باد، مثل دستی که بیخبر شونههام رو لمس کنه، از پنجره میریزه توی اتاق. خنکاش میپیچه لای پوستم و توی گوشم تابستون کوتاه زد بازی رو زمزمه میکنه. انگار میخوام تمام عمرم رو همینجا، وسط این باد و آهنگ، زندگی کنم.
من از نگاه کردن به جای خالی آدمها نمیترسم، از خاطراتی که با چشمهای از حدقه دراومده و لبخند نصفه نیمه که انتظار دارن بعد از هربار نگاه کردن اونها رو در آغوش بگیری میترسم.
هر بار میخوام اون جای خالی روحم رو که آدمها کندن پر کنم، یادم میافته خودم چه سهم بزرگی تو خالی کردنش داشتم.
دلم تنگه؛ یا شاید نه.
شاید فقط دلم برای اون نسخه از خودم کنار تو تنگ شده. یا برای اون ما یی که دیگه هیچوقت برای هیچ آدم تازهای تکرار نمیشه.
شاید فقط دلم برای اون نسخه از خودم کنار تو تنگ شده. یا برای اون ما یی که دیگه هیچوقت برای هیچ آدم تازهای تکرار نمیشه.
Forwarded from اشتیلر
پر از سودا باش. اگه نشد چیزی رو حفظ کنی بنویس روی دستهات. از انگشتهات برای شمردن استفاده کن. اگه یه برگی توی موهات گیر کرد فرض بگیر که نامهی یه درخته. از طبیعت زخم به ارث ببر و از باد رویا. هر دفعه طوری سرخی غروب رو ببین که انگار آخرینباره. دست شفقت بکش روی سرت، همینطوریش هم دنیا فرسودتت.
Forwarded from پَنهآوا🍃 (Kiana)
بدترین باگ زندگی اینه که باید مهمترین تصمیمای زندگیتو تو سنی بگیری که تجربه زیادی نداری.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
از آدمها فرار میکنم برای فرار از حس تنهایی. نه صرفا حس تنهایی، بلکه تجربهی حس بعد از تنهایی.
آدمی که از درون بمیره، دیگه هیچ چیزی نمیتونه باعث مرگ دوبارهاش بشه حتی مرگ.
Saba Sparkle
آناتومی دیوونهم کرده. دیگه کلمه مجاورت و قدامی و خلفی و تحتانی رو میبینم کهیر میزنم.
من هم همینطور صبا جان، من هم همینطور.