یک جوری احساساتم از حرکت ایستادهاند که حس میکنم هیچ وقت احساسی در من وجود نداشته.
هر روز صبح که از خواب بیدار میشم آستین بالا میزنم و زندگی رو به دوش میکشم. اینجاست که باید گفت تکرار غریبانهی روزها.
Forwarded from دو در یک
آدم پیش عزیزترین آدمهای زندگیش هم یه تعداد کوپن محدود داره، نمیتونی از یه حدی بیشتر روشون حساب کنی، منطقیه ها ولی بیرحمانهست، یه حس تنها بودن عجیبی به آدم میده!
: آیدین داشآغلو
: آیدین داشآغلو
انقدر مریضیم طولانی شده که یادم نمیاد قبل از این سرما خوردگی زندگی چجوری بوده، اگه گذاشت ما به زندگانیمون برسیم.
کل روتین زندگیم از دستم در رفته، خوابم تنظیم نیست، کلاسهام پشت سر هم کنسل میشن، کارم سنگین تر شده، سرما خوردگیم شدیدتر شده، سرفههای عمیق و نفس تنگی دارم و حس میکنم یه دکتر ریه باید حتما برم چون خیلی بیشتر از سرماخوردگی جلو رفته. خلاصه که زندگیم شده عین اون قطاری که با سرعت غیر مجاز از ریلش خارج شده، ولی کور خونده من به این چیزا نمیبازم.
من صبور نیستم، اگه دارم برای چیزی خیلی صبوری میکنم یعنی خیلی برام ارزشمنده.