Forwarded from ویر،گول
راستش را بخواهید هیچ کدام از ما بخاطر تنهایی نخواهد مرد...
اما مشکل اینجاست که وقتی میگوییم تنهاییم منظور فقط نبودن همان یک نفریست که دیگر نیست...
#چیزنوشت
#جواد_داوری
@virgooolll
اما مشکل اینجاست که وقتی میگوییم تنهاییم منظور فقط نبودن همان یک نفریست که دیگر نیست...
#چیزنوشت
#جواد_داوری
@virgooolll
Forwarded from شیداشید
از دزدها تو را دوست دارم
از گردنهها حیران را
زیبایی ترس ندارد که
اول حواسم را پرت میکند
بعد به کشتنم میدهد.
«عاطفه رنگآمیز طوسی»
@sheydashid
از گردنهها حیران را
زیبایی ترس ندارد که
اول حواسم را پرت میکند
بعد به کشتنم میدهد.
«عاطفه رنگآمیز طوسی»
@sheydashid
نشسته است جلوی آینه لابد، موها را نرم برس میکشد، توی برس گاهی تک دانه ای موی رنگ کرده ای پیدا میکند، دور انگشتش میپیچد و بعد دوباره از بالا به پایین برس میکشد، من ایستاده ام پشت سرش، تکیه داده ام به در، نمیبیند اما، دستها را جمع کرده ام پشت، کف پای راست را تکیه داده ام به در. بوی موهایش آرام آرام فضای اتاق را طی میکند، سرم را جلوتر خم میکنم، چشمها را میبندم، همه احساس بودنش را نفس میکشم. موها را توی دستهایش جمع میکند، بالا می آورد، رها میکند، موها را جمع میکند از پشت سر، بالای سرش با کش میبندد. چندباری توی آینه سرش را به چپ و راست تکان میدهد، دنباله موهایش تکان میخورد، میخندد، گوشه تیز دندانش پیدا میشود، همانجا دست میکند از پایین تاپ را بالا میکشد، سینه بند ندارد، خم میشود از توی دراور سینه بندی بردارد، هنوز نگاه میکنم، بلند میشود و میچرخد به سمت در، من نگاهش میکنم، یک زیبایی ابدی، سینهبند را میبندد، کمی،بالا و پایین میکشد، سر میچرخانم به جایی در گوشهی اتاق، برمیگردم، تاپ سرمه ای رنگ را کشیده است روی سینه بند. بلند میشود و خودش را میکشد، چندبار، بعد می آید به سمت در، می آید، از من رد میشود، خودش را ، تکه ای از خودش را جا میگذارد، چشمها را میبندم، بوی تنش، بوی موهایش، بوی بودنش در من پر میشود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
Forwarded from کافی کتاب
البته که دوستت دارم احمق جان. ولی آزارت می دهم . دلیلش هم صاف و ساده این است که دوستت دارم . این را می فهمی؟
آدم کسانی را که به آنها بی تفاوت است آزار نمی دهد.
قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
آدم کسانی را که به آنها بی تفاوت است آزار نمی دهد.
قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
هر زنی شعری دارد
هر شعری شاعری ،
و هر شاعری خاطره ای ..
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد .
#ای_لیا
@boiereihan
هر شعری شاعری ،
و هر شاعری خاطره ای ..
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد .
#ای_لیا
@boiereihan
برای دیده شدن فقط کافیست در فاصله مناسبی از آدمها بایستید، گاهی دور و گاهی نزدیک ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی یکی را نمی شناسی
ولی یکی تو را می شناسد و چای مهمانت می کند و در گوشَت خاطره های هیچکس را نمی گوید و تو شبیه یک باران مانده در گلوی ابر می شوی که منتظر شکسته شدن بغض خدا می ماند.
یکی از همین هزاران یکی هایی که هر روز از کنارت در خیابان های خاکستری شهر رد می شوند و تو در ذهن خود می گویی ایکاش می شد با یک مداد سبز روی این صورتک ها لبخندی به گرمی آفتاب سر ظهر در کوچه های تابستان بکشی تا هر کسی دید هوس بوسه دوباره بریزد در رگهای پر شده از انجماد رابطه هایش.
یکی چای می ریزد و تعارف نمی کند، دیگر طعم نفس های آدمها را هم نمی شود از بین هزاران طعم مخلوط در نفس های بی تفاوتی روزگار فهمید ... یکی چای را بر می گرداند. سرد شده است .
یکی از هیچکس ترین یکی ها.
#ای_لیا
@boiereihan
ولی یکی تو را می شناسد و چای مهمانت می کند و در گوشَت خاطره های هیچکس را نمی گوید و تو شبیه یک باران مانده در گلوی ابر می شوی که منتظر شکسته شدن بغض خدا می ماند.
یکی از همین هزاران یکی هایی که هر روز از کنارت در خیابان های خاکستری شهر رد می شوند و تو در ذهن خود می گویی ایکاش می شد با یک مداد سبز روی این صورتک ها لبخندی به گرمی آفتاب سر ظهر در کوچه های تابستان بکشی تا هر کسی دید هوس بوسه دوباره بریزد در رگهای پر شده از انجماد رابطه هایش.
یکی چای می ریزد و تعارف نمی کند، دیگر طعم نفس های آدمها را هم نمی شود از بین هزاران طعم مخلوط در نفس های بی تفاوتی روزگار فهمید ... یکی چای را بر می گرداند. سرد شده است .
یکی از هیچکس ترین یکی ها.
#ای_لیا
@boiereihan
عکس ها جابجا میشوند، اسم خیابان ها، کوچه ها. تاریخ سر جای خودش می ماند ... بی رحمانه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آخرین قطار،
آخرین بلیط،
آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
آخرین آغوش،
آخرین دیدار،
سهم آدمی
گاه همین است
تنها شدن
پرسه زدن در میان خطوط نمناک خاطرات!
#ای_لیا
@boiereihan
آخرین بلیط،
آخرین نگاه،
آخرین بوسه،
آخرین آغوش،
آخرین دیدار،
سهم آدمی
گاه همین است
تنها شدن
پرسه زدن در میان خطوط نمناک خاطرات!
#ای_لیا
@boiereihan
ایکاش میشد همه مشکلات رو با کشیدن پتو روی سر و قایم شدن زیرش حل کرد, بری زیر پتو و پاهاتو جمع کنی تو خودت و مچاله بشی!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور
🎬 گزارش روز اول جشنواره: (در مشهد)
اول/ امروز سه تا از فیلمها رو میتونستم ببینم. فقط دقایقی از یکیش رو دیدم. من باب کلاس هم عرض نمیکنم. کار مهمتری داشتم از دیدن اون فیلم، وسطش رفتم! فقط این رو بگم که به نظرم حامد بهداد اینجوریه که هر فیلمی رو میخواد بازی کنه واسه اینکه نقش رو به نحو احسن دربیاره همون اول بهش میگن: «داداش، پولت رو بهت نمیدیم، حالا ببینیم چی کار میکنی دیگه!»
دوم/ جشنواره امسال خلوتی خاصی داره، حداقل در مشهد که من میبینم این طوره. البته احتمالا روزهای آینده شلوغتر میشه. اما خلوتی الانش دو دلیل داره. عملکرد بسیار بسیار بد مسئولین و برنامهریدان ببخشید برنامه ریزان. و دلیل دیگه هم بد بودن فیلمهاست.
سوم/ سینمای ایران همچنان درگیر معضل اپیدمی کاپی کاریسمه. یعنی تا یه فیلم یه سال گل میکنه سال بعدش یه جریان توخالی از همون راه میفته. نتیجه یه عالمه فیلم شبیه هم داریم که هیچ کدوم کوچکترین زحمتی واسه متمایز شدن نکشیدن. همه چی قابل پیشبینی.
چهارم/ (تقریبا ادامه سوم) همون طور که میشد حدس زد فیلمهای امسال در همون ژانر ساختگی ایشتماعی (خیلی اجتماعی!) همچنان عرضه میشن. کاش لااقل اجتماعی قابل تحملتری بشن. امسال به طور ویژه طبق طنزی که قبل جشنواره، تو بیقانون نوشته بودم مخلوط فرهادی و ابد و یک روز هستن. یعنی کلکسیونهای فلاکت. اصلا آدم میگه نکنه امسال سیمرغ فلاکت رو هم به جایزهها اضافه کردن که اینا اینجوری میسازن. اگر فیلم بد ابد و یک روز رو دوست داشتین به جای اینکه فیلمهای جشنواره رو بیاین ببینید همون رو چند بار دیگه ببینید! مجموعا فلاکت به اضافه پایانهای باز و دوربینهای لرزان. بدبختیها هم قوز بالا قوز! مجموعا حاوی کمدیهای ناخواسته!
پنجم/ خیلی سعی میکنم دوربین رو یاد بگیرم. ولی در کل در دوربین فهمیدن همچنان کمسوادم اما با همین سواد کم خودم هم وقتی فراستی میگه اینا یه حرکت درست دوربین هم ندارن میفهمم یعنی چی. یعنی به این میرسم که وقتی میگه یه پلان درست حسابی هم نمیسازن یعنی چی! اصلا فیلمساز ما مساله دوربین نداره انگار. یه مفهومی به فکرش رسیده میخواد همون رو بهمون حقنه کنه حالا این وسط اصلا نمیفهمه اون مفهوم دقیقا با جای دوربین درست و نمای درست شکل میگیره نه با حرّافی و تدوین مثلا پست مدرن!
ششم/ همچنان منتظر دیدن فیلم «ویلاییها» میمونم و نمیدونم فیلمهای دیگه رو هم برم یا نه. اگه رفتم یه گزارشکی میدم بهتون.
هفتم/ رسمالخط و رسماللحن متن بالا، کاملا انتخاب نگارندهست!
#محمدعلی_محمدپور
@m_mohamadpour
اول/ امروز سه تا از فیلمها رو میتونستم ببینم. فقط دقایقی از یکیش رو دیدم. من باب کلاس هم عرض نمیکنم. کار مهمتری داشتم از دیدن اون فیلم، وسطش رفتم! فقط این رو بگم که به نظرم حامد بهداد اینجوریه که هر فیلمی رو میخواد بازی کنه واسه اینکه نقش رو به نحو احسن دربیاره همون اول بهش میگن: «داداش، پولت رو بهت نمیدیم، حالا ببینیم چی کار میکنی دیگه!»
دوم/ جشنواره امسال خلوتی خاصی داره، حداقل در مشهد که من میبینم این طوره. البته احتمالا روزهای آینده شلوغتر میشه. اما خلوتی الانش دو دلیل داره. عملکرد بسیار بسیار بد مسئولین و برنامهریدان ببخشید برنامه ریزان. و دلیل دیگه هم بد بودن فیلمهاست.
سوم/ سینمای ایران همچنان درگیر معضل اپیدمی کاپی کاریسمه. یعنی تا یه فیلم یه سال گل میکنه سال بعدش یه جریان توخالی از همون راه میفته. نتیجه یه عالمه فیلم شبیه هم داریم که هیچ کدوم کوچکترین زحمتی واسه متمایز شدن نکشیدن. همه چی قابل پیشبینی.
چهارم/ (تقریبا ادامه سوم) همون طور که میشد حدس زد فیلمهای امسال در همون ژانر ساختگی ایشتماعی (خیلی اجتماعی!) همچنان عرضه میشن. کاش لااقل اجتماعی قابل تحملتری بشن. امسال به طور ویژه طبق طنزی که قبل جشنواره، تو بیقانون نوشته بودم مخلوط فرهادی و ابد و یک روز هستن. یعنی کلکسیونهای فلاکت. اصلا آدم میگه نکنه امسال سیمرغ فلاکت رو هم به جایزهها اضافه کردن که اینا اینجوری میسازن. اگر فیلم بد ابد و یک روز رو دوست داشتین به جای اینکه فیلمهای جشنواره رو بیاین ببینید همون رو چند بار دیگه ببینید! مجموعا فلاکت به اضافه پایانهای باز و دوربینهای لرزان. بدبختیها هم قوز بالا قوز! مجموعا حاوی کمدیهای ناخواسته!
پنجم/ خیلی سعی میکنم دوربین رو یاد بگیرم. ولی در کل در دوربین فهمیدن همچنان کمسوادم اما با همین سواد کم خودم هم وقتی فراستی میگه اینا یه حرکت درست دوربین هم ندارن میفهمم یعنی چی. یعنی به این میرسم که وقتی میگه یه پلان درست حسابی هم نمیسازن یعنی چی! اصلا فیلمساز ما مساله دوربین نداره انگار. یه مفهومی به فکرش رسیده میخواد همون رو بهمون حقنه کنه حالا این وسط اصلا نمیفهمه اون مفهوم دقیقا با جای دوربین درست و نمای درست شکل میگیره نه با حرّافی و تدوین مثلا پست مدرن!
ششم/ همچنان منتظر دیدن فیلم «ویلاییها» میمونم و نمیدونم فیلمهای دیگه رو هم برم یا نه. اگه رفتم یه گزارشکی میدم بهتون.
هفتم/ رسمالخط و رسماللحن متن بالا، کاملا انتخاب نگارندهست!
#محمدعلی_محمدپور
@m_mohamadpour
زن زیر وزن مرد دست و پا میزند، میخواهد فریاد بزند، دست می اندازد و پشت مرد را خراش میدهد، مرد هرچقدر توان دارد فشار میدهد، زن گرم شده است، کم کم دست از تقلا بر میدارد، دستهایش رها میشود، هنوز می تواند ببیند، مرد را که با شدت فشار میدهد ...
زن از گوشه تخت می اوفتد پائین، اتاق تاریک است، دست میکشد دور گردنش، عرق کرده است، لباس خواب ابریشم نازکش چسبیده به تنش، برمیخیزد و میرود توی آشپزخانه، یک لیوان آب می ریزد برمیگردد تکیه میدهد به سینک ظرفشوئی، از پنجره نگاه میکند به چراغهای روشن شهر.
داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
زن از گوشه تخت می اوفتد پائین، اتاق تاریک است، دست میکشد دور گردنش، عرق کرده است، لباس خواب ابریشم نازکش چسبیده به تنش، برمیخیزد و میرود توی آشپزخانه، یک لیوان آب می ریزد برمیگردد تکیه میدهد به سینک ظرفشوئی، از پنجره نگاه میکند به چراغهای روشن شهر.
داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند. و اگر اصرار کرد، بگویید برای دیدن ِ طوفان ها رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید رفته است تا دیگر بازنگردد ...!
بیژن جلالی
#کافی_کتاب
@kafiketab
بیژن جلالی
#کافی_کتاب
@kafiketab
تو که نمی دانی
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
@boiereihan
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
@boiereihan