تخت خواب و زنی نیمه هوشیار
باد میدود روی رج های عمودی پرده
خواب و بیدار یک واقعه
تصویر مردی در ذهن اتاق
لبخند باریکی که میدود روی لبهای زن
باریکه ی آفتاب
خط میکشد روی پستان نیمه عریان زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
باد میدود روی رج های عمودی پرده
خواب و بیدار یک واقعه
تصویر مردی در ذهن اتاق
لبخند باریکی که میدود روی لبهای زن
باریکه ی آفتاب
خط میکشد روی پستان نیمه عریان زن ...
#ای_لیا
@boiereihan
چیزی هست که نمیگویی
چیزی هست که تو را میبلعد
تو را خنج می زند
چیزی که در نگاهت هم پیدا نیست
چیزی که نمیگویی!
#ای_لیا
@boiereihan
چیزی هست که تو را میبلعد
تو را خنج می زند
چیزی که در نگاهت هم پیدا نیست
چیزی که نمیگویی!
#ای_لیا
@boiereihan
به زن گفتن طلاق نگیر، سعی کن بسازی. حداقل سایه یه مرد بالا سرته. مطلقه بشی، بهت به عنوان یه لقمه در دسترس و بی دردسر نگاه میکنن.
تحصیل کرده و بیسواد هم نداره انگار. میگفت : همکارم فهمیده مطلقه هستم بهم پیشنهاد داده باهاش رابطه داشته باشم. زن و بچه هم داره!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تحصیل کرده و بیسواد هم نداره انگار. میگفت : همکارم فهمیده مطلقه هستم بهم پیشنهاد داده باهاش رابطه داشته باشم. زن و بچه هم داره!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پدرش آمد و با هم رفتیم پارک جمشیدیه. پنجاه سال را داشت, وکیل پایه یک دادگستری. گفت برویم بالا. وسط هفته خلوت بود. راه افتادیم شروع کرد به حرف زدن و اینکه چقدر برای دخترش برنامه ها دارد اینکه قرار است برود لوزان پیش خواهرش و همانجا هم درس بخواند. گفت اگر دوسش داری یه کاری کن ازت دل بکنه یه کاری کن, به خاطر تو داره میزنه زیر آیندش, یه روزی پدر میشی میفهمی چی میگم. مرد با آنهمه شخصیت مستاصل از من دانشجوی یک لاقبا آویزان بود. حرف زد حرف زد و آخرش چشمهایش خیس شد. چند روز درگیر بودم و با کیانا هم خیلی گرم نمیگرفتم, دلخور شده بود. یک روز رفتیم همانجایی که پدرش حرفهایش را زد, همه توان را جمع کردم و گفتم "ببین تو دختر خوبی هستی ولی انگار با هم جور نیستیم. یعنی من دلم پیش یکی دیگه گیر کرده." چندتای دیگری هم گفتم, از اینکه ما آدمها دلمان دست خودمان نیست و ... فقط نگاه کرد و بعدش زد توی گوشم. برگشت پایین. از پشت سر رفتنش را نگاه میکردم. رفت و دو ماه بعد هم پدرش خبر داد رفته است لوزان پیش عمه اش. توی فیسبوکش بلاکم کرده. آخرین عکسش را دارم. توی دربند, نگاه میکند به یک جایی توی آسمان باد پیچیده است توی موهایش.
+ برایم ماجرایش را تعریف کرد و من هم این شکلی برای شما نوشتم. بهش گفتم اشتباه کردی و یه حرف درستی زد در جواب که تو جای من نیستی که بفهمی چی اشتباه بود و چی درست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ برایم ماجرایش را تعریف کرد و من هم این شکلی برای شما نوشتم. بهش گفتم اشتباه کردی و یه حرف درستی زد در جواب که تو جای من نیستی که بفهمی چی اشتباه بود و چی درست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی شبیه زنی ست که گاهی حالش خوب است و برایت میرقصد و میچرخد و دامن کوتاهش بالا میرود و لوندی یگانه اش تو را مسخ و نعشه (نشئه) میکند و گاهی هم تیغ میگذارد روی گلویت! جیبت را خالی میکند.
خلاصه که خوب است، زن خوب است، زندگی خوب است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خلاصه که خوب است، زن خوب است، زندگی خوب است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است, دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است, توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است.
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ایستاده بود گوشه مترو, صندلی خالی شد ننشست گفتم پدرجان صندلی خالیه بیا بشین گفت لباسام کثیفه نمیخوام کثیف بشید. شبیه کارگرهای ساختمانی بود. پیرزنی که کمی آنورتر نشسته بود گفت آقا بیا بشین باز خداروشکر شما لباسات کثیفه بیشتر ماها ذاتمون کثیفه زیر لباس قایمش میکنیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برداریم بریم یه جای دور، یه جایی شبیه تخیلاتمون، بعد سرظهری جلوی کلبه، کنار برکه، زیر سایه خنک درختای چنار همون وقت که باد خنکی میزنه رو صورتمون یهو تنگمون میگیره، نگاه میکنیم به اطراف و میگیم : شت! هیچ جایی توالت خونه خود آدم نمیشه!!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خانه بی تو
بی نگاهت
بی رد بویت
هرچه هست، خانه نیست!
