دختر بچه ای که در یکی از روزهای پائیزی سال 1387 روی صندلی E ردیف 14 هواپیمای فوکر-100 خط تهران - شیراز - عسلویه نشسته و برای ابرها دست تکان می دهد!
برگشت ... نگاهی کرد و گفت : عمو! شما هم برای اون خانم دست تکون بده!
بچه ها دنیایی دارند شبیه دنیای "آلیس در سرزمین عجایب "
نگاه کردم. خانمی توی ابرها نبود! دختربچه هنوز دست تکان می داد! سرم سنگین خواب بود. شیراز پیاده شدند.
کنار پنجره نشستم. جای دستی روی شیشه بیرون مانده بود!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
برگشت ... نگاهی کرد و گفت : عمو! شما هم برای اون خانم دست تکون بده!
بچه ها دنیایی دارند شبیه دنیای "آلیس در سرزمین عجایب "
نگاه کردم. خانمی توی ابرها نبود! دختربچه هنوز دست تکان می داد! سرم سنگین خواب بود. شیراز پیاده شدند.
کنار پنجره نشستم. جای دستی روی شیشه بیرون مانده بود!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گاه فراموش میشوی،
گاه دچار فراموشی میشوی،
هربار یکی را توی ذهنت میکشی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گاه دچار فراموشی میشوی،
هربار یکی را توی ذهنت میکشی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زن صبح زود بیدار میشود، مرد هنوز خوابیده است. لبه تخت مینشیند، نگاه میکند به مرد، به خرخرهای گاه و بیگاهش، لبخندی میزند، به ساعت نگاه میکند، هنوز چند دقیقه ای مانده، خودش را جا میکند توی پهلوی مرد، مرد تکانی میخورد، خرخرش قطع میشود، خرناسی میکشد و میچرخد به سمت زن، زن را توی خواب و بیدار میکشد توی آغوش. زن دست مرد را جمع میکند توی سینه اش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یکبار هم در پرواز تهران - اصفهان عاشق دختری شدم ...
زیبا و پیچیده در ناز!
شعر می خواند
صدای خوبی هم داشت
البته نمی دانم تار می ساخت یا نه،
موهای قهوه ای
به قرمزی میزد گاهی
و چشمانی سبز
همانی که در خواب هایم گاه به گاه می دیدم
می خندید و هوا تازه تر می شد
دختر پنج سال داشت ... من هم کودکی شده بودم
شاید پنج ساله
دیگر ندیدمش
نه در خواب و نه در هیچ کجای این ناکجا آباد!
هنوز هم دوستش دارم.
ولی همان یکبار بود ... کودکی یعنی : عاشق باشی با چشمانی بسته.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زیبا و پیچیده در ناز!
شعر می خواند
صدای خوبی هم داشت
البته نمی دانم تار می ساخت یا نه،
موهای قهوه ای
به قرمزی میزد گاهی
و چشمانی سبز
همانی که در خواب هایم گاه به گاه می دیدم
می خندید و هوا تازه تر می شد
دختر پنج سال داشت ... من هم کودکی شده بودم
شاید پنج ساله
دیگر ندیدمش
نه در خواب و نه در هیچ کجای این ناکجا آباد!
هنوز هم دوستش دارم.
ولی همان یکبار بود ... کودکی یعنی : عاشق باشی با چشمانی بسته.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
من حلب تو پاریس
من جسدکودک پاشیده بر سقف
تو ضجه زنی بالای سر یک مرد
من ناله یک مادر کنار یک ساحل و کودکی غرق
تو گریه خاموش یک پلیس در کناره یک تراژدی
من پناهنده ای ترسیده در مرز مجارستان
تو یک دانشجوی عاشق با صورتی خون گرفته کف پیاده روهای پاریس
من ...
من هیچ، تو هیچ ... من انسان و تو انسان.
زخم همه جا زخم است، جنسش فرق ندارد. درد دارد ...
#ای_لیا
من جسدکودک پاشیده بر سقف
تو ضجه زنی بالای سر یک مرد
من ناله یک مادر کنار یک ساحل و کودکی غرق
تو گریه خاموش یک پلیس در کناره یک تراژدی
من پناهنده ای ترسیده در مرز مجارستان
تو یک دانشجوی عاشق با صورتی خون گرفته کف پیاده روهای پاریس
من ...
من هیچ، تو هیچ ... من انسان و تو انسان.
زخم همه جا زخم است، جنسش فرق ندارد. درد دارد ...
#ای_لیا
مرد به زن گفته بود دیگر محال است عاشق شوم، همان یکبار عاشق شدم و دیگر عاشق هیچ زنی نمیشوم.
زن گفته بود : شما مردها تا یه زن جدید رو میبینید تلنگ شلوارتون در میره. هی نگو عاشق نمیشم و فلان!
مرد گفته بود: گفتم عاشق نمیشم، اما درباره تلنگ شلوار چیزی نگفتم! اون یک بحث جداست!
+ داستانک لابد!
#ای_لیا
زن گفته بود : شما مردها تا یه زن جدید رو میبینید تلنگ شلوارتون در میره. هی نگو عاشق نمیشم و فلان!
مرد گفته بود: گفتم عاشق نمیشم، اما درباره تلنگ شلوار چیزی نگفتم! اون یک بحث جداست!
+ داستانک لابد!
#ای_لیا
باران می بارد، آرام و سبک، قطره قطره خودش را پهن میکند روی شیشه ماشین، ترافیک پیچ خورده است، کوچه بن بست خلوتی سمت راست خیابان پیدا میشود. راهنما میزنم میروم داخل کوچه. نیمه تاریک است. کنار یکی از این خانه های آجری دو طبقه قدیمی که در بزرگی هم دارد نگه میدارم. ماشین را خاموش میکنم. صندلی را میخوابانم. یکی از آلبومهای استاد لطفی را پلی میکنم.دراز میکشم. رها میشوم در میان رقص تار و ذهن لطیف باران.
#ای_لیا
+ از میان همینطوری های روزانه
#ای_لیا
+ از میان همینطوری های روزانه
میشود عاشق شد، لذت برد، از نبودنش در خود پیچید، منتظر صدایش بود، منتظر گرمای دستانش، بوی تتش. میشود ساعت های نبودنش را بی تابانه، با لذتی دردناک نفس کشید. میشود در خیال بودنش غوطه ور شد، در خلسه چشمانش تن عریان را شست. میشود آن درد شیرین انتظار برای وصال را سپری کرد ...
اما!
برای ازدواج عشق لازم است اما کافی نیست، زندگی مشترک را فقط عشق به پیش نمیبرد. زندگی مشترک تعهد هم میخواهد. ازدواج یک قرارداد است. با تمام مزایا و سودی که برای طرفین ایجاد میکند. ازدواج یعنی بپذیری که روزی می آید که خسته میشوی، دچار عادت میشوی، آن حال آتشین روزهای اول عاشقانه جایش را میدهد به روابط منطقی، نه اینکه عشق نیست، چرا هست ولی مسولیت های زندگی مشترک هم هست. دردها و خوشی هایش هست.
برای ازدواج و رفتن زیر یک سقف باید تمام سنگهایت را با خودت وا بکنی. اینکه با خودت چند چندی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
اما!
برای ازدواج عشق لازم است اما کافی نیست، زندگی مشترک را فقط عشق به پیش نمیبرد. زندگی مشترک تعهد هم میخواهد. ازدواج یک قرارداد است. با تمام مزایا و سودی که برای طرفین ایجاد میکند. ازدواج یعنی بپذیری که روزی می آید که خسته میشوی، دچار عادت میشوی، آن حال آتشین روزهای اول عاشقانه جایش را میدهد به روابط منطقی، نه اینکه عشق نیست، چرا هست ولی مسولیت های زندگی مشترک هم هست. دردها و خوشی هایش هست.
برای ازدواج و رفتن زیر یک سقف باید تمام سنگهایت را با خودت وا بکنی. اینکه با خودت چند چندی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
صداقت داشتن چیز خوبی ست، مخصوصن توی ارتباط با آدمها. جعل شخصیت و جایگاه شغلی و دروغ گفتن برای بدست آوردن دل آدمها عین کلاه برداری ست. حتی اگر قصدمان از این عدم صداقت ابراز عشق باشد.
خودمان باشیم البته اگر قصد فریب نداریم!
+ والا کسی که از همون اول قصدش کلاه برداریه دیگه این حرفا واسش خنده داره. شما کلاتو بردار!
#ای_لیا
خودمان باشیم البته اگر قصد فریب نداریم!
+ والا کسی که از همون اول قصدش کلاه برداریه دیگه این حرفا واسش خنده داره. شما کلاتو بردار!
#ای_لیا
...
همان لحظه ای که دراز کشیده ای و به هیچ می اندیشی، همانجایی که هیچ چیز در تو حرکت نمیکند، اگر لحظه ای، درنگی دلت تپید، سینه ات به جریان افتاد، استخوانهای قفسه سینه ات برخوردی را حس کرد، یک جایی، یک نفری دارد به تو فکر میکند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
همان لحظه ای که دراز کشیده ای و به هیچ می اندیشی، همانجایی که هیچ چیز در تو حرکت نمیکند، اگر لحظه ای، درنگی دلت تپید، سینه ات به جریان افتاد، استخوانهای قفسه سینه ات برخوردی را حس کرد، یک جایی، یک نفری دارد به تو فکر میکند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یکم - هواپیمای روسیه را میزنند. ترکیه این وسط میخواهد خودی نشان دهد. اصلن روسیه تا به حال مواضع داعش را نزده که ترکیه را شاکی کرده باشد. بیشتر مواضع نیروهای میانه رو و جبهه آزاد را زده. ترکیه میخواسته بگوید آره ما هم زدیم!
دویم!- پوتین می آید تهران، پوتینی که هرجا رفته است تیم حفاظتش مدفوع و ادارش را هم با خود بازمیگردانند( با آنالیز مدفوع و ادرار میشود به متابولیسم بدن شخص دسترسی پیدا کرد و برای کشتنش برنامه چید) شمال تهران قرق میشود. نظیمه چی و بلده چی دست از پا گم کرده اند. تک تیرانداز دراز کشیده است بالای ساختمانی هشت طبقه توی خیابان یمن، دارد به این فکر میکند که آخرسر پدر دختر رضایت میدهد تک دختر گلش را بدهد دست یکی که دستش به دهنش نمیرسد؟!
سیم - ون ها دوباره با شدت دارند مسافر میزنند، البته به مقصد ته وزرا. دم انتخابات که میرسد و به نظر هم جبهه رقیب(دولت و اصلاح طلبان) سمبه اش پرزور است، میخواهند بگویند، بببنید توفیری نداره، اونا هم باشن باز ما دست بالاییم. حداقل خودتو اذیت نکنید و تا پا صندوق نرید بیخودی! بشینید خونتون.
چهارم - آه امان از آغوش، امان از بغل و ناگفته هایش. هیهات ....
پنجم - میرویم جنوب، توی هواپیما وقت ظهر غذا میدهند. کارشناس اسپانیایی تعجب میکند. برایش عجیب است توی پروازهای داخلی غذا هم سرو میکنند! خب، مرغ همسایه همیشه برای ما غاز است. هرچند خودم هم میدانم کیفیت هواپیماهای ما مثل آنها نیست.
ششم - رفته اند لب مرز یونان و فلان، از چه چیزی فرار کرده اند نمیدانم ولی راهشان نداده اند، نشسته اند و لبهایشان را دوخته اند. به هر بدبختی بوده میخواستند از اینجا فرار کنند و من فکر میکنم به هزاران نفری که حتی زندان هم رفته اند، ولی مانده اند. امید دارند.
