیندیشیم، خطاهای شناختی را بشناسیم، پیشفرضها را آشکار کنیم، با ذهن گشوده به مسائل بیندیشیم، با مخاطب همدلی کنیم و به ایدههایی دست یابیم که با سوالهای عادی پنهان میمانند.
✅ چند مثال دیگر:
۱. سوال اصلی: چگونه به پدر و مادرمان احترام بگذاریم؟
۲. سوال معکوس: چه رفتارهایی باعث میشوند که پدر و مادر ما احساس کنند به آنها بیاحترامی میکنیم؟
۳. سوال اصلی: چرا برخی کشورها پیشرفت میکنند؟
۴. سوال معکوس: چرا برخی کشورها عقبماندهاند؟
۵. سوال اصلی: متفکران نقاد چگونه میاندیشند؟
۶. سوال معکوس: متفکران غیرنقاد چگونه میاندیشند؟
۷. سوال اصلی: برداشت من از این موضوع چیست؟
۸. سوال معکوس: برداشت طرف مقابل از این موضوع چیست؟
۹. سوال اصلی: چگونه با کودک لجباز درست رفتار کنیم؟
۱۰. سوال معکوس: چه رفتارهایی سبب میشوند کودک بیشتر لجبازی کند؟
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
❤36👍11🙏7👏3
پرخوری فکری چیست؟
Intellectual Gluttony
📝 محمدرضا سلیمی
اطلاعات خوراک تفکر است. همانطور که هنگام غذا خوردن باید از زیادهروی بپرهیزیم، در تفکر هم باید از جمعآوری اطلاعات زیاد دوری کنیم تا دچار «پرخوری فکری» نشویم.
پرخوری فکری زمانی اتفاق میافتد که فرد مدام در حال جمعآوری اطلاعات است، اما برای تحلیل و ارزیابی آن اطلاعات اقدام نمیکند. پرخوری فکری یعنی تمایل شدید به جمعآوری اطلاعات بدون فهم دقیق و عمیق آنها. خلاصه، پرخوری فکری یعنی «زیاد دانستن» بدون «خوب فهمیدن».
برای مثال، فردی که به دهها پادکست دربارهی تفکر نقادانه گوش میدهد، اما نمیتواند یک موضوع ساده را نقد کند دچار پرخوری فکری شده است. همچنین، کسی که به توییتها، خلاصهی کتابها، نقل قولها و ویدئوهای کوتاه در اینستاگرام علاقهمند است، اما حتی یک کتاب دربارهی آنها مطالعه نمیکند به پرخوری فکری مبتلا شده است. یا شخصی که لغات انگلیسی زیاد میداند، اما نمیتواند حتی یک جمله به انگلیسی صحبت کند نیز دچار پرخوری فکری شده است.
✅ علائم پرخوری فکری: در پرخوری فکری فرد:
۱. میل شدید به خواندن، شنیدن و دیدن دارد. در این حالت، «بیشتر دانستن» جای «بهتر فهمیدن» را میگیرد.
۲. از دانش زیاد لذت میبرد، اما قادر نیست اطلاعات را تحلیل و ارزیابی کند.
۳. احساس میکند زیاد میداند، اما در عمل نمیتواند استدلال کند.
۴. احساس باهوش بودن و دانایی به او دست میدهد. در واقع، دچار «توهم دانایی» میشود.
۵. به «کمیت» دانش بیشتر از «کیفیت» آن اهمیت میدهد.
۶. نمیتواند از دانش خود درست استفاده کند.
۷. زیاد میداند، اما خوب نمیفهمد.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
Intellectual Gluttony
📝 محمدرضا سلیمی
اطلاعات خوراک تفکر است. همانطور که هنگام غذا خوردن باید از زیادهروی بپرهیزیم، در تفکر هم باید از جمعآوری اطلاعات زیاد دوری کنیم تا دچار «پرخوری فکری» نشویم.
پرخوری فکری زمانی اتفاق میافتد که فرد مدام در حال جمعآوری اطلاعات است، اما برای تحلیل و ارزیابی آن اطلاعات اقدام نمیکند. پرخوری فکری یعنی تمایل شدید به جمعآوری اطلاعات بدون فهم دقیق و عمیق آنها. خلاصه، پرخوری فکری یعنی «زیاد دانستن» بدون «خوب فهمیدن».
برای مثال، فردی که به دهها پادکست دربارهی تفکر نقادانه گوش میدهد، اما نمیتواند یک موضوع ساده را نقد کند دچار پرخوری فکری شده است. همچنین، کسی که به توییتها، خلاصهی کتابها، نقل قولها و ویدئوهای کوتاه در اینستاگرام علاقهمند است، اما حتی یک کتاب دربارهی آنها مطالعه نمیکند به پرخوری فکری مبتلا شده است. یا شخصی که لغات انگلیسی زیاد میداند، اما نمیتواند حتی یک جمله به انگلیسی صحبت کند نیز دچار پرخوری فکری شده است.
✅ علائم پرخوری فکری: در پرخوری فکری فرد:
۱. میل شدید به خواندن، شنیدن و دیدن دارد. در این حالت، «بیشتر دانستن» جای «بهتر فهمیدن» را میگیرد.
۲. از دانش زیاد لذت میبرد، اما قادر نیست اطلاعات را تحلیل و ارزیابی کند.
۳. احساس میکند زیاد میداند، اما در عمل نمیتواند استدلال کند.
۴. احساس باهوش بودن و دانایی به او دست میدهد. در واقع، دچار «توهم دانایی» میشود.
۵. به «کمیت» دانش بیشتر از «کیفیت» آن اهمیت میدهد.
۶. نمیتواند از دانش خود درست استفاده کند.
۷. زیاد میداند، اما خوب نمیفهمد.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
👍34❤7👏3🙏3
وکالت یا نیابت فکری چیست؟ چرا اجازه میدهیم دیگران بهجای ما فکر کنند؟
Intellectual Proxy
📝 محمدرضا سلیمی
متفکران غیرنقاد به دیگران وکالت میدهند تا به نیابت از آنها بیندیشند و بهجای آنها تصمیم بگیرند. آنها بهجای اینکه خودشان شواهد را بررسی کنند و به نتیجه برسند، مرجعی را به عنوان «وکیل فکری» خود انتخاب میکنند تا بهجای آنها بیندیشد و تصمیم بگیرد.
وکالت یا نیابت فکری حالتیست که فرد بهجای «اندیشیدن» «پذیرفتن» را انتخاب میکند و بهجای «مسئولیت» به «مرجعیت» پناه میبرد. بهعبارتدیگر، وکالت فکری به وضعیتی گفته میشود که در آن فرد بهجای «تفکر مستقل» مرجعی را بهعنوان وکیل فکری خود انتخاب میکند و باورها، مواضع و قضاوتش را بر اساس باورها، مواضع و قضاوت او شکل میدهد. در نیابت فکری، باورها بر اساس «تعلق فکری» پذیرفته میشوند، نه بر اساس «شواهد منطقی».
نیابت فکری با تنبلی فکری، تقلید فکری، وابستگی فکری و برونسپاری شناختی همپوشانی دارد. نیابت فکری بهخودیخود مغالطه نیست، اما زمینهی چند مغالطه و خطای شناختی از جمله مغالطهی «توسل به مرجعیت» و «خطای شناختی اقتدار» را فراهم میکند. خطای شناختی اقتدار یعنی تمایل به پیروی و اطاعت کورکورانه و بدون چونوچرا از دستورالعملها و عقاید افراد قدرتمند و صاحبنظر. در سوگیری اقتدار ما خیال میکنیم نظرات و عقاید آتوریتهها از نظرات و عقاید خودمان درستتر و بهترند.
«یکی از خصوصیات رذیلتهای فکری مانند تکبر فکری، تنبلی فکری، بزدلی فکری، دورویی فکری و نیابت فکری این است که زمینهی شکلگیری مغالطهها و خطاهای شناختی را فراهم میکنند.»
❓چگونه با وکالت فکری مقابله کنیم؟
یکی از راههای مقابله با وکالت فکری پرورش استقلال فکریست. استقلال فکری یعنی ما مسئولیت ابتکار عمل در زندگی و فکر کردن خودمان را بر عهده بگیریم. استقلال فکری یعنی از آتوریتهها (صاحبان قدرت) کورکورانه اطاعت نکنیم و منفعلانه باورهای دیگران را بدون تامل نپذیریم.
متفکران نقاد بهطور مستقل میاندیشند و بردهی فکری دیگران نیستند؛ آنها از سیاستمداران، سلبریتیها و سخنوران کورکورانه اطاعت نمیکنند و کنترل باورها و ارزشها را به دست خودشان میسپارند. البته، استقلال فکری بدین معنا نیست که با کسی مشورت نکنیم یا توصیهای را نپذیریم. حتی مشورت کردن هم از استقلال فکری نشئت میگیرد. درواقع، فرد خودش تصمیم میگیرد با چه کسی مشورت و چگونه و چه سوالهای را مطرح کند.
تفکر مستقل با «نمیدانم» شروع میشود، با «تردید، پرسشگری، استدلال و مشورت» ادامه مییابد و به «تصمیم، انتخاب، قضاوت و اقدام مناسب و مستقل» ختم میشود. تفکر مستقل به این معنا نیست که بهتنهایی فکر کنیم، بلکه بدین معناست که اجازه ندهیم دیگران بهجای ما فکر کنند.
📙 منبع: خانوادهی خردمند: چگونه در خانواده نقادانه بیندیشیم
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
Intellectual Proxy
📝 محمدرضا سلیمی
متفکران غیرنقاد به دیگران وکالت میدهند تا به نیابت از آنها بیندیشند و بهجای آنها تصمیم بگیرند. آنها بهجای اینکه خودشان شواهد را بررسی کنند و به نتیجه برسند، مرجعی را به عنوان «وکیل فکری» خود انتخاب میکنند تا بهجای آنها بیندیشد و تصمیم بگیرد.
وکالت یا نیابت فکری حالتیست که فرد بهجای «اندیشیدن» «پذیرفتن» را انتخاب میکند و بهجای «مسئولیت» به «مرجعیت» پناه میبرد. بهعبارتدیگر، وکالت فکری به وضعیتی گفته میشود که در آن فرد بهجای «تفکر مستقل» مرجعی را بهعنوان وکیل فکری خود انتخاب میکند و باورها، مواضع و قضاوتش را بر اساس باورها، مواضع و قضاوت او شکل میدهد. در نیابت فکری، باورها بر اساس «تعلق فکری» پذیرفته میشوند، نه بر اساس «شواهد منطقی».
نیابت فکری با تنبلی فکری، تقلید فکری، وابستگی فکری و برونسپاری شناختی همپوشانی دارد. نیابت فکری بهخودیخود مغالطه نیست، اما زمینهی چند مغالطه و خطای شناختی از جمله مغالطهی «توسل به مرجعیت» و «خطای شناختی اقتدار» را فراهم میکند. خطای شناختی اقتدار یعنی تمایل به پیروی و اطاعت کورکورانه و بدون چونوچرا از دستورالعملها و عقاید افراد قدرتمند و صاحبنظر. در سوگیری اقتدار ما خیال میکنیم نظرات و عقاید آتوریتهها از نظرات و عقاید خودمان درستتر و بهترند.
«یکی از خصوصیات رذیلتهای فکری مانند تکبر فکری، تنبلی فکری، بزدلی فکری، دورویی فکری و نیابت فکری این است که زمینهی شکلگیری مغالطهها و خطاهای شناختی را فراهم میکنند.»
❓چگونه با وکالت فکری مقابله کنیم؟
یکی از راههای مقابله با وکالت فکری پرورش استقلال فکریست. استقلال فکری یعنی ما مسئولیت ابتکار عمل در زندگی و فکر کردن خودمان را بر عهده بگیریم. استقلال فکری یعنی از آتوریتهها (صاحبان قدرت) کورکورانه اطاعت نکنیم و منفعلانه باورهای دیگران را بدون تامل نپذیریم.
متفکران نقاد بهطور مستقل میاندیشند و بردهی فکری دیگران نیستند؛ آنها از سیاستمداران، سلبریتیها و سخنوران کورکورانه اطاعت نمیکنند و کنترل باورها و ارزشها را به دست خودشان میسپارند. البته، استقلال فکری بدین معنا نیست که با کسی مشورت نکنیم یا توصیهای را نپذیریم. حتی مشورت کردن هم از استقلال فکری نشئت میگیرد. درواقع، فرد خودش تصمیم میگیرد با چه کسی مشورت و چگونه و چه سوالهای را مطرح کند.
تفکر مستقل با «نمیدانم» شروع میشود، با «تردید، پرسشگری، استدلال و مشورت» ادامه مییابد و به «تصمیم، انتخاب، قضاوت و اقدام مناسب و مستقل» ختم میشود. تفکر مستقل به این معنا نیست که بهتنهایی فکر کنیم، بلکه بدین معناست که اجازه ندهیم دیگران بهجای ما فکر کنند.
📙 منبع: خانوادهی خردمند: چگونه در خانواده نقادانه بیندیشیم
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
👍15❤7👏4
📄 استدلال مرد فولادی
The Steelman Argument
📝 ترجمه: محمدرضا سلیمی
آیا تابهحال در حین بحث با کسی ناگهان متوجه شدهاید که هیچکدامتان واقعاً به دنبال حل مسئله نیستید؟ بلکه بیشتر دارید تلاش میکنید «برنده» شوید؛ انگار بحث یک مسابقه است.
این وضعیت واقعاً آزاردهنده است. یکی از نشانههای قطعی اینکه بحث و گفتگو به چنین مسیر بیثمری افتاده زمانیست که یکی از طرفین از «مغالطهی مرد پوشالی»¹ استفاده میکند؛ یعنی استدلال طرف مقابل را به ضعیفترین و سادهلوحانهترین شکل ممکن بازسازی میکند، و بعد به همان نسخهی تحریفشده حمله میکند؛ نه به استدلال واقعی او. این کار شاید حسِ پیروزی موقت به دست بدهد، اما در واقع یک پیروزی توخالیست، چون اصلاً با مسئلهی اصلی درگیر نشده و عملاً از آن طفره رفتهاید.
برای مثال، فرض کنید با دوستتان دربارهی محیط زیست صحبت میکنید و میگویید: «واقعاً باید در مورد تغییرات اقلیمی جدیتر باشیم و انتشار گازهای گلخانهای را کاهش دهیم.» او در پاسخ به شما میگوید: «آها، یعنی میگویی همهی کارخانهها را تعطیل کنیم، تکنولوژی را کنار بگذاریم و مثل انسانهای غارنشین زندگی کنیم؟ آفرین! اینطوری هم دنیا نجات پیدا میکند، هم اقتصاد نابود میشود!»
این یک مثال واقعی از مغالطهی مرد پوشالیست. شما هرگز نگفتهاید کارخانهها تعطیل شوند یا به عصر حجر برگردیم؛ فقط گفتهاید نباید اجازه دهیم زمین غیرقابلسکونت شود. اما طرف مقابل با تحریف ادعای شما مسئلهی اصلی را دور زده و نسخهای جعلی از آن ساخته است.
خوشبختانه راهحلی برای این وضعیت وجود دارد که به آن «استدلال مرد فولادی» میگویند. در این نوع استدلال، بهجای حمله کردن، به طرف مقابل کمک میکنیم قویترین نسخهی ممکن از استدلالش را بسازد، و بعد با همان نسخه وارد گفتوگو میشویم.
✅ روش کار استدلال مرد فولادی معمولاً اینگونه است:
۱. استدلال طرف مقابل را منصفانه بازگو کنید و سپس تأیید بگیرید: «اگر درست فهمیده باشم، منظورت این است که ـــــــ . درست متوجه شدهام؟»
۲. استدلال طرف مقابل را قویتر کنید و دوباره تأیید بگیرید: «حتی میتوان یک قدم جلوتر رفت و گفت که ـــــــ . آیا با این هم موافقی؟»
۳. بعد به نقد و اختلاف نظر بپردازید: «دیدگاه قابلتأملیست، اما من در بخشِ ـــــــ با آن موافق نیستم. نظر شما چیست؟»
زیباییِ استدلال مرد فولادی این است که گفتوگو را به یک وضعیت «برد–برد–برد» تبدیل میکند:
۱. یا همچنان بر ادعای اولیهی خود میمانیم، اما حالا این ادعا آزمون سختتری را پشت سر گذاشته و شاید حتی توانستهایم طرف مقابل را قانع کنیم؛
۲. یا متوجه میشویم حق با طرف مقابل است و باور خودمان ایراد دارد. در نتیجه، چیزی یاد میگیریم و انعطاف فکری نشان میدهیم؛
۳. یا به ظرافتها و نکتههای تازهای در موضع خودمان میرسیم که باعث اصلاح و تقویت آن میشود.
اختلاف نظر لزوماً به معنای دعوا و تنش نیست. بیشتر ما، صرفنظر از مواضعمان، یک هدف مشترک داریم: رسیدن به حقیقت. استدلال مرد فولادی ابزاریست برای نزدیکتر شدن به این هدف.
زمانی که استدلال طرف مقابل را تقویت میکنیم، نه تنها وانمود نمیکنیم که گوش میدهیم و همزمان در ذهنمان جواب دندانشکن بعدی را تمرین نمیکنیم، بلکه واقعاً در حال شنیدن، فهمیدن و حتی کمککردن به شفافتر شدن دیدگاه او هستیم. چیزی شبیه حل مسئلهی مشترک در قالب یک گفتوگو.
نکتهی جالب و کمی طنزآمیز ماجرا این است که با قویتر کردن استدلال طرف مقابل ممکن است درنهایت استدلال خودمان هم قویتر شود. چرا؟ چون وقتی نوبت پاسخ دادن میرسد، دارید با بهترین نسخهی ممکن از دیدگاه مقابل روبهرو میشوید. اگر استدلال شما بعد از این «بحث داغ» همچنان پابرجا بماند، میتوان با اطمینان بیشتری گفت که استدلال محکمیست.
خلاصه اینکه استدلال مرد فولادی فضایی ایجاد میکند که در آن ایدهها رشد میکنند و حقیقت زیر آوار کژفهمیها و تحریفها دفن نمیشود. بنابراین، دفعهی بعد که با دوستتان وارد بحث و گفتوگو شدید، سعی کنید نقش «مرد فولادی» را بازی کنید، نه «مرد پوشالی». بعد از آن هم ببینید این تجربه برایتان چطور بوده است.
1. Strawman Fallacy
منبع ترجمه:
https://share.google/mDtsp890V7PPl9UQE
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
The Steelman Argument
📝 ترجمه: محمدرضا سلیمی
آیا تابهحال در حین بحث با کسی ناگهان متوجه شدهاید که هیچکدامتان واقعاً به دنبال حل مسئله نیستید؟ بلکه بیشتر دارید تلاش میکنید «برنده» شوید؛ انگار بحث یک مسابقه است.
این وضعیت واقعاً آزاردهنده است. یکی از نشانههای قطعی اینکه بحث و گفتگو به چنین مسیر بیثمری افتاده زمانیست که یکی از طرفین از «مغالطهی مرد پوشالی»¹ استفاده میکند؛ یعنی استدلال طرف مقابل را به ضعیفترین و سادهلوحانهترین شکل ممکن بازسازی میکند، و بعد به همان نسخهی تحریفشده حمله میکند؛ نه به استدلال واقعی او. این کار شاید حسِ پیروزی موقت به دست بدهد، اما در واقع یک پیروزی توخالیست، چون اصلاً با مسئلهی اصلی درگیر نشده و عملاً از آن طفره رفتهاید.
برای مثال، فرض کنید با دوستتان دربارهی محیط زیست صحبت میکنید و میگویید: «واقعاً باید در مورد تغییرات اقلیمی جدیتر باشیم و انتشار گازهای گلخانهای را کاهش دهیم.» او در پاسخ به شما میگوید: «آها، یعنی میگویی همهی کارخانهها را تعطیل کنیم، تکنولوژی را کنار بگذاریم و مثل انسانهای غارنشین زندگی کنیم؟ آفرین! اینطوری هم دنیا نجات پیدا میکند، هم اقتصاد نابود میشود!»
این یک مثال واقعی از مغالطهی مرد پوشالیست. شما هرگز نگفتهاید کارخانهها تعطیل شوند یا به عصر حجر برگردیم؛ فقط گفتهاید نباید اجازه دهیم زمین غیرقابلسکونت شود. اما طرف مقابل با تحریف ادعای شما مسئلهی اصلی را دور زده و نسخهای جعلی از آن ساخته است.
خوشبختانه راهحلی برای این وضعیت وجود دارد که به آن «استدلال مرد فولادی» میگویند. در این نوع استدلال، بهجای حمله کردن، به طرف مقابل کمک میکنیم قویترین نسخهی ممکن از استدلالش را بسازد، و بعد با همان نسخه وارد گفتوگو میشویم.
✅ روش کار استدلال مرد فولادی معمولاً اینگونه است:
۱. استدلال طرف مقابل را منصفانه بازگو کنید و سپس تأیید بگیرید: «اگر درست فهمیده باشم، منظورت این است که ـــــــ . درست متوجه شدهام؟»
۲. استدلال طرف مقابل را قویتر کنید و دوباره تأیید بگیرید: «حتی میتوان یک قدم جلوتر رفت و گفت که ـــــــ . آیا با این هم موافقی؟»
۳. بعد به نقد و اختلاف نظر بپردازید: «دیدگاه قابلتأملیست، اما من در بخشِ ـــــــ با آن موافق نیستم. نظر شما چیست؟»
زیباییِ استدلال مرد فولادی این است که گفتوگو را به یک وضعیت «برد–برد–برد» تبدیل میکند:
۱. یا همچنان بر ادعای اولیهی خود میمانیم، اما حالا این ادعا آزمون سختتری را پشت سر گذاشته و شاید حتی توانستهایم طرف مقابل را قانع کنیم؛
۲. یا متوجه میشویم حق با طرف مقابل است و باور خودمان ایراد دارد. در نتیجه، چیزی یاد میگیریم و انعطاف فکری نشان میدهیم؛
۳. یا به ظرافتها و نکتههای تازهای در موضع خودمان میرسیم که باعث اصلاح و تقویت آن میشود.
اختلاف نظر لزوماً به معنای دعوا و تنش نیست. بیشتر ما، صرفنظر از مواضعمان، یک هدف مشترک داریم: رسیدن به حقیقت. استدلال مرد فولادی ابزاریست برای نزدیکتر شدن به این هدف.
زمانی که استدلال طرف مقابل را تقویت میکنیم، نه تنها وانمود نمیکنیم که گوش میدهیم و همزمان در ذهنمان جواب دندانشکن بعدی را تمرین نمیکنیم، بلکه واقعاً در حال شنیدن، فهمیدن و حتی کمککردن به شفافتر شدن دیدگاه او هستیم. چیزی شبیه حل مسئلهی مشترک در قالب یک گفتوگو.
نکتهی جالب و کمی طنزآمیز ماجرا این است که با قویتر کردن استدلال طرف مقابل ممکن است درنهایت استدلال خودمان هم قویتر شود. چرا؟ چون وقتی نوبت پاسخ دادن میرسد، دارید با بهترین نسخهی ممکن از دیدگاه مقابل روبهرو میشوید. اگر استدلال شما بعد از این «بحث داغ» همچنان پابرجا بماند، میتوان با اطمینان بیشتری گفت که استدلال محکمیست.
خلاصه اینکه استدلال مرد فولادی فضایی ایجاد میکند که در آن ایدهها رشد میکنند و حقیقت زیر آوار کژفهمیها و تحریفها دفن نمیشود. بنابراین، دفعهی بعد که با دوستتان وارد بحث و گفتوگو شدید، سعی کنید نقش «مرد فولادی» را بازی کنید، نه «مرد پوشالی». بعد از آن هم ببینید این تجربه برایتان چطور بوده است.
1. Strawman Fallacy
منبع ترجمه:
https://share.google/mDtsp890V7PPl9UQE
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
Ali Abdaal
LifeNotes | Ali Abdaal
Hey friends, Happy Wednesday from the mountains of Boulder, Colorado. I’ve been off the grid for the past week or so, hence sending this on a day other than the usual Sunday 😃 Anyway, have you ever been in a debate with someone and realised that you’re not…
👍12❤7🙏4
💀 سوگیری سکوت سمی
Toxic Silence Bias
📝 محمدرضا سلیمی
❓چرا «قهر کردن» به روابط ما آسیب میزند؟
سکوت سمی نوعی خطای شناختیست که در آن فرد تمایل دارد از طریق سکوت یا قهر کردن رفتار دیگران را کنترل و اصلاح کند یا آن را تغییر دهد، درحالیکه این نوع رفتارها معمولاً پیامدهای منفی برای خود فرد به دنبال دارد. بهعبارتدیگر، در این سوگیری فرد تمایل دارد با قطع ارتباط یا سکوت غیرمنطقی دیگران را تنبیه یا رفتارشان را اصلاح کند، درحالیکه پیامد واقعی آن مستقیماً به خود فرد آسیب میزند و رابطه را تخریب میکند.
زمانی که فرد در دام این خطای شناختی میافتد، چنین استدلال میکند: «اگر با او قهر کنم، به اشتباهش پی میبرد و رفتارش را تغییر میدهد.» این نتیجهگیری نادرست است، چون پیامد و تاثیر رفتارش را بر دیگران درست برآورد نمیکند.
در این وضعیت «اثر بومرنگی» و «اثر معکوس» نیز شکل میگیرد. اثر بومرنگی یا «اثر وارونگی» نوعی خطای شناختیست که به دنبال تکرار یک پیام یا یک رفتار اتفاق میافتد. اثر بومرنگی مخاطب را به سمتی سوق میدهد که خلاف نظر فرستندهی پیام است. تکرار قهر کردن موجب میشود التزام مخاطب به آن کاهش یابد و کمکم حس دافعه نسبت به آن در او ایجاد شود، و درنهایت در برابر آن «گارد» بگیرد و «واکنش منفی» نشان دهد.
اثر معکوس نیز نوعی خطای شناختیست که در آن فرد به شیوهای نادرست به دیگران نشان میدهد که رفتارشان اشتباه است، اما این روش نتیجهی معکوس به دنبال دارد و سبب میشود مواضع فعلیشان را بیشازپیش تقویت کنند.
✅ سوگیری سکوت سمی با خطاهای شناختی زیر نیز ارتباط تنگاتنگی دارد:
۱. توهم کنترل: در این خطای شناختی فرد خیال میکند از طریق سکوت یا قهر کردن میتواند رفتار دیگران را کنترل کند.
۲. ذهنخوانی: در این خطای شناختی فرد توقع دارد بدون توضیح دادن طرف مقابل بفهمد چرا او ناراحت است.
۳. استدلال هیجانی: فرد استدلال میکند که چون عمیقاً ناراحت است؛ بنابراین، قهر کردن منطقیترین واکنش است.
۴. خطای شناختی خودخدمتگرایی: در خطای خودخدمتگرایی فرد تمایل دارد موفقیتهایش را به خود و شکستهایش را به دیگران نسبت دهد. درواقع، خودش را عامل موفقیتهایش و دیگران را عامل شکستهایش میداند.
۵. تنبیه اخلاقی: در این خطای شناختی فرد تصور میکند رنجاندن دیگران از طریق قطع ارتباط یا قهر کردن عاقلانه و عادلانه است.
❓چگونه بفهمیم در دام سوگیری سکوت سمی افتادیم؟
۱. به طور ناگهانی و بدون توضیح دادن ارتباطمان را با دیگران قطع میکنیم.
۲. معمولاً قطع ارتباطمان پیدرپی و طولانیست.
۳. صرفاً دیگران را مقصر مشکلات میدانیم.
۴. واکنش ما توهینآمیز و تحقیرآمیز است.
۵. خیال میکنیم بدون گفتوگو طرف مقابل میفهمد چرا ناراحتیم.
۶. از اینکه دیگران را آزار میدهیم احساس رضایت میکنیم.
۷. بدون اینکه مشکل را حل کنیم، دوباره آشتی میکنیم.
✅ پیامدها: سوگیری سکوت سمی نهتنها به رابطه آسیب میزند، بلکه سلامت روانی طرفین را نیز به خطر میاندازد. افسردگی و اضطراب دائم از دیگر پیامدهای این خطای شناختیست. همچنین، این سوگیری ممکن است به «طلاق عاطفی» منجر شود؛ زمانی که روابط عاطفی قطع میشود، احساسات بهتدریج یخ میزنند.
سوگیری سکوت سمی «قاتل خاموش» رابطهی عاطفی است، ممکن است ظاهراً آرام به نظر برسد، اما از درون مانند موریانه رابطه را تهی میکند.
✅ راهکارها: برای مقابله با سوگیری سکوت سمی راهحلهای زیر پیشنهاد میشود:
۱. از این سوگیری و پیامدهای آن آگاه شوید.
۲. سهم خودتان را در ایجاد مشکلات بپذیرید.
۳. دیگران را عامل شکستهایتان ندانید.
۴. غرور کاذب و خودخواهی را کنار بگذارید.
۵. به ریشهی مشکلات بیندیشید، نه به نشانههای آن.
۶. هوش هیجانی، گشوده ذهنی، همدلی فکری و انصاف فکری را در خودتان تقویت دهید.
۷. مهارت گوش دادن و گفتوگو را بیاموزید.
۸. شجاعانه با هم گفتوگو کنید و همدلانه به هم گوش دهید.
❓سوال: آیا شما بیشتر تمایل دارید مشکلاتتان را از طریق قهر کردن حل کنید؟ اگر پاسختان به این سوال مثبت است، گرفتار «سوگیری سکوت سمی» شدهاید.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
Toxic Silence Bias
📝 محمدرضا سلیمی
❓چرا «قهر کردن» به روابط ما آسیب میزند؟
سکوت سمی نوعی خطای شناختیست که در آن فرد تمایل دارد از طریق سکوت یا قهر کردن رفتار دیگران را کنترل و اصلاح کند یا آن را تغییر دهد، درحالیکه این نوع رفتارها معمولاً پیامدهای منفی برای خود فرد به دنبال دارد. بهعبارتدیگر، در این سوگیری فرد تمایل دارد با قطع ارتباط یا سکوت غیرمنطقی دیگران را تنبیه یا رفتارشان را اصلاح کند، درحالیکه پیامد واقعی آن مستقیماً به خود فرد آسیب میزند و رابطه را تخریب میکند.
زمانی که فرد در دام این خطای شناختی میافتد، چنین استدلال میکند: «اگر با او قهر کنم، به اشتباهش پی میبرد و رفتارش را تغییر میدهد.» این نتیجهگیری نادرست است، چون پیامد و تاثیر رفتارش را بر دیگران درست برآورد نمیکند.
در این وضعیت «اثر بومرنگی» و «اثر معکوس» نیز شکل میگیرد. اثر بومرنگی یا «اثر وارونگی» نوعی خطای شناختیست که به دنبال تکرار یک پیام یا یک رفتار اتفاق میافتد. اثر بومرنگی مخاطب را به سمتی سوق میدهد که خلاف نظر فرستندهی پیام است. تکرار قهر کردن موجب میشود التزام مخاطب به آن کاهش یابد و کمکم حس دافعه نسبت به آن در او ایجاد شود، و درنهایت در برابر آن «گارد» بگیرد و «واکنش منفی» نشان دهد.
اثر معکوس نیز نوعی خطای شناختیست که در آن فرد به شیوهای نادرست به دیگران نشان میدهد که رفتارشان اشتباه است، اما این روش نتیجهی معکوس به دنبال دارد و سبب میشود مواضع فعلیشان را بیشازپیش تقویت کنند.
✅ سوگیری سکوت سمی با خطاهای شناختی زیر نیز ارتباط تنگاتنگی دارد:
۱. توهم کنترل: در این خطای شناختی فرد خیال میکند از طریق سکوت یا قهر کردن میتواند رفتار دیگران را کنترل کند.
۲. ذهنخوانی: در این خطای شناختی فرد توقع دارد بدون توضیح دادن طرف مقابل بفهمد چرا او ناراحت است.
۳. استدلال هیجانی: فرد استدلال میکند که چون عمیقاً ناراحت است؛ بنابراین، قهر کردن منطقیترین واکنش است.
۴. خطای شناختی خودخدمتگرایی: در خطای خودخدمتگرایی فرد تمایل دارد موفقیتهایش را به خود و شکستهایش را به دیگران نسبت دهد. درواقع، خودش را عامل موفقیتهایش و دیگران را عامل شکستهایش میداند.
۵. تنبیه اخلاقی: در این خطای شناختی فرد تصور میکند رنجاندن دیگران از طریق قطع ارتباط یا قهر کردن عاقلانه و عادلانه است.
❓چگونه بفهمیم در دام سوگیری سکوت سمی افتادیم؟
۱. به طور ناگهانی و بدون توضیح دادن ارتباطمان را با دیگران قطع میکنیم.
۲. معمولاً قطع ارتباطمان پیدرپی و طولانیست.
۳. صرفاً دیگران را مقصر مشکلات میدانیم.
۴. واکنش ما توهینآمیز و تحقیرآمیز است.
۵. خیال میکنیم بدون گفتوگو طرف مقابل میفهمد چرا ناراحتیم.
۶. از اینکه دیگران را آزار میدهیم احساس رضایت میکنیم.
۷. بدون اینکه مشکل را حل کنیم، دوباره آشتی میکنیم.
✅ پیامدها: سوگیری سکوت سمی نهتنها به رابطه آسیب میزند، بلکه سلامت روانی طرفین را نیز به خطر میاندازد. افسردگی و اضطراب دائم از دیگر پیامدهای این خطای شناختیست. همچنین، این سوگیری ممکن است به «طلاق عاطفی» منجر شود؛ زمانی که روابط عاطفی قطع میشود، احساسات بهتدریج یخ میزنند.
سوگیری سکوت سمی «قاتل خاموش» رابطهی عاطفی است، ممکن است ظاهراً آرام به نظر برسد، اما از درون مانند موریانه رابطه را تهی میکند.
✅ راهکارها: برای مقابله با سوگیری سکوت سمی راهحلهای زیر پیشنهاد میشود:
۱. از این سوگیری و پیامدهای آن آگاه شوید.
۲. سهم خودتان را در ایجاد مشکلات بپذیرید.
۳. دیگران را عامل شکستهایتان ندانید.
۴. غرور کاذب و خودخواهی را کنار بگذارید.
۵. به ریشهی مشکلات بیندیشید، نه به نشانههای آن.
۶. هوش هیجانی، گشوده ذهنی، همدلی فکری و انصاف فکری را در خودتان تقویت دهید.
۷. مهارت گوش دادن و گفتوگو را بیاموزید.
۸. شجاعانه با هم گفتوگو کنید و همدلانه به هم گوش دهید.
❓سوال: آیا شما بیشتر تمایل دارید مشکلاتتان را از طریق قهر کردن حل کنید؟ اگر پاسختان به این سوال مثبت است، گرفتار «سوگیری سکوت سمی» شدهاید.
آموزش تفکر نقادانه
@wikifallacy
👍19❤9
«تفکر» تلاشیست برای «فهمیدن» آنچه بر ما میگذرد. «تفکر نقادانه» تلاشیست برای «فهمیدن درست» آنچه بر ما میگذارد.
@wikifallacy
@wikifallacy
❤28👌8🙏5👍4