🌨💨
باز هم عصر شد
ےِ روز دیڪَہ هم
از فصل زیبای زمستان ڪَذشت
در این عصـر دل انڪَیز آرزو میڪنم
قلبتـون پر باشـہ از مهـر و محبت
دلتـون آروم
عصـر تون_بخیـر عزیزان
#عصر_بخیر
✿⃟♦️ @yaassepid
باز هم عصر شد
ےِ روز دیڪَہ هم
از فصل زیبای زمستان ڪَذشت
در این عصـر دل انڪَیز آرزو میڪنم
قلبتـون پر باشـہ از مهـر و محبت
دلتـون آروم
عصـر تون_بخیـر عزیزان
#عصر_بخیر
✿⃟♦️ @yaassepid
❤1
«عذابِ دال!»
مردی تازه ازدواج کرده بود. با اینکه مال و ثروت کافی داشت، در خرج و مخارج همسرش شدیداً خساست میورزید. برای خورد و خوراک چیزی جز *«دال»* به ذهنش نمیرسید. خودش با دال روزگار میگذراند و همسرش را هم مجبور کرده بود فقط همین یک نوع غذا بخورد.
هر وقت همسرش از سر خستگی و دلزدگی میگفت که سبزی یا گوشت بیاورد، مرد با تندی ساکتش میکرد و شروع میکرد به شمردن فواید دال!
یک روز که زن به خانهٔ پدرش رفت، برادرهایش با دیدن چهرهٔ زرد و بدن نحیف او فهمیدند حالش خوب نیست. وقتی علت را پرسیدند، اول چیزی نگفت؛ اما با اصرار برادرها، ماجرای خساست شوهر و داستان «دال» را تعریف کرد.
برادرها گفتند:
«این موضوع را بسپار به ما! فقط این قرص خواب را ببر و در غذای شوهرت بریز.»
زن به خانه برگشت، غذای مورد علاقهٔ شوهرش (دال) را پخت، قرص را در آن ریخت و به او داد. وقتی مرد در خواب عمیق فرو رفت، برادرهای زن آمدند، لباسهایش را درآوردند، او را در کفن پیچیدند و در اتاقی تاریک گذاشتند.
وقتی مرد از خواب بیدار شد و خودش را در کفن دید، خیال کرد مرده است. برای واقعیتر شدن ماجرا، دو برادر زن نقش «منکر و نکیر» را بازی کردند و شروع به پرسیدن سؤالات قبر کردند:
«مَن ربُّک؟»
(پروردگارت کیست؟)
مرد گفت: «الله.»
«ما دینُک؟»
(دینت چیست؟)
گفت: «اسلام.»
«مَن الرجلُ الذی بُعِث فیکم؟»
(پیامبر کیست؟)
گفت: «حضرت محمد ﷺ.»
بعد از این سه سؤال، یک سؤال چهارم پرسیدند:
«در دنیا چه غذایی میخوردی؟»
مرد با صداقت گفت:
«جز دال هیچ غذای دیگری نخوردهام!»
این بار با تندی گفتند:
«چرا فقط دال میخوردی؟ در حالی که خداوند فرموده: از روزیهای پاکیزهای که به شما دادهایم بخورید و بیاشامید!»
پس گفتند:
«سزای تو این است که تا قیامت شلاق بخوری!»
و چنان شلاقی بر او زدند که بیچاره از شدت درد بیهوش شد!
بعد فوراً او را به همان جای قبلی برگرداندند و لباسهایش را پوشاندند.
وقتی مرد به هوش آمد و با ناله از درد برخاست، همسرش را دید و با تعجب گفت:
«من زندهام؟!»
زن گفت:
«بله، مگر قرار بود بمیری؟ برو بشین، من میرم الان دال درست میکنم.»
زن همین که خواست برود، مرد با وحشت فریاد زد:
«نههههه! دال نه! عذابِ دال خیلی سخت است! خدا فرموده: از روزیهای پاکیزه بخورید و بیاشامید!»
بعد گفت:
«امروز خودم میروم گوشت میخرم، تو همان را بپز.»
✍️ عادل نعمانی
پیام آموزندهٔ این داستان
این داستان با زبان طنز یادآوری میکند که نعمتهای خدا برای استفاده شدن هستند، نه برای انبار و خساست. انسان باید در خرج و خوراک خانوادهاش میانهرو باشد؛ نه اسراف کند و نه بخل بورزد.
قرآن میفرماید:
﴿كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ﴾
(سورهٔ بقره، آیهٔ ۵۷)
«از روزیهای پاکیزهای که به شما دادهایم، بخورید و بیاشامید.»
سختگیری بیجا در زندگی، بهویژه در حق همسر و خانواده، خودش نوعی ظلم است و عاقبت خوشی ندارد. سخاوت باعث شادی و آرامش در خانه میشود؛ اما بخل و تنگنظری فقط دردسر می آورد
❤️@yaassepid
مردی تازه ازدواج کرده بود. با اینکه مال و ثروت کافی داشت، در خرج و مخارج همسرش شدیداً خساست میورزید. برای خورد و خوراک چیزی جز *«دال»* به ذهنش نمیرسید. خودش با دال روزگار میگذراند و همسرش را هم مجبور کرده بود فقط همین یک نوع غذا بخورد.
هر وقت همسرش از سر خستگی و دلزدگی میگفت که سبزی یا گوشت بیاورد، مرد با تندی ساکتش میکرد و شروع میکرد به شمردن فواید دال!