هفتم - آب چیز خوبی ست، زیاد بنوشید.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دویم!- پوتین می آید تهران، پوتینی که هرجا رفته است تیم حفاظتش مدفوع و ادارش را هم با خود بازمیگردانند( با آنالیز مدفوع و ادرار میشود به متابولیسم بدن شخص دسترسی پیدا کرد و برای کشتنش برنامه چید) شمال تهران قرق میشود. نظیمه چی و بلده چی دست از پا گم کرده اند. تک تیرانداز دراز کشیده است بالای ساختمانی هشت طبقه توی خیابان یمن، دارد به این فکر میکند که آخرسر پدر دختر رضایت میدهد تک دختر گلش را بدهد دست یکی که دستش به دهنش نمیرسد؟!
سیم - ون ها دوباره با شدت دارند مسافر میزنند، البته به مقصد ته وزرا. دم انتخابات که میرسد و به نظر هم جبهه رقیب(دولت و اصلاح طلبان) سمبه اش پرزور است، میخواهند بگویند، بببنید توفیری نداره، اونا هم باشن باز ما دست بالاییم. حداقل خودتو اذیت نکنید و تا پا صندوق نرید بیخودی! بشینید خونتون.
چهارم - آه امان از آغوش، امان از بغل و ناگفته هایش. هیهات ....
پنجم - میرویم جنوب، توی هواپیما وقت ظهر غذا میدهند. کارشناس اسپانیایی تعجب میکند. برایش عجیب است توی پروازهای داخلی غذا هم سرو میکنند! خب، مرغ همسایه همیشه برای ما غاز است. هرچند خودم هم میدانم کیفیت هواپیماهای ما مثل آنها نیست.
ششم - رفته اند لب مرز یونان و فلان، از چه چیزی فرار کرده اند نمیدانم ولی راهشان نداده اند، نشسته اند و لبهایشان را دوخته اند. به هر بدبختی بوده میخواستند از اینجا فرار کنند و من فکر میکنم به هزاران نفری که حتی زندان هم رفته اند، ولی مانده اند. امید دارند.
هفتم - آب چیز خوبی ست، زیاد بنوشید.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
توی سپهبد قرنی فلافل را سق میزدیم، گفت : "نگاه کن!" خانمی رد میشد از آنطرف خیابان، با چکمه قهوه ای سوخته بلند، پالتوی کوتاه سرمه ای، شالی صورتی، کیف سماقی رنگ، خرامان گام میزد، باد جلوی گامهایش را خاکروبی میکرد، خیابان ایستاده بود و خیره نگاهش میکرد.
گفت: "والا که این خشونت علیه مردانه!"
فلافل را گاز زدم، برگشتم به سمت صندوق، جایی که دخترک داشت تند تند سفارش مشتری ها را جواب میداد. کوتاه بود، کمی چاق، ولی احساس زندگی از چشمهایش پیدا بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گفت: "والا که این خشونت علیه مردانه!"
فلافل را گاز زدم، برگشتم به سمت صندوق، جایی که دخترک داشت تند تند سفارش مشتری ها را جواب میداد. کوتاه بود، کمی چاق، ولی احساس زندگی از چشمهایش پیدا بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
هروقت حالت خراب بود توی آینه نگاه کن ...
زیبایی را خواهی دید، قدرت را، اعتماد به نفس را، نیشخندی هم چاشنی کن، جذابیتت دو صد چندان میشود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زیبایی را خواهی دید، قدرت را، اعتماد به نفس را، نیشخندی هم چاشنی کن، جذابیتت دو صد چندان میشود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زندگی روی خط می آید، پیوسته ، نگاه که میکنی نه تهش پیداست و نه سرش. جائی در این میان خط بریده شده . آدمها معلق در بین بودن و نبودن ... زندگی هنوز میرود. روی خط.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
به چهره آدمها که نگاه میکنی، مخصوصن همان اوایل روز، اخص تر پشت فرمان، چهره های گرفته، پنهان پشت عینک های دودی. اجسامی که روح ندارند ... نه لبخندی، نه چهره گشاده ای! انگار نه انگار که تازه اول صبح است و هنوز فشار کار روی گرده هایمان نیافتاده.
اوضاع مترو خراب تر است. ساعت شش صبح دسته ای ارواح سرگردان در ایستگاه های مختلف سوار و پیاده میشوند. اتوبوس ونک تا خرخره پر از زامبی شده است! زامبی هائی که وقتی پیاده اند هم میدوند، به کجا؟
به شهر من، شهر زامبی ها خوش آمدید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
اوضاع مترو خراب تر است. ساعت شش صبح دسته ای ارواح سرگردان در ایستگاه های مختلف سوار و پیاده میشوند. اتوبوس ونک تا خرخره پر از زامبی شده است! زامبی هائی که وقتی پیاده اند هم میدوند، به کجا؟
به شهر من، شهر زامبی ها خوش آمدید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
رابطه ها جائی تبدیل به ته دیگ میشوند، خوشمزه، چرب و دل انگیز ... گاهی هم سوخته، کربن خالص. اصلن اخ و تف!!
تا آشپز که باشد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
تا آشپز که باشد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گفت : فلانی زنش مرد تو همون بهشت زهرا دنبال زن بود، مردا بی وفان!
آقاشون گفت : مرد عاقل زن دوم نمیگیره، لیلا تو بمیر من قول میدم این اشتباهو برای بار دوم مرتکب نشم!
لیلا هم همونجا سر سفره جلو خلق الله برگشت گفت : اشتباه دومتون اتفاقن صبحی زنگ زده بودن، شوما حموم بودید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
آقاشون گفت : مرد عاقل زن دوم نمیگیره، لیلا تو بمیر من قول میدم این اشتباهو برای بار دوم مرتکب نشم!
لیلا هم همونجا سر سفره جلو خلق الله برگشت گفت : اشتباه دومتون اتفاقن صبحی زنگ زده بودن، شوما حموم بودید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
احساس امنیت
ون ها ایستاده اند، پلیس امنیت اخلاقی دارد به ظاهر مردم گیر میدهد. به چکمه پوشیدن توی هوای سرد، از نظر آقایان مصداق تبرج است و دلهای مردان را به لرزه در می آورد. چند قدم آنورتر توی فضای مطبوعاتی چند نفری بازداشت میشوند، به خاطر حرفهایی که قرار بوده بعد از سرنگونی دیکتاتور توی فضای آزادی بوجود آمده بزنند، سی و هفت سال پیش چنین قراری بوده. بماند الباقی. یک مقدار به سمت شرق چند نفر را میبینی که به خاطر بالا بردن یک عکس جوانی شان دارد تباه میشود(هرچند اگر کمی سنشان بیشتر بود رفتار دیگری در پیش میگرفتند). کمی بیاییم اینسوتر، چند جوان دیگر به خاطر یک کلیپ(هپی) در یک عملیات ضربتی به چنگ عدالت افتاده اند. خب برویم سراغ اسید پاشی ها؟
ما هم می نشینیم توی همین فضای مجازی و کافه و خیلی جاهای دیگر، بالا و پایین مملکت را قهوه ای میکنیم و داد از عدم وجود عدالت میزنیم. همه ی اینها عدم احساس امنیت ایجاد میکند.
حال بیایید یک سری بزنیم به اطرافمان. سمت شرق ما دو کشور اسلامی با حکومت های اسلامی ایجاد شده است. همین چند روز پیش چند نفر گلویشان بریده شد، چند گروگان که کودک هم بینشان بود. درباره انفجارها و حملات و تسخیر شهرها صحبت نمیکنم. درباره تردد بین شهرهای مهمشان صحبت میکنم. اینکه طالبان در جاده های آنجا حاکم است. آنجا به مدد ناتو و آمریکا کمی فضای امن رسانه ای هست که البته آن هم کامل نیست. آنجا هم روزنامه و تلوزیون تعطیل میشود، روزنامه نگار دستگیر میشود. حتی همین امنیت محدود فضای مجازی برای خانمها هم میسر نیست. شما خانمهای ایرانی خیلی راحت عکس های بدون حجابتان را می گذارید، عکس های مهمانی هاتان، مزاحم هم دارید ولی زنان افغان به خاطر فضای کاملن سنتی کشورشان همین آزادی محدود اینجا را هم ندارند. کافی ست از کابل و هرات و قندهار خارج شوید تا بفهمید درباره چه چیزی سخن می گویم. پاکستان هم تکلیفش روشن است. مقداری بهتر از افغانستان و فضای به هم ریخته امنیتی آنجاست. برویم غرب. توی غرب عراق را داریم. روزگاری کردستان عراق جزء امن ترین مناطق بود که آن هم تکلیفش الان روشن است. هم مرز شدن با داعش حرفی برای زدن باقی نمیگذارد. روزگار سختی دارند. خود الباقی عراق که دیگر جای حرف زدن ندارد. آنقدر انفجارها عادی شده که روزانه کشته شدن حداقل صدنفر دیگر ارزش خبری ندارد. سوریه؟ اصلن حرفش را هم نزن. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
برویم بالاتر. ترکیه هم که روزگاری دروازه امن جهان متمدن بود این روزها دستخوش تلاطم روزگار شده است. بمب گذاری و چندتایی هم عملیات انتحاری.
برگردیم به ایران. امروز توی ایستگاه های مترو پلیس ویژه ایستاده بود، تردد را چک میگرد. از نظر عده ای شاید تعبیر شود به اینکه" باز دارن به ملت گیر میدن" ولی وقتی متوجه خواهیم شد که خدای نکرده یکی از آن اتفاقات ناجور شبیه بمب گذاری پاریس رخ بدهد، آنوقت دیگر توی کافه جای بحث درباره انگیزاسون درباره چیزهای دیگر باید صحبت کرد.
امنیت چیز خوبی ست. حس امنیت از آن بهتر. تا وقتی چیزی را داری قدرش را نمیدانی، تا وقتی در سلامتی زندگی میکنی نمیفهمی چه ارزشی دارد. به وقت بیماری قدر سلامتی را خواهیم یافت.
+ نگارنده سطور بالا با برخی سیاست های ماجراجویانه جمهوری اسلامی میانه خوبی ندارد. منتقد است. درباره سوریه و کشورهای همسایه، ولی اینها باعث نمیشود قدردان مردانی شود که باعث ایجاد این حس امنیت شده اند. امیدوارم که مستدام بماند و هیچگاه سایه شوم عدم امنیت روی کشورم چتر نیندازد.
این را هم میدانم که این حرفها برای گرسنگان و فقرا تنبان نمیشود، بله میدانم و خیلی چیزهای دیگر که جایش اینجا نیست.
ون ها ایستاده اند، پلیس امنیت اخلاقی دارد به ظاهر مردم گیر میدهد. به چکمه پوشیدن توی هوای سرد، از نظر آقایان مصداق تبرج است و دلهای مردان را به لرزه در می آورد. چند قدم آنورتر توی فضای مطبوعاتی چند نفری بازداشت میشوند، به خاطر حرفهایی که قرار بوده بعد از سرنگونی دیکتاتور توی فضای آزادی بوجود آمده بزنند، سی و هفت سال پیش چنین قراری بوده. بماند الباقی. یک مقدار به سمت شرق چند نفر را میبینی که به خاطر بالا بردن یک عکس جوانی شان دارد تباه میشود(هرچند اگر کمی سنشان بیشتر بود رفتار دیگری در پیش میگرفتند). کمی بیاییم اینسوتر، چند جوان دیگر به خاطر یک کلیپ(هپی) در یک عملیات ضربتی به چنگ عدالت افتاده اند. خب برویم سراغ اسید پاشی ها؟
ما هم می نشینیم توی همین فضای مجازی و کافه و خیلی جاهای دیگر، بالا و پایین مملکت را قهوه ای میکنیم و داد از عدم وجود عدالت میزنیم. همه ی اینها عدم احساس امنیت ایجاد میکند.
حال بیایید یک سری بزنیم به اطرافمان. سمت شرق ما دو کشور اسلامی با حکومت های اسلامی ایجاد شده است. همین چند روز پیش چند نفر گلویشان بریده شد، چند گروگان که کودک هم بینشان بود. درباره انفجارها و حملات و تسخیر شهرها صحبت نمیکنم. درباره تردد بین شهرهای مهمشان صحبت میکنم. اینکه طالبان در جاده های آنجا حاکم است. آنجا به مدد ناتو و آمریکا کمی فضای امن رسانه ای هست که البته آن هم کامل نیست. آنجا هم روزنامه و تلوزیون تعطیل میشود، روزنامه نگار دستگیر میشود. حتی همین امنیت محدود فضای مجازی برای خانمها هم میسر نیست. شما خانمهای ایرانی خیلی راحت عکس های بدون حجابتان را می گذارید، عکس های مهمانی هاتان، مزاحم هم دارید ولی زنان افغان به خاطر فضای کاملن سنتی کشورشان همین آزادی محدود اینجا را هم ندارند. کافی ست از کابل و هرات و قندهار خارج شوید تا بفهمید درباره چه چیزی سخن می گویم. پاکستان هم تکلیفش روشن است. مقداری بهتر از افغانستان و فضای به هم ریخته امنیتی آنجاست. برویم غرب. توی غرب عراق را داریم. روزگاری کردستان عراق جزء امن ترین مناطق بود که آن هم تکلیفش الان روشن است. هم مرز شدن با داعش حرفی برای زدن باقی نمیگذارد. روزگار سختی دارند. خود الباقی عراق که دیگر جای حرف زدن ندارد. آنقدر انفجارها عادی شده که روزانه کشته شدن حداقل صدنفر دیگر ارزش خبری ندارد. سوریه؟ اصلن حرفش را هم نزن. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
برویم بالاتر. ترکیه هم که روزگاری دروازه امن جهان متمدن بود این روزها دستخوش تلاطم روزگار شده است. بمب گذاری و چندتایی هم عملیات انتحاری.
برگردیم به ایران. امروز توی ایستگاه های مترو پلیس ویژه ایستاده بود، تردد را چک میگرد. از نظر عده ای شاید تعبیر شود به اینکه" باز دارن به ملت گیر میدن" ولی وقتی متوجه خواهیم شد که خدای نکرده یکی از آن اتفاقات ناجور شبیه بمب گذاری پاریس رخ بدهد، آنوقت دیگر توی کافه جای بحث درباره انگیزاسون درباره چیزهای دیگر باید صحبت کرد.
امنیت چیز خوبی ست. حس امنیت از آن بهتر. تا وقتی چیزی را داری قدرش را نمیدانی، تا وقتی در سلامتی زندگی میکنی نمیفهمی چه ارزشی دارد. به وقت بیماری قدر سلامتی را خواهیم یافت.
+ نگارنده سطور بالا با برخی سیاست های ماجراجویانه جمهوری اسلامی میانه خوبی ندارد. منتقد است. درباره سوریه و کشورهای همسایه، ولی اینها باعث نمیشود قدردان مردانی شود که باعث ایجاد این حس امنیت شده اند. امیدوارم که مستدام بماند و هیچگاه سایه شوم عدم امنیت روی کشورم چتر نیندازد.
این را هم میدانم که این حرفها برای گرسنگان و فقرا تنبان نمیشود، بله میدانم و خیلی چیزهای دیگر که جایش اینجا نیست.