#ای_لیا
وبلاگ من : www.reihan-7.blogsky.com
@boiereihan
بی نگاهت
بی رد بویت
هرچه هست، خانه نیست!
#ای_لیا
وبلاگ من : www.reihan-7.blogsky.com
@boiereihan
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
ایستاده ام گوشه اتاقش، هنوز بیدار نشده است، ملحفه را جمع کرده است توی شکمش، به سمت چپِ تنش خوابیده ... پاهای سبزه اش از زیر ملحفه پیداست، چشمهای بسته اش هم زیباست. تکیه داده ام به در اتاقش.رگه باریکی نور از لای پرده می ریزد روی بازوانش. دست میکشد روی بینی می خاراند. چرخی می زند. طاقباز میشود. دستانش را باز کرده است به دو طرف. پای راستش از کناره تخت آویزان است. من هنوز تکیه داده ام به در اتاق!
خواب باشد، بیدار باشد، زیباست، صورت نشسته اش زیباست!
آرام آرام خود را میکشد، چشمهایش نیمه بازند، می نشیند کناره تخت، موهایش ژولیده و در هم پیچیده. دست می گذارد زیر چانه اش، خمیازه ای می کشد، تاپ را از تنش می کشد بیرون، چشمهایم را می بندم، منظره ی زیبائیست حتمن. شلوارک را هم در آورده است لابد. حوله حمام پیچیده دور خودش، دوش بگیرد و ...
چشمهایم بسته است، تکیه داده ام به در اتاقش!.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خواب باشد، بیدار باشد، زیباست، صورت نشسته اش زیباست!
آرام آرام خود را میکشد، چشمهایش نیمه بازند، می نشیند کناره تخت، موهایش ژولیده و در هم پیچیده. دست می گذارد زیر چانه اش، خمیازه ای می کشد، تاپ را از تنش می کشد بیرون، چشمهایم را می بندم، منظره ی زیبائیست حتمن. شلوارک را هم در آورده است لابد. حوله حمام پیچیده دور خودش، دوش بگیرد و ...
چشمهایم بسته است، تکیه داده ام به در اتاقش!.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یادت باشد
همیشه به زنی که سالهای زندگی اش را همراه تو بوده است
یادآوری کنی : زیباترین است، تازه ترین است.
مخصوصن اگر جلوی آینه ایستاده است و هر ازگاهی با نوک انگشت روی چروک های صورتش دست می کشد. نوک انگشتانش را ببوسی و صورتت را بگذاری روی صورتش.
گرمای زندگی بریزد زیر پوستت. تو را هم تازه کند، زیبا کند ...
یادت نرود، زن زیباست و زیبایی یعنی زن .
+ گاهی دوستت دارم و گاهی بیشتر!
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همیشه به زنی که سالهای زندگی اش را همراه تو بوده است
یادآوری کنی : زیباترین است، تازه ترین است.
مخصوصن اگر جلوی آینه ایستاده است و هر ازگاهی با نوک انگشت روی چروک های صورتش دست می کشد. نوک انگشتانش را ببوسی و صورتت را بگذاری روی صورتش.
گرمای زندگی بریزد زیر پوستت. تو را هم تازه کند، زیبا کند ...
یادت نرود، زن زیباست و زیبایی یعنی زن .
+ گاهی دوستت دارم و گاهی بیشتر!
#ای_لیا #ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی یعنی
یک حماقت شیرین
لابلای کلمات عاشقانه ....
گاهی تنهایی
و گاهی بوی تند عرق یک رابطه اجباری
کمی هم انتظار
و شاید یک بلیط برای مقصدی
در ناکجاترین جای این جهان!
زندگی زود عرق می کند
در گرمای تن یک رهگذر.
زندگی یعنی
آدمی تنهاست ...
#ای_لیا
@boiereihan
یک حماقت شیرین
لابلای کلمات عاشقانه ....
گاهی تنهایی
و گاهی بوی تند عرق یک رابطه اجباری
کمی هم انتظار
و شاید یک بلیط برای مقصدی
در ناکجاترین جای این جهان!
زندگی زود عرق می کند
در گرمای تن یک رهگذر.
زندگی یعنی
آدمی تنهاست ...
#ای_لیا
@boiereihan
میگفت مراقب باش تو پارکینگ خفتت نکنن، گفتم اتفاقن حواسم هست همیشه گفت نه از اون خفت گیری ها الان یه مدل جدیدش اومده خانمه میاد تو پارکینگ آویزون میشه که اگه بهش پول ندی داد و بیداد راه میندازه که آوردیش واس فلان کار ولی پولشو ندادی!
هیچ نگفتم، همانجا کف پارکینگ دراز کشیده دست گذاشتم روی سینه و نگریستم به سقف کوتاه پارکینگ! فکر کردم به آش نخورده و دهان سوخته، در همین حین گشنه مان شد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هیچ نگفتم، همانجا کف پارکینگ دراز کشیده دست گذاشتم روی سینه و نگریستم به سقف کوتاه پارکینگ! فکر کردم به آش نخورده و دهان سوخته، در همین حین گشنه مان شد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم از یه جایی به بعد اوضاع بهتر میشه.
گفت آره دقیقن از همونجائیش که میمیری!
گفتم بعد مردن رو کی دیده؟
گفت من هر روز دارم میبینم.
گفتم زندگی ارزش جنگیدن داره.
گفت اینا شعاره, واس تو فیلماست!
هیچی نگفتم بهش نگفتم که منم یه روزائی بود هر صبح که بیدار میشدم میدیدم مردم, جنازم رو تخت افتاده, آروم آروم دارم تجزیه میشم ولی حس میکردم یه نوری اون ته تها داره سوسو میزنه همون منو جلو برد بعدن فهمیدم اون نور انعکاس آفتاب صبح روی سینک ظرف شویی بوده. گاهی همینقدر همه چیز الکی امیدوار کننده میشه.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت آره دقیقن از همونجائیش که میمیری!
گفتم بعد مردن رو کی دیده؟
گفت من هر روز دارم میبینم.
گفتم زندگی ارزش جنگیدن داره.
گفت اینا شعاره, واس تو فیلماست!
هیچی نگفتم بهش نگفتم که منم یه روزائی بود هر صبح که بیدار میشدم میدیدم مردم, جنازم رو تخت افتاده, آروم آروم دارم تجزیه میشم ولی حس میکردم یه نوری اون ته تها داره سوسو میزنه همون منو جلو برد بعدن فهمیدم اون نور انعکاس آفتاب صبح روی سینک ظرف شویی بوده. گاهی همینقدر همه چیز الکی امیدوار کننده میشه.
#ای_لیا
@boiereihan
زنها نگاه کوتاه و همراه با تحسین را دوست دارند. با زل زدن همان دوزار شخصیتتان را هم از دست میدهید!
درباره غریبه ها البته وگرنه درباره عشقشان همان زل زدن را همراه با تحسین کلامی بیشتر میپسندند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
درباره غریبه ها البته وگرنه درباره عشقشان همان زل زدن را همراه با تحسین کلامی بیشتر میپسندند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همکارمان تعریف میکرد که عاشق همسرش شد و ازدواج کردند و پنج سالی هم هست که زندگی خوبی دارند ولی نکته جالبش پس از مطرح کردن دختر برای پدرش رخ میدهد. دختر میگوید که همدیگر را دوست دارند و پسر میخواهد اجازه بگیرد بیاید خواستگاری. پدر دختر با پسر قرار میگذارد قبل مراسم خواستگاری با همدیگر صحبت کنند. توی باشگاهی که بدنسازی میرفت. وقت تعریف کردن این قسمت حالت چشمهایش تغییر کرد، گفت پدر زنم شبیه این کوههای عضله نبود ولی بدن پری داشت، مشخص بود سالها ورزش میکند، حین تمرین کردنش حرف میزدیم و در نهایت وزنه ها را کنار گذاشت و دست گذاشت روی شانه ام و گفت: من به دخترم از گل نازکتر نگفتم، همیشه پشتش بودم، ننر و لوس بارش نیاوردم ولی نذاشتم رنج بکشه!
در حین گفتن اینها شانه ام را هم فشار میداد، نفسم تنگ شد، حس کردم صورتم سرخ شده. شانه ام خرد میشد.
گفت: من این دختر رو دست هرکسی نمیدم ولی تو انگار دوسش داری. اینم بدون باباش همیشه پشتشه!
می گفت شانه چپم خرد میشد و کم کم متمایل میشدم به سمت چپم. بعد شانه ام را رها کرد و دست دادیم. دستم را خیلی فشار نداد ولی رفت به سمت کیسه بوکس گوشه سالن و چنان مشتی زد که حس کردم دل و روده های من است که دارد از دهانم بیرون میزند!
هرچند با هم رفیق هستیم ولی همیشه این ترس را دارم که یک روزی دل و روده هایم را از شکمم بیرون بکشد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در حین گفتن اینها شانه ام را هم فشار میداد، نفسم تنگ شد، حس کردم صورتم سرخ شده. شانه ام خرد میشد.
گفت: من این دختر رو دست هرکسی نمیدم ولی تو انگار دوسش داری. اینم بدون باباش همیشه پشتشه!
می گفت شانه چپم خرد میشد و کم کم متمایل میشدم به سمت چپم. بعد شانه ام را رها کرد و دست دادیم. دستم را خیلی فشار نداد ولی رفت به سمت کیسه بوکس گوشه سالن و چنان مشتی زد که حس کردم دل و روده های من است که دارد از دهانم بیرون میزند!
هرچند با هم رفیق هستیم ولی همیشه این ترس را دارم که یک روزی دل و روده هایم را از شکمم بیرون بکشد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بی شعوری هم کتاب دارد ، آداب دارد، رسوماتی دارد،
ولی شعور هنوز در تنگنای تعارفات یتیم مانده است .
#ای_لیا
@boiereihan
ولی شعور هنوز در تنگنای تعارفات یتیم مانده است .
#ای_لیا
@boiereihan