یک روز که زن به خانهٔ پدرش رفت، برادرهایش با دیدن چهرهٔ زرد و بدن نحیف او فهمیدند حالش خوب نیست. وقتی علت را پرسیدند، اول چیزی نگفت؛ اما با اصرار برادرها، ماجرای خساست شوهر و داستان «دال» را تعریف کرد.
برادرها گفتند:
«این موضوع را بسپار به ما! فقط این قرص خواب را ببر و در غذای شوهرت بریز.»
زن به خانه برگشت، غذای مورد علاقهٔ شوهرش (دال) را پخت، قرص را در آن ریخت و به او داد. وقتی مرد در خواب عمیق فرو رفت، برادرهای زن آمدند، لباسهایش را درآوردند، او را در کفن پیچیدند و در اتاقی تاریک گذاشتند.
وقتی مرد از خواب بیدار شد و خودش را در کفن دید، خیال کرد مرده است. برای واقعیتر شدن ماجرا، دو برادر زن نقش «منکر و نکیر» را بازی کردند و شروع به پرسیدن سؤالات قبر کردند:
«مَن ربُّک؟»
(پروردگارت کیست؟)
مرد گفت: «الله.»
«ما دینُک؟»
(دینت چیست؟)
گفت: «اسلام.»
«مَن الرجلُ الذی بُعِث فیکم؟»
(پیامبر کیست؟)
گفت: «حضرت محمد ﷺ.»
بعد از این سه سؤال، یک سؤال چهارم پرسیدند:
«در دنیا چه غذایی میخوردی؟»
مرد با صداقت گفت:
«جز دال هیچ غذای دیگری نخوردهام!»
این بار با تندی گفتند:
«چرا فقط دال میخوردی؟ در حالی که خداوند فرموده: از روزیهای پاکیزهای که به شما دادهایم بخورید و بیاشامید!»
پس گفتند:
«سزای تو این است که تا قیامت شلاق بخوری!»
و چنان شلاقی بر او زدند که بیچاره از شدت درد بیهوش شد!
بعد فوراً او را به همان جای قبلی برگرداندند و لباسهایش را پوشاندند.
وقتی مرد به هوش آمد و با ناله از درد برخاست، همسرش را دید و با تعجب گفت:
«من زندهام؟!»
زن گفت:
«بله، مگر قرار بود بمیری؟ برو بشین، من میرم الان دال درست میکنم.»
زن همین که خواست برود، مرد با وحشت فریاد زد:
«نههههه! دال نه! عذابِ دال خیلی سخت است! خدا فرموده: از روزیهای پاکیزه بخورید و بیاشامید!»
بعد گفت:
«امروز خودم میروم گوشت میخرم، تو همان را بپز.»
✍️ عادل نعمانی
پیام آموزندهٔ این داستان
این داستان با زبان طنز یادآوری میکند که نعمتهای خدا برای استفاده شدن هستند، نه برای انبار و خساست. انسان باید در خرج و خوراک خانوادهاش میانهرو باشد؛ نه اسراف کند و نه بخل بورزد.
قرآن میفرماید:
﴿كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ﴾
(سورهٔ بقره، آیهٔ ۵۷)
«از روزیهای پاکیزهای که به شما دادهایم، بخورید و بیاشامید.»
سختگیری بیجا در زندگی، بهویژه در حق همسر و خانواده، خودش نوعی ظلم است و عاقبت خوشی ندارد. سخاوت باعث شادی و آرامش در خانه میشود؛ اما بخل و تنگنظری فقط دردسر می آورد
❤️@yaassepid
🥰1
🔴6سال پیش در چنین روزی هواپیمای شماره 752 اوکراینی از فرودگاه بین المللی خمینی بلند شد و متاسفانه مورد حمله ۲موشک پدافندی سپاه پاسداران قرار گرفت
🔹در این حمله تمام 176 سرنشین این هواپیما جان باختند
😔 #روحشان_شاد_
🍃♥🍃♥🍃 @yaassepid
🔹در این حمله تمام 176 سرنشین این هواپیما جان باختند
😔 #روحشان_شاد_
🍃♥🍃♥🍃 @yaassepid
الهی دریای زندگیتون
پراز امواج زیبای
سلامتی🌼🌿
آسمون دلتون
خالی از ابرای غم
و ناراحتی
و ساحل عمرتون پراز
ماسه های برکت باشه
امیدوارم امشب غم
غصه ها وناراحتی هاتون
عین پروانه ها ازبین زندگیتون
پربکشن ودور بشن الهی
دلتون خوش و زندگیتون
آباد باشه🌼🌿
سلام شب قشنگتون بخیر ☺️
✿⃟♦️ @yaassepid
پراز امواج زیبای
سلامتی🌼🌿
آسمون دلتون
خالی از ابرای غم
و ناراحتی
و ساحل عمرتون پراز
ماسه های برکت باشه
امیدوارم امشب غم
غصه ها وناراحتی هاتون
عین پروانه ها ازبین زندگیتون
پربکشن ودور بشن الهی
دلتون خوش و زندگیتون
آباد باشه🌼🌿
سلام شب قشنگتون بخیر ☺️
✿⃟♦️ @yaassepid
Forwarded from یاس 🌸 سپید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢 شب زیارتی ارباب🍃
کُلُ خَیرٍ فی بابُ الْحُسین
عزیزم حسین😘💚🌷💚
دعای شب جمعه
🍃علامه مجلسی فرمودند: شب جمعه مشغول مطالعه بودم، به این دعا رسیدم:
✨الْحَمْدُ لله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلی فَنائِها وَ مِنَ الآخِرَه اِلی بَقائِها, اَلْحَمْدُاللهِ عَلی کُلِّ نِعْمَه، اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه، وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ
🔻 بعد یک هفته مجدد خواستم آنرا بخوانم، که در حالت مکاشفه از ملائکه ندایی شنیدم که:
ما هنوز از نوشتن ثواب قرائت قبلی فارغ نشده ایم♡✓
الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ
وَعَجِّلْفَرَجَهُم
@yaassepid
کُلُ خَیرٍ فی بابُ الْحُسین
عزیزم حسین😘💚🌷💚
دعای شب جمعه
🍃علامه مجلسی فرمودند: شب جمعه مشغول مطالعه بودم، به این دعا رسیدم:
✨الْحَمْدُ لله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلی فَنائِها وَ مِنَ الآخِرَه اِلی بَقائِها, اَلْحَمْدُاللهِ عَلی کُلِّ نِعْمَه، اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه، وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ
🔻 بعد یک هفته مجدد خواستم آنرا بخوانم، که در حالت مکاشفه از ملائکه ندایی شنیدم که:
ما هنوز از نوشتن ثواب قرائت قبلی فارغ نشده ایم♡✓
الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ
وَعَجِّلْفَرَجَهُم
@yaassepid
❤️✨نیایش شبانه با حضرت عشق ❤️❤️
❤️✨خــــــدایـــــا 🙏
🍁✨در این شب زیبای زمستانی
❤️✨دل عزیزانمان را شاد
🍁✨لـبـهـاشـون را خـنـدون
❤️✨روزی هاشون را فراوون
🍁✨رویاهاشون را مـحـقـق
❤️✨شبشون را آروم بگردان
🍁✨آمــــیـــن یــــا رَبَّ🙏
❤️✨شبتون بخیر و خوبی
🍁✨خدای ما خدای معجزه هاست
❤️✨اعتماد کنیم با تمام دل
🍁✨الـــهــــی شــکـــر
❤️✨شـــب بـــخـــیـــر دوســـتـــان
✿⃟♦️ @yaassepid
❤️✨خــــــدایـــــا 🙏
🍁✨در این شب زیبای زمستانی
❤️✨دل عزیزانمان را شاد
🍁✨لـبـهـاشـون را خـنـدون
❤️✨روزی هاشون را فراوون
🍁✨رویاهاشون را مـحـقـق
❤️✨شبشون را آروم بگردان
🍁✨آمــــیـــن یــــا رَبَّ🙏
❤️✨شبتون بخیر و خوبی
🍁✨خدای ما خدای معجزه هاست
❤️✨اعتماد کنیم با تمام دل
🍁✨الـــهــــی شــکـــر
❤️✨شـــب بـــخـــیـــر دوســـتـــان
✿⃟♦️ @yaassepid
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👀لحظه ای چشمهایت را ببند
و در دلت با خدا سخن بگو...
به همان زبان ساده خودت
هر آنچه در دل داری را بازگو کن ..
شاید طلب بخشش داری
و شاید آرزویی دست نیافتنی...
بگو ..
مطمئن باش خدا میشنود..
خودت را سبک کن و پرواز
دلت را بسویش حس کن ..
یادمان باشد که بسیاری
از آنچه را که امروز داریم
حاصل همین دعاها و سخن هاست.
شاید حرفهایی نگفته بماند..
مقصدهایی نرسیده بماند..
آرزوهایی برای برآورده شدن بماند..
و عشق هایی برای نرسیدن ..
اما همیشه خدایی هست برای پرستیدن
@yaassepid
و در دلت با خدا سخن بگو...
به همان زبان ساده خودت
هر آنچه در دل داری را بازگو کن ..
شاید طلب بخشش داری
و شاید آرزویی دست نیافتنی...
بگو ..
مطمئن باش خدا میشنود..
خودت را سبک کن و پرواز
دلت را بسویش حس کن ..
یادمان باشد که بسیاری
از آنچه را که امروز داریم
حاصل همین دعاها و سخن هاست.
شاید حرفهایی نگفته بماند..
مقصدهایی نرسیده بماند..
آرزوهایی برای برآورده شدن بماند..
و عشق هایی برای نرسیدن ..
اما همیشه خدایی هست برای پرستیدن
@yaassepid
خدایـا🙏
ﻣﺜﻞﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺣﻮﺍﺳﻤﺎڹ ﻧﺒﻮﺩ و ﻫﻮﺍﯾﻤﺎڹ
ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻲ بدون آنڪه
متوجہ بشیم
گرہ ازڪارمان گشودے
و ما را درمسیرخوبیها
قراردادی
خدایا هرلحظہ وهمیشه
ڪنارمان باش🙏
آمیـــن یا رَبَّ 🙏
✨شبے آرام همراه با آرامش را براتون آرزو میڪنم🙏شبتون آروم و در پناہ خدا ✨♥️
@yaassepid
ﻣﺜﻞﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺣﻮﺍﺳﻤﺎڹ ﻧﺒﻮﺩ و ﻫﻮﺍﯾﻤﺎڹ
ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻲ بدون آنڪه
متوجہ بشیم
گرہ ازڪارمان گشودے
و ما را درمسیرخوبیها
قراردادی
خدایا هرلحظہ وهمیشه
ڪنارمان باش🙏
آمیـــن یا رَبَّ 🙏
✨شبے آرام همراه با آرامش را براتون آرزو میڪنم🙏شبتون آروم و در پناہ خدا ✨♥️
@yaassepid
یاس 🌸 سپید
Photo
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت سیصدوشصتویکم
حوری ام انقدر وحشی؟ مگه تو از بهشت نیومدی
که فقط بخوری؟ چرا گاز میگیری؟
گفتم رو چتری هام حساسم
عوضی وقیح!
یک دستش را روی شانه ام میگذارد و دست
دیگرش روی پهلویم می آید.
-منم روت حساسم خوشگله!
پشتم به دیوار میخورد. قلبم با هین بلندی میریزد.
-میخوای گازم بگیری؟
دستش با خشونت شانه ام را نوازش میکند.
صورتم را... و پهلویم با دست دیگرش فشرده
میشود.
گا زت بگیرم؟
-نگاهش را به لبهایم میدهد و فاصله را کم میکند. و
آرام میغرد:
-گازشون بگیرم؟!!
بیخود
به خدا که حرفی ندارم!
دستش چانه ام را سفت نگه میدارد. و هرم
نفسهایش به لبهایم میخورد.
بکنم که دیگه چیزی ازشون نَمونه؟
دلش می آید؟!
دیگه چی؟! صاحب داره...نمیدانم چه حسی از حرفم میگیرد که فشار
انگشتانش را بیشتر میکند... و فاصله را کمتر! و
صدایش از حرص... با کمی پوزخند!
بی صاحاب بمونه..
قلبم از زور هیجان درحال انفجار است و با اینکه
در خطر هستم، اما با گستاخی میگویم:که نصیب آقا گرگه شه؟
فکش فشرده میشود و میفهمم که دیگر نفس هم
نمیکشد! به آرامی پچ میزنم:
-برو کنار آقا گرگه!
با مکث و به سختی میگوید:
-چرا نمیترسی؟!!نمیفهمد... از ترس گذشته... من دارم جان
میدهم... که هم خودم نخواهم، هم او مرا بخواهد!
با کینه و غرور میگویم:
-هرچی ترسناک تر، لذ ت بازی بیشتر!
انگشتش با خشونت گوشه ی لبم را نوازش میکند.
من میفهمم... میخواهد... نگاهش بی تاب است...
و نفس هایش بوی شهوت میدهد. واقعا چرا
نمیترسم؟!! چون او به جان کندن خودداری میکند
که نشان دهد این بازی برایش مهمتر از بوسیدن
من است!
- واسه چی برگشتی؟!!
دستم روی سینه اش می نشیند... نه برای فاصله
تن ما ... به خاطر این بازی! که به نرمی
میگویم:
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
قسمت سیصدوشصتویکم
حوری ام انقدر وحشی؟ مگه تو از بهشت نیومدی
که فقط بخوری؟ چرا گاز میگیری؟
گفتم رو چتری هام حساسم
عوضی وقیح!
یک دستش را روی شانه ام میگذارد و دست
دیگرش روی پهلویم می آید.
-منم روت حساسم خوشگله!
پشتم به دیوار میخورد. قلبم با هین بلندی میریزد.
-میخوای گازم بگیری؟
دستش با خشونت شانه ام را نوازش میکند.
صورتم را... و پهلویم با دست دیگرش فشرده
میشود.
گا زت بگیرم؟
-نگاهش را به لبهایم میدهد و فاصله را کم میکند. و
آرام میغرد:
-گازشون بگیرم؟!!
بیخود
به خدا که حرفی ندارم!
دستش چانه ام را سفت نگه میدارد. و هرم
نفسهایش به لبهایم میخورد.
بکنم که دیگه چیزی ازشون نَمونه؟
دلش می آید؟!
دیگه چی؟! صاحب داره...نمیدانم چه حسی از حرفم میگیرد که فشار
انگشتانش را بیشتر میکند... و فاصله را کمتر! و
صدایش از حرص... با کمی پوزخند!
بی صاحاب بمونه..
قلبم از زور هیجان درحال انفجار است و با اینکه
در خطر هستم، اما با گستاخی میگویم:که نصیب آقا گرگه شه؟
فکش فشرده میشود و میفهمم که دیگر نفس هم
نمیکشد! به آرامی پچ میزنم:
-برو کنار آقا گرگه!
با مکث و به سختی میگوید:
-چرا نمیترسی؟!!نمیفهمد... از ترس گذشته... من دارم جان
میدهم... که هم خودم نخواهم، هم او مرا بخواهد!
با کینه و غرور میگویم:
-هرچی ترسناک تر، لذ ت بازی بیشتر!
انگشتش با خشونت گوشه ی لبم را نوازش میکند.
من میفهمم... میخواهد... نگاهش بی تاب است...
و نفس هایش بوی شهوت میدهد. واقعا چرا
نمیترسم؟!! چون او به جان کندن خودداری میکند
که نشان دهد این بازی برایش مهمتر از بوسیدن
من است!
- واسه چی برگشتی؟!!
دستم روی سینه اش می نشیند... نه برای فاصله
تن ما ... به خاطر این بازی! که به نرمی
میگویم:
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
❤1
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت سیصدوشصتودوم
مشخص نیست؟
فاصله اش با بی نفسی کم و کمتر میشود و حالا
تنش چسبیده به
تن من است!
-بگو!
نفس ندارم و میگویم:آقای بها
-فاصله ت خیلی کم شده... داری خطری میشی
-میخوام بترسی!
با تکخندی میگویم:اگه میترسیدم برنمیگشتم
از پررویی ام خوشش می آید... از نگاهش
میفهمم. لحنش نرمتر میشود:
-چرا برگشتی حوری؟اینبار واقعا دلم برایش میرود! اما زبانم میگوید:
-به خاطر بازی...
نگاهش را به چشمانم میدهد و در این نگاه...
دلتنگی موج میزند؟ یا خواستن؟! خدایا میشود؟!!
زود برگشتی
چشم میفشارم تا به حسی که دارد از پا درم می
آورد، غلبه کنم.
-به خاطر آبتین...
آرام میخندد. نگاهش که میکنم، میگوید:
-خوشگل کردی...
تکرار میکنم:بخاطر آبتین
نگاهش در صورتم چرخ میخورد. به لبهایم
میرسد.
-خوردنی شدن...
صورتش نزدیک می آید. نفسم میرود.
به مال مردم چشم نداشته باش!
اماده بوسیدن هستم... اما او به جای لبهایم، صورتم را
لمس میکند. گرم... بدون بوسه... لبهایی که به
نرمی روی گونه و کنار لبم کشیده میشوند.
دستم بی اراده به لباسش چنگ میشود و انگار قلبم
دارد از سینه بیرون میزند. او بدون لمس لبهایم،
روی گونه ام لب میزند:
-چشم ندارم... نمیبوسم... نمیخورم... مال مردم
خور نیستم... حرومم بشه اگه بهش لب بزنم!نفس هایم دست خودم نیست. او نزدیک به لبم
توقف میکند. و با مکث عقب میکشد و میگوید:بمونه واسه صاحابش اگ اصلا صاحب درامد
به سختی خود را جمع و جور میکنم. چقدر بدنم
سست است و چرا بغض کرده ام؟!! نگاهش هیچ
همخوانی ای با حرفش ندارد، وقتی میگوید:
-واسه ما از این بی صاحابا انقدری ریخته که این
مرده به چشممون نیاد!
صاحب ُ
بی اراده میگویم:
-نَمیری انقدر داره بهت فشار میاد؟!! هی صاحب
صاحب میکنی!!
از حرفم به وضوح جا میخورد. راستش خودم هم
می مانم که از کجا این جواب را پیدا کردم!
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
قسمت سیصدوشصتودوم
مشخص نیست؟
فاصله اش با بی نفسی کم و کمتر میشود و حالا
تنش چسبیده به
تن من است!
-بگو!
نفس ندارم و میگویم:آقای بها
-فاصله ت خیلی کم شده... داری خطری میشی
-میخوام بترسی!
با تکخندی میگویم:اگه میترسیدم برنمیگشتم
از پررویی ام خوشش می آید... از نگاهش
میفهمم. لحنش نرمتر میشود:
-چرا برگشتی حوری؟اینبار واقعا دلم برایش میرود! اما زبانم میگوید:
-به خاطر بازی...
نگاهش را به چشمانم میدهد و در این نگاه...
دلتنگی موج میزند؟ یا خواستن؟! خدایا میشود؟!!
زود برگشتی
چشم میفشارم تا به حسی که دارد از پا درم می
آورد، غلبه کنم.
-به خاطر آبتین...
آرام میخندد. نگاهش که میکنم، میگوید:
-خوشگل کردی...
تکرار میکنم:بخاطر آبتین
نگاهش در صورتم چرخ میخورد. به لبهایم
میرسد.
-خوردنی شدن...
صورتش نزدیک می آید. نفسم میرود.
به مال مردم چشم نداشته باش!
اماده بوسیدن هستم... اما او به جای لبهایم، صورتم را
لمس میکند. گرم... بدون بوسه... لبهایی که به
نرمی روی گونه و کنار لبم کشیده میشوند.
دستم بی اراده به لباسش چنگ میشود و انگار قلبم
دارد از سینه بیرون میزند. او بدون لمس لبهایم،
روی گونه ام لب میزند:
-چشم ندارم... نمیبوسم... نمیخورم... مال مردم
خور نیستم... حرومم بشه اگه بهش لب بزنم!نفس هایم دست خودم نیست. او نزدیک به لبم
توقف میکند. و با مکث عقب میکشد و میگوید:بمونه واسه صاحابش اگ اصلا صاحب درامد
به سختی خود را جمع و جور میکنم. چقدر بدنم
سست است و چرا بغض کرده ام؟!! نگاهش هیچ
همخوانی ای با حرفش ندارد، وقتی میگوید:
-واسه ما از این بی صاحابا انقدری ریخته که این
مرده به چشممون نیاد!
صاحب ُ
بی اراده میگویم:
-نَمیری انقدر داره بهت فشار میاد؟!! هی صاحب
صاحب میکنی!!
از حرفم به وضوح جا میخورد. راستش خودم هم
می مانم که از کجا این جواب را پیدا کردم!
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
❤1
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت سیصدوشصتوسوم
بابا تو دیگه خیلی بچه پررویی! یک ذره بترس
بدبخت... به خاطر خودت میگم!
خجالت را پشت قیافه گرفتن پنهان میکنم و حق به
جانب میگویم:شما نمیخواد بفکر من باشی همین که
منو می بینی از کنترل خارج نشی، بزرگترین
لطف رو در حقم کردی...
با حیرت میخندد:
-داری تحریکم میکنی؟! نکنه دلت خواست؟
به خدا!!
چشم در حدقه میگردانم و درحالیکه از کنارش
میگذرم، میگویم:
-برو کنار بابا بز غله مار!
به تمسخر میگوید:هرچقدرم تو نترس باشی برای من یک وسیله ی بازی ای! حتی اگه تا بگ...ایی پیش بری
به شدت بهم برمیخورد. اما به جای عصبانیت،
دسته ی چمدان را میگیرم و رو به نگاهش ابروانم
را بالا میفرستم:منم همینطور
به آبتین نگی اومدم... میخوام
غافلگیرش کنم... میدونم که دیدنم براش
سوپرایز بزرگه!
پوزخند آرامی میزند و زیر لب میگوید:اسکول
نشنیده میگیرم. به سمت آسانسور میروم و دستی
برایش تکان میدهم:
-سال خوبی داشته باشی همسایه...در سکوت به دیوار تکیه میدهد و عاقل اندر
سفیهانه تماشایم میکند. تا وقتی که در آسانسور
بسته میشود. و وقتی در آسانسور بسته میشود،
دست روی قلبم میگذارم و نفس خیلی عمیقی
میکشم. دستم بی اراده روی گونه ام می نشیند.
هنوز داغ است و هنوز حرارت لبهای بهادر را
روی صورتم حس میکنم.
چشمانم دارد پر میشود.
داخل واحدی میشوم که عجیب دلم هوایش را کرده
بود. انقدر زیاد که بیش از ده روز طاقت نیاوردم
و برگشتم. چرا باید تا این حد دلم برای یک واحد
در یک شه ر غریب تنگ شود؟!اصلا.. هنوز هم دلتنگم و این دلتنگی دیوانه کننده
است.
پشتم را به در بسته تکیه میدهم و چشم میبندم.
اشک از لای پلکهای بسته ام میچکد. نفس نفس
میزنم و تمام سعیم را میکنم که آرام بگیرم...
فکرش را نکنم... اهمیت ندهم... و فراموش کنم!
او مرا نبوسید، چون مال مردم خور نیست. چون
من یک وسیله ی بازی هستم. چون که او بهادر
است!
و من باید نادیده بگیرم جان دادنم را، برای این
آدم! هرچقدر که او نخواهد، من باید بیشتر و بیشتر
در این بازی
نخواهم! و هرچقدر او به دنبال بردنش
است، من صدها برابر بیشتر باید به فکر بردن
باشم. هرچقدر او حسش را کنترل میکند،
خیلی بیشتر حسم را له کنم.
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
قسمت سیصدوشصتوسوم
بابا تو دیگه خیلی بچه پررویی! یک ذره بترس
بدبخت... به خاطر خودت میگم!
خجالت را پشت قیافه گرفتن پنهان میکنم و حق به
جانب میگویم:شما نمیخواد بفکر من باشی همین که
منو می بینی از کنترل خارج نشی، بزرگترین
لطف رو در حقم کردی...
با حیرت میخندد:
-داری تحریکم میکنی؟! نکنه دلت خواست؟
به خدا!!
چشم در حدقه میگردانم و درحالیکه از کنارش
میگذرم، میگویم:
-برو کنار بابا بز غله مار!
به تمسخر میگوید:هرچقدرم تو نترس باشی برای من یک وسیله ی بازی ای! حتی اگه تا بگ...ایی پیش بری
به شدت بهم برمیخورد. اما به جای عصبانیت،
دسته ی چمدان را میگیرم و رو به نگاهش ابروانم
را بالا میفرستم:منم همینطور
به آبتین نگی اومدم... میخوام
غافلگیرش کنم... میدونم که دیدنم براش
سوپرایز بزرگه!
پوزخند آرامی میزند و زیر لب میگوید:اسکول
نشنیده میگیرم. به سمت آسانسور میروم و دستی
برایش تکان میدهم:
-سال خوبی داشته باشی همسایه...در سکوت به دیوار تکیه میدهد و عاقل اندر
سفیهانه تماشایم میکند. تا وقتی که در آسانسور
بسته میشود. و وقتی در آسانسور بسته میشود،
دست روی قلبم میگذارم و نفس خیلی عمیقی
میکشم. دستم بی اراده روی گونه ام می نشیند.
هنوز داغ است و هنوز حرارت لبهای بهادر را
روی صورتم حس میکنم.
چشمانم دارد پر میشود.
داخل واحدی میشوم که عجیب دلم هوایش را کرده
بود. انقدر زیاد که بیش از ده روز طاقت نیاوردم
و برگشتم. چرا باید تا این حد دلم برای یک واحد
در یک شه ر غریب تنگ شود؟!اصلا.. هنوز هم دلتنگم و این دلتنگی دیوانه کننده
است.
پشتم را به در بسته تکیه میدهم و چشم میبندم.
اشک از لای پلکهای بسته ام میچکد. نفس نفس
میزنم و تمام سعیم را میکنم که آرام بگیرم...
فکرش را نکنم... اهمیت ندهم... و فراموش کنم!
او مرا نبوسید، چون مال مردم خور نیست. چون
من یک وسیله ی بازی هستم. چون که او بهادر
است!
و من باید نادیده بگیرم جان دادنم را، برای این
آدم! هرچقدر که او نخواهد، من باید بیشتر و بیشتر
در این بازی
نخواهم! و هرچقدر او به دنبال بردنش
است، من صدها برابر بیشتر باید به فکر بردن
باشم. هرچقدر او حسش را کنترل میکند،
خیلی بیشتر حسم را له کنم.
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
❤1
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت سیصدوشصتوچهارم
درحال چیدن لباسهایم در کمد هستم، که صدای
زنگ گوشی مرا از فکر بیرون می آورد. به
صفحه ی گوشی نگاه میکنم. اتابک!
بالاخره بعد از دو هفته زنگ زد. دیگر داشتم
فراموشش میکردم و برایم عجیب است که مثلا من
بلاچه و نازنازی و آتیش پاره اش بودم آخر!
چطور دلباخته ام این مدت طاقت آورد که صدایم
را نشنود؟!!
-سلام!
با گلگی میگوید:
-سلام ملوسک خانوم... احوال؟
آهان ملوسکش هم بودم!
مثل خودش میگویم:
-ممنون اَتا... از احوالپرسی های شما!میخندد و میگوید:کجایی دختر...خبری...پیامی...زنگی نمیزنی که
یعنی من زنگ نزنم، تو صد سالم بگذره زنگ نمیزنی؟
بگویم نه؟
-خودتو لوس نکن اَتا جان... من ناز بخر نیستم...
اینبار خنده اش با حیرت همراه است.
شما نمیخواد ناز بخری .. فقط ناز کن که
خریدار داره!
پوف آرامی میکشم و به ناز نخریدن های آن بهای
کفتربا بی لیاقت بی احساس فکر میکنم که عجب
حلال حرامی سرش میشود!واسه همین دو هفته تو حالت ناز منو گذاشتی؟
با لذت میخندد و میگوید:
زبونتو موش بخوره که کار دستم دادی با خاص بودنت... من اگه فرصت داشتم که ولت نمیکردم
جوجوی من...
هوم... کاش کمی جذاب و بانمک بود!
-خب حالا... عیدت مبارک...
با مهربانی میگوید:
-عید شما هم مبارک حورای زیبا... سال خوبی
داشته باشی...
کوتاه میگویم:ممنون...
با مکث میگوید:
-دلم خیلی هوای دیدنت رو کرده... دوست دارم
بیشتر باهم وقت بگذرونیم...
راستش من هم دلم میخواهد... اما فکر او کجا و
فکر من کجا!
_منم
انگار انتظار این حرف را نداشت. که با مکث
میگوید:
-جدی میگی؟!!
چیزی نمیگویم. او تکرار میکند:
-حورا راست میگی؟! میشه؟ یعنی فکراتو کردی و
الان... جوابت اینه که میشه باهم باشیم؟!
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
قسمت سیصدوشصتوچهارم
درحال چیدن لباسهایم در کمد هستم، که صدای
زنگ گوشی مرا از فکر بیرون می آورد. به
صفحه ی گوشی نگاه میکنم. اتابک!
بالاخره بعد از دو هفته زنگ زد. دیگر داشتم
فراموشش میکردم و برایم عجیب است که مثلا من
بلاچه و نازنازی و آتیش پاره اش بودم آخر!
چطور دلباخته ام این مدت طاقت آورد که صدایم
را نشنود؟!!
-سلام!
با گلگی میگوید:
-سلام ملوسک خانوم... احوال؟
آهان ملوسکش هم بودم!
مثل خودش میگویم:
-ممنون اَتا... از احوالپرسی های شما!میخندد و میگوید:کجایی دختر...خبری...پیامی...زنگی نمیزنی که
یعنی من زنگ نزنم، تو صد سالم بگذره زنگ نمیزنی؟
بگویم نه؟
-خودتو لوس نکن اَتا جان... من ناز بخر نیستم...
اینبار خنده اش با حیرت همراه است.
شما نمیخواد ناز بخری .. فقط ناز کن که
خریدار داره!
پوف آرامی میکشم و به ناز نخریدن های آن بهای
کفتربا بی لیاقت بی احساس فکر میکنم که عجب
حلال حرامی سرش میشود!واسه همین دو هفته تو حالت ناز منو گذاشتی؟
با لذت میخندد و میگوید:
زبونتو موش بخوره که کار دستم دادی با خاص بودنت... من اگه فرصت داشتم که ولت نمیکردم
جوجوی من...
هوم... کاش کمی جذاب و بانمک بود!
-خب حالا... عیدت مبارک...
با مهربانی میگوید:
-عید شما هم مبارک حورای زیبا... سال خوبی
داشته باشی...
کوتاه میگویم:ممنون...
با مکث میگوید:
-دلم خیلی هوای دیدنت رو کرده... دوست دارم
بیشتر باهم وقت بگذرونیم...
راستش من هم دلم میخواهد... اما فکر او کجا و
فکر من کجا!
_منم
انگار انتظار این حرف را نداشت. که با مکث
میگوید:
-جدی میگی؟!!
چیزی نمیگویم. او تکرار میکند:
-حورا راست میگی؟! میشه؟ یعنی فکراتو کردی و
الان... جوابت اینه که میشه باهم باشیم؟!
ادامه دارد
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
❤1
رمان #بوسه_بر_گیسوی_یار
قسمت سیصدوشصتوپنجم
من کی اینها را گفتم؟!!
-نه دیگه در این حد توام!
با خنده میگوید:
-چقدر عجیب و خواستنی هستی...
آه... بهای َخر!
-حورا به من یه جواب درست بده... رو پیشنهادم
فکر کردی و الان جوابت چیه؟
نفس عمیقی میکشم و میگویم:
-خب باید بیشتر همدیگه رو ببینیم و باهم وقت
بگذرونیم، تا ببینیم از هم خوشمون میاد یا نه...
او بدون مکث میگوید:دلم میخواد باهات باشم و باهام باشی... فقط میمونه... هم ازت خوشم میاد، هم
نظر خودت که اونم ایشالا دلتو به دست میارم...
والا با این حجم از خلاقیت در مخ زنی، اصلا
جانم هم برایش می رود... دل که چیزی نیست!!
پرتمسخر و بی اراده بلغور میکنم:
-آره بابا، تازه برات می...
به خودم می آیم و... اتابک متعجب میپرسد :چی؟
دهانم را میبندم و حرفم را با صدا قورت میدهم و
ثانیه ای دیگر میگویم بعد از تعطیلات عید همدیگه رو میبینیم.
فراموش میکند! خوشحال میگوید:
اگر بهادر بود تا فردا شب اسیر این حمله ی نصفه نیمه بودم
منتظر دیدنتم ..
اما مکالمه ام را با اتابک تمام میکنم
و او بعد از خداحافظی پیام میدهد :
-به محض برگشتن به تهران خبرم کن... حتی
نصفه شبم باشه خودمو برای دیدنت میرسونم...
میخوام بدونی که هیچکس به اندازه ی من مشتاق
دیدن روی زیبای تو نیست شیطونکم!
تبسم نرمی روی لبم می آید و »شیطونکم« هم
جدید بود!روبروی آینه مینشینم و موهایم را شانه میزنم.
توی این ساختمان فقط من و او هستیم. یک دیوار
فاصله، بین من و او...
میشود به او فکر نکرد، وقتی هنوز گونه هایم،
داغ است؟! هنوز رد لبهایش را روی پوست
صورتم حس میکنم... و هنوز قلبم میلرزد از
یادآوری ثانیه به ثانیه ی لحظاتی که با او میگذرد.
هنوز از خانه بیرون نرفته... میدانم... هنوز
همین جاست...
سکوت کرده... درست مثل من... چرا مانده؟!
حالایی که ساعت از دوازده نیمه شب میگذرد.
ادامه دارد
@yaassepid
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
قسمت سیصدوشصتوپنجم
من کی اینها را گفتم؟!!
-نه دیگه در این حد توام!
با خنده میگوید:
-چقدر عجیب و خواستنی هستی...
آه... بهای َخر!
-حورا به من یه جواب درست بده... رو پیشنهادم
فکر کردی و الان جوابت چیه؟
نفس عمیقی میکشم و میگویم:
-خب باید بیشتر همدیگه رو ببینیم و باهم وقت
بگذرونیم، تا ببینیم از هم خوشمون میاد یا نه...
او بدون مکث میگوید:دلم میخواد باهات باشم و باهام باشی... فقط میمونه... هم ازت خوشم میاد، هم
نظر خودت که اونم ایشالا دلتو به دست میارم...
والا با این حجم از خلاقیت در مخ زنی، اصلا
جانم هم برایش می رود... دل که چیزی نیست!!
پرتمسخر و بی اراده بلغور میکنم:
-آره بابا، تازه برات می...
به خودم می آیم و... اتابک متعجب میپرسد :چی؟
دهانم را میبندم و حرفم را با صدا قورت میدهم و
ثانیه ای دیگر میگویم بعد از تعطیلات عید همدیگه رو میبینیم.
فراموش میکند! خوشحال میگوید:
اگر بهادر بود تا فردا شب اسیر این حمله ی نصفه نیمه بودم
منتظر دیدنتم ..
اما مکالمه ام را با اتابک تمام میکنم
و او بعد از خداحافظی پیام میدهد :
-به محض برگشتن به تهران خبرم کن... حتی
نصفه شبم باشه خودمو برای دیدنت میرسونم...
میخوام بدونی که هیچکس به اندازه ی من مشتاق
دیدن روی زیبای تو نیست شیطونکم!
تبسم نرمی روی لبم می آید و »شیطونکم« هم
جدید بود!روبروی آینه مینشینم و موهایم را شانه میزنم.
توی این ساختمان فقط من و او هستیم. یک دیوار
فاصله، بین من و او...
میشود به او فکر نکرد، وقتی هنوز گونه هایم،
داغ است؟! هنوز رد لبهایش را روی پوست
صورتم حس میکنم... و هنوز قلبم میلرزد از
یادآوری ثانیه به ثانیه ی لحظاتی که با او میگذرد.
هنوز از خانه بیرون نرفته... میدانم... هنوز
همین جاست...
سکوت کرده... درست مثل من... چرا مانده؟!
حالایی که ساعت از دوازده نیمه شب میگذرد.
ادامه دارد
@yaassepid
✾࿐༅🍁💛🍁༅࿐✾
❤2
Forwarded from یاس 🌸 سپید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍁🍂 🍁🍂
خدای قشنگم صدهزار مرتبه شکرت نذاشتی غصه ها ، قلبم رو سنگین کنن ...🥰
شکرت به قلبم عشق و آرامش دادی مهربانم 🤲
✨ #شب_بخیر_یاران_جان_
@yaassepid
🍁🌼🍂🌼🍁🌼🍂🌼🍁
خدای قشنگم صدهزار مرتبه شکرت نذاشتی غصه ها ، قلبم رو سنگین کنن ...🥰
شکرت به قلبم عشق و آرامش دادی مهربانم 🤲
✨ #شب_بخیر_یاران_جان_
@yaassepid
🍁🌼🍂🌼🍁🌼🍂🌼🍁