ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
اپیزود اول :

زن نشسته است کنار پنجره کافه، دست راستش را گذاشته است روی میز و از پشت خانه های کوچک پرده توری نازک، تصاویر گنگ و مبهمی می بیند از ماشین ها و آدمهائی که در ترافیک چهار راه ولیعصر در هم حل میشوند!
اینطور مواقع باران هم باید ببارد لابد، سیگار هم که نباشد بار احساسی فضا به اندازه کافی نمی کشد، یک اسپرسوی تلخ هم که تا نیمه خورده شده و تکه ای هم از کیک که الان یادم نمی آید چیست! صدای ممتد زنگ گوشی همراه پخش میشود در فضای از سکوت خفه شده ی کافه!
زن نگاهی می کند، گوشی را بر می گرداند، در پس زمینه گوشی، عکس مردی می ریزد روی میز!

اپیزود دوم :

میدان انقلاب و آدمهائی که نمیدانند کجا میروند، مردی مدام ساعتش را نگاه میکند، دست میکند توی جیب های کاپشن پی چیزی می گردد، یادش می آید سیگار نمی کشد! مدتی ست نمی کشد، خودش هم نمی کشد، کلن زندگی اش نمی کشد!
گوشی همراه را بیرون می آورد و شماره ای را می گیرد، گوشی را می چسباند به گوش سرخ شده اش! تصویر کلوزآپی از چشمهای مرد دیده میشود!
پشت خط زنی جواب میدهد ، مرد می خندد، به سمت پارک لاله، خیابان کارگر را بالا میرود!

اپیزود سوم :

زن توی آشپرخانه است، مرد نشسته است روی کاناپه، کانال های تلوزیون را بالا و پائین می کند. زن نگاه میکند به تصویر قاب شده شب در پنجره آشپزخانه!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه زندگی
یک حادثه کوتاه است
که در اتوبوسی که از تجریش می آمد
اتفاق افتاده بود!

#ای_لیا
@boiereihan
‏میدونی چرا مردم خشونت رو دوست دارن, برای اینکه حس خوبی بهشون میده!

فیلمِ the imitation game
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
مهندس : من زن قهوه چی تا حالا ندیده بودم!
زن قهوه چی: دور از جانت زیر بوته به دنیا اومدی؟
مهندس: بله؟!
زن قهوه چی: میگم دور از جانت زیر بوته به دنیا اومدی؟
پس کی این چایی رو جلوی دست پدرت میذاره...
مهندس: معلومه مادرم
زن قهوه چی: پس چرا میگی زن قهوه چی ندیده بودم؟
زن ها همش زن قهوه چی ان دیگه. سه شغله ان....روز ها کارگرن....غروب ها قهوه چی ان....شب ها همه باهم همکارن!!

باد ما را خواهد برد - عباس کیارستمی
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
دوباره محرم شد و عده ای نشسته اند و حساب میکنند فلان شب نذری دادن فلان قدر تومن میشود، یک شب غذای ما ایرانی ها چقدر میشود؟ یک شب غذا نخوریم و یک جایی واریز کنیم بدهند فقرا. اصلن بیا ماهی بیست هزارتومن بدهیم به فقرا! یا مثلن هزینه درمان سگمان را که فلان قدر تومن است بدهیم به فقیر روی تخت بیمارستان مانده!هان! جان انسان هرطور حساب کنی از جان سگ فلان مدل قطعن ارزشمندتر است. هزینه یک مسافرت کیش و تایلند و ترکیه قبرس و بهمان را بدهیم به یک نیازمند. فقط یکبار!
اصلن گوشی جدید نخر! شش ماه دیگر با همین مدلی که شش ماه پیش خریده ای سر کن، پول گوشی جدیدت هزینه درمان و عمل یک نفر توی بیمارستان شماره دو منطقه هجده میشود!
هان؟!
موهایت را رنگ کرده ای هشتصد هزار تومان؟ خب این توی یافت آباد خرج دو ماه و نیم یک خانواده فقیر را میدهد! از کمبود ویتامین و آهن و کلسیم حال و روزشان نذار است!
یکبار پول شلوار و پیرهن فلان برندت را ببر بده همین جمعیت امام علی یا چند ده گروه فعال مردمی برای کمک به نیازمندان.
عطر فلان قدر تومانی قطعن بوی عالی دارد، هوش از سر میپراند، اما یکبار عطر ارزان بخر و فقط پول همان یکبار را بده به یک نیازمند.
خرده ریزهای برخی از ما که روانه سطل آشغال میشود زندگی خیلی ها را میتواند تغییر دهد. خب به ما چه! دولت که هست، لابد دارد پول نفت ما را میریزد توی حلقوم بقیه! اصلن حقشان است که انقلاب کردند! یک مشت پاپتی بی همه چیز!
بماند ...
بعد که این کارها را کردیم، میشود حالا نشست و حساب کرد که پول یک شب نذری و ده شب عزاداری چقدر میشود. تازه اگر حساب آن گرسنگان واقعی که این ده شب یک دل سیر غذا میخورند را جدا کنیم!
اصلن همه چیزشان بد، همه حرفها و رفتارشان بد، از این همه بدی و به قول ما عوام زدگی یک جمله را میشود به خاطر سپرد : "آزاده باشیم." همین ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چه زندگی هایی که نکردیم
چه دستهایی که نگرفتیم
و همه ی اینها را
جا میگذاریم و میرویم ...

#ای_لیا
@boiereihan
‏همه(یِ) مامشکلاتی داریم که شبها با خودمون میبریم خونه و صبحها با خودمون میاریم سرکار.

فیلمِ Detachment
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
اول صدای دعوا کردن زن و مرد می آید و بعد هم صدای معاشقه و در نهایت بوی سیگار و سکوت!
یک آن فکر کردم توی فیلم آقا و خانم اسمیت گیر افتاده ام اما فیلم نبود، همه ی اینها از پنجره اتاق رو به نورگیر قابل شنیدن بود! هرکه بودند لابد فلسفه ای دارند توی زندگیشان.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی
خودمان را به یاد خودمان بیاوریم !
ساده است زندگی
یاد من که در ذهن سیال خاطرات
روزهای فراموشی را می گذراند.

#ای_لیا
@boiereihan
وسط این معاشقه افلاطونی تان با پاییز و متعلقاتش اعترافی کنم که من با بهار و تابستان مانوس ترم!
هرچند متولد فصل زمستانم ... چه کنم! هوای دم کرده و تب کرده عصر تابستان را ترجیح میدهم، پنجره ها باز است و نسیمی نم نمک میزند از لای پرده روی پوست عرق کرده از هیاهوی زندگی برای هیچ.
معاشقه و عشق بازی تان را عقیم نکرده باشم یکهو. بفرمایید چایتان از دهن نیافتد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در رابطه لحظاتی هست که نگاه میکنی به گذشته و راهی که آمده ای و دو حالت رخ میدهد: یا لبخند میزنی و گونه هایت گرم میشود و یا اینکه لبهایت را کج میکنی و ابروهایت را بالا میدهی و بلند میشوی یک چای برای خودت میریزی و در سکوت خاطره ها به بخارش خیره میشوی.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما یک سریمان داریم روی لبه تیغ راه میرویم، رفتارمان هم باید جوری باشد که کسی را دچار شبهه نکند، خیال آرام کسی را بر هم نزند، شاید تخیلی را در کسی زنده کند، شاید خاطره ای را بیاورد روی پیشخوان ذهن کسی و لبخندی هم مهمان لبهایش شود، ولی هرچه هست همان لبه تیغ است و راه رفتن رویش سخت!
دشوار است عزیز من، دشوار ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی هم کسی را دوست داریم که از هر منطقی وارد شویم از اساس اشتباه است! ولی خب دوست داشتن عقل و منطق سرش نمیشود ... دوست داشتن شبیه بخار یک چای است که میرود و میرود و آن بالا محو میشود، هرچند هنوز هست و دیده نمیشود.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان - کپی شده از سایت خوابگرد

یکشنبه‌شب ۱۷ ژوئیه
عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت می‌دارم. دوستت می‌دارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمی‌شوی. نفسم از یادت می‌گیرد و خونم در قلبم طغیان می‌کند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همین‌طور عذابم می‌دهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچه‌هایش و مهرداد روی هم می‌شدند پنج نفر و همه با هم می‌شدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُه‌نفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه می‌کند. نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچه‌ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمی‌شد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه‌های درخت‌ها می‌آمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آن‌چنان سرمائی خوردم که وقتی برمی‌گشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغن‌مالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت می‌نویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمی‌شود. هوای اینجا خیلی بد است. من‌که ‌‌هیچ‌وقت مریض نمی‌شدم از وقتی که از ایران آمده‌ام اقلاً نصف مدت را مریض بوده‌ام.

قربانت بروم. دارم مزخرف می‌نویسم. دارم حرف‌های بیهوده می‌نویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است می‌روم و بلیط هواپیمایم را می‌برم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد می‌شود رزرو کنم. می‌خواستم جمعه بیایم ام بچه‌ها نمی‌گذراند. هنوز هم نمی‌دانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا ‌همه‌چیز معلوم می‌شود. بلافاصله برایت می‌نویسم. نمی‌دانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمی‌دانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه می‌آئی یا نه. اگر می‌نویسم ”نمی‌دانم“ برای این نیست که فکر می‌کنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست ‌که فکر می‌کنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشته‌ام. شاید فردا نامه‌ات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پس‌فردا هم برایت می‌نویسم و دیگر نمی‌نویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم می‌رسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت می‌نویسم. دیگر نمی‌توانم بنویسم.

ادامه دارد ⬇️⬇️⬇️⬇️
ادامه پست قبلی
از وقتی که به برگشتن فکر می‌کنم و می‌دانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک می‌شود نمی‌توانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر می‌خواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و ‌هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمی‌گشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی‌حال شدم و میان دست‌های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمی‌دانی چه حالم بد است و همین‌طور دارد بدتر می‌شود. مثل مست‌ها هستم و اصلاً نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم.

راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسباب‌های اطاق‌ها را جمع می‌کرد. و شاید حالا هم همین ‌کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را می‌خواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوش‌کننده و آن خواب‌های تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم می‌خواهد. یعنی می‌شود ‌می‌شود که دوباره ببینمت و ببوسمت، می‌شود؟ شاهی‌جانم، باید برایم دعا کنی. قربان لب‌های عزیزت بروم. قربان چشم‌های عزیزت بروم. قربان بند کفش‌هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم.

الان یک‌مرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشه‌ها شده و خودش هم می‌داند که شده و از این قضیه درد می‌کشد و می‌داند که من هم می‌دانم که درد می‌کشد و اینست‌ که سعی می‌کند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همین‌جاست که دیگر کارهایش دردناک می‌شود. از آن آدم‌هائیست که فکرمی‌کنم یک ‌روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و هم‌صحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضی‌وقت‌ها جلوی مردم حسابی خجالتم می‌دهد. به هرکس و ‌همه‌چیز بند می‌کند و می‌خواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضی‌وقت‌ها فرار می‌کنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشه‌ها شده و اصرار هم دارد که این‌طور باشد.

شاهی‌جانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیت‌های وحشتناک است؟ پر از نیاز‌های وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب می‌شود و چون نمی‌تواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را می‌شکند و بعد خودکشی می‌کند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقه‌های کوچکی بسته شده و این علاقه‌ها با همۀ کوچکی‌شان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمی‌آیند. قربانت بروم. من‌ که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم.

دیگر نمی‌نویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است.
تا فردا
می‌بوسمت
فروغ

[۱] اشاره به گلوریا فرخزاد است و همسرش هانس گاسنر و دخترشان یودیت .

[۲] Lawrenceburg
هرکسی
جای خالی هرکسی را
پر نمیکند ...

#ای_لیا
@boiereihan
شهر پر از نقاب های تنهایی
قطره اشکی پنهان
پشت یک نقاب صورتی.

مردی دارد
روی خط لب زنی
تاب میخورد!

#ای_لیا
@boiereihan
ی جائی از داستان، از شیشه ماشین نگاه میکنه به چراغ قرمز و صدای رادیو رُ کم میکنه و میگه :
"مَردها بیشتر اوقات درک نمیشن!"
چراغ روی ثانیه هفت گیر کرده!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن،
تصویر یک سکوت است،
جا مانده بر روی تابلوی ورود ممنوع!

#ای_لیا
@boiereihan