ماشین را بالای شانزده آذر پارک میکنم. عصر پنج شنبه ای خیابان خلوت است. پیاده می آیم تا سر انقلاب، پشت چراغ قرمز دختری ایستاده است با موهای کوتاه پسرانه، دختر کم سن و سال است، شبیه دبیرستانی هاست. یک بار به یکیشان پشت چراغ قرمز پل کالج گفته بودم خوشگل شدی، برگشته بود و خندیده بود، اما اینجا حرفی نمیزنم، یعنی حوصله گفتنش را ندارم، منتظر میمانم چراغ سبز شود، تایمر چراغ که میرسد به عدد هفت می ایستد، آنور هم روی عدد سه سبز مانده، دو سه نفری میزنند به خیابان و وسط ماشینها، دخترک هم تصمیم میگیرد راه بیافتد و برود وسط ماشینها یکهو می گویم :" نرو!" برمیگردد و متعجب نگاه میکند دستپاچه میشوم، " چراغ قرمزه سبز بشه بعد برو"
برمیگردد می ایستد کنار من، چراغ سبز میشود، میرویم آنطرف خیابان میرود به سمت میدان انقلاب من میروم به سمت خیابان وصال. پیاده می آیم تا میرسم به چهارراه ولیعصر، وارد ایستگاه مترو میشوم، شلوغ است مثل همیشه، می نشینم روی صندلی ایستگاه، آدمها می آیند و میروند، قطارها می آیند و میروند، من نگاه میکنم به صندلی خالی آنطرف ایستگاه، پسر جوانی هم نشسته است، مثل من قصد سفر ندارد انگار، بیست دقیقه ای میگذرد، قطار بعدی را سوار میشوم، تکیه میدهم به دیواره شیشه ای، میخواهم تا ایستگاه اخر بروم و برگردم، دستفروشها هرکدام چیزی می فروشند، زندگی مثل همیشه تکرار میشود. توی آدمها نگاه میکنم، همه خسته اند انگار، بیشترشان سرشان توی گوشی هایشان است. یک نفر کتاب میخواند، کتاب نیست البته بروشور تبلیغاتی ست! توی ایستگاه دروازه شمیران دختری با کوله وارد میشود، نگاه میکند به اطراف صندلی ها پر است و گوشه خالی هم نیست، یک لحظه چشم توی چشم که میشویم جایم را تعارف میکنم، لبخند میزند و بند کوله را آزاد میکند و کوله را جلوی سینه هایش می گیرد، می ایستم همان وسط جلوی درب قطار. او هم مثل بقیه سرش توی گوشیست، هدفون هم دارد البته. ایستاده ام آنوسط، زمان هم میگذرد، نگاه میکنم به انتهای واگن، پسر جوانی می آید به سمت ما ، به درها نگاه میکند به این در که میرسد، میزند روی شانه دختر، دختر میخندد و گوشی هدفون را بیرون میکشد، آرام لبهای هم را می بوسند، در کسری از ثانیه، فقط تماس لبها را میشود دید، همینقدر جسارت هم توی فضای عمومی زیادی ست. سرم را می چرخانم به سمت دیگر توی ایستگاه پیروزی یکی از گوشه ها خالی میشود، می ایستم و تکیه میدهم، سر که میچرخانم می بینم پسرک جوری ایستاده که دخترک به او تکیه بدهد، ایستگاه بعدی ایستگاه اخر است، باید برگردم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برمیگردد می ایستد کنار من، چراغ سبز میشود، میرویم آنطرف خیابان میرود به سمت میدان انقلاب من میروم به سمت خیابان وصال. پیاده می آیم تا میرسم به چهارراه ولیعصر، وارد ایستگاه مترو میشوم، شلوغ است مثل همیشه، می نشینم روی صندلی ایستگاه، آدمها می آیند و میروند، قطارها می آیند و میروند، من نگاه میکنم به صندلی خالی آنطرف ایستگاه، پسر جوانی هم نشسته است، مثل من قصد سفر ندارد انگار، بیست دقیقه ای میگذرد، قطار بعدی را سوار میشوم، تکیه میدهم به دیواره شیشه ای، میخواهم تا ایستگاه اخر بروم و برگردم، دستفروشها هرکدام چیزی می فروشند، زندگی مثل همیشه تکرار میشود. توی آدمها نگاه میکنم، همه خسته اند انگار، بیشترشان سرشان توی گوشی هایشان است. یک نفر کتاب میخواند، کتاب نیست البته بروشور تبلیغاتی ست! توی ایستگاه دروازه شمیران دختری با کوله وارد میشود، نگاه میکند به اطراف صندلی ها پر است و گوشه خالی هم نیست، یک لحظه چشم توی چشم که میشویم جایم را تعارف میکنم، لبخند میزند و بند کوله را آزاد میکند و کوله را جلوی سینه هایش می گیرد، می ایستم همان وسط جلوی درب قطار. او هم مثل بقیه سرش توی گوشیست، هدفون هم دارد البته. ایستاده ام آنوسط، زمان هم میگذرد، نگاه میکنم به انتهای واگن، پسر جوانی می آید به سمت ما ، به درها نگاه میکند به این در که میرسد، میزند روی شانه دختر، دختر میخندد و گوشی هدفون را بیرون میکشد، آرام لبهای هم را می بوسند، در کسری از ثانیه، فقط تماس لبها را میشود دید، همینقدر جسارت هم توی فضای عمومی زیادی ست. سرم را می چرخانم به سمت دیگر توی ایستگاه پیروزی یکی از گوشه ها خالی میشود، می ایستم و تکیه میدهم، سر که میچرخانم می بینم پسرک جوری ایستاده که دخترک به او تکیه بدهد، ایستگاه بعدی ایستگاه اخر است، باید برگردم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همه چیز خوب است فقط کمی از تو را کم دارد این لحظه به انتظار نشسته!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هِی مای سوئیت هارتم سلام
الان که دارم تِرای میکنم تو این اِلان و غربت تا اشکم در نیاد مای هارتم پیش توعه! منتظرم سوون تا تورو ببینم, اینجا هنوز لانچ نخوردیم هرچند شما الان دینرتون هم هضم شده لابد. دیروز رفتم تو استریت و سیتی رو ساو کردم. یه ایرانی رو دیدم ولی نرفتم طرفش آخه میدونی هانی اینجا ایرانی ها آویزون میشن بهتره اصلن دونت آندرستند که تو هم فِرام پرشین هستی. دلم برات وِری تنگ شده. این سه روز که رسیدم اینجا هنوز چمدونامو اوپن نکردم. وری تایرد هستم, هنوز خستگی فلایت تو تنمه. کیسینگ یو مای دارلینگ.
قربون تو
فیفی جونِت.
@boiereihan
الان که دارم تِرای میکنم تو این اِلان و غربت تا اشکم در نیاد مای هارتم پیش توعه! منتظرم سوون تا تورو ببینم, اینجا هنوز لانچ نخوردیم هرچند شما الان دینرتون هم هضم شده لابد. دیروز رفتم تو استریت و سیتی رو ساو کردم. یه ایرانی رو دیدم ولی نرفتم طرفش آخه میدونی هانی اینجا ایرانی ها آویزون میشن بهتره اصلن دونت آندرستند که تو هم فِرام پرشین هستی. دلم برات وِری تنگ شده. این سه روز که رسیدم اینجا هنوز چمدونامو اوپن نکردم. وری تایرد هستم, هنوز خستگی فلایت تو تنمه. کیسینگ یو مای دارلینگ.
قربون تو
فیفی جونِت.
@boiereihan
اون اوایل تکامل بشریت زنها به سمت مردی میرفتن که بتونه براشون غذا تهیه کنه مراقبشون باشه بتونه حمایتشون کنه. در مجموع مردی که قوی باشه.
الان هم تِم غالب همینه فقط شکلش کمی عوض شده, زنها از مرد قوی خوششون میاد, از مردی که بتونه تصمیم بگیره, مردی که تو بزنگاهها کم نیاره, مردی که بشه بهش تکیه کرد و اینکه توی آغوشش بشه غمها و غصه ها رو فراموش کرد.
کلیتش همونه فقط شکلش عوض شده.
مرد قوی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
الان هم تِم غالب همینه فقط شکلش کمی عوض شده, زنها از مرد قوی خوششون میاد, از مردی که بتونه تصمیم بگیره, مردی که تو بزنگاهها کم نیاره, مردی که بشه بهش تکیه کرد و اینکه توی آغوشش بشه غمها و غصه ها رو فراموش کرد.
کلیتش همونه فقط شکلش عوض شده.
مرد قوی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه آدمی
غرق در یک تنهائی ابدی ست
که هیچ آغوشی بغضش را باز نمیکند.
#ای_لیا
عکس: اتوبان تهران - قزوین
اینستاگرام iliya.7
@boiereihan
⬇️⬇️
غرق در یک تنهائی ابدی ست
که هیچ آغوشی بغضش را باز نمیکند.
#ای_لیا
عکس: اتوبان تهران - قزوین
اینستاگرام iliya.7
@boiereihan
⬇️⬇️
خاطره جایی می آید
تو را غافلگیر میکند
که نه تو دیگر تویی
و نه دیگر خاطره بازی میدانی!
#ای_لیا
@boiereihan
تو را غافلگیر میکند
که نه تو دیگر تویی
و نه دیگر خاطره بازی میدانی!
#ای_لیا
@boiereihan
کتاب خواندن خوب است، خواندن زیاد خوب است، میگفت حتی کتاب هرز هم پیدا کردی بخوان، اما کرم کتاب نشو!
کرم کتاب یعنی وول بخوری لابلای کتابها، فقط بخوانی، بخوانی، معاشرت را فراموش کنی، در دریای کلمات و لغات هضم شوی ...
کتاب خواندن خوب است ولی معاشرت خوبترتر! دوزار خوی و خلق آداب اجتماعی داشتن بهترتر، از عالم و آدم طلبکار نبودن. من و توی کتاب خوان محصولات اجابت مزاجمان با آن کتاب نخوان فرقی ندارد، هردو میرود توی یک چاه فاضلاب، ولی اگر محصول ذهنی مان هم فرق نداشته باشد باید بگویم که الفاتحه!
#ای_لیا
@boiereihan
کرم کتاب یعنی وول بخوری لابلای کتابها، فقط بخوانی، بخوانی، معاشرت را فراموش کنی، در دریای کلمات و لغات هضم شوی ...
کتاب خواندن خوب است ولی معاشرت خوبترتر! دوزار خوی و خلق آداب اجتماعی داشتن بهترتر، از عالم و آدم طلبکار نبودن. من و توی کتاب خوان محصولات اجابت مزاجمان با آن کتاب نخوان فرقی ندارد، هردو میرود توی یک چاه فاضلاب، ولی اگر محصول ذهنی مان هم فرق نداشته باشد باید بگویم که الفاتحه!
#ای_لیا
@boiereihan
ما از خیلی ها بدمان می آید. همین همسایه گاله گشاد که هر روز دارد سر زنش داد میزند، یا آن بنگاهی بی پدرمادر سرکوچه که مغازه اش را نوسازی کرده و نخاله سنگ ها را ول کرده توی پیاده رو. چرا راه دور برویم. تلوزیون را که باز میکنیم و توهم ماسیده سیستم و آدمهایش پخش میشود توی فضای خانه باز هم بدمان می آید. از آن سطل آشغال همیشه پر سر خیابان هم. از آن پفیوزی که ماشینش را پارک کرده جلوی در خانه ما، از آن محمود فلان فلان شده، از صدف طاهریان که نشد لمسش کنیم لابد!
ما از خیلی ها بدمان می آید، زن باشی مجموعه ی بد آمدنهایت یک جور است مرد هم باشی یک جور. البته گاهی همپوشانی دارند در برخی موارد. راننده تاکسی که دارد مخ ما را توی مخلوط کن خاطرات جرواجرش هم می زند، از بوی منجمد شده آدمها توی خط دوم مترو، ما کلن از خیلی چیزها بدمان می آید!
از خودمان ...
#ای_لیا
@boiereihan
ما از خیلی ها بدمان می آید، زن باشی مجموعه ی بد آمدنهایت یک جور است مرد هم باشی یک جور. البته گاهی همپوشانی دارند در برخی موارد. راننده تاکسی که دارد مخ ما را توی مخلوط کن خاطرات جرواجرش هم می زند، از بوی منجمد شده آدمها توی خط دوم مترو، ما کلن از خیلی چیزها بدمان می آید!
از خودمان ...
#ای_لیا
@boiereihan
ممد گفت میریم بالا دیوار و میپریم تو باغ، درخت گردو ته باغه! اینموقع مش باقر مشغوله خودشه!
"مشغول چی؟"
"ولش کن بابا. پیرمرد **خل با خودش حرف میزنه"
یک چهاردیواری کاه گلی گوشه باغ بود، خلاف جهت درخت گردو، خانه مش باقر. ممد رفت بالای درخت، روی شاخه های بالاتر. من همان شاخه های پایین را میچیدم. تاریک روشن هوا، دم غروبی پنجره روشن اتاق کاه گلی از لابلای شاخه ها توی چشم میزد. آمدم پایین، رفتم زیر پنجره، صدای ناله می آمد، از زیر پنجره نگاه کردم، مش باقر خم شده بود پایین و حرف میزد: معصومه جان، معصومه جان، معصومه جان.
همین. همین را بارها تکرار کرد. نشستم پای دیوار، هنوز داشت معصومه را صدا میکرد. صدایش قطع شد. بلند شدم، دیدم عکس سیاه و سفیدی از زن جوانی را روی طاقچه میگذارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"مشغول چی؟"
"ولش کن بابا. پیرمرد **خل با خودش حرف میزنه"
یک چهاردیواری کاه گلی گوشه باغ بود، خلاف جهت درخت گردو، خانه مش باقر. ممد رفت بالای درخت، روی شاخه های بالاتر. من همان شاخه های پایین را میچیدم. تاریک روشن هوا، دم غروبی پنجره روشن اتاق کاه گلی از لابلای شاخه ها توی چشم میزد. آمدم پایین، رفتم زیر پنجره، صدای ناله می آمد، از زیر پنجره نگاه کردم، مش باقر خم شده بود پایین و حرف میزد: معصومه جان، معصومه جان، معصومه جان.
همین. همین را بارها تکرار کرد. نشستم پای دیوار، هنوز داشت معصومه را صدا میکرد. صدایش قطع شد. بلند شدم، دیدم عکس سیاه و سفیدی از زن جوانی را روی طاقچه میگذارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن توی سرد و گرم صبح پاییزی، که نور آفتاب باریک میتابد از خلال رقص پرده آویزان، پاهای کشیده اش را بالا میآورد، میگذارد روی دیوار، دستها را باز میکند، خط نور آفتاب صورتش را دونیم میکند، به تصویر مردی توی گوشی خیره میشود، انگشت اشاره را میگذارد روی لبهای مرد! میگوید : شوشسشش!
میخندد ...
@boiereihan
میخندد ...
@boiereihan
به کسی که از تو پارک میخواد بیاد بیرون راه بدید،
به کسی که از کوچه فرعی بن بست میخواد بیاد تو اصلی راه بدید،
به کسی که گیر افتاده تو پیچ و واپیچ ترافیکِ تقاطع راه بدید،
به هم راه بدید،
دست بدید، گاهی پا بدید!
پشت فرمون کمی ریلکستر باشید، لبخند نمیزنید به جهنم، شبیه هِل بوی هم نباشید!
خلاصه اینکه انتقام کم کاری های بقیه رو از همدیگه تو رانندگی نگیرید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به کسی که از کوچه فرعی بن بست میخواد بیاد تو اصلی راه بدید،
به کسی که گیر افتاده تو پیچ و واپیچ ترافیکِ تقاطع راه بدید،
به هم راه بدید،
دست بدید، گاهی پا بدید!
پشت فرمون کمی ریلکستر باشید، لبخند نمیزنید به جهنم، شبیه هِل بوی هم نباشید!
خلاصه اینکه انتقام کم کاری های بقیه رو از همدیگه تو رانندگی نگیرید!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعضی وقتها دوست داری صبح فردا بیدار نشی ولی ممکنه فردا روز خوبی باشه. اصلن شاید بهترین روز زندگیت باشه! کی میدونه؟
فیلمِ blood father
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فیلمِ blood father
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
دوست خلاصه و عصاره زندگی ست. دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد. دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین، که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست، توی حرف همه مان دوستیم پای عمل میشود فهمید چه کسی سبب زمینی سرخ کرده است.همانقدر لذیذ.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین، که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست، توی حرف همه مان دوستیم پای عمل میشود فهمید چه کسی سبب زمینی سرخ کرده است.همانقدر لذیذ.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بیست و پنج سال دارد. یک پسر هفت ساله هم دارد. کلاس دوم ابتدایی. شوهرش پنجسال پیش مرده است. روی موتور کار میکرده. پیک بوده. توی یک تصادف. مقصر هم بوده. نه بیمه ای نه دیه ای. بی گواهینامه و ... داستان بدبختی این مدل آدمها را شنیده ایم. زن مدتی آواره میماند ولی کاری محدود پیدا میکند. به عنوان نظافت چی. بدون هیچ مزایایی. چهار سال پیش دوره های فراگیر پیام نور در رشته صنایع ثبت نام میکند. سال آخر است. معرفی کرده اند به صورت پاره وقت توی شرکت کار کنترل پروژه انجام بدهد. چندماه بعدش که سرصحبت باز میشود میگوید : خیلی جاها دنبال کار میرفتم ولی بیشترشون تقاضاهای اضافه داشتن. یکیشون حتی گفت صیغه خودم بشو. چرا کار بکنی؟ برا خودت و پسرت خونه میگیرم! آخر سر یه پدربیامرزی یه کار نظافت ساختمون برام پیدا کرد. بعد گفتم مهری آخرش که چی؟ گفتم درس بخونم.
درد را میشود توی خطوط چهره اش که زیر آرایش پنهان شده دید. میشود فهمید تحقیر شدن را دیده و به جان نخریده. خلاصه که گاهی کمی دورتر را هم ببینیم. کمی بیشتر ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
درد را میشود توی خطوط چهره اش که زیر آرایش پنهان شده دید. میشود فهمید تحقیر شدن را دیده و به جان نخریده. خلاصه که گاهی کمی دورتر را هم ببینیم. کمی بیشتر ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کل ثروتش اعم از منقول و غیر منقول و مستغلات و ملک و فلان را جمع و تفریق میکردی چهارصد میلیاری میشد. کارخانه دار بود.
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکم - یکی از آشنایان میگفت اوایلی که مهاجرت کرده بودیم فرانسه توی یک فروشگاه پشت صندوق هرکاری کردیم نتوانستیم به متصدی بفهمانیم چه چیزی میخواهیم، نه ما فرانسه میدانستیم و نه او انگلیسی متوجه میشد. پنج دقیقه ای که گذشت افرادی که توی صف پشت سرما بودند، حتی یک نفرشان، برنگشت با لحن طلبکارانه یا توهین آمیز و یا حتی عادی ناراحتی اش را ابراز کند. اینکه چرا مثلن مارا علاف کرده ای، وقت ما فلان است و بهمان. یا حتی به خارجی بودنمان اشاره کند.
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر زنی شعری دارد
هر شعری شاعری،
و هر شاعری خاطره ای.
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد.
#ای_لیا
@boiereihan
هر شعری شاعری،
و هر شاعری خاطره ای.
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد.
#ای_لیا
@boiereihan
همیشه حواسم هست با سارا جوری برخورد نکنم که حس کنه چون دختره پس ضعیف تره. اینکه اگر کاری بخواد بکنه باهاش همراهی میکنم، نظرشو میپرسم. پسرونه و دخترونه رو براش تفکیک نمیکنم. البته اینو میدونم به مرور هورمونهای زنانه باعث یه سری تفکیک ها خواهد شد ولی من نباید تو تفکیک کردنشون، خودم باعث ایجاد ذهنیت منفی نسبت به جنسیتش بشم. همیشه فکر میکنم (البته ممکنه اشتباه باشه) پسر داشتن راحت تره. تو جامعه مردونه ما زن بودن سخته انگار.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
توی ترافیک بودن برای همه آدمها یک جور نیست. اینکه توی چه ماشینی نشسته باشی، چه کسی کنارت نشسته باشد ... چه حرفهایی زده شود، چه نگاههایی ردوبدل شود.
کیفیت ترافیک برای همه یکسان نیست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کیفیت ترافیک برای همه یکسان نیست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan