گاهی هم کسی را دوست داریم که از هر منطقی وارد شویم از اساس اشتباه است! ولی خب دوست داشتن عقل و منطق سرش نمیشود ... دوست داشتن شبیه بخار یک چای است که میرود و میرود و آن بالا محو میشود، هرچند هنوز هست و دیده نمیشود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان - کپی شده از سایت خوابگرد
یکشنبهشب ۱۷ ژوئیه
عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت میدارم. دوستت میدارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمیشوی. نفسم از یادت میگیرد و خونم در قلبم طغیان میکند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همینطور عذابم میدهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچههایش و مهرداد روی هم میشدند پنج نفر و همه با هم میشدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُهنفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه میکند. نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم. تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچهها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمیشد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخههای درختها میآمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آنچنان سرمائی خوردم که وقتی برمیگشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغنمالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت مینویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمیشود. هوای اینجا خیلی بد است. منکه هیچوقت مریض نمیشدم از وقتی که از ایران آمدهام اقلاً نصف مدت را مریض بودهام.
قربانت بروم. دارم مزخرف مینویسم. دارم حرفهای بیهوده مینویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است میروم و بلیط هواپیمایم را میبرم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد میشود رزرو کنم. میخواستم جمعه بیایم ام بچهها نمیگذراند. هنوز هم نمیدانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا همهچیز معلوم میشود. بلافاصله برایت مینویسم. نمیدانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمیدانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه میآئی یا نه. اگر مینویسم ”نمیدانم“ برای این نیست که فکر میکنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست که فکر میکنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشتهام. شاید فردا نامهات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پسفردا هم برایت مینویسم و دیگر نمینویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم میرسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت مینویسم. دیگر نمیتوانم بنویسم.
ادامه دارد ⬇️⬇️⬇️⬇️
یکشنبهشب ۱۷ ژوئیه
عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت میدارم. دوستت میدارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمیشوی. نفسم از یادت میگیرد و خونم در قلبم طغیان میکند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همینطور عذابم میدهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچههایش و مهرداد روی هم میشدند پنج نفر و همه با هم میشدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُهنفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه میکند. نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم. تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچهها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمیشد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخههای درختها میآمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آنچنان سرمائی خوردم که وقتی برمیگشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغنمالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت مینویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمیشود. هوای اینجا خیلی بد است. منکه هیچوقت مریض نمیشدم از وقتی که از ایران آمدهام اقلاً نصف مدت را مریض بودهام.
قربانت بروم. دارم مزخرف مینویسم. دارم حرفهای بیهوده مینویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است میروم و بلیط هواپیمایم را میبرم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد میشود رزرو کنم. میخواستم جمعه بیایم ام بچهها نمیگذراند. هنوز هم نمیدانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا همهچیز معلوم میشود. بلافاصله برایت مینویسم. نمیدانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمیدانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه میآئی یا نه. اگر مینویسم ”نمیدانم“ برای این نیست که فکر میکنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست که فکر میکنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشتهام. شاید فردا نامهات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پسفردا هم برایت مینویسم و دیگر نمینویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم میرسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت مینویسم. دیگر نمیتوانم بنویسم.
ادامه دارد ⬇️⬇️⬇️⬇️
ادامه پست قبلی
از وقتی که به برگشتن فکر میکنم و میدانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک میشود نمیتوانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر میخواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمیگشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بیحال شدم و میان دستهای تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمیدانی چه حالم بد است و همینطور دارد بدتر میشود. مثل مستها هستم و اصلاً نمیدانم دارم چه مینویسم.
راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسبابهای اطاقها را جمع میکرد. و شاید حالا هم همین کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را میخواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوشکننده و آن خوابهای تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم میخواهد. یعنی میشود میشود که دوباره ببینمت و ببوسمت، میشود؟ شاهیجانم، باید برایم دعا کنی. قربان لبهای عزیزت بروم. قربان چشمهای عزیزت بروم. قربان بند کفشهایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم.
الان یکمرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشهها شده و خودش هم میداند که شده و از این قضیه درد میکشد و میداند که من هم میدانم که درد میکشد و اینست که سعی میکند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همینجاست که دیگر کارهایش دردناک میشود. از آن آدمهائیست که فکرمیکنم یک روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و همصحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضیوقتها جلوی مردم حسابی خجالتم میدهد. به هرکس و همهچیز بند میکند و میخواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضیوقتها فرار میکنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشهها شده و اصرار هم دارد که اینطور باشد.
شاهیجانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیتهای وحشتناک است؟ پر از نیازهای وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب میشود و چون نمیتواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را میشکند و بعد خودکشی میکند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقههای کوچکی بسته شده و این علاقهها با همۀ کوچکیشان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمیآیند. قربانت بروم. من که ترا دوست دارم. من که ترا دوست دارم. من که ترا دوست دارم.
دیگر نمینویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است.
تا فردا
میبوسمت
فروغ
[۱] اشاره به گلوریا فرخزاد است و همسرش هانس گاسنر و دخترشان یودیت .
[۲] Lawrenceburg
از وقتی که به برگشتن فکر میکنم و میدانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک میشود نمیتوانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر میخواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمیگشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بیحال شدم و میان دستهای تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمیدانی چه حالم بد است و همینطور دارد بدتر میشود. مثل مستها هستم و اصلاً نمیدانم دارم چه مینویسم.
راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسبابهای اطاقها را جمع میکرد. و شاید حالا هم همین کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را میخواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوشکننده و آن خوابهای تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم میخواهد. یعنی میشود میشود که دوباره ببینمت و ببوسمت، میشود؟ شاهیجانم، باید برایم دعا کنی. قربان لبهای عزیزت بروم. قربان چشمهای عزیزت بروم. قربان بند کفشهایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم.
الان یکمرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشهها شده و خودش هم میداند که شده و از این قضیه درد میکشد و میداند که من هم میدانم که درد میکشد و اینست که سعی میکند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همینجاست که دیگر کارهایش دردناک میشود. از آن آدمهائیست که فکرمیکنم یک روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و همصحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضیوقتها جلوی مردم حسابی خجالتم میدهد. به هرکس و همهچیز بند میکند و میخواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضیوقتها فرار میکنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشهها شده و اصرار هم دارد که اینطور باشد.
شاهیجانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیتهای وحشتناک است؟ پر از نیازهای وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب میشود و چون نمیتواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را میشکند و بعد خودکشی میکند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقههای کوچکی بسته شده و این علاقهها با همۀ کوچکیشان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمیآیند. قربانت بروم. من که ترا دوست دارم. من که ترا دوست دارم. من که ترا دوست دارم.
دیگر نمینویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است.
تا فردا
میبوسمت
فروغ
[۱] اشاره به گلوریا فرخزاد است و همسرش هانس گاسنر و دخترشان یودیت .
[۲] Lawrenceburg
شهر پر از نقاب های تنهایی
قطره اشکی پنهان
پشت یک نقاب صورتی.
مردی دارد
روی خط لب زنی
تاب میخورد!
#ای_لیا
@boiereihan
قطره اشکی پنهان
پشت یک نقاب صورتی.
مردی دارد
روی خط لب زنی
تاب میخورد!
#ای_لیا
@boiereihan
ی جائی از داستان، از شیشه ماشین نگاه میکنه به چراغ قرمز و صدای رادیو رُ کم میکنه و میگه :
"مَردها بیشتر اوقات درک نمیشن!"
چراغ روی ثانیه هفت گیر کرده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"مَردها بیشتر اوقات درک نمیشن!"
چراغ روی ثانیه هفت گیر کرده!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه
یک صبح، ساعت نُه،
حرفی بالا می آید
از منتهی الیه تنهائی درون،
ولی کسی نیست،
بشنود ...
دوباره برمیگردد،
تنهائی می ماند،
روی ثانیه های زخم خورده احساس!
#ای_لیا
@boiereihan
یک صبح، ساعت نُه،
حرفی بالا می آید
از منتهی الیه تنهائی درون،
ولی کسی نیست،
بشنود ...
دوباره برمیگردد،
تنهائی می ماند،
روی ثانیه های زخم خورده احساس!
#ای_لیا
@boiereihan
سال شصت و شش زیر موشک باران تهران که مدارس برای مدتی تعطیل شد ما را دادند دست دایی پدرمان با خودش ببرد ده. ده پدری ما جایی ست نزدیک ترکمانچای آذربایجان. یک منطقه ییلاقی با صفا. توی خرداد ماه گندمها هنوز سبزند و تمام دشت یکدست سبز. باغهای میوه کناره رودخانه و میوه هایی که طعمش شبیه طعم چشمهای خدا ست لابد. آنموقع ها شبها توی خنکای نسیم روستا و صدای اب رودخانه پیش خودم میگفتم خانه خدا باید یک همچین چیزی باشد. همینقدر با صفا، همینقدر تازه. همینقدر دهاتی!
صبح به صبح چوپانها راه می اوفتادند و گله ها را میبردند برای چرا. ساعت پنج صبح توی تاریکی بیرون میزدند. من هم آنقدر اصرار کردم که دایی راضی شد من را بفرستد. درباره چوپانی حرف نمیشود زد، باید رفته باشی توی دل طبیعت، از بالای دشتی بلند نگاه کرده باشی به مجموعه پیچ در پیچ تپه هایی که مثل کلاف توی هم پیچیده اند و تا افق میروند. صدای زنگوله ها، صدای باد که میپیچد در خواب گندمزارها. الان هم که مینویسم حالم عوض شده است، باد میزند توی صورتم، بوی گندمزار و دشت میزند زیر دماغم.
پنج ماه ماندم. عین پنج ماه را هم یا چوپانی رفتم و یا با دایی میرفتم سر زمین و باغ. خوردن نان و پنیر و چای روی آتش چیزی ست شبیه معاشقه موهای زنی در باد. حرف زیاد است. بماند الباقی در فرصتی دیگر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
صبح به صبح چوپانها راه می اوفتادند و گله ها را میبردند برای چرا. ساعت پنج صبح توی تاریکی بیرون میزدند. من هم آنقدر اصرار کردم که دایی راضی شد من را بفرستد. درباره چوپانی حرف نمیشود زد، باید رفته باشی توی دل طبیعت، از بالای دشتی بلند نگاه کرده باشی به مجموعه پیچ در پیچ تپه هایی که مثل کلاف توی هم پیچیده اند و تا افق میروند. صدای زنگوله ها، صدای باد که میپیچد در خواب گندمزارها. الان هم که مینویسم حالم عوض شده است، باد میزند توی صورتم، بوی گندمزار و دشت میزند زیر دماغم.
پنج ماه ماندم. عین پنج ماه را هم یا چوپانی رفتم و یا با دایی میرفتم سر زمین و باغ. خوردن نان و پنیر و چای روی آتش چیزی ست شبیه معاشقه موهای زنی در باد. حرف زیاد است. بماند الباقی در فرصتی دیگر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این حرف درستی ست. اینکه نباید ظاهر و تیپ و قیافه را ملاک قضاوت درباره آدمها قرار داد. اینکه انتخابمان برای رابطه با افراد بر اساس ظاهر و قیافه و هیکلشان نباشد اما مگر چه ایرادی دارد آراسته باشیم و نسبت به بدنمان هم کمی حساس. اینکه رها نکنیم خودمان را و تبدیل شویم به یک توده متحرک چربی و چیزهای دیگر. بحث آنهایی که بیماری های ژنتیک دارند جداست. هرچند برای آنها نیز راهی هست که بخواهند از آن وضعیت خلاص شوند. حرفم با بیشتر زنان و مردانی ست که زندگی عادی و نرمال دارند. به شخصه از دیدن آدمهایی که رها کرده اند بدن خودشان را و چسبیده اند به همان خط اول این متن احساس خوبی ندارم. گاه دیدنشان آدم را دچار تنگی نفس میکند. تقصیر خودمان است. اراده ای برای تغییر این وضعیت نداریم، چه زن چه مرد. توفیری ندارد. اگر مرد میخواهد زن در بهترین شرایط بدنی و احساسی باشد قطعن خودش هم باید همین نسخه را برای خودش بپیچد.
خلاصه که درباره آدمها بر اساس تیپ و هیکلشان قضاوت نکنیم ولی همان آدمها هم بهتر است ورزش کنند، تحرک داشته باشند، آب زیاد بخورند، افسردگی را با فعالیت بدنی میشود درمان کرد، فعالیت بدنی و ورزش معجزه میکند. آب میرود زیر پوستتان، جوانتر میشوید، حالتان عوض میشود. من خودم هنوز که هنوز است منتظر آن دو روز در هفته هستم که بروم سالن و زیر توپ بزنم. کلن از دنیا و مافیهایش جدا میشوم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خلاصه که درباره آدمها بر اساس تیپ و هیکلشان قضاوت نکنیم ولی همان آدمها هم بهتر است ورزش کنند، تحرک داشته باشند، آب زیاد بخورند، افسردگی را با فعالیت بدنی میشود درمان کرد، فعالیت بدنی و ورزش معجزه میکند. آب میرود زیر پوستتان، جوانتر میشوید، حالتان عوض میشود. من خودم هنوز که هنوز است منتظر آن دو روز در هفته هستم که بروم سالن و زیر توپ بزنم. کلن از دنیا و مافیهایش جدا میشوم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خواب هائی که بی تو رفته ام،
خواب هائی که با تو دیده ام!
زندگی همین است،
در خواب اتفاق می افتد.
#ای_لیا
@boiereihan
خواب هائی که با تو دیده ام!
زندگی همین است،
در خواب اتفاق می افتد.
#ای_لیا
@boiereihan
نوشته هائی هستند که در گپ های دو نفره، باقی می ماند، برای همان یک نفر ... همان یک نفر میخواند و می فهمد، همان یک نفر همذات پنداری میکند با متن و تو نمیخواهی که کس دیگری با متن همراه شود و خودش را بگذارد جای آن یک نفر.
همان یک نفر شاید سالها بعد دوباره ببینید، دوباره بخواند، همان یک نفر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همان یک نفر شاید سالها بعد دوباره ببینید، دوباره بخواند، همان یک نفر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کسی نفهمید
حال زنی را
که هر شب
خواب آغوشی را پهن میکند
روی بند عادت
در کنار بوسه ای
که هیچ گاه رخ نداد!
#ای_لیا
@boiereihan
حال زنی را
که هر شب
خواب آغوشی را پهن میکند
روی بند عادت
در کنار بوسه ای
که هیچ گاه رخ نداد!
#ای_لیا
@boiereihan
توی اولین فرصت دست میکند و ران زن را میفشارد، توی تاریکی سینما! زن که برمیگردد مرد میخندد، لابد انتظار دارد زن از این حرکت سوپرخفن اروتیک به وجد بیاید و الباقی داستان بشود شبیه فیلمهای پورنو اما زن کشیده ای میخواباند در گوش مرد!
اینطور مواقع بیشتر زنها سکوت میکنند، ترس دارند که خودشان بشوند متهم و کسی باور نکند ولی بهترین کار همین است. تا سکوت کنی کسی نمیفهمد. تا خودت معترض نشوی من مرد هم شاید ترغیب نشوم پا پیش بگذارم و پشت سرت در بیایم.
زن میگوید مرد دست دراز کرده است و رانش را گرفته. مردی میزند پس گردن مرد جوان و با لگد او را حواله میدهد سمت در.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اینطور مواقع بیشتر زنها سکوت میکنند، ترس دارند که خودشان بشوند متهم و کسی باور نکند ولی بهترین کار همین است. تا سکوت کنی کسی نمیفهمد. تا خودت معترض نشوی من مرد هم شاید ترغیب نشوم پا پیش بگذارم و پشت سرت در بیایم.
زن میگوید مرد دست دراز کرده است و رانش را گرفته. مردی میزند پس گردن مرد جوان و با لگد او را حواله میدهد سمت در.